آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
287 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
میدانی عزیزم؟
میگویند وقتی از دستش میدهی تازه حالی ات میشود که چقدر دوستش داشته ای...

عزیزم من همیشه دوستت داشته ام...

شاید وقتی از دستش میدهی، دوست داشتنت بیشتر دیده میشود...
وقتی باش دوستش داری و چون کنارت است، خیالت راحت است...
اما وقتی از دستش داده ای، اول نبودش را حس میکنی و سعی میکنی او را بازگردانی...
وقتی میبینی که بازگرداندنی نیست، آنوقت تازه دوست داشتنت دیده میشود...
میدانی که برای تو نیست اما دوستش داری، میخواهی مراقبش باشی، میخواهی حواست به او باشد...
همه کار میکنی که حالا که کنارت نیست او را کنار خودت حس کنی و او هم تو را کنار خودش ببنید...
همه کار میکنی تا خوب باشد...

و بعد می آیند و میگویند: وقتی از دستش میدهی تازه حالی ات میشود که چقدر دوستش داشته ای...

@abitpsycho
"نمی شناسمت دیگه"

نمی نويسم چيزى كه بیقرارت كنم
واسه پاييزِ قلبم بخوام بهارت كنم

سبک شده قلبت از حسِ تلخی مثلِ من
از دردِ بی مانندِ وابستگى به يك تن

چه سخت به من برگشتی، نمی شناسمت انگار
منو دوباره بفهم، از اين جنون دست بردار

دلت به جز عشقِ من چطور باوری داره؟
چطور آروم گرفته؟ چطور فصلش بهاره؟

دلم زير نگاهت چيزى پنهون می بينه
پشتِ لبخندت برام يه نغمه ی غمگينه

تو مي تونی دوباره بخوای كه من برگردم
آهنگِ قلبت می گه هنوز من همون مَردَم

زندونِ تاريكِ من، همه وسعتِ شَهره
تكرارِ بيش از اینِ من، نوشيدنِ زَهره

از اين فاصله ی دور، يا دير می رسم يا سرد
اما نبودم اونقدر دوره كه نشه حسم كرد

وای چه حرف زيبایی، کجا به من پيوستی؟
چطور به من خنديدی كه هم هستی و نيستی؟

ميشه يك تَنو بوسيد يا يه اسمو ميشه كُشت
روحو نميشه فتح كرد یا بی نفس كرد تو مُشت

دير و دروغو هيچوقت، رسيدن زيباتره
بوسه بزن به روحم، اين قيمتِ آخره

#هادی_پاکزاد
@abitpsycho
میدانی عزیزم؟
هرروز در همان شهر قدیمی قدم میزنم و هرلحظه برایم یادآور خاطراتیست که هرروز کمرنگ تر میشوند...
تک تکِ این خیابان های تکراری که زمانی قدم زدن در آن ها برایم خالق دنیایی زیباتر از آنچه بر من گذشته بود بودند، این روز ها همان دنیای زیبا را بر سرم ویران میکنند و از وحشت آن که یک روز حتی نتوانم آن خاطرات را به یاد آورم، لب باز نمیکنم تا حتی شکایتی کنم یا آهی از سر افسوس بکشم...
هوای سردی که زمانی حتی متوجه آن نمیشدم میتواند سوز به استخوانم که هیچ، تازیانه به اعماق وجودم بزند...

حتی مطمئن نیستم که این دنیا همان دنیاست یا نه...
یادم می آید که روی چمن دراز کشیده باشم و از لا به لای برگهای سبز درختان بالای سرم یک آسمان آبی میدیدم...
اما حالا چمنی وجود ندارد و همه ی برگ ها زردند و آسمان حتی خاکستریست...
حتی چای های آن کافه قدیمی هم تلخ شده است و همیشه سرد است..

عزیزم حتی تو هم هیچ شباهتی به "تو" نداری...

نمیدانم چطور ممکن است همه چیز اینقدر عوض شده باشد و دنیا دنیای دیگری باشد...

میدانی عزیزم؟
این همه تغییرات برایم بسیار ترسناک تر از دیوانه شدن است...
شاید همه ی آن خاطرات و آن دنیا توهم یا رویایی بوده اند که آنقدر در آن غرق شده بودم که برایم واقعیت پیدا کردند...
آخر چطور میشود دنیا اینقدر عوض شده باشد؟
شاید دیوانه شده ام ...
حداقل امیدوارم دیوانه شده باشم...

شاید همه ی این افکار بخاطر این ساعت های لعنتیست...
هوا که رو به روشنی میرود همه چیز تاریک میشود...
@abitpsycho
Forwarded from توییتر فارسی
‏نه هر كي كه دوربين ديجيتال داره،عكاسه
نه هر كي كه ميره باشگاه و ورزش ميكنه هيكلش خوبه...

☆ممد اتی☆

@OfficialPersianTwitter
توییتر فارسی
‏نه هر كي كه دوربين ديجيتال داره،عكاسه نه هر كي كه ميره باشگاه و ورزش ميكنه هيكلش خوبه... ☆ممد اتی☆ @OfficialPersianTwitter
نه هرکی هیجان زده میشه میگه shit زبانش خوبه
نه هرکی میره کافه روشنفکره
نه هرکی 4کلمه درباره هرچیزی گه میخوره خیلی میدونه
نه هرکی کامپیوتر میخونه، برنامه نویسه
نه هرکی موهاش بلنده هنر میخونه
نه هرکی ...
@abitpsycho
از موجودی که جون داره یک تداعی بده...
#هادی_پاکزاد
@abitpsycho
فقط اونی که اومد اسپرسو سفارش داد، یکم بوش کرد و یه ذره چشید، بعد گفت: میشه یه نبات برا من بیارید؟
@abitpsycho
چرا این دانشمندا اعلام نمیکنن "گه خوردن" برای سلامتی ضرر داره؟
@abitpsycho
6تا چیز هست که خیلی سخت ممکنه ببخشمشون:

1-دروغ
2-سواستفاده از اعتمادم
3-احمق فرض شدنم
4-خیانتی که قبل از این که متوجهش بشم اعتراف نشه
5-دهن لقی
6-پنهان کردن چیزی که بهم مربوطه و دونستنش برام مهمه

@abitpsycho
بغض از نوشتن آدما هم پیداست...
@abitpsycho
پرسه زدن:

فرآیندی نیمه خودآگاه[1] و تا حدی ناخواسته و بدون هیچگونه برنامه ریزی قبلی و مقصد یا هدف نامیده میشه که در طی آن یک فرد به حالتی از آرامش روحی نسبی و خستگی ای نسبتا عمیق میرسه که پس از استراحت تا حد زیادی برطرف میشه و به طور معمول، روز بعد، روز خوبی خواهد بود!


و اما نکاتی درباره ی پرسه زدن:

پرسه زنی، زودتر از 12شب به پایان نمیرسه و حتما تنهایی انجام میشه...

پرسه زنی به هیچ وجه هدف یا مسیر مشخصی نداره و به هیچ وجه نمیتونه 2 یا 3 یا کلا بیشتر از 1 نفره باشه...
"آدم وقتی که تنهاست پرسه میزنه دو نفر که باهم باشن همیشه یه جایی میرن"[2]

فرد پرسه زن هندزفری یا موزیک پلیر یا ... به همراه نداره...

فرد پرسه زن گوشی موبایل و هرگونه وسیله ی ارتباطی به همراه نداره...

فرد پرسه زن هیچگونه کانتکتی با افراد نداره و تعاملی رو شکل نمیده و تنها درصورت برخورد با یک پرسه زنِ دیگه، "آی کانتک"[3] برقرار میکنه...

فرد پرسه زن به هیچ عنوان سر دوراهی یا چهارراه یا ... برای انتخاب مسیر مکث نمیکنه و بدون 1اپسیلون فکر کردن مسیری رو که پاهاش میره انتخاب میکنه...

فرد پرسه زن به ساعت نگاه نمیکنه و به هیچ عنوان به کافی شاپ یا امثالهم نمیره...

فرد پرسه زن از هیچگونه وسیله ی نقلیه عمومی یا خصوصی استفاده نمیکند...

به طور کلی فرد پرسه زن بدون هیچ مکثی مسیری رو بدون توجه به مقصد ادامه میده و به هیچ عنوان به برگشتن فکر نمیکنه و اصولا خود به خود خودش رو در انتهای پرسه زنی و جلوی در خانه یا یک مکان امن میبینه و میفهمه که پرسه زنی به پایان رسیده...
خب پس از توضیحات کلی درباره ی پرسه زنی بنا بر این شد که آموزش های ابتدایی رو در مرحله ی تئوری و عملی ترتیب بدیم.

پرسه زنی - تعریف، توضیحات و نکات

تئوری:

از آن جایی که بحث بسیار پیچیده و گسترده است لازمه که بصورت خیلی ابتدایی آموزش رو مرحله به مرحله شروع کنیم.

لازم به ذکره که به هیچ عنوان قبل از اجرایی کردن این مراحل نباید برنامه ریزی کرده باشید.

1-اولین لباسی که توی اتاق چشمتون بهش میخوره رو میپوشید و اهمیت نمیدید که کثیفه یا تمیزه یا چروکه یا ...

2-از پله های اتاق میاید پایین و به سمت در خروجی میرید[1]

3-بدون این که اعلام کنید کجا میرید به حرکتتون به سمت درب خروجی ادامه بدید[2]

4-اولین کفشتون رو که میبینید میپوشید[3]

5-از درب خانه خارج میشوید و پرسه زنی شما آغاز شده است

عملی:

برای بخش عملی باید حضورا مراجعه کنید. (ظرفیت محدود)

______________________________________

از مزایای پرسه زنی:

1- گذشتن زمانی که معمولا به سختی میگذرد

2-پیاده روی که برای سلامتی و تاسب اندام بسیار مفید است

3-آشنایی با نقاط جدیدی از شهر که قبل تر ندیده بودید

4-یافتن آرامش نسبی

5-دوری از افراد اعصاب خورد کن در واقعیت و دنیای مجازی

6-خاص بنظر رسیدن[4]

7-افزایش حداقلی 11.7 درصدی کاریزما

_______________________________________

بهترین زمان برای پرسه زنی:

معمولا بعد از ساعت 12 شب شروع و پایان بستگی به شرایط فرد پرسه زن دارد و ساعت خاصی نمی توان مشخص کرد.
اما تجربه های شخصی نشان میدهد که بهترین زمان حدود 1:30 شب تا نزدیک به 5 صبح است.


لازم به ذکر است:
هرگونه عملی در تضاد با نکات ذکر شده، پرسه زنی را مورد آسیب قرار میدهد و تا حد امکان از عمل خلاف نکات مذکور پرهیز شود.
هیچ گونه مسئولیتی را دربرابر خطرات اعم از گمشدن، سرقت، خفت گیری، تجاوز، حمله حیوانات اهلی یا وحشی و ... به عهده نخواهیم گرفت
1. ترجیحا اتاقتون پله بخوره بره بالا. اما اگه اینجوری نیست اشکالی نداره
2. در صورتی که کسی ازتون پرسید کجا میری، یه جواب "میرم یه بادی به کله ام بخوره" میدید و توضیحات بیشتری نمیدید
3. به نفعتونه که اولین کفشی که میبینید، کفش راحت و سبکی باشه
4. برای افرادی که عقده ی خاص بودن دارن
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس که می با دیگری خورده‌ست و با من سر گران دارد
#حافظ
@abitpsycho
میدانید؟ من از آن آدم هایی نیستم که بتوانم از نگاه کردن به عکس های یک نفر لذت ببرم واز طرفی هم تا چند وقت قبل نمیدانستم که حتی از آن آدم هایی هم نیستم که بتوانم کسی را که احساس تعلقی بینمان نیست ببینم و از دیدنش لذت ببرم...
آن روزها همیشه نا خودآگاه به صورتش نگاه میکردم(به طور خاص در مواقعی که خواب بود) یا به موهایش یا دست هایش...یا شاید اگر کفش های قشنگی داشت به کفش هایش هم زیاد نگاه میکردم
میدانید؟ من میتوانم عاشق دست ها شوم
خب نگاه کردن به صورت یک نفر با نگاه کردن به چشم های یک نفر خیلی فرق دارد...

خب "آن روز ها" هم مثل همه روزهای دیگر گذشت و تمام شد...
دیروز هم او را دیدم اما میدانید مشکل کجا بود؟ همان احساس تعلقی که گفتم...وقتی آن احساس نباشد آدم هایی مثل من فکر میکنند از دست داده اند...
خب دیروز که میخواستم به صورتش نگاه کنم نتوانستم...موهایش هم همینطور...سعی کردم دست هایش را نگاه کنم اما باز هم نتوانستم...خب کفش ها هم متعلق به او بود و آن ها را هم نتوانستم نگاه کنم...

توضیحش سخت است...درست است که نگاهم به طور مثال به سمت صورتش بود اما در واقع جایی پشت سرش را میدیدم و نه صورتش را..
شاید بتوانم اینطور توضیح بدهم که آدم هایی مل من وقتی کسی را از دست میدهند آن فرد برایشان نامريی میشود...
خب واقعیت این است که دیدن یک آدم نامريی چندان کار ساده ای نیست و تا حدی اذیت کننده است و از طرفی هم همه ی آدم هایی که نامريی میشوند معمولا کسانی هستند که دل کندن از آن ها چندان راحت نیست...
خب نمیتوانم یک آٔم نامریی را نادیده بگیرم صرفا به این خاطر که نامریی شده است...هنوز هم همان آدم قبل است...

الان شاید تنها پشیمانی ام این باشد که "آن روزها" که میتوانستم به چشم هایش نگاه نمیکردم...
و اویی که نبود را درآغوش فشردم...لبخند تلخی زد و بی هیچ احساسی شروع به محو شدن کرد...
شد یک آدم نامرئی...
میدانید؟ شما نمیتوانید به یک آدم نامرئی اعتراضی کنید چون معتقدند که وجود دارند...
میدانید درد کجاست؟ آ جایی که آدمی که برای شما نامرئیست برای دیگری نامرئی نیست...
بوسه هایی که جای لبانت دلت را زخم میکنند...
زخم هایی که اگر خوب شوند هم در یادت میمانند...
شب ها پرسه زنت میکنند...
در گوشه ای خاطراتت کز میکنی...
یک تکه چوب باران خورده میشوی و موریانه های خیالت از درون تو را میخورند...
گریه هایت بی صدا میشوند...
فراموش میشوی و فراموش نمیکنی...
با تمام وجود فریاد میزنی و شاید مدت کوتاهی فراموش شدنت را بتوانی سخت کنی...
باید اویی را که نیست از یاد برد...
او دیگر مرئی نمیشود...
برای تو مرئی نمیشود...

آغوشم خالیست...
زیادی خوب بودن خوب نیست
زیادی که خوب باشی شکننده تر میشوی...
با هر قدرناشناسی دلت ترک بر میدارد،میشکند...
تکه های شکسته را در دستانت میگیری...
نگاه میکنی به نتیجه ی زیادی خوب بودنت!
زیادی خوب بودن خوب نیست
زیادی که خوب باشی به زیادی خوب بودنت عادت میکنند...
آن وقت کافیست کمی بد شوی...

@abitpsycho
و برای من...
مانند "شنبه" ای هستی
برای پیرمرد سیگار به دستی که سالهاست می‌خواهد
از شنبه سیگار نکشد...

@abitpsycho
عزیزم...
گفته بودم که از نبش قبر کردن اتفاقات و خاطرات بدم می آید...همانگونه که تو...
اما عزیزم...
این تلخی ها و این حرف ها نبش قبر خاطرات مرده مان نیست...
نبش قبر دنیایم است که زنده به گور شده...

نبش قبر دنیاییست که که نمیخواهم مردنش را ببینم...
@abitpsycho