و صد البته كم نیستن محصلین و فارغالتحصیلان هنر كه از هنر فقط موی فرفری (ویژه پسران) و یا موی كوتاه آبی (ویژه دختران) دارن
@abitpsycho
@abitpsycho
و در نهایت كس نخارد (شایدم نخوارد) پشت من جز ناخن انگشت من (یه دلیل دیگه برای كوتاه نكردن ناخن).
اینو میگم كه چی؟
كه شماهایی كه من 5صبح واستون پست میزارم، 8صبح به جای من نمیرید كلاس
@abitpsycho
اینو میگم كه چی؟
كه شماهایی كه من 5صبح واستون پست میزارم، 8صبح به جای من نمیرید كلاس
@abitpsycho
شاید باورتون نشه ولی از ساعت 2 تا همین 10 دقیقه قبل داشتم تلاش میكردم بخوابم نشد.
والله این نشد زندگی
@abitpsycho
والله این نشد زندگی
@abitpsycho
ولی من خودمم تا 3-4سال پیش فکر میكردم بیخوابی هم یه چیزی تو مایه های "میگرن" باش و فقط مال تنگاست
@abitpsycho
@abitpsycho
خوشبختانه مبتلایان به میگرن صنف ندارن كه بهشون بربخوره دهن ما رو صاف كنن
@abitpsycho
@abitpsycho
سال ها فكر میكردم موی فر مشكی دخترا واسم جذابه تا یه هفته پیش كه فهمیدم اون چیزی كه ازش خوشم میاد اسمش فر نیست، موی مجعد بهش میگن
@abitpsycho
@abitpsycho
والله شما هم چهارشنبه سوری تنها باشید و رو تخت لم داده باشید به پهلوی چپتون، در حالت خوشبینانه دغدغه هاتون میشه تفاوت انواع مو
@abitpsycho
@abitpsycho
مدتیه اتفاقاتی میفته و متوجه چیزایی میشم که من رو در مورد خودم نگران میکنه.
داشتم تایپ میکردم و یه لحظه متوجه شدم که موقع تایپ کردن به کیبورد نگاه نمیکنم. خب این نگران کننده است. چرا؟ چون معنیش اینه که تایم زیادی رو مشغول تایپ کردن بودم. حداقل در چندماه اخیر. و این بده.
امروز متوجه شدم که حوصله ی اکثر آدم ها رو ندارم. به هیچ عنوان آدم منزوی ای نیستم یا دچار فازی نیستم که بگم تنهایی رو ترجیح میدم اما خب متوجه شدم که در رابطه با اکثر آدم ها رفتارم اینجوریه که یه مدت باهاشون در ارتباطم و بیرون میرم و ... و بعد از مدتی دیگه حوصلشون رو ندارم.
همینطور متوجه شدم که صحبت های اکثر آدم ها واقعا برام خسته کننده و گاهی عذاب آوره. حتی آدم هایی که زمانی این حس رو به حرف هاشون نداشتم.
و خب در نهایت متوجه شدم که درسته دوستای زیادی دارم و آدم های زیادی هستند که برام عزیزن و بهشون اهمیت میدم اما بین همه ی آدم هایی که میشناسم و کم هم نیستن تقریبا هیچکس نیست که ازش خوشم بیاد حتی یک کراش جدی یا چیز مشابهی.
و خب میدونم با این روند احتمالا مدتی بعد به کسی تبدیل خواهم شد که یا دانشگاهه و درگیر کلاس و درس و کتابه یا توی یه اتاق 2 در 4 در حال تراشیدنه چوبه و یا پای لپتاپ یا کتاباشه.
حس میکنم دارم از این جهان به بیرون پرت میشم و این زیاد اتفاق جالبی نیست حتی اگر نتیجه اش چیزی باشه که از نظر اکثر آدم ها موفقیته، چیزی نیست که من میخوام.
مسئله لزوما این نیست که ممکنه از آدم ها فاصله بگیرم. مسئله اینه که آدم ها بخشی از زندگیم نباشن.
به مرور جاذبه ی جهان داره برمن کم میشه اثرش و به سمت بیرون حرکت میکنم...
شاید نیاز به 1 دست دارم که دستم رو بگیره و بکشه و در یک لحظه منو به این جهان برگردونه.
@abitpsycho
داشتم تایپ میکردم و یه لحظه متوجه شدم که موقع تایپ کردن به کیبورد نگاه نمیکنم. خب این نگران کننده است. چرا؟ چون معنیش اینه که تایم زیادی رو مشغول تایپ کردن بودم. حداقل در چندماه اخیر. و این بده.
امروز متوجه شدم که حوصله ی اکثر آدم ها رو ندارم. به هیچ عنوان آدم منزوی ای نیستم یا دچار فازی نیستم که بگم تنهایی رو ترجیح میدم اما خب متوجه شدم که در رابطه با اکثر آدم ها رفتارم اینجوریه که یه مدت باهاشون در ارتباطم و بیرون میرم و ... و بعد از مدتی دیگه حوصلشون رو ندارم.
همینطور متوجه شدم که صحبت های اکثر آدم ها واقعا برام خسته کننده و گاهی عذاب آوره. حتی آدم هایی که زمانی این حس رو به حرف هاشون نداشتم.
و خب در نهایت متوجه شدم که درسته دوستای زیادی دارم و آدم های زیادی هستند که برام عزیزن و بهشون اهمیت میدم اما بین همه ی آدم هایی که میشناسم و کم هم نیستن تقریبا هیچکس نیست که ازش خوشم بیاد حتی یک کراش جدی یا چیز مشابهی.
و خب میدونم با این روند احتمالا مدتی بعد به کسی تبدیل خواهم شد که یا دانشگاهه و درگیر کلاس و درس و کتابه یا توی یه اتاق 2 در 4 در حال تراشیدنه چوبه و یا پای لپتاپ یا کتاباشه.
حس میکنم دارم از این جهان به بیرون پرت میشم و این زیاد اتفاق جالبی نیست حتی اگر نتیجه اش چیزی باشه که از نظر اکثر آدم ها موفقیته، چیزی نیست که من میخوام.
مسئله لزوما این نیست که ممکنه از آدم ها فاصله بگیرم. مسئله اینه که آدم ها بخشی از زندگیم نباشن.
به مرور جاذبه ی جهان داره برمن کم میشه اثرش و به سمت بیرون حرکت میکنم...
شاید نیاز به 1 دست دارم که دستم رو بگیره و بکشه و در یک لحظه منو به این جهان برگردونه.
@abitpsycho
من بودم.
او نبود.
تکه ای سنگ بود.
همه ی احساس و عشق و شهوت و خشم و نفرت و عصبانیت و مهربانی ولبخند و خاطرات شاد و غمگینم را روی آن سنگ تراشیدم...
سنگ را همانجا گذاشتم...
همه ی آن چه ماند، من بودم، نه احساسی نه عشقی، نه خشمی و نه هیچ چیز دیگر...
فقط من ماندم. نه او، نه سنگ، نه هیچ چیز...
@abitpsycho
او نبود.
تکه ای سنگ بود.
همه ی احساس و عشق و شهوت و خشم و نفرت و عصبانیت و مهربانی ولبخند و خاطرات شاد و غمگینم را روی آن سنگ تراشیدم...
سنگ را همانجا گذاشتم...
همه ی آن چه ماند، من بودم، نه احساسی نه عشقی، نه خشمی و نه هیچ چیز دیگر...
فقط من ماندم. نه او، نه سنگ، نه هیچ چیز...
@abitpsycho
آرشام میگوید:
Sopor Aeternus – No-one is there
بشنوید و بمیرید...زار بزنید و بمیرید... @abitpsycho
سال نو و این حرفا. سالی شرشار از اتفاق و فرصت و حال های خوب رو براتون از خدا یا كائنات یا ... درخواست میكنم. @abitpsycho
تعطیلات نوروز حال عجیبی دارد.
چند روز آخر اسفند بخش زیادی از شهر خلوت میشود و سکون عجیبی بر شهر سایه می افکند. هرچند در قسمتایی از شهر هم ترافیک دم عید و این حرفا بیداد میکند.
شاید پنجره ی دید من اینطور میبیند که سکونی وجود دارد اما شورِ کاذبی حال و هوای شهر را عیدانه میکند...
مردم دروغانه روی خوش نشان میدهند و از 1هفته قبل سال نو رو تبریک میگویند تا 1هفته بعد.
اسفند که تمام میشود روز عید همان شور کاذب هفت سین میچیند و مردم گوشی ها را بر میدارند و پیام میدهند و زنگ میزنند و ... که سال نو مبارک.
چند روزی مردم به دیدار هم میروند و عیددیدنی و دید بازدید هایی که در آن ها بر پیشانی افراد نوشته شده است "گر آمدنم به خود بُدی، نامدمی" و باز دروغانه روی خوش نشان میدهند و داستان های این چنینی...
آن چه دیده میشود این است که "حال همه ی ما خوب است. بهار آمده. روزگار نو شده است و ... "
اما روز 13ام فروردین که به غروب نزدیک میشود همه ی آن حس و حال و شور و تازگی و طراوت به یک باره فرو میریزد و باد آن را میبرد...
پدیده ای به نام "غروب 13 به در" که مفصل به آن خواهیم پرداخت.
معنی این نوشته ها بد بودن بهار و نوروز نیست، که کاذب بودن شور و تازگیست که لزوما هم بد نیست. هر چه باشد 2هفته ای آدم ها را خندان میبینی و برایت آرزوهای خوب میکنند و همه خوشحالند و شهر بهاریست.
کاذب یا واقعی...چه فرقی میکند؟
@abitpsycho
چند روز آخر اسفند بخش زیادی از شهر خلوت میشود و سکون عجیبی بر شهر سایه می افکند. هرچند در قسمتایی از شهر هم ترافیک دم عید و این حرفا بیداد میکند.
شاید پنجره ی دید من اینطور میبیند که سکونی وجود دارد اما شورِ کاذبی حال و هوای شهر را عیدانه میکند...
مردم دروغانه روی خوش نشان میدهند و از 1هفته قبل سال نو رو تبریک میگویند تا 1هفته بعد.
اسفند که تمام میشود روز عید همان شور کاذب هفت سین میچیند و مردم گوشی ها را بر میدارند و پیام میدهند و زنگ میزنند و ... که سال نو مبارک.
چند روزی مردم به دیدار هم میروند و عیددیدنی و دید بازدید هایی که در آن ها بر پیشانی افراد نوشته شده است "گر آمدنم به خود بُدی، نامدمی" و باز دروغانه روی خوش نشان میدهند و داستان های این چنینی...
آن چه دیده میشود این است که "حال همه ی ما خوب است. بهار آمده. روزگار نو شده است و ... "
اما روز 13ام فروردین که به غروب نزدیک میشود همه ی آن حس و حال و شور و تازگی و طراوت به یک باره فرو میریزد و باد آن را میبرد...
پدیده ای به نام "غروب 13 به در" که مفصل به آن خواهیم پرداخت.
معنی این نوشته ها بد بودن بهار و نوروز نیست، که کاذب بودن شور و تازگیست که لزوما هم بد نیست. هر چه باشد 2هفته ای آدم ها را خندان میبینی و برایت آرزوهای خوب میکنند و همه خوشحالند و شهر بهاریست.
کاذب یا واقعی...چه فرقی میکند؟
@abitpsycho
شاید درست نباشه من بگم اینو، آخه اکثر اوقات اینجا معمولا محیط مودبانه است ولی نگفتنشم صلاح نمیدونم.
آخه لازمه که بدونید، یه فرقی هست بین " عیدی نمیدی؟" و "عیدی، نمیدی؟"
@abitpsycho
آخه لازمه که بدونید، یه فرقی هست بین " عیدی نمیدی؟" و "عیدی، نمیدی؟"
@abitpsycho