حال تاکسی گرفتن نداشتم، تا همین الان دارم پیاده تو خیابون راه میرم...
برید از خدا بترسید...
@abitpsycho
برید از خدا بترسید...
@abitpsycho
+زندگی اونقدرام بد نیست...
-اگه این قرصا رو نمیخوردی، بازم اینو میگفتی؟ اگه زندگی بد نبود، این قرصا رو میخوردی؟
@abitpsycho
-اگه این قرصا رو نمیخوردی، بازم اینو میگفتی؟ اگه زندگی بد نبود، این قرصا رو میخوردی؟
@abitpsycho
آرشام میگوید:
همیشه به سایه ی خودم حسودیم میشد... همیشه از من خوشتیپ تر بود :-/ @abitpsycho
همیشه به سایه ی خودم حسودیم میشد...
میتونست با سایه ی تو یکی بشه ولی من نمیتونستم با تو یکی بشم...
@abitpsycho
میتونست با سایه ی تو یکی بشه ولی من نمیتونستم با تو یکی بشم...
@abitpsycho
ریاضی رو ول كردم اومدم هنر بخونم كه باز مامانم در بیاد بگه برو موهاتو كوتاه كن؟
به والله این نشد هنر خوندن
@abitpsycho
به والله این نشد هنر خوندن
@abitpsycho
بحث هنر خوندن شد، لازم دونستم بگم: تباه تر از افرادی كه درس میخونن كه با مدركش كار كنن، اون آدمایین كه میگن: هنرو دوست دارم اما نه به عنوان تحصیلات آکادمیک
@abitpsycho
@abitpsycho
و قسمت بدترش اینه كه این آدما معتقدن میتونن با ویکیپدیا خوندن و 4تا پیج هنری فالو كردن تو اینستا و اگه خیلی دیگه هنردوست باشن با 2تا كلاس 12جلسه ای ثبت نام كردن، هنرمند بشن.
آره. منم كوانتوم دوست دارم و جهان های موازی هم بلدم، فیزیكدانم هستم.
@abitpsycho
آره. منم كوانتوم دوست دارم و جهان های موازی هم بلدم، فیزیكدانم هستم.
@abitpsycho
و صد البته كم نیستن محصلین و فارغالتحصیلان هنر كه از هنر فقط موی فرفری (ویژه پسران) و یا موی كوتاه آبی (ویژه دختران) دارن
@abitpsycho
@abitpsycho
و در نهایت كس نخارد (شایدم نخوارد) پشت من جز ناخن انگشت من (یه دلیل دیگه برای كوتاه نكردن ناخن).
اینو میگم كه چی؟
كه شماهایی كه من 5صبح واستون پست میزارم، 8صبح به جای من نمیرید كلاس
@abitpsycho
اینو میگم كه چی؟
كه شماهایی كه من 5صبح واستون پست میزارم، 8صبح به جای من نمیرید كلاس
@abitpsycho
شاید باورتون نشه ولی از ساعت 2 تا همین 10 دقیقه قبل داشتم تلاش میكردم بخوابم نشد.
والله این نشد زندگی
@abitpsycho
والله این نشد زندگی
@abitpsycho
ولی من خودمم تا 3-4سال پیش فکر میكردم بیخوابی هم یه چیزی تو مایه های "میگرن" باش و فقط مال تنگاست
@abitpsycho
@abitpsycho
خوشبختانه مبتلایان به میگرن صنف ندارن كه بهشون بربخوره دهن ما رو صاف كنن
@abitpsycho
@abitpsycho
سال ها فكر میكردم موی فر مشكی دخترا واسم جذابه تا یه هفته پیش كه فهمیدم اون چیزی كه ازش خوشم میاد اسمش فر نیست، موی مجعد بهش میگن
@abitpsycho
@abitpsycho
والله شما هم چهارشنبه سوری تنها باشید و رو تخت لم داده باشید به پهلوی چپتون، در حالت خوشبینانه دغدغه هاتون میشه تفاوت انواع مو
@abitpsycho
@abitpsycho
مدتیه اتفاقاتی میفته و متوجه چیزایی میشم که من رو در مورد خودم نگران میکنه.
داشتم تایپ میکردم و یه لحظه متوجه شدم که موقع تایپ کردن به کیبورد نگاه نمیکنم. خب این نگران کننده است. چرا؟ چون معنیش اینه که تایم زیادی رو مشغول تایپ کردن بودم. حداقل در چندماه اخیر. و این بده.
امروز متوجه شدم که حوصله ی اکثر آدم ها رو ندارم. به هیچ عنوان آدم منزوی ای نیستم یا دچار فازی نیستم که بگم تنهایی رو ترجیح میدم اما خب متوجه شدم که در رابطه با اکثر آدم ها رفتارم اینجوریه که یه مدت باهاشون در ارتباطم و بیرون میرم و ... و بعد از مدتی دیگه حوصلشون رو ندارم.
همینطور متوجه شدم که صحبت های اکثر آدم ها واقعا برام خسته کننده و گاهی عذاب آوره. حتی آدم هایی که زمانی این حس رو به حرف هاشون نداشتم.
و خب در نهایت متوجه شدم که درسته دوستای زیادی دارم و آدم های زیادی هستند که برام عزیزن و بهشون اهمیت میدم اما بین همه ی آدم هایی که میشناسم و کم هم نیستن تقریبا هیچکس نیست که ازش خوشم بیاد حتی یک کراش جدی یا چیز مشابهی.
و خب میدونم با این روند احتمالا مدتی بعد به کسی تبدیل خواهم شد که یا دانشگاهه و درگیر کلاس و درس و کتابه یا توی یه اتاق 2 در 4 در حال تراشیدنه چوبه و یا پای لپتاپ یا کتاباشه.
حس میکنم دارم از این جهان به بیرون پرت میشم و این زیاد اتفاق جالبی نیست حتی اگر نتیجه اش چیزی باشه که از نظر اکثر آدم ها موفقیته، چیزی نیست که من میخوام.
مسئله لزوما این نیست که ممکنه از آدم ها فاصله بگیرم. مسئله اینه که آدم ها بخشی از زندگیم نباشن.
به مرور جاذبه ی جهان داره برمن کم میشه اثرش و به سمت بیرون حرکت میکنم...
شاید نیاز به 1 دست دارم که دستم رو بگیره و بکشه و در یک لحظه منو به این جهان برگردونه.
@abitpsycho
داشتم تایپ میکردم و یه لحظه متوجه شدم که موقع تایپ کردن به کیبورد نگاه نمیکنم. خب این نگران کننده است. چرا؟ چون معنیش اینه که تایم زیادی رو مشغول تایپ کردن بودم. حداقل در چندماه اخیر. و این بده.
امروز متوجه شدم که حوصله ی اکثر آدم ها رو ندارم. به هیچ عنوان آدم منزوی ای نیستم یا دچار فازی نیستم که بگم تنهایی رو ترجیح میدم اما خب متوجه شدم که در رابطه با اکثر آدم ها رفتارم اینجوریه که یه مدت باهاشون در ارتباطم و بیرون میرم و ... و بعد از مدتی دیگه حوصلشون رو ندارم.
همینطور متوجه شدم که صحبت های اکثر آدم ها واقعا برام خسته کننده و گاهی عذاب آوره. حتی آدم هایی که زمانی این حس رو به حرف هاشون نداشتم.
و خب در نهایت متوجه شدم که درسته دوستای زیادی دارم و آدم های زیادی هستند که برام عزیزن و بهشون اهمیت میدم اما بین همه ی آدم هایی که میشناسم و کم هم نیستن تقریبا هیچکس نیست که ازش خوشم بیاد حتی یک کراش جدی یا چیز مشابهی.
و خب میدونم با این روند احتمالا مدتی بعد به کسی تبدیل خواهم شد که یا دانشگاهه و درگیر کلاس و درس و کتابه یا توی یه اتاق 2 در 4 در حال تراشیدنه چوبه و یا پای لپتاپ یا کتاباشه.
حس میکنم دارم از این جهان به بیرون پرت میشم و این زیاد اتفاق جالبی نیست حتی اگر نتیجه اش چیزی باشه که از نظر اکثر آدم ها موفقیته، چیزی نیست که من میخوام.
مسئله لزوما این نیست که ممکنه از آدم ها فاصله بگیرم. مسئله اینه که آدم ها بخشی از زندگیم نباشن.
به مرور جاذبه ی جهان داره برمن کم میشه اثرش و به سمت بیرون حرکت میکنم...
شاید نیاز به 1 دست دارم که دستم رو بگیره و بکشه و در یک لحظه منو به این جهان برگردونه.
@abitpsycho