موهای سفید لا به لای موهایش که متعلق به سنش نبود...
چروک روی پیشانیش...
حالت خاص پیرانه ی زیر چشمانش...
غم و داستان غم انگیزی که انگار برای او سالها طول کشیده بود و هنوزم تمام نشده بود...
لرزش آرام دستانش...
حواس مبهم و دورش...
ذهن خسته و پراکنده اش...
نفس های سرد و بی میلش...
شاید در اولین نگاه ها بود که همه ی این ها را دید...
شاید دیدن همین ها بود که...
چروک روی پیشانیش...
حالت خاص پیرانه ی زیر چشمانش...
غم و داستان غم انگیزی که انگار برای او سالها طول کشیده بود و هنوزم تمام نشده بود...
لرزش آرام دستانش...
حواس مبهم و دورش...
ذهن خسته و پراکنده اش...
نفس های سرد و بی میلش...
شاید در اولین نگاه ها بود که همه ی این ها را دید...
شاید دیدن همین ها بود که...
مرگ مدل های مختلفی داره:
یکی وقتی دیگه از خونه بیرون نمیره یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه ورزش نمیکنه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه نمیره سینما یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه درس نمیخونه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه محبت نمیکنه یعنی مرده...
یکی وقتی زیاد میخوابه یعنی مرده...
یکی وقتی کم میخوابه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه از اتاقش بزور بیرون میا یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه نمیاد سمپادیا یعنی مرده...
یکی وقتی زیاد میاد سمپادیا یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه شوخی نمیکنه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه حرف نمیزنه یعنی مرده...
اینجوریه که افراد ممکنه تو 16 سالگی یا 20 سالگی یا 30سالگی بمیرن، اما 70سال نفس بکشن...
یکی وقتی دیگه از خونه بیرون نمیره یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه ورزش نمیکنه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه نمیره سینما یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه درس نمیخونه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه محبت نمیکنه یعنی مرده...
یکی وقتی زیاد میخوابه یعنی مرده...
یکی وقتی کم میخوابه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه از اتاقش بزور بیرون میا یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه نمیاد سمپادیا یعنی مرده...
یکی وقتی زیاد میاد سمپادیا یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه شوخی نمیکنه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه حرف نمیزنه یعنی مرده...
اینجوریه که افراد ممکنه تو 16 سالگی یا 20 سالگی یا 30سالگی بمیرن، اما 70سال نفس بکشن...
خرده شیشه ها...
و جلد یک کتاب...
گوشی شکسته، کنار رختخواب.....
دور از تو یک نفر درحال انجماد...
اعتصاب - هادی پاکزاد
و جلد یک کتاب...
گوشی شکسته، کنار رختخواب.....
دور از تو یک نفر درحال انجماد...
اعتصاب - هادی پاکزاد
همیشه اطرافمون پر از آدماییه که درکمون میکنن و هیچوقت هیچ غلط دیگه ای نمیتونن بکنن...
انسانی که درحال شکنجه شدنه هیچوقت به دنبال راه نجات نیست...
فقط به دنبال استراحته...
فقط به دنبال استراحته...
یک شب...
یک شب که نمیدانم کدام شب است...
یک شب که بیشتر از همه شب ها مثل همه شب های دیگر است...
یک شب در همان شبی که که فکرش را نمیکنم...
یک شب در همه ی شب هایی که هست گم میشوم...
یک شب ساعت 2:43...
یک شب ساعت برای همیشه 2:43 میماند...
یک شب چه ساعت 2:43 ای خواهد بود...
یک شب بیشتر از همه شب ها 2:43 مثل 2:43 های دیگر است...
یک شب ساعت 2:43 برای همیشه در ساعت ها گم میشوم...
یک شب ساعت 2:43 مثل همه ی شب ها و مثل همه ی 2:43 ها برای همیشه گم میشوم در همه 2:43 های شب...
یک شب که نمیدانم کدام شب است...
یک شب که بیشتر از همه شب ها مثل همه شب های دیگر است...
یک شب در همان شبی که که فکرش را نمیکنم...
یک شب در همه ی شب هایی که هست گم میشوم...
یک شب ساعت 2:43...
یک شب ساعت برای همیشه 2:43 میماند...
یک شب چه ساعت 2:43 ای خواهد بود...
یک شب بیشتر از همه شب ها 2:43 مثل 2:43 های دیگر است...
یک شب ساعت 2:43 برای همیشه در ساعت ها گم میشوم...
یک شب ساعت 2:43 مثل همه ی شب ها و مثل همه ی 2:43 ها برای همیشه گم میشوم در همه 2:43 های شب...
جی شد که غروب جمعه اینجوری شد؟
زندگی هفته با شنبه شروع شد...
عاشق شنبه شده بود...
شنبه رفت...
هفته منتظر بود...شاید که شنبه برگرده...
اما...
روزها گذشت...
جمعه بود...
آخرین روز زندگی هفته...
هنوز در انتظار بود...
اما...
جمعه هم به غروب رسید...
امیدش نا امید شد...
جمعه هم رو به پایان بود...
اگه هفته بودی چقدر دلت میگرفت؟
غروب جمعه دلگیره...
زندگی هفته با شنبه شروع شد...
عاشق شنبه شده بود...
شنبه رفت...
هفته منتظر بود...شاید که شنبه برگرده...
اما...
روزها گذشت...
جمعه بود...
آخرین روز زندگی هفته...
هنوز در انتظار بود...
اما...
جمعه هم به غروب رسید...
امیدش نا امید شد...
جمعه هم رو به پایان بود...
اگه هفته بودی چقدر دلت میگرفت؟
غروب جمعه دلگیره...
من: اون روزا رو یادته؟
اون: پنجره؟
من: اون اتفاقی که قرار بود پنجره رو باز کنم و مثلا چیزی شبیه به دست یه ناجی ماورایی وارد بشه که منو نجات بده و همه چیز خیلی آروم و ساده بگذره...
و وقتی که یهو پنجره رو باز میکنم و میبینم که اصلا ازین خبرا نیست و همه چیز خیلی شلوغ و درب و داغونه!
کلا پنجره کانسپت خوبیه..حالا هر اتفاقی که پشتش بیفته، مبنی بر این باشه که در حقیقت یه وجود سورئال داره منو چک میکنه و گاهی حتی کنترل میکنه...
این میتونه خیلی خوب باشه!
اون: پنجره؟
من: اون اتفاقی که قرار بود پنجره رو باز کنم و مثلا چیزی شبیه به دست یه ناجی ماورایی وارد بشه که منو نجات بده و همه چیز خیلی آروم و ساده بگذره...
و وقتی که یهو پنجره رو باز میکنم و میبینم که اصلا ازین خبرا نیست و همه چیز خیلی شلوغ و درب و داغونه!
کلا پنجره کانسپت خوبیه..حالا هر اتفاقی که پشتش بیفته، مبنی بر این باشه که در حقیقت یه وجود سورئال داره منو چک میکنه و گاهی حتی کنترل میکنه...
این میتونه خیلی خوب باشه!
دلم یک اتاق میخواهد، که در نداشته باشد...
دلم یک خانه میخواهد، دیوار نداشته باشد...
دلم یک شهر میخواهد، آدم نداشته باشد...
دلم دنیا میخواهد، که شهر نداشته باشد...
دلم یک خانه میخواهد، دیوار نداشته باشد...
دلم یک شهر میخواهد، آدم نداشته باشد...
دلم دنیا میخواهد، که شهر نداشته باشد...
یک اتاق میخواهم، پنجره نداشته باشد...
در هم نداشته باشد!
یک سطل رنگ مشکی میخواهم...
یک برس...
همه دیوارهایش را مشکی کنم...
بدن خودم را مشکی کنم...
بروم یک گوشه تکیه بدهم و چشمانم را ببندم...
یک اتاق میخواهم که گوشه هم نداشته باشد...
در هم نداشته باشد!
یک سطل رنگ مشکی میخواهم...
یک برس...
همه دیوارهایش را مشکی کنم...
بدن خودم را مشکی کنم...
بروم یک گوشه تکیه بدهم و چشمانم را ببندم...
یک اتاق میخواهم که گوشه هم نداشته باشد...
آن نفر صد و یکم لشکر 100 نفره ی رویاها...
آن تنها متولد روز سی و دوم ماه سیزدهم سال...
آن بیدارِ ساعت 25 شب...
آن کسی که بود و نیست و خواهد بود...
آن تنها متولد روز سی و دوم ماه سیزدهم سال...
آن بیدارِ ساعت 25 شب...
آن کسی که بود و نیست و خواهد بود...
«هروقت اینجور فکر ها به سرم میزند ترس برم میدارد و نفسم سنگینی می کند. می دانی خیلی راحت تر است که به تناسخ عقیده داشته باشی. شاید در زندگی بعدی به صورت موجود ناجوری در بیایی. اما حداقل میتوانی تصور کنی که چه جوری می شوی. مثلا یک اسب یا یک حلزون. اگر هم یک چیز ناجور باشد شاید دفعه بعدی اش خوش شانس تر باشی.»[1]
پس از تاریکی - هاروکی موراکامی
پس از تاریکی - هاروکی موراکامی
هر روز دیدنش دلم را سرشار از خوشبختی میکرد...
هر روز که میگذشت بیشتر به او عشق میورزیدم...
عشق او هم در نگاهش پیدا بود...
سردی روزهای اول دیگر در نگاهش نبود...
در حس غریبی غرق شده بودم که پیش از او آن حس را نمیشناختم...
عصر ها، وقتی خورشید رو به سرخی میرفت، در خیابان ها و کوچه های خلوت تر قدم میزدیم یا جایی مینشستیم، آرامشی وصف نشدنی وجودمان را فرا میگرفت...
آن وقت بود که میفهمیدم با تمام وجودم دوستش دارم و عاشق شده ام...
از او سیر نمیشدم و حرصی تمام نشدنی برای داشتنش داشتم.....
به هیچ چیز دیگر نیاز نداشتم...
من بودم و او...
آسمان و زمین و خیابان و درختان و آدم ها را مهربان میافتم...
میخواستم تا پایان کنارش بمانم و تمام وجودم غرق لذت بودنش شود...
اواخر شهریور بود...
یک شب مهتابی برای چندمین بار کنارش بودم و فهمیدم که تنها دقایق آرامشم در زندگی همان لحظات همراه با اوست...
همه ی لحظه هایم از پیوند خوردن با او و بودنش سرشار بود...
گاه دلم میخواست در آغوشش بگیرم و در وجودش ذوب شوم..
اگر میشد با او یکی شوم همان لحظات بود...
نوازش دستهایش برایم التیام بخش بود و عطر تنش غوغای آرامش در روحم به پا میکرد...
بودنش بود به هیچ چیز نیاز نداشتم......
هر بار دیدنش روح و جسمم را تازه میکرد...
هرروز در او چیزهایی میدیدم که برایم تازه بود...
رنگ چشمانش...یک حالت خاص در نگاهش...سفیدی پوستش...سرخی گونه هایش...
عطر ماندگار تنش...
به هیچ چیز نیاز نداشتم...
بعد از او هربار خواستم عاشق شوم و عشقی در وجودم پدید آید فهمیدم که همه چیز را همان روز ها و برای همیشه داشته ام و از دست داده ام...
همان وقتی که میدانستم به هیچ چیز نیاز ندارم...
هر روز که میگذشت بیشتر به او عشق میورزیدم...
عشق او هم در نگاهش پیدا بود...
سردی روزهای اول دیگر در نگاهش نبود...
در حس غریبی غرق شده بودم که پیش از او آن حس را نمیشناختم...
عصر ها، وقتی خورشید رو به سرخی میرفت، در خیابان ها و کوچه های خلوت تر قدم میزدیم یا جایی مینشستیم، آرامشی وصف نشدنی وجودمان را فرا میگرفت...
آن وقت بود که میفهمیدم با تمام وجودم دوستش دارم و عاشق شده ام...
از او سیر نمیشدم و حرصی تمام نشدنی برای داشتنش داشتم.....
به هیچ چیز دیگر نیاز نداشتم...
من بودم و او...
آسمان و زمین و خیابان و درختان و آدم ها را مهربان میافتم...
میخواستم تا پایان کنارش بمانم و تمام وجودم غرق لذت بودنش شود...
اواخر شهریور بود...
یک شب مهتابی برای چندمین بار کنارش بودم و فهمیدم که تنها دقایق آرامشم در زندگی همان لحظات همراه با اوست...
همه ی لحظه هایم از پیوند خوردن با او و بودنش سرشار بود...
گاه دلم میخواست در آغوشش بگیرم و در وجودش ذوب شوم..
اگر میشد با او یکی شوم همان لحظات بود...
نوازش دستهایش برایم التیام بخش بود و عطر تنش غوغای آرامش در روحم به پا میکرد...
بودنش بود به هیچ چیز نیاز نداشتم......
هر بار دیدنش روح و جسمم را تازه میکرد...
هرروز در او چیزهایی میدیدم که برایم تازه بود...
رنگ چشمانش...یک حالت خاص در نگاهش...سفیدی پوستش...سرخی گونه هایش...
عطر ماندگار تنش...
به هیچ چیز نیاز نداشتم...
بعد از او هربار خواستم عاشق شوم و عشقی در وجودم پدید آید فهمیدم که همه چیز را همان روز ها و برای همیشه داشته ام و از دست داده ام...
همان وقتی که میدانستم به هیچ چیز نیاز ندارم...
با تو حـتی میشد سـر به بیابان گذاشت...
بی تو فقط میشود سر به بیابان گذاشت...
بی تو فقط میشود سر به بیابان گذاشت...
پرسه زدن:
فرآیندی نیمه خودآگاه[1] و تا حدی ناخواسته و بدون هیچگونه برنامه ریزی قبلی و مقصد یا هدف نامیده میشه که در طی آن یک فرد به حالتی از آرامش روحی نسبی و خستگی ای نسبتا عمیق میرسه که پس از استراحت تا حد زیادی برطرف میشه و به طور معمول، روز بعد، روز خوبی خواهد بود!
و اما نکاتی درباره ی پرسه زدن:
پرسه زنی، زودتر از 12شب به پایان نمیرسه و حتما تنهایی انجام میشه...
پرسه زنی به هیچ وجه هدف یا مسیر مشخصی نداره و به هیچ وجه نمیتونه 2 یا 3 یا کلا بیشتر از 1 نفره باشه...
"آدم وقتی که تنهاست پرسه میزنه دو نفر که باهم باشن همیشه یه جایی میرن"[2]
فرد پرسه زن هندزفری یا موزیک پلیر یا ... به همراه نداره...
فرد پرسه زن گوشی موبایل و هرگونه وسیله ی ارتباطی به همراه نداره...
فرد پرسه زن هیچگونه کانتکتی با افراد نداره و تعاملی رو شکل نمیده و تنها درصورت برخورد با یک پرسه زنِ دیگه، "آی کانتک"[3] برقرار میکنه...
فرد پرسه زن به هیچ عنوان سر دوراهی یا چهارراه یا ... برای انتخاب مسیر مکث نمیکنه و بدون 1اپسیلون فکر کردن مسیری رو که پاهاش میره انتخاب میکنه...
فرد پرسه زن به ساعت نگاه نمیکنه و به هیچ عنوان به کافی شاپ یا امثالهم نمیره...
فرد پرسه زن از هیچگونه وسیله ی نقلیه عمومی یا خصوصی استفاده نمیکند...
به طور کلی فرد پرسه زن بدون هیچ مکثی مسیری رو بدون توجه به مقصد ادامه میده و به هیچ عنوان به برگشتن فکر نمیکنه و اصولا خود به خود خودش رو در انتهای پرسه زنی و جلوی در خانه یا یک مکان امن میبینه و میفهمه که پرسه زنی به پایان رسیده...
فرآیندی نیمه خودآگاه[1] و تا حدی ناخواسته و بدون هیچگونه برنامه ریزی قبلی و مقصد یا هدف نامیده میشه که در طی آن یک فرد به حالتی از آرامش روحی نسبی و خستگی ای نسبتا عمیق میرسه که پس از استراحت تا حد زیادی برطرف میشه و به طور معمول، روز بعد، روز خوبی خواهد بود!
و اما نکاتی درباره ی پرسه زدن:
پرسه زنی، زودتر از 12شب به پایان نمیرسه و حتما تنهایی انجام میشه...
پرسه زنی به هیچ وجه هدف یا مسیر مشخصی نداره و به هیچ وجه نمیتونه 2 یا 3 یا کلا بیشتر از 1 نفره باشه...
"آدم وقتی که تنهاست پرسه میزنه دو نفر که باهم باشن همیشه یه جایی میرن"[2]
فرد پرسه زن هندزفری یا موزیک پلیر یا ... به همراه نداره...
فرد پرسه زن گوشی موبایل و هرگونه وسیله ی ارتباطی به همراه نداره...
فرد پرسه زن هیچگونه کانتکتی با افراد نداره و تعاملی رو شکل نمیده و تنها درصورت برخورد با یک پرسه زنِ دیگه، "آی کانتک"[3] برقرار میکنه...
فرد پرسه زن به هیچ عنوان سر دوراهی یا چهارراه یا ... برای انتخاب مسیر مکث نمیکنه و بدون 1اپسیلون فکر کردن مسیری رو که پاهاش میره انتخاب میکنه...
فرد پرسه زن به ساعت نگاه نمیکنه و به هیچ عنوان به کافی شاپ یا امثالهم نمیره...
فرد پرسه زن از هیچگونه وسیله ی نقلیه عمومی یا خصوصی استفاده نمیکند...
به طور کلی فرد پرسه زن بدون هیچ مکثی مسیری رو بدون توجه به مقصد ادامه میده و به هیچ عنوان به برگشتن فکر نمیکنه و اصولا خود به خود خودش رو در انتهای پرسه زنی و جلوی در خانه یا یک مکان امن میبینه و میفهمه که پرسه زنی به پایان رسیده...
خب پس از توضیحات کلی درباره ی پرسه زنی بنا بر این شد که آموزش های ابتدایی رو در مرحله ی تئوری و عملی ترتیب بدیم.
پرسه زنی - تعریف، توضیحات و نکات
تئوری:
از آن جایی که بحث بسیار پیچیده و گسترده است لازمه که بصورت خیلی ابتدایی آموزش رو مرحله به مرحله شروع کنیم.
لازم به ذکره که به هیچ عنوان قبل از اجرایی کردن این مراحل نباید برنامه ریزی کرده باشید.
1-اولین لباسی که توی اتاق چشمتون بهش میخوره رو میپوشید و اهمیت نمیدید که کثیفه یا تمیزه یا چروکه یا ...
2-از پله های اتاق میاید پایین و به سمت در خروجی میرید[1]
3-بدون این که اعلام کنید کجا میرید به حرکتتون به سمت درب خروجی ادامه بدید[2]
4-اولین کفشتون رو که میبینید میپوشید[3]
5-از درب خانه خارج میشوید و پرسه زنی شما آغاز شده است
عملی:
برای بخش عملی باید حضورا مراجعه کنید. (ظرفیت محدود)
______________________________________
از مزایای پرسه زنی:
1- گذشتن زمانی که معمولا به سختی میگذرد
2-پیاده روی که برای سلامتی و تاسب اندام بسیار مفید است
3-آشنایی با نقاط جدیدی از شهر که قبل تر ندیده بودید
4-یافتن آرامش نسبی
5-دوری از افراد اعصاب خورد کن در واقعیت و دنیای مجازی
6-خاص بنظر رسیدن[4]
7-افزایش حداقلی 11.7 درصدی کاریزما
_______________________________________
بهترین زمان برای پرسه زنی:
معمولا بعد از ساعت 12 شب شروع و پایان بستگی به شرایط فرد پرسه زن دارد و ساعت خاصی نمی توان مشخص کرد.
اما تجربه های شخصی نشان میدهد که بهترین زمان حدود 1:30 شب تا نزدیک به 5 صبح است.
لازم به ذکر است:
هرگونه عملی در تضاد با نکات ذکر شده، پرسه زنی را مورد آسیب قرار میدهد و تا حد امکان از عمل خلاف نکات مذکور پرهیز شود.
هیچ گونه مسئولیتی را دربرابر خطرات اعم از گمشدن، سرقت، خفت گیری، تجاوز، حمله حیوانات اهلی یا وحشی و ... به عهده نخواهیم گرفت
1. ترجیحا اتاقتون پله بخوره بره بالا. اما اگه اینجوری نیست اشکالی نداره
2. در صورتی که کسی ازتون پرسید کجا میری، یه جواب "میرم یه بادی به کله ام بخوره" میدید و توضیحات بیشتری نمیدید
3. به نفعتونه که اولین کفشی که میبینید، کفش راحت و سبکی باشه
4. برای افرادی که عقده ی خاص بودن دارن
پرسه زنی - تعریف، توضیحات و نکات
تئوری:
از آن جایی که بحث بسیار پیچیده و گسترده است لازمه که بصورت خیلی ابتدایی آموزش رو مرحله به مرحله شروع کنیم.
لازم به ذکره که به هیچ عنوان قبل از اجرایی کردن این مراحل نباید برنامه ریزی کرده باشید.
1-اولین لباسی که توی اتاق چشمتون بهش میخوره رو میپوشید و اهمیت نمیدید که کثیفه یا تمیزه یا چروکه یا ...
2-از پله های اتاق میاید پایین و به سمت در خروجی میرید[1]
3-بدون این که اعلام کنید کجا میرید به حرکتتون به سمت درب خروجی ادامه بدید[2]
4-اولین کفشتون رو که میبینید میپوشید[3]
5-از درب خانه خارج میشوید و پرسه زنی شما آغاز شده است
عملی:
برای بخش عملی باید حضورا مراجعه کنید. (ظرفیت محدود)
______________________________________
از مزایای پرسه زنی:
1- گذشتن زمانی که معمولا به سختی میگذرد
2-پیاده روی که برای سلامتی و تاسب اندام بسیار مفید است
3-آشنایی با نقاط جدیدی از شهر که قبل تر ندیده بودید
4-یافتن آرامش نسبی
5-دوری از افراد اعصاب خورد کن در واقعیت و دنیای مجازی
6-خاص بنظر رسیدن[4]
7-افزایش حداقلی 11.7 درصدی کاریزما
_______________________________________
بهترین زمان برای پرسه زنی:
معمولا بعد از ساعت 12 شب شروع و پایان بستگی به شرایط فرد پرسه زن دارد و ساعت خاصی نمی توان مشخص کرد.
اما تجربه های شخصی نشان میدهد که بهترین زمان حدود 1:30 شب تا نزدیک به 5 صبح است.
لازم به ذکر است:
هرگونه عملی در تضاد با نکات ذکر شده، پرسه زنی را مورد آسیب قرار میدهد و تا حد امکان از عمل خلاف نکات مذکور پرهیز شود.
هیچ گونه مسئولیتی را دربرابر خطرات اعم از گمشدن، سرقت، خفت گیری، تجاوز، حمله حیوانات اهلی یا وحشی و ... به عهده نخواهیم گرفت
1. ترجیحا اتاقتون پله بخوره بره بالا. اما اگه اینجوری نیست اشکالی نداره
2. در صورتی که کسی ازتون پرسید کجا میری، یه جواب "میرم یه بادی به کله ام بخوره" میدید و توضیحات بیشتری نمیدید
3. به نفعتونه که اولین کفشی که میبینید، کفش راحت و سبکی باشه
4. برای افرادی که عقده ی خاص بودن دارن
👍1
همه ی آن روزهایم اشک میریزند و حالم مست رو صندلی کامپیوترم گیج افتاده است...
تلو تلو می روم تا مرگ...
باید اینگونه میشد؟
چشمان تیره رنگم خسته شده اند....میچرخند...حداکثر تا سقف...
هرشب دارم گم میشوم در خاطراتی که مرا شکنجه میکنند...
معادله ایست مرگ مانند و مبهم...
و من فقط زنده ام...
این حال مرا حتی نوشته هایم هم نمیفهمند...
اصلا منی نمانده ام که حالم را کسی بفهمد...
و نه تویی هستی که نبود مرا هستی کنی...
تلو تلو می روم تا مرگ...
باید اینگونه میشد؟
چشمان تیره رنگم خسته شده اند....میچرخند...حداکثر تا سقف...
هرشب دارم گم میشوم در خاطراتی که مرا شکنجه میکنند...
معادله ایست مرگ مانند و مبهم...
و من فقط زنده ام...
این حال مرا حتی نوشته هایم هم نمیفهمند...
اصلا منی نمانده ام که حالم را کسی بفهمد...
و نه تویی هستی که نبود مرا هستی کنی...
ر دنیا آدم های غیرواقعی زیاد داریم...
کسایی داریم که الکی خوشحال و شادن...خنده هاشونو میبینی، شادیشونو میبینی ولی نزدیک که میشی میبینی که شادیشون پوچ و احمقانه و حتی غمگینه...
کسایی داریم که الکی عاشقن...میبینی که قربون صدقه میرن، گریه میکنن، دلتنگ میشن و یه عاشق به تمام معنا هستن اما تو چشماشون نگاه میکنی و میبینی که خودشون هم نمیدونن که توهمه..
کسایی داریم که الکی انسان دوستن، نصف وقتشونو واسه کمک به این و اون و محیط زیست و خیریه ها میگذرونن اما گاهی فقط توی این مسیر قرار گرفتن...وقتی نگاه کنی و ببینی رفته واسه کمک کردن به مردم اما همون موقع دوستش به کمکش نیاز داره و هیچ پاسخی نمیبینه...
آدمایی میبینی که باسوادن و همه چیزدان و ...درس میخونن و همه میبینن که شاگرد اول واقعین...اما گاهی میبینیشون و میفهمی که اینا کسایی نیستن که باید شاگرد اول میبودن...شاید ذاتا نبودن...
گاهی آدمایی میبینی که مثلا شعر میگن یا کتاب مینویسن و هرکس بخونه میگه وای چقدر شاخ! اما وقتی که میشناسیشون میدونی کسایین که در حد یه آدم معمولی هم درک و فهم ندارن...
گاهی آدمایی میبینی که آزارشون به مورچه هم نرسیده و یه نفر رو کره ی خاکی ازشون ناراحت نیست...اما ممکنه ببینی که شاید مورچه ای سر راهش نبوده که بخواد آزار ببینه یا نبینه...
وقتی روشن میشه که شاید خود این آدما هم نمیتونن کنار بیان با خودشون...
من یه دلقک بودم...
یه دلقک با یه لبخنده گنده که رو صورتم نقاشی شده بود...
همه چهره ی خندان و شاد منو دیدن...
تو آینه نگاه کردم و خودمو دیدم که لبخند میزنم...
حتی اگه خودم و همه باور داشتیم خندین منو...
اما در نهایت وقتی که اشک از چشمام سرازیر شد و رسید به لبخندم همه چیز خراب شد...
کسایی داریم که الکی خوشحال و شادن...خنده هاشونو میبینی، شادیشونو میبینی ولی نزدیک که میشی میبینی که شادیشون پوچ و احمقانه و حتی غمگینه...
کسایی داریم که الکی عاشقن...میبینی که قربون صدقه میرن، گریه میکنن، دلتنگ میشن و یه عاشق به تمام معنا هستن اما تو چشماشون نگاه میکنی و میبینی که خودشون هم نمیدونن که توهمه..
کسایی داریم که الکی انسان دوستن، نصف وقتشونو واسه کمک به این و اون و محیط زیست و خیریه ها میگذرونن اما گاهی فقط توی این مسیر قرار گرفتن...وقتی نگاه کنی و ببینی رفته واسه کمک کردن به مردم اما همون موقع دوستش به کمکش نیاز داره و هیچ پاسخی نمیبینه...
آدمایی میبینی که باسوادن و همه چیزدان و ...درس میخونن و همه میبینن که شاگرد اول واقعین...اما گاهی میبینیشون و میفهمی که اینا کسایی نیستن که باید شاگرد اول میبودن...شاید ذاتا نبودن...
گاهی آدمایی میبینی که مثلا شعر میگن یا کتاب مینویسن و هرکس بخونه میگه وای چقدر شاخ! اما وقتی که میشناسیشون میدونی کسایین که در حد یه آدم معمولی هم درک و فهم ندارن...
گاهی آدمایی میبینی که آزارشون به مورچه هم نرسیده و یه نفر رو کره ی خاکی ازشون ناراحت نیست...اما ممکنه ببینی که شاید مورچه ای سر راهش نبوده که بخواد آزار ببینه یا نبینه...
وقتی روشن میشه که شاید خود این آدما هم نمیتونن کنار بیان با خودشون...
من یه دلقک بودم...
یه دلقک با یه لبخنده گنده که رو صورتم نقاشی شده بود...
همه چهره ی خندان و شاد منو دیدن...
تو آینه نگاه کردم و خودمو دیدم که لبخند میزنم...
حتی اگه خودم و همه باور داشتیم خندین منو...
اما در نهایت وقتی که اشک از چشمام سرازیر شد و رسید به لبخندم همه چیز خراب شد...
ایستاده بود و مبهوت نگاه میکرد به هیچ چیز...
بدیهی بود که ابتدا تعجب کنم اما خوب که نگاهش کردم متوجه شدم اصلا انتظار ندارد تعجب آور باشد!
بر خلاف قوانین عمل کردم و به اطراف نگاه کردم تا بر خلاف همیشه یک مسیر برای پرسه زدن، آن هم پرسه ی دو نفره انتخاب کنم!
منتظر ماندم اما صحبتش را شروع نکرد...
مطمئن بودم که حرف هایی دارد...
هیچوقت از کسی به زور حرف نکشیده بودم...
نپرسیدم که این وقت شب این بیرون چکار میکند... جواب داد: (!) پرسه میزنم...
بی اختیار خنده ام گرفت و پرسیدم واقعا به عنوان "تو" باید این کار را بکنی؟
دستی در موهایش کشید و گفت: مهمترین کاری که میتوانم بکنم پرسه زدن است...
گفت: من از تنهایی و درد و غم نمیمیرم...از پرسه نزدن میمیرم!
گفت: آنها هم همینطور مردند... با این تفاوت که آنها هنوز پرسه زدن را کشف نکرده بودن، افسردگی هم نمیشناختن، پس, عصبانی میشدند و خودکشی میکردن...
جالب بود!
نمیدانم رفت خانه یا رفت که جایی که بمیرد...
اینقدر گیج بودم که نپرسیدم کجا زندگی میکند، اما به چه درد او میخورم که بخواهم خانه اش را بلد باشم؟
درد او تنهایی و مشکلات و ... نیست که برایش تلاشی کنم یا حتی دردل کند...
درد او "او" بودن است...
شب که نباشد دیگر زمانی برای پرسه زدن نیست...
درد او پرسه نزدگی است...
بدیهی بود که ابتدا تعجب کنم اما خوب که نگاهش کردم متوجه شدم اصلا انتظار ندارد تعجب آور باشد!
بر خلاف قوانین عمل کردم و به اطراف نگاه کردم تا بر خلاف همیشه یک مسیر برای پرسه زدن، آن هم پرسه ی دو نفره انتخاب کنم!
منتظر ماندم اما صحبتش را شروع نکرد...
مطمئن بودم که حرف هایی دارد...
هیچوقت از کسی به زور حرف نکشیده بودم...
نپرسیدم که این وقت شب این بیرون چکار میکند... جواب داد: (!) پرسه میزنم...
بی اختیار خنده ام گرفت و پرسیدم واقعا به عنوان "تو" باید این کار را بکنی؟
دستی در موهایش کشید و گفت: مهمترین کاری که میتوانم بکنم پرسه زدن است...
گفت: من از تنهایی و درد و غم نمیمیرم...از پرسه نزدن میمیرم!
گفت: آنها هم همینطور مردند... با این تفاوت که آنها هنوز پرسه زدن را کشف نکرده بودن، افسردگی هم نمیشناختن، پس, عصبانی میشدند و خودکشی میکردن...
جالب بود!
نمیدانم رفت خانه یا رفت که جایی که بمیرد...
اینقدر گیج بودم که نپرسیدم کجا زندگی میکند، اما به چه درد او میخورم که بخواهم خانه اش را بلد باشم؟
درد او تنهایی و مشکلات و ... نیست که برایش تلاشی کنم یا حتی دردل کند...
درد او "او" بودن است...
شب که نباشد دیگر زمانی برای پرسه زدن نیست...
درد او پرسه نزدگی است...