دیگه دوا واسمون سبکه..کراک میزنیم/تمام بود و نبودمونو به فاک میزنیم..
شاهین نجفی
شاهین نجفی
موجوداتی در این جهان می زیند[1] که ذاتا خودشان را مرکز توجه میدانند!
یعنی اصولا معتقدند که : لولی لم خلقت الافلاک!
اینجورین که مثلا ازش میپرسی من چه شکلیم؟
جواب میده: تو شکلت با من فرق داره، من این شکلیم:....
میپرسی نظرت درباره من چیه؟
جواب میده: تو فلان طوری، درصورتی که من ....
میپرسی هوا چطوره؟
جواب میده: من یکم سردمه، خیس شدم و ...
این دسته موجود که خودشون رو محور کره ی زمین، منظومه ی شمسی، کهکشان راه شیری و به طور کلی عالم هستی میدونند، مشکل اصلیشون اینه که فکر میکنن بقیه هم اونا رو و محور کره ی زمین، منظومه ی شمسی، کهکشان راه شیری و به طور کلی عالم هستی میدونند!
در صورتی که بقیه ممکنه اونا رو موی رسته بر جداره ی داخلی گوششون هم ندونن!
مثلا باهاشون بخوای بری بیرون، اگه 15نفر باشید و این دیر برسه قطعا عذاب وجدان میگیره که 14نفر رو معطل کرده که حداقل 13 نفرشون اصلا متوجه نبودن این مخلوق در جمع نبودن!
ممکنه بخواید با اینا جرات-حقیقت بازی کنید و قطعا این وجود تصور میکنه که هدف بازی اینه که اسرار زندگی ایشون رو بفهمید!
این بندگان خدا اصلا موجودات بدی نیستند و خیلی خوبن فقط مشکل "خود محور جهان بینی" دارن که حتی وقتی یه کفتر ازون بالا در بیاد بر*ینه رو سرشون هم درگیر میشن که ای بابا، این کفتره چه گیری داده به من؟
و این موجودات دقیقا همون افرادی هستند که اگه اینو بخونن میگن: عه! دغدغه ی ذهنی اینم هستم...!
و من الله توفیق!
1. زندگی میکنند
یعنی اصولا معتقدند که : لولی لم خلقت الافلاک!
اینجورین که مثلا ازش میپرسی من چه شکلیم؟
جواب میده: تو شکلت با من فرق داره، من این شکلیم:....
میپرسی نظرت درباره من چیه؟
جواب میده: تو فلان طوری، درصورتی که من ....
میپرسی هوا چطوره؟
جواب میده: من یکم سردمه، خیس شدم و ...
این دسته موجود که خودشون رو محور کره ی زمین، منظومه ی شمسی، کهکشان راه شیری و به طور کلی عالم هستی میدونند، مشکل اصلیشون اینه که فکر میکنن بقیه هم اونا رو و محور کره ی زمین، منظومه ی شمسی، کهکشان راه شیری و به طور کلی عالم هستی میدونند!
در صورتی که بقیه ممکنه اونا رو موی رسته بر جداره ی داخلی گوششون هم ندونن!
مثلا باهاشون بخوای بری بیرون، اگه 15نفر باشید و این دیر برسه قطعا عذاب وجدان میگیره که 14نفر رو معطل کرده که حداقل 13 نفرشون اصلا متوجه نبودن این مخلوق در جمع نبودن!
ممکنه بخواید با اینا جرات-حقیقت بازی کنید و قطعا این وجود تصور میکنه که هدف بازی اینه که اسرار زندگی ایشون رو بفهمید!
این بندگان خدا اصلا موجودات بدی نیستند و خیلی خوبن فقط مشکل "خود محور جهان بینی" دارن که حتی وقتی یه کفتر ازون بالا در بیاد بر*ینه رو سرشون هم درگیر میشن که ای بابا، این کفتره چه گیری داده به من؟
و این موجودات دقیقا همون افرادی هستند که اگه اینو بخونن میگن: عه! دغدغه ی ذهنی اینم هستم...!
و من الله توفیق!
1. زندگی میکنند
میدانید؟ من از آن آدم هایی نیستم که بتوانم از نگاه کردن به عکس های یک نفر لذت ببرم واز طرفی هم تا چند وقت قبل نمیدانستم که حتی از آن آدم هایی هم نیستم که بتوانم کسی را که احساس تعلقی بینمان نیست ببینم و از دیدنش لذت ببرم...
آن روزها همیشه نا خودآگاه به صورتش نگاه میکردم(به طور خاص در مواقعی که خواب بود) یا به موهایش یا دست هایش...یا شاید اگر کفش های قشنگی داشت به کفش هایش هم زیاد نگاه میکردم
میدانید؟ من میتوانم عاشق دست ها شوم
خب نگاه کردن به صورت یک نفر با نگاه کردن به چشم های یک نفر خیلی فرق دارد...
خب "آن روز ها" هم مثل همه روزهای دیگر گذشت و تمام شد...
دیروز هم او را دیدم اما میدانید مشکل کجا بود؟ همان احساس تعلقی که گفتم...وقتی آن احساس نباشد آدم هایی مثل من فکر میکنند از دست داده اند...
خب دیروز که میخواستم به صورتش نگاه کنم نتوانستم...موهایش هم همینطور...سعی کردم دست هایش را نگاه کنم اما باز هم نتوانستم...خب کفش ها هم متعلق به او بود و آن ها را هم نتوانستم نگاه کنم...
توضیحش سخت است...درست است که نگاهم به طور مثال به سمت صورتش بود اما در واقع جایی پشت سرش را میدیدم و نه صورتش را..
شاید بتوانم اینطور توضیح بدهم که آدم هایی مل من وقتی کسی را از دست میدهند آن فرد برایشان نامريی میشود...
خب واقعیت این است که دیدن یک آدم نامريی چندان کار ساده ای نیست و تا حدی اذیت کننده است و از طرفی هم همه ی آدم هایی که نامريی میشوند معمولا کسانی هستند که دل کندن از آن ها چندان راحت نیست...
خب نمیتوانم یک آٔم نامریی را نادیده بگیرم صرفا به این خاطر که نامریی شده است...هنوز هم همان آدم قبل است...
الان شاید تنها پشیمانی ام این باشد که "آن روزها" که میتوانستم به چشم هایش نگاه نمیکردم...
آن روزها همیشه نا خودآگاه به صورتش نگاه میکردم(به طور خاص در مواقعی که خواب بود) یا به موهایش یا دست هایش...یا شاید اگر کفش های قشنگی داشت به کفش هایش هم زیاد نگاه میکردم
میدانید؟ من میتوانم عاشق دست ها شوم
خب نگاه کردن به صورت یک نفر با نگاه کردن به چشم های یک نفر خیلی فرق دارد...
خب "آن روز ها" هم مثل همه روزهای دیگر گذشت و تمام شد...
دیروز هم او را دیدم اما میدانید مشکل کجا بود؟ همان احساس تعلقی که گفتم...وقتی آن احساس نباشد آدم هایی مثل من فکر میکنند از دست داده اند...
خب دیروز که میخواستم به صورتش نگاه کنم نتوانستم...موهایش هم همینطور...سعی کردم دست هایش را نگاه کنم اما باز هم نتوانستم...خب کفش ها هم متعلق به او بود و آن ها را هم نتوانستم نگاه کنم...
توضیحش سخت است...درست است که نگاهم به طور مثال به سمت صورتش بود اما در واقع جایی پشت سرش را میدیدم و نه صورتش را..
شاید بتوانم اینطور توضیح بدهم که آدم هایی مل من وقتی کسی را از دست میدهند آن فرد برایشان نامريی میشود...
خب واقعیت این است که دیدن یک آدم نامريی چندان کار ساده ای نیست و تا حدی اذیت کننده است و از طرفی هم همه ی آدم هایی که نامريی میشوند معمولا کسانی هستند که دل کندن از آن ها چندان راحت نیست...
خب نمیتوانم یک آٔم نامریی را نادیده بگیرم صرفا به این خاطر که نامریی شده است...هنوز هم همان آدم قبل است...
الان شاید تنها پشیمانی ام این باشد که "آن روزها" که میتوانستم به چشم هایش نگاه نمیکردم...
خب قسمت بد ماجرا این است که احساسات آدم ها منطق حالیشان نمیشود...
خب این موضوع مشکلاتی را پدید می آرد مثل این که وقتی به کسی نمی رسید یا کسی را از دست میدهید منطق میگوید که آن احساس باید کمرنگ تر شود اما خب احساس نظرش فرق میکند...
احساس تشدید می شود...
خب این موضوع مشکلاتی را پدید می آرد مثل این که وقتی به کسی نمی رسید یا کسی را از دست میدهید منطق میگوید که آن احساس باید کمرنگ تر شود اما خب احساس نظرش فرق میکند...
احساس تشدید می شود...
آدم وقتی که تمایلی به رفتن نداره یه خیابون خلوتو انتخاب میکنه و توش قدم میزنه...
خب راستش را بخواهید من زمانی هم آدم خوشبختی بودم...
البته شاید هم از نظر شما خوشبخت نبودم یا شاید هم از نظر شما الان هم آدم خوشبختی هستم...
اما خب خوشبختی برای من در چیز های مختلفی دیده میشود که ممکن است درکش برای شما چندان هم راحت نباشد یا با آن ها خوشبخت نشوید...
خب راستش را بخواهید یکی از چیز هایی که زمانی باعث میشد من احساس خوشبختی کنم این بود که شب که بر میگشتم میتوانستم به روزم و کسی که در آن روز دیده بودم فکر کنم و وقتی هم که میخوابیدم روزم را مرور میکردم و به این فکر میکردم که فردا هم او را میبینم و به همین سادگی آدم خوشبختی شده بودم...
البته خوشبختی ام حتی از این هم بیشتر میشد...
به طور خاص زمانی که از خواب بیدار میشدم و مثلا یک پیام حاوی: "کی بیکاری؟" اولین چیزی بود که توجهم را جلب میکرد...
خب دیگر چه میخواستم؟ از این هم بیشتر؟
خب واقعیت این است که گاهی خوشبختی من از این هم بیشتر میشد خوشبختی من و آن هم وقتی بود که پیام مذکور این بود که: "من بیکارم"
بگذارید کمی صادقانه تر بگویم...خوشبختی حد و مرز ندارد...
از دیدن "من بیکارم" خوشبخت تر بودن هم امکان پذیر است...
خب وقتی هم من بکار بودم و هم او خوشبختی میتوانست تا بینهایت ادامه پیدا کند...
خب توضیحش پیچیده است که چرا خوشبختی میتواند بینهایت باشد!
بیایید زمان را به لحظه تقسیم کنیم و لحظه رو کوچکترین واحد زمان در نظر بگیریم...خب کوچکترینی وجود دارد؟ نه! همینطور میتواند کوچک و کوچکتر شود..پس یک بازه ی زمانی میتواند بی نهایت لحظه باشد. حالا تصور کنید که بعد از هر دو بیکار بودن ها هر "لحظه" خوشبختتر شوید!
دقیقا خوشبختی شما به بینهایت میل میکند...
خب همه ی ماجرا به این خوبی پیش نمی رود...آن بازه ی زمانی مکور به پایان میرسد... و اگر در لوپ قرار نگیرد...
شما دوباره به روز گذشته فکر کنید اما فردا صبح خبری از بیکار بودن و این خوشبختی ها نشود...شما در یک بازه ی زمانی احتمالا بی پایان قرار گرفته اید که هر لحظه به گشته فکر میکنید و به این که فردا صبح مثل صبح روزهای خوشبختیتان نخواهد بود...
در این صورت شما آدم خوشبختی نخواهید بود...
کمی روانی خواهید شد...
@aBitPsycho
البته شاید هم از نظر شما خوشبخت نبودم یا شاید هم از نظر شما الان هم آدم خوشبختی هستم...
اما خب خوشبختی برای من در چیز های مختلفی دیده میشود که ممکن است درکش برای شما چندان هم راحت نباشد یا با آن ها خوشبخت نشوید...
خب راستش را بخواهید یکی از چیز هایی که زمانی باعث میشد من احساس خوشبختی کنم این بود که شب که بر میگشتم میتوانستم به روزم و کسی که در آن روز دیده بودم فکر کنم و وقتی هم که میخوابیدم روزم را مرور میکردم و به این فکر میکردم که فردا هم او را میبینم و به همین سادگی آدم خوشبختی شده بودم...
البته خوشبختی ام حتی از این هم بیشتر میشد...
به طور خاص زمانی که از خواب بیدار میشدم و مثلا یک پیام حاوی: "کی بیکاری؟" اولین چیزی بود که توجهم را جلب میکرد...
خب دیگر چه میخواستم؟ از این هم بیشتر؟
خب واقعیت این است که گاهی خوشبختی من از این هم بیشتر میشد خوشبختی من و آن هم وقتی بود که پیام مذکور این بود که: "من بیکارم"
بگذارید کمی صادقانه تر بگویم...خوشبختی حد و مرز ندارد...
از دیدن "من بیکارم" خوشبخت تر بودن هم امکان پذیر است...
خب وقتی هم من بکار بودم و هم او خوشبختی میتوانست تا بینهایت ادامه پیدا کند...
خب توضیحش پیچیده است که چرا خوشبختی میتواند بینهایت باشد!
بیایید زمان را به لحظه تقسیم کنیم و لحظه رو کوچکترین واحد زمان در نظر بگیریم...خب کوچکترینی وجود دارد؟ نه! همینطور میتواند کوچک و کوچکتر شود..پس یک بازه ی زمانی میتواند بی نهایت لحظه باشد. حالا تصور کنید که بعد از هر دو بیکار بودن ها هر "لحظه" خوشبختتر شوید!
دقیقا خوشبختی شما به بینهایت میل میکند...
خب همه ی ماجرا به این خوبی پیش نمی رود...آن بازه ی زمانی مکور به پایان میرسد... و اگر در لوپ قرار نگیرد...
شما دوباره به روز گذشته فکر کنید اما فردا صبح خبری از بیکار بودن و این خوشبختی ها نشود...شما در یک بازه ی زمانی احتمالا بی پایان قرار گرفته اید که هر لحظه به گشته فکر میکنید و به این که فردا صبح مثل صبح روزهای خوشبختیتان نخواهد بود...
در این صورت شما آدم خوشبختی نخواهید بود...
کمی روانی خواهید شد...
@aBitPsycho
این روزها در پس یکدیگر چون باد خواهند گذشت و باده ی فراموشی آنرا جرعه جرعه سر میکشیم و چه تلخ تر که سر انجام داستان آنجاست که روزی در هیاهوی افکارت در گذرت از ازدحام پایتخت ناگهان چشمانت خاطرات فردی را اشک میریزند که روزی در میان انبوه دغدغه هایت جایش گذاشتی.
شاید او باشد اما خنده هایش حرفهایش حتی گلایه هایش دیگر مثل سابق نیس
او دیگر او نیس
گویا اویی دیگر است ...
شاید او باشد اما خنده هایش حرفهایش حتی گلایه هایش دیگر مثل سابق نیس
او دیگر او نیس
گویا اویی دیگر است ...
عزیزم اگر خود زندگی را از کسی بگیری٫ به تو میگویند قاتل...شاید گیر بیفتی و شاید هم نه!
ممکن است گیر نیفتی اما پشیمان باشی...ممکن هم هست وقت اعدام هیچ پشیمان نباشی..
عزیزم تو کسی را نکشته ای. دست کم هنوز جسدی پیدا نشده...
ممکن است گیر نیفتی اما پشیمان باشی...ممکن هم هست وقت اعدام هیچ پشیمان نباشی..
عزیزم تو کسی را نکشته ای. دست کم هنوز جسدی پیدا نشده...
آدمایی مثل من دیوونه نیستن٫ صرفا تعدادشون کمتره...اگه بیشتر بود شما دیوونه بودین
وقتی صدای افكارتان آنقدر بلند شد كه صدای آهنگی را كه با گوشی در فاصله ی 15سانتی متری شما پخش میشود را نشنیدید، میتوانید نگران خودتان شوید
خب راستش شما همیشه برای كشتن یك نفر نیاز به اسلحه ی سرد یا گرم یا حتی سم و اینجور چیز ها ندارید، برای كشتن آدم ها سلاح های دیگری هم وجود دارد كه میتوانید با آن ها كسی را بكشید و نه سر و صدا دارد و نه حتی هیچگونه پیگرد قانونی...
گاهی شما میتوانید با رفتنتان، با عوض شدنتان یا اینجور چیز ها كسی را بكشید، یا حتی از آن هم جالب تر؛ میتوانید با زیباییتان یا حتی مهربانیتان هم آدمی را بكشید...
و در نهایت هیچكس مهربانی را اسلحه ی مرگباری نمیداند و هیچكس نمیتواند شما را متهم كند...
اما برای مقتول هیچ سلاحی نمیتواند به اندازه ی كشته شدن با خوبی دردناك باشد..
گاهی شما میتوانید با رفتنتان، با عوض شدنتان یا اینجور چیز ها كسی را بكشید، یا حتی از آن هم جالب تر؛ میتوانید با زیباییتان یا حتی مهربانیتان هم آدمی را بكشید...
و در نهایت هیچكس مهربانی را اسلحه ی مرگباری نمیداند و هیچكس نمیتواند شما را متهم كند...
اما برای مقتول هیچ سلاحی نمیتواند به اندازه ی كشته شدن با خوبی دردناك باشد..
[quote author=Ar$ham link=topic=109165.msg1439188#msg1439188 date=1464347417]
زندگی هر آدمی زمانی به پایان میرسد که در اکثریت مواقع انسان ها در آن لحظه میمیرند...
اما دسته ای از آدم ها در روزی که زندگیشان به پایان میرسد نمیمیرند و زنده میمانند...
به پایان رسیدن زندگی به هیچ عنوان به این معنی نیست که رای کسی مشکل خیلی بزرگی پیش بیاید یا هدف نداشته اشد یا هرچیز مشابهی...
ممکن است در یک روز خوب که عالمی فکر و خیال و امید دارید زندگی شما به پایان برسد...
یا میمیرید٫ یا متوجه نمیشوید...
[/quote]
امروز صبح یکی بهم زنگ زد پرسید هادی پاکزاد مرده؟
منم خواب و بیدار بودم گفتم نه بابا چی میگی؟ بیدار شدم دیدم تلگرامم پر شده از این خبر و این سوال...
اینجوری بودم که: فاااک! قرار بود آلبوم جدیدش منتشر شه! قرار بود چند وقت دیگه با مجوز کنسرت داشته باشه! فاااک؟ چرا؟
زنگ زدم و دیدم خاموشه...
چند دقیقه قبل تو کانال رسمیش هم این خبر منتشر شد...
میتونم درک کنم که زندگیش تموم شده بود و فهمید و دیشب خودکشی کرد...
زندگی هر آدمی زمانی به پایان میرسد که در اکثریت مواقع انسان ها در آن لحظه میمیرند...
اما دسته ای از آدم ها در روزی که زندگیشان به پایان میرسد نمیمیرند و زنده میمانند...
به پایان رسیدن زندگی به هیچ عنوان به این معنی نیست که رای کسی مشکل خیلی بزرگی پیش بیاید یا هدف نداشته اشد یا هرچیز مشابهی...
ممکن است در یک روز خوب که عالمی فکر و خیال و امید دارید زندگی شما به پایان برسد...
یا میمیرید٫ یا متوجه نمیشوید...
[/quote]
امروز صبح یکی بهم زنگ زد پرسید هادی پاکزاد مرده؟
منم خواب و بیدار بودم گفتم نه بابا چی میگی؟ بیدار شدم دیدم تلگرامم پر شده از این خبر و این سوال...
اینجوری بودم که: فاااک! قرار بود آلبوم جدیدش منتشر شه! قرار بود چند وقت دیگه با مجوز کنسرت داشته باشه! فاااک؟ چرا؟
زنگ زدم و دیدم خاموشه...
چند دقیقه قبل تو کانال رسمیش هم این خبر منتشر شد...
میتونم درک کنم که زندگیش تموم شده بود و فهمید و دیشب خودکشی کرد...
Forwarded from Hadi Pakzad
بهترین ها اغلب به دست خود می میرند
صرفا برای خلاص شدن،
و آنها که میمانند
اصلا نمیتوانند بفهمند
که چرا
یکی میخواهد خود را
خلاص کند
از دست آنها.
#چارلز_بوکوفسکی
صرفا برای خلاص شدن،
و آنها که میمانند
اصلا نمیتوانند بفهمند
که چرا
یکی میخواهد خود را
خلاص کند
از دست آنها.
#چارلز_بوکوفسکی
🔥1
من درسم را خوب خوانده بودم!!!
آماده برای کنکوری موفق!
همه چیز داشت خوب پیش میرفت!
از روی برنامه قبلی با تست ادبیات شروع کردم ...
که ای کاش این کار را نمیکردم!
سوال اول آرایه ادبی بود
شعری از هوشنگ ابتهاج....
"بسترم ...صدف خالی یک تنهاییست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری...."
و نتیجه این شعر ....کنکوری با رتبه افتضاح بود...!
و من
سر جلسه کنکور
تمام داستان های خفته در این شعر را به چشم دیدم!
دیدم که اینگونه پریشان شدم!
همه سرگرم تست زدن
و پسرکی سرگردان در خیابان ....!
نمیدانم هوشنگ ابتهاج را نبخشم یا مشاور را که گفت با ادبیات شروع کن ...حتما 100 میزنی!
هیچ کدام فکر این جا را نکرده بودیم که قرار است طراح سوال....
با یک شعر نیم خطی
گذشته را گره بزند به آینده!
فدای سرت ....
دانشگاه آزاد زیاد هم بد نیست!
👤علی سلطانی
آماده برای کنکوری موفق!
همه چیز داشت خوب پیش میرفت!
از روی برنامه قبلی با تست ادبیات شروع کردم ...
که ای کاش این کار را نمیکردم!
سوال اول آرایه ادبی بود
شعری از هوشنگ ابتهاج....
"بسترم ...صدف خالی یک تنهاییست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری...."
و نتیجه این شعر ....کنکوری با رتبه افتضاح بود...!
و من
سر جلسه کنکور
تمام داستان های خفته در این شعر را به چشم دیدم!
دیدم که اینگونه پریشان شدم!
همه سرگرم تست زدن
و پسرکی سرگردان در خیابان ....!
نمیدانم هوشنگ ابتهاج را نبخشم یا مشاور را که گفت با ادبیات شروع کن ...حتما 100 میزنی!
هیچ کدام فکر این جا را نکرده بودیم که قرار است طراح سوال....
با یک شعر نیم خطی
گذشته را گره بزند به آینده!
فدای سرت ....
دانشگاه آزاد زیاد هم بد نیست!
👤علی سلطانی
Such a lonely day
And it's mine
The most loneliest day of my life
Such a lonely day
Should be banned
It's a day that I can't stand
The most loneliest day of my life
The most loneliest day of my life
Such a lonely day
Shouldn't exist
It's a day that I'll never miss
Such a lonely day
And it's mine
The most loneliest day of my life
And if you go
I wanna go with you
And if you die
I wanna die with you
Take your hand
And walk away
The most loneliest day of my life
The most loneliest day of my life
The most loneliest day of my life
Such a lonely day
And it's mine
It's a day that I'm glad I survived
And it's mine
The most loneliest day of my life
Such a lonely day
Should be banned
It's a day that I can't stand
The most loneliest day of my life
The most loneliest day of my life
Such a lonely day
Shouldn't exist
It's a day that I'll never miss
Such a lonely day
And it's mine
The most loneliest day of my life
And if you go
I wanna go with you
And if you die
I wanna die with you
Take your hand
And walk away
The most loneliest day of my life
The most loneliest day of my life
The most loneliest day of my life
Such a lonely day
And it's mine
It's a day that I'm glad I survived
