میفرمایند: هی بكشین بوشه، تش بزنید دیشه، دس كنم دور گردنش تا ببوسم لوشه
ترجمه: پدرش را بكشید و مادرش را آتش بزنید...تا دست دور گردنش بیندازم و لبش را ببوسم!
در این شعر علاوه بر عشق دیوانه وار شاعر و خشونت بسیار زیاد تلاش شاعر در تقابل با سنت (مانع شدن پدر و مادر معشوق در راه وصال) قابل مشاهده است
@abitpsycho
ترجمه: پدرش را بكشید و مادرش را آتش بزنید...تا دست دور گردنش بیندازم و لبش را ببوسم!
در این شعر علاوه بر عشق دیوانه وار شاعر و خشونت بسیار زیاد تلاش شاعر در تقابل با سنت (مانع شدن پدر و مادر معشوق در راه وصال) قابل مشاهده است
@abitpsycho
آرشام میگوید:
منی كه دارم چیپس رو با نون و نوشابه میخورم میترسونی؟ هه... @abitpsycho
اصن میتونی منی که پیاز و دوغ و تن ماهی رو واسه صبحانه خوردم بترسونی؟ نه میتونی؟! 😒😒😒😒
@abitpsycho
@abitpsycho
یه عده هستن كه درواقع عكاس نما تشریف دارند
1-اونایی كه دوربین دارن ولی عكاسی بلد نیستن كه پست ترین درجه ان
2-اونایی كه دوربین ندارن ولی عكاسی بلدن كه خیلی بدبختن
3-اونایی كه هم دوربین دارن و هم عكاسی بلدن اما بازم عكاس نیستن كه خب دوربینشون حیف میشه
@abitpsycho
1-اونایی كه دوربین دارن ولی عكاسی بلد نیستن كه پست ترین درجه ان
2-اونایی كه دوربین ندارن ولی عكاسی بلدن كه خیلی بدبختن
3-اونایی كه هم دوربین دارن و هم عكاسی بلدن اما بازم عكاس نیستن كه خب دوربینشون حیف میشه
@abitpsycho
یه عده با دوربین عكاسی كاری كردن كه دیگه مثل كاندوم میمونه، یعنی اینجوری كه دست طرف دوربین دیدی دیگه بدون قصد داره باهات نزدیكی كنه...
@abitpsycho
@abitpsycho
قسمت سخت ماجرا این است كه حتی نمیتوانم هیچ گونه تصوری از مثلا 6 سال دیگر خودم داشته باشم.
نه تنها اصلا نمیدانم كه در ایران خواهم بود یا نه، نه تنها نمیدانم در كدام شهر و در قالب چه شغلی مشغول به زندگی و كار هستم كه حتی نمیدانم چطور آدمی هستم!
همه ی تصورم از 6سال دیگرم یك صحنه ی كلیست كه پیاده در مسیری قدم میزنم و احتمالا هنوز علاقه ای به داشتن یك اتومبیل ندارم و پیاده روی را به هر وسیله نقلیه ای ترجیح میدهم، واضحا مجرد هستم و بنظر میرسد كه تنها زندگی میكنم...
بنظر میرسد بیشتر از 6سال خسته تر از الانم هستم .
به هیچ عنوان هیج چیز بیشتر از این را نمیتوانم درباره ی 6سال بعد خودم تصور كنم.
اگر شما هم نمیتوانید، احتمالا مثل من معتقدید كه این نتوانستن كمی ترسناك است...
@abitpsycho
نه تنها اصلا نمیدانم كه در ایران خواهم بود یا نه، نه تنها نمیدانم در كدام شهر و در قالب چه شغلی مشغول به زندگی و كار هستم كه حتی نمیدانم چطور آدمی هستم!
همه ی تصورم از 6سال دیگرم یك صحنه ی كلیست كه پیاده در مسیری قدم میزنم و احتمالا هنوز علاقه ای به داشتن یك اتومبیل ندارم و پیاده روی را به هر وسیله نقلیه ای ترجیح میدهم، واضحا مجرد هستم و بنظر میرسد كه تنها زندگی میكنم...
بنظر میرسد بیشتر از 6سال خسته تر از الانم هستم .
به هیچ عنوان هیج چیز بیشتر از این را نمیتوانم درباره ی 6سال بعد خودم تصور كنم.
اگر شما هم نمیتوانید، احتمالا مثل من معتقدید كه این نتوانستن كمی ترسناك است...
@abitpsycho
به هیچ عنوان آدم خسیسی نیستم احتمالا اما اشیا و وسایل خاصی هستند همیشه كه برای آدم چیزی بیشتر از یك شی هستند...
صرفا تعداد این اشیا و ارزش آن ها برای من بیشتر از عده ی زیادی است!
مثلا راستش را بگویم مهرماه پارسال كه یكی از ساعت هایم را گم كردم 1ساعتی برایش گریه كردم.
یا به عنوان مثال گوشی ام را خیلی زیااااد دوست دارم!
با این كه آنقدرها گوشی خوبی نیست و گاهی هم كند بودن در برنامه های اندروید و مسائل دیگرش آزارم داده اند اما حاضر نبوده ام گوشی جدیدی بخرم!
اما خب فارغ از این ها هر وسیله ای بعد از مدتی عمرش به پایان میرسد یا خراب میشود یا... و مجبور به تركشان میشویم...
آه...كه فاجعه برای من آن زمانی رخ میدهد كه مجبور باشم اشیاء عزیزی را بفروشم...
از بزرگترین غم های روزگار است...
آه..
@abitpsycho
صرفا تعداد این اشیا و ارزش آن ها برای من بیشتر از عده ی زیادی است!
مثلا راستش را بگویم مهرماه پارسال كه یكی از ساعت هایم را گم كردم 1ساعتی برایش گریه كردم.
یا به عنوان مثال گوشی ام را خیلی زیااااد دوست دارم!
با این كه آنقدرها گوشی خوبی نیست و گاهی هم كند بودن در برنامه های اندروید و مسائل دیگرش آزارم داده اند اما حاضر نبوده ام گوشی جدیدی بخرم!
اما خب فارغ از این ها هر وسیله ای بعد از مدتی عمرش به پایان میرسد یا خراب میشود یا... و مجبور به تركشان میشویم...
آه...كه فاجعه برای من آن زمانی رخ میدهد كه مجبور باشم اشیاء عزیزی را بفروشم...
از بزرگترین غم های روزگار است...
آه..
@abitpsycho
ما ز یاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آنچه میپنداشتیم...
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت / ما غلط كردیم و صلح انگاشتیم...
#حافظ
@abitpsycho
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت / ما غلط كردیم و صلح انگاشتیم...
#حافظ
@abitpsycho
Forwarded from MadManStory
دلتنگ شدن که اذیت کننده نیست ، اصلا آدم بدنیا اومده که دلش تنگ بشه ، دل تنگی مال ِ آدمه مثل سختی های زندگی که میگن برای مَرده، چیزی که دلتنگیت رو سخت میکنه اینه که ندونی دلت برای چی تنگ شده.
@MadManStory
@MadManStory
میدانید؟ همیشه در انتخاب آدمهای زندگی ام بسیار دقیق عمل میكنم.
آدم هایی كه به اختیار خودم وارد زندگی ام میشوند همیشه كسانی هستند كه میدانم مشكلی با آنها ندارم و نخواهم داشت...
شاید از نظر خیلی آدمها این موضوع عجیب یا خاص نباشد اما اگر كمی دقیق تر نگاه شود، میشود متوجه شد كه واقعا جالب است.
همین كه هرگز دوستی نداشته ام كه با او قهر كرده باشم یا به مشكل خورده باشم! اگرهم موردی بوده است واضحا آن فرد با من مشكل داشته است و در انتخابش اشتباه كرده است وگرنه من با كسی مشكل نداشته ام و همه ی آدمهای زندگی ام با دقت انتخاب شده اند...
این كه میتوانم ادعا كنم در شناخت هیچ كس اشتباه نكرده ام جالب است...
@abitpsycho
آدم هایی كه به اختیار خودم وارد زندگی ام میشوند همیشه كسانی هستند كه میدانم مشكلی با آنها ندارم و نخواهم داشت...
شاید از نظر خیلی آدمها این موضوع عجیب یا خاص نباشد اما اگر كمی دقیق تر نگاه شود، میشود متوجه شد كه واقعا جالب است.
همین كه هرگز دوستی نداشته ام كه با او قهر كرده باشم یا به مشكل خورده باشم! اگرهم موردی بوده است واضحا آن فرد با من مشكل داشته است و در انتخابش اشتباه كرده است وگرنه من با كسی مشكل نداشته ام و همه ی آدمهای زندگی ام با دقت انتخاب شده اند...
این كه میتوانم ادعا كنم در شناخت هیچ كس اشتباه نكرده ام جالب است...
@abitpsycho
از حضورمان در بوشهر، كنگان و دیر بگوییم كه مردمان خوبی هستند، بسیار مهماننواز هستند و اما بی تفاوتی خاصی در سخن و رفتارشان هست كه بسیار عجیب و نادر است.
از مهمان نوازی اینان بگویم كه حدود ساعت 11 دیشب در ساحل نشسته بودم و در فاصله ی كمی یك خانواده در حال شام خوردن بودند و كنار دریا برای خودشان خوش میگذراندند. بعد از مدتی یك نفرشان آمد و پرسید كه مسافر هستم و از كجا می آیم و این حرف ها و وقتی متوجه شد كه قصد دارم شب را در ساحل بگذرانم، قصد مانع شدن داشت و مرا به خانه شان دعوت كرد، من هم كه امتناع كردم رفت و با 2نفر دیگر از اهالی خانواده آمد كه مرا مجاب كند شب را مهمان آن ها باشم كه بازهم نتوانستند و درنهایت با چند قاچ هندوانه و چند برگ كتلت با مخلفات شرمنده مان كردند.
@abitpsycho
از مهمان نوازی اینان بگویم كه حدود ساعت 11 دیشب در ساحل نشسته بودم و در فاصله ی كمی یك خانواده در حال شام خوردن بودند و كنار دریا برای خودشان خوش میگذراندند. بعد از مدتی یك نفرشان آمد و پرسید كه مسافر هستم و از كجا می آیم و این حرف ها و وقتی متوجه شد كه قصد دارم شب را در ساحل بگذرانم، قصد مانع شدن داشت و مرا به خانه شان دعوت كرد، من هم كه امتناع كردم رفت و با 2نفر دیگر از اهالی خانواده آمد كه مرا مجاب كند شب را مهمان آن ها باشم كه بازهم نتوانستند و درنهایت با چند قاچ هندوانه و چند برگ كتلت با مخلفات شرمنده مان كردند.
@abitpsycho
و اما از این بیتفاوتی و حوصلگی عجیب و غریب مكالمه ام با یك مغازه دار بازگو میکنم
-خسته نباشید، ببخشید كافه این اطراف هست؟
+ها، پره شهره خو
(ترجمه : بله، شهر پر از كافه است كه)
--این اطراف جایی هست بتونید بهم آدرس بدید؟
+هم كیچی او دس خیابون
(ترجمه: همین كوچه ی آن سمت خیابان)
-اونجا رفتم، بسته بود
+یه جی ده برو
(ترجمه : به جای دیگری برو)
بیتفاوتی بی حوصلگی تاكجا؟!
اصلا این مردم دوست ندارند حرف بزنند و و وقتی حرف می زنند برایشان آنقدر مهم نیست كه حتی تلاش نمیكنند فارسی حرف حرف بزنند حتی اگر مخاطبشان متوجه گویششان نشود!
@abitpsycho
-خسته نباشید، ببخشید كافه این اطراف هست؟
+ها، پره شهره خو
(ترجمه : بله، شهر پر از كافه است كه)
--این اطراف جایی هست بتونید بهم آدرس بدید؟
+هم كیچی او دس خیابون
(ترجمه: همین كوچه ی آن سمت خیابان)
-اونجا رفتم، بسته بود
+یه جی ده برو
(ترجمه : به جای دیگری برو)
بیتفاوتی بی حوصلگی تاكجا؟!
اصلا این مردم دوست ندارند حرف بزنند و و وقتی حرف می زنند برایشان آنقدر مهم نیست كه حتی تلاش نمیكنند فارسی حرف حرف بزنند حتی اگر مخاطبشان متوجه گویششان نشود!
@abitpsycho
آرشام میگوید:
با یكی ازمحلی های اینجا همصحبت شدیم.. از وقتی كه گفتم شب را در ساحل خواهم گذراند، اصرار داشت كه خطرناك است و "آب پر میكند" ما هم كه نفهمیدیم آب چه چیزی را پر میكند و با چه پر میكند و اصلا برای چی پر میكند؟! و اصلا این پركردن چه خطری برای ما دارد، همینجا ماندگار…
خطر از بیخ گوشمان گذشت...
امروز همینطور در ساحل با چند متر فاصله از دریا قدم میزدم و به دریا نگاه میكردم و به صدایش گوش میدادم...
در سمت راست مسیر حركتم دریا بود...پس از مدتی قدم زدن سمت چپ را نگاه كردم و دیدم كه سمت چپم هم آب است!!!
دیدم سمت راست آب است و سمت چپ هم آب!
از آنجایی كه همه داراییم اعم از لباس، كتاب، لپتاپ، گوشی، دوربین، یخچال، ساعت، آهن كهنه، نان خشك و...... همراهم بود دوان دوان مسیر آمده را برگشتم كه نكند همه داراییم را به آب بدهم...
اگر اشتباه نكنم این كه آب آدم را محاصره كند یك ربطی به همان داستان ترسناك "آب پر میكند" دارد
خلاصه كه مجذوب دریا نشوید كه یك هو میبینید همه طرفتان را آب گرفته است و نه راه پیش دارید و نه راه پس...
@abitpsycho
امروز همینطور در ساحل با چند متر فاصله از دریا قدم میزدم و به دریا نگاه میكردم و به صدایش گوش میدادم...
در سمت راست مسیر حركتم دریا بود...پس از مدتی قدم زدن سمت چپ را نگاه كردم و دیدم كه سمت چپم هم آب است!!!
دیدم سمت راست آب است و سمت چپ هم آب!
از آنجایی كه همه داراییم اعم از لباس، كتاب، لپتاپ، گوشی، دوربین، یخچال، ساعت، آهن كهنه، نان خشك و...... همراهم بود دوان دوان مسیر آمده را برگشتم كه نكند همه داراییم را به آب بدهم...
اگر اشتباه نكنم این كه آب آدم را محاصره كند یك ربطی به همان داستان ترسناك "آب پر میكند" دارد
خلاصه كه مجذوب دریا نشوید كه یك هو میبینید همه طرفتان را آب گرفته است و نه راه پیش دارید و نه راه پس...
@abitpsycho
آرشام میگوید:
خطر از بیخ گوشمان گذشت... امروز همینطور در ساحل با چند متر فاصله از دریا قدم میزدم و به دریا نگاه میكردم و به صدایش گوش میدادم... در سمت راست مسیر حركتم دریا بود...پس از مدتی قدم زدن سمت چپ را نگاه كردم و دیدم كه سمت چپم هم آب است!!! دیدم سمت راست آب است…
میگویند نمیشود!
ببینید و بسط دهید و قضاوت كنید كه میشود یا نمیشود...👇
ببینید و بسط دهید و قضاوت كنید كه میشود یا نمیشود...👇