Forwarded from آرشام میگوید:
پرسه زدن:
فرآیندی نیمه خودآگاه[1] و تا حدی ناخواسته و بدون هیچگونه برنامه ریزی قبلی و مقصد یا هدف نامیده میشه که در طی آن یک فرد به حالتی از آرامش روحی نسبی و خستگی ای نسبتا عمیق میرسه که پس از استراحت تا حد زیادی برطرف میشه و به طور معمول، روز بعد، روز خوبی خواهد بود!
و اما نکاتی درباره ی پرسه زدن:
پرسه زنی، زودتر از 12شب به پایان نمیرسه و حتما تنهایی انجام میشه...
پرسه زنی به هیچ وجه هدف یا مسیر مشخصی نداره و به هیچ وجه نمیتونه 2 یا 3 یا کلا بیشتر از 1 نفره باشه...
"آدم وقتی که تنهاست پرسه میزنه دو نفر که باهم باشن همیشه یه جایی میرن"[2]
فرد پرسه زن هندزفری یا موزیک پلیر یا ... به همراه نداره...
فرد پرسه زن گوشی موبایل و هرگونه وسیله ی ارتباطی به همراه نداره...
فرد پرسه زن هیچگونه کانتکتی با افراد نداره و تعاملی رو شکل نمیده و تنها درصورت برخورد با یک پرسه زنِ دیگه، "آی کانتک"[3] برقرار میکنه...
فرد پرسه زن به هیچ عنوان سر دوراهی یا چهارراه یا ... برای انتخاب مسیر مکث نمیکنه و بدون 1اپسیلون فکر کردن مسیری رو که پاهاش میره انتخاب میکنه...
فرد پرسه زن به ساعت نگاه نمیکنه و به هیچ عنوان به کافی شاپ یا امثالهم نمیره...
فرد پرسه زن از هیچگونه وسیله ی نقلیه عمومی یا خصوصی استفاده نمیکند...
به طور کلی فرد پرسه زن بدون هیچ مکثی مسیری رو بدون توجه به مقصد ادامه میده و به هیچ عنوان به برگشتن فکر نمیکنه و اصولا خود به خود خودش رو در انتهای پرسه زنی و جلوی در خانه یا یک مکان امن میبینه و میفهمه که پرسه زنی به پایان رسیده...
فرآیندی نیمه خودآگاه[1] و تا حدی ناخواسته و بدون هیچگونه برنامه ریزی قبلی و مقصد یا هدف نامیده میشه که در طی آن یک فرد به حالتی از آرامش روحی نسبی و خستگی ای نسبتا عمیق میرسه که پس از استراحت تا حد زیادی برطرف میشه و به طور معمول، روز بعد، روز خوبی خواهد بود!
و اما نکاتی درباره ی پرسه زدن:
پرسه زنی، زودتر از 12شب به پایان نمیرسه و حتما تنهایی انجام میشه...
پرسه زنی به هیچ وجه هدف یا مسیر مشخصی نداره و به هیچ وجه نمیتونه 2 یا 3 یا کلا بیشتر از 1 نفره باشه...
"آدم وقتی که تنهاست پرسه میزنه دو نفر که باهم باشن همیشه یه جایی میرن"[2]
فرد پرسه زن هندزفری یا موزیک پلیر یا ... به همراه نداره...
فرد پرسه زن گوشی موبایل و هرگونه وسیله ی ارتباطی به همراه نداره...
فرد پرسه زن هیچگونه کانتکتی با افراد نداره و تعاملی رو شکل نمیده و تنها درصورت برخورد با یک پرسه زنِ دیگه، "آی کانتک"[3] برقرار میکنه...
فرد پرسه زن به هیچ عنوان سر دوراهی یا چهارراه یا ... برای انتخاب مسیر مکث نمیکنه و بدون 1اپسیلون فکر کردن مسیری رو که پاهاش میره انتخاب میکنه...
فرد پرسه زن به ساعت نگاه نمیکنه و به هیچ عنوان به کافی شاپ یا امثالهم نمیره...
فرد پرسه زن از هیچگونه وسیله ی نقلیه عمومی یا خصوصی استفاده نمیکند...
به طور کلی فرد پرسه زن بدون هیچ مکثی مسیری رو بدون توجه به مقصد ادامه میده و به هیچ عنوان به برگشتن فکر نمیکنه و اصولا خود به خود خودش رو در انتهای پرسه زنی و جلوی در خانه یا یک مکان امن میبینه و میفهمه که پرسه زنی به پایان رسیده...
Forwarded from آرشام میگوید:
خب پس از توضیحات کلی درباره ی پرسه زنی بنا بر این شد که آموزش های ابتدایی رو در مرحله ی تئوری و عملی ترتیب بدیم.
پرسه زنی - تعریف، توضیحات و نکات
تئوری:
از آن جایی که بحث بسیار پیچیده و گسترده است لازمه که بصورت خیلی ابتدایی آموزش رو مرحله به مرحله شروع کنیم.
لازم به ذکره که به هیچ عنوان قبل از اجرایی کردن این مراحل نباید برنامه ریزی کرده باشید.
1-اولین لباسی که توی اتاق چشمتون بهش میخوره رو میپوشید و اهمیت نمیدید که کثیفه یا تمیزه یا چروکه یا ...
2-از پله های اتاق میاید پایین و به سمت در خروجی میرید[1]
3-بدون این که اعلام کنید کجا میرید به حرکتتون به سمت درب خروجی ادامه بدید[2]
4-اولین کفشتون رو که میبینید میپوشید[3]
5-از درب خانه خارج میشوید و پرسه زنی شما آغاز شده است
عملی:
برای بخش عملی باید حضورا مراجعه کنید. (ظرفیت محدود)
______________________________________
از مزایای پرسه زنی:
1- گذشتن زمانی که معمولا به سختی میگذرد
2-پیاده روی که برای سلامتی و تاسب اندام بسیار مفید است
3-آشنایی با نقاط جدیدی از شهر که قبل تر ندیده بودید
4-یافتن آرامش نسبی
5-دوری از افراد اعصاب خورد کن در واقعیت و دنیای مجازی
6-خاص بنظر رسیدن[4]
7-افزایش حداقلی 11.7 درصدی کاریزما
_______________________________________
بهترین زمان برای پرسه زنی:
معمولا بعد از ساعت 12 شب شروع و پایان بستگی به شرایط فرد پرسه زن دارد و ساعت خاصی نمی توان مشخص کرد.
اما تجربه های شخصی نشان میدهد که بهترین زمان حدود 1:30 شب تا نزدیک به 5 صبح است.
لازم به ذکر است:
هرگونه عملی در تضاد با نکات ذکر شده، پرسه زنی را مورد آسیب قرار میدهد و تا حد امکان از عمل خلاف نکات مذکور پرهیز شود.
هیچ گونه مسئولیتی را دربرابر خطرات اعم از گمشدن، سرقت، خفت گیری، تجاوز، حمله حیوانات اهلی یا وحشی و ... به عهده نخواهیم گرفت
1. ترجیحا اتاقتون پله بخوره بره بالا. اما اگه اینجوری نیست اشکالی نداره
2. در صورتی که کسی ازتون پرسید کجا میری، یه جواب "میرم یه بادی به کله ام بخوره" میدید و توضیحات بیشتری نمیدید
3. به نفعتونه که اولین کفشی که میبینید، کفش راحت و سبکی باشه
4. برای افرادی که عقده ی خاص بودن دارن
پرسه زنی - تعریف، توضیحات و نکات
تئوری:
از آن جایی که بحث بسیار پیچیده و گسترده است لازمه که بصورت خیلی ابتدایی آموزش رو مرحله به مرحله شروع کنیم.
لازم به ذکره که به هیچ عنوان قبل از اجرایی کردن این مراحل نباید برنامه ریزی کرده باشید.
1-اولین لباسی که توی اتاق چشمتون بهش میخوره رو میپوشید و اهمیت نمیدید که کثیفه یا تمیزه یا چروکه یا ...
2-از پله های اتاق میاید پایین و به سمت در خروجی میرید[1]
3-بدون این که اعلام کنید کجا میرید به حرکتتون به سمت درب خروجی ادامه بدید[2]
4-اولین کفشتون رو که میبینید میپوشید[3]
5-از درب خانه خارج میشوید و پرسه زنی شما آغاز شده است
عملی:
برای بخش عملی باید حضورا مراجعه کنید. (ظرفیت محدود)
______________________________________
از مزایای پرسه زنی:
1- گذشتن زمانی که معمولا به سختی میگذرد
2-پیاده روی که برای سلامتی و تاسب اندام بسیار مفید است
3-آشنایی با نقاط جدیدی از شهر که قبل تر ندیده بودید
4-یافتن آرامش نسبی
5-دوری از افراد اعصاب خورد کن در واقعیت و دنیای مجازی
6-خاص بنظر رسیدن[4]
7-افزایش حداقلی 11.7 درصدی کاریزما
_______________________________________
بهترین زمان برای پرسه زنی:
معمولا بعد از ساعت 12 شب شروع و پایان بستگی به شرایط فرد پرسه زن دارد و ساعت خاصی نمی توان مشخص کرد.
اما تجربه های شخصی نشان میدهد که بهترین زمان حدود 1:30 شب تا نزدیک به 5 صبح است.
لازم به ذکر است:
هرگونه عملی در تضاد با نکات ذکر شده، پرسه زنی را مورد آسیب قرار میدهد و تا حد امکان از عمل خلاف نکات مذکور پرهیز شود.
هیچ گونه مسئولیتی را دربرابر خطرات اعم از گمشدن، سرقت، خفت گیری، تجاوز، حمله حیوانات اهلی یا وحشی و ... به عهده نخواهیم گرفت
1. ترجیحا اتاقتون پله بخوره بره بالا. اما اگه اینجوری نیست اشکالی نداره
2. در صورتی که کسی ازتون پرسید کجا میری، یه جواب "میرم یه بادی به کله ام بخوره" میدید و توضیحات بیشتری نمیدید
3. به نفعتونه که اولین کفشی که میبینید، کفش راحت و سبکی باشه
4. برای افرادی که عقده ی خاص بودن دارن
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس که می با دیگری خوردهست و با من سر گران دارد
#حافظ
@abitpsycho
خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس که می با دیگری خوردهست و با من سر گران دارد
#حافظ
@abitpsycho
Forwarded from آرشام میگوید:
میدانید؟ من از آن آدم هایی نیستم که بتوانم از نگاه کردن به عکس های یک نفر لذت ببرم واز طرفی هم تا چند وقت قبل نمیدانستم که حتی از آن آدم هایی هم نیستم که بتوانم کسی را که احساس تعلقی بینمان نیست ببینم و از دیدنش لذت ببرم...
آن روزها همیشه نا خودآگاه به صورتش نگاه میکردم(به طور خاص در مواقعی که خواب بود) یا به موهایش یا دست هایش...یا شاید اگر کفش های قشنگی داشت به کفش هایش هم زیاد نگاه میکردم
میدانید؟ من میتوانم عاشق دست ها شوم
خب نگاه کردن به صورت یک نفر با نگاه کردن به چشم های یک نفر خیلی فرق دارد...
خب "آن روز ها" هم مثل همه روزهای دیگر گذشت و تمام شد...
دیروز هم او را دیدم اما میدانید مشکل کجا بود؟ همان احساس تعلقی که گفتم...وقتی آن احساس نباشد آدم هایی مثل من فکر میکنند از دست داده اند...
خب دیروز که میخواستم به صورتش نگاه کنم نتوانستم...موهایش هم همینطور...سعی کردم دست هایش را نگاه کنم اما باز هم نتوانستم...خب کفش ها هم متعلق به او بود و آن ها را هم نتوانستم نگاه کنم...
توضیحش سخت است...درست است که نگاهم به طور مثال به سمت صورتش بود اما در واقع جایی پشت سرش را میدیدم و نه صورتش را..
شاید بتوانم اینطور توضیح بدهم که آدم هایی مل من وقتی کسی را از دست میدهند آن فرد برایشان نامريی میشود...
خب واقعیت این است که دیدن یک آدم نامريی چندان کار ساده ای نیست و تا حدی اذیت کننده است و از طرفی هم همه ی آدم هایی که نامريی میشوند معمولا کسانی هستند که دل کندن از آن ها چندان راحت نیست...
خب نمیتوانم یک آٔم نامریی را نادیده بگیرم صرفا به این خاطر که نامریی شده است...هنوز هم همان آدم قبل است...
الان شاید تنها پشیمانی ام این باشد که "آن روزها" که میتوانستم به چشم هایش نگاه نمیکردم...
آن روزها همیشه نا خودآگاه به صورتش نگاه میکردم(به طور خاص در مواقعی که خواب بود) یا به موهایش یا دست هایش...یا شاید اگر کفش های قشنگی داشت به کفش هایش هم زیاد نگاه میکردم
میدانید؟ من میتوانم عاشق دست ها شوم
خب نگاه کردن به صورت یک نفر با نگاه کردن به چشم های یک نفر خیلی فرق دارد...
خب "آن روز ها" هم مثل همه روزهای دیگر گذشت و تمام شد...
دیروز هم او را دیدم اما میدانید مشکل کجا بود؟ همان احساس تعلقی که گفتم...وقتی آن احساس نباشد آدم هایی مثل من فکر میکنند از دست داده اند...
خب دیروز که میخواستم به صورتش نگاه کنم نتوانستم...موهایش هم همینطور...سعی کردم دست هایش را نگاه کنم اما باز هم نتوانستم...خب کفش ها هم متعلق به او بود و آن ها را هم نتوانستم نگاه کنم...
توضیحش سخت است...درست است که نگاهم به طور مثال به سمت صورتش بود اما در واقع جایی پشت سرش را میدیدم و نه صورتش را..
شاید بتوانم اینطور توضیح بدهم که آدم هایی مل من وقتی کسی را از دست میدهند آن فرد برایشان نامريی میشود...
خب واقعیت این است که دیدن یک آدم نامريی چندان کار ساده ای نیست و تا حدی اذیت کننده است و از طرفی هم همه ی آدم هایی که نامريی میشوند معمولا کسانی هستند که دل کندن از آن ها چندان راحت نیست...
خب نمیتوانم یک آٔم نامریی را نادیده بگیرم صرفا به این خاطر که نامریی شده است...هنوز هم همان آدم قبل است...
الان شاید تنها پشیمانی ام این باشد که "آن روزها" که میتوانستم به چشم هایش نگاه نمیکردم...
Forwarded from آرشام میگوید:
و اویی که نبود را درآغوش فشردم...لبخند تلخی زد و بی هیچ احساسی شروع به محو شدن کرد...
شد یک آدم نامرئی...
میدانید؟ شما نمیتوانید به یک آدم نامرئی اعتراضی کنید چون معتقدند که وجود دارند...
میدانید درد کجاست؟ آ جایی که آدمی که برای شما نامرئیست برای دیگری نامرئی نیست...
بوسه هایی که جای لبانت دلت را زخم میکنند...
زخم هایی که اگر خوب شوند هم در یادت میمانند...
شب ها پرسه زنت میکنند...
در گوشه ای خاطراتت کز میکنی...
یک تکه چوب باران خورده میشوی و موریانه های خیالت از درون تو را میخورند...
گریه هایت بی صدا میشوند...
فراموش میشوی و فراموش نمیکنی...
با تمام وجود فریاد میزنی و شاید مدت کوتاهی فراموش شدنت را بتوانی سخت کنی...
باید اویی را که نیست از یاد برد...
او دیگر مرئی نمیشود...
برای تو مرئی نمیشود...
آغوشم خالیست...
شد یک آدم نامرئی...
میدانید؟ شما نمیتوانید به یک آدم نامرئی اعتراضی کنید چون معتقدند که وجود دارند...
میدانید درد کجاست؟ آ جایی که آدمی که برای شما نامرئیست برای دیگری نامرئی نیست...
بوسه هایی که جای لبانت دلت را زخم میکنند...
زخم هایی که اگر خوب شوند هم در یادت میمانند...
شب ها پرسه زنت میکنند...
در گوشه ای خاطراتت کز میکنی...
یک تکه چوب باران خورده میشوی و موریانه های خیالت از درون تو را میخورند...
گریه هایت بی صدا میشوند...
فراموش میشوی و فراموش نمیکنی...
با تمام وجود فریاد میزنی و شاید مدت کوتاهی فراموش شدنت را بتوانی سخت کنی...
باید اویی را که نیست از یاد برد...
او دیگر مرئی نمیشود...
برای تو مرئی نمیشود...
آغوشم خالیست...
زیادی خوب بودن خوب نیست
زیادی که خوب باشی شکننده تر میشوی...
با هر قدرناشناسی دلت ترک بر میدارد،میشکند...
تکه های شکسته را در دستانت میگیری...
نگاه میکنی به نتیجه ی زیادی خوب بودنت!
زیادی خوب بودن خوب نیست
زیادی که خوب باشی به زیادی خوب بودنت عادت میکنند...
آن وقت کافیست کمی بد شوی...
@abitpsycho
زیادی که خوب باشی شکننده تر میشوی...
با هر قدرناشناسی دلت ترک بر میدارد،میشکند...
تکه های شکسته را در دستانت میگیری...
نگاه میکنی به نتیجه ی زیادی خوب بودنت!
زیادی خوب بودن خوب نیست
زیادی که خوب باشی به زیادی خوب بودنت عادت میکنند...
آن وقت کافیست کمی بد شوی...
@abitpsycho
و برای من...
مانند "شنبه" ای هستی
برای پیرمرد سیگار به دستی که سالهاست میخواهد
از شنبه سیگار نکشد...
@abitpsycho
مانند "شنبه" ای هستی
برای پیرمرد سیگار به دستی که سالهاست میخواهد
از شنبه سیگار نکشد...
@abitpsycho
عزیزم...
گفته بودم که از نبش قبر کردن اتفاقات و خاطرات بدم می آید...همانگونه که تو...
اما عزیزم...
این تلخی ها و این حرف ها نبش قبر خاطرات مرده مان نیست...
نبش قبر دنیایم است که زنده به گور شده...
نبش قبر دنیاییست که که نمیخواهم مردنش را ببینم...
@abitpsycho
گفته بودم که از نبش قبر کردن اتفاقات و خاطرات بدم می آید...همانگونه که تو...
اما عزیزم...
این تلخی ها و این حرف ها نبش قبر خاطرات مرده مان نیست...
نبش قبر دنیایم است که زنده به گور شده...
نبش قبر دنیاییست که که نمیخواهم مردنش را ببینم...
@abitpsycho
Forwarded from توییتر فارسی
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
#اخوان_ثالث
@abitpsycho
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
#اخوان_ثالث
@abitpsycho
آرشام میگوید:
Hadi Pakzad – Pas Man Chi (What About Me)
نوشته ای پیرامون ترانه ی "پس من چی؟"
وقتی حدود و مرزها در دنیا تعریف می شدند، حق نیز برای انسان ها شروع به تعریف شدن کرد؛ که البته عرف همه ی این تعاریف بر پایه ی همان اخلاقیات افلاطون ها بود؛ که کم کم شکل قرارداد به خود گرفته بودند. سهم، سهم آن قسمتی از دنیاست که ما امکان و اختیار دست یافتن به آن را داریم؛ اما پس فرق سهم با حق چیست؟ حق از روی عرف تعیین می شود ولی سهم از روی وجدان خود شخص، مثلا شما می خواهید از وسیله ی دوستتان که پیش شما امانت است استفاده ای کنید که او نمی داند، خب بدیهی ست که عموم افراد این عمل شما را مشروع نمی دانند؛ اما یقینی در وجود شما انجام این استفاده را بلامانع می داند و شما حتی عذاب وجدان هم ندارید؛ پس این استفاده حق شما نیست، ولی سهم شما هست.
کودک تر که بودم آموخته بودم که اگر کسی به مرزها و حدود من تجاوز کرد می توانم به او بگویم تو حق نداری؛ اما بعدها خود من بارها به حدود دیگران وارد شدم و بارها شنیدم که به من گفتند تو حق نداری؛ اما به راستی چه کسی استحقاق واقعی ما را می داند؟ چه کسی بهتر از خود ما؟ خب این مسئله صورت تازه ای هم ندارد و به نوعی تجربه ی مشترک همه ی ماست و هر روز حق همه ی ما قسمتی از سهم دیگران می شود.
اما ترانه ی "پس من چی" را وقتی گوش کنید که حق شما قسمتی از سهمِ عزیزترین کستان بشود.
#هادی_پاکزاد
@abitpsycho
وقتی حدود و مرزها در دنیا تعریف می شدند، حق نیز برای انسان ها شروع به تعریف شدن کرد؛ که البته عرف همه ی این تعاریف بر پایه ی همان اخلاقیات افلاطون ها بود؛ که کم کم شکل قرارداد به خود گرفته بودند. سهم، سهم آن قسمتی از دنیاست که ما امکان و اختیار دست یافتن به آن را داریم؛ اما پس فرق سهم با حق چیست؟ حق از روی عرف تعیین می شود ولی سهم از روی وجدان خود شخص، مثلا شما می خواهید از وسیله ی دوستتان که پیش شما امانت است استفاده ای کنید که او نمی داند، خب بدیهی ست که عموم افراد این عمل شما را مشروع نمی دانند؛ اما یقینی در وجود شما انجام این استفاده را بلامانع می داند و شما حتی عذاب وجدان هم ندارید؛ پس این استفاده حق شما نیست، ولی سهم شما هست.
کودک تر که بودم آموخته بودم که اگر کسی به مرزها و حدود من تجاوز کرد می توانم به او بگویم تو حق نداری؛ اما بعدها خود من بارها به حدود دیگران وارد شدم و بارها شنیدم که به من گفتند تو حق نداری؛ اما به راستی چه کسی استحقاق واقعی ما را می داند؟ چه کسی بهتر از خود ما؟ خب این مسئله صورت تازه ای هم ندارد و به نوعی تجربه ی مشترک همه ی ماست و هر روز حق همه ی ما قسمتی از سهم دیگران می شود.
اما ترانه ی "پس من چی" را وقتی گوش کنید که حق شما قسمتی از سهمِ عزیزترین کستان بشود.
#هادی_پاکزاد
@abitpsycho
ما با جمعیتی نزدیک به یک بیستم کشور چین، حدود200 واحد دانشگاهی بیشتر از کشور چین داریم.
نتیجه ی این تعداد نجومی واحدهای دانشگاهی به هیچ عنوان افزایش سطح سواد و فرهنگ نیست بلکه این تعداد دانشگاه ها دستاوردهای دیگری دارند:
1-ثروتمند شدن عده ای خاص
2-ایجاد رقابت ناسالم در بازار کار
3-افزایش تعداد گوساله هایی با مدرک دانشگاهی که گوساله بودنشان را نمیپذیرند
این داستان به خودی خود ترسناک نیست...
اما نتیجه ی ادامه ی حیات این جامعه به این شیوه در یک چشم انداز 20ساله میتواند بسیار ترسناک باشد...
@abitpsycho
نتیجه ی این تعداد نجومی واحدهای دانشگاهی به هیچ عنوان افزایش سطح سواد و فرهنگ نیست بلکه این تعداد دانشگاه ها دستاوردهای دیگری دارند:
1-ثروتمند شدن عده ای خاص
2-ایجاد رقابت ناسالم در بازار کار
3-افزایش تعداد گوساله هایی با مدرک دانشگاهی که گوساله بودنشان را نمیپذیرند
این داستان به خودی خود ترسناک نیست...
اما نتیجه ی ادامه ی حیات این جامعه به این شیوه در یک چشم انداز 20ساله میتواند بسیار ترسناک باشد...
@abitpsycho
آرشام میگوید:
ما با جمعیتی نزدیک به یک بیستم کشور چین، حدود200 واحد دانشگاهی بیشتر از کشور چین داریم. نتیجه ی این تعداد نجومی واحدهای دانشگاهی به هیچ عنوان افزایش سطح سواد و فرهنگ نیست بلکه این تعداد دانشگاه ها دستاوردهای دیگری دارند: 1-ثروتمند شدن عده ای خاص 2-ایجاد رقابت…
واضح است که وجود امکانات آموزشی به هیچ عنوان و با هیچ معیاری اتفاق بدی نیست اما مشکل اینجاست که این واحدها آموزشی بسیار متعدد به هیچ عنوان محلی برای افزایش سطح سواد و آموزش نیستند که درواقع محلی برای بالا بردن آمار و مهمتر از آن فروشگاه مدرک آموزشی هستند
@abitpsycho
@abitpsycho
حالا یکی هم که سیگارو ترک میکنه اینقدر ازش سیگار بخواید تا دوباره سیگار بکشه!
@abitpsycho
@abitpsycho