نه تنها دل خودمون برای خودمون میسوزه، که مورد ترحم سایر مردم دنیا هم قرار میگیریم. دلم میخواد ایران رو بغل کنم. ایران عزیز و مظلومم رو.
متنفرم وقتی آدمها از من راجع به درستی و غلطی چیزی میپرسن. درست و غلط من با درست و غلط تو فرق میکنه. اینها برای آدمی منحصر به خودشه. برای فهمیدن درستی یا غلطی چیزی، باید به درون خودت رجوع کنی. اون ندای درون همه چیز رو بهت میگه؛ اما اول باید هیاهوی اطرافت رو خاموش کنی.
روزی انقدر بزرگ میشی که یاد میگیری هیچکس در قبال شکست تو مسئول نیست؛ الا خودت. اونجا یاد میگیری دنبال مقصر گشتن خطاست. دیگه تقصیر رو گردن شرایط و دیگران نمیندازی. یاد میگیری بپذیری که زندگی بهت سخت میگیره و اذیت میشی؛ اما درنهایت مسئولیت ایستادن و این وضعیت رو کنترل کردن با خودته، و نه هیچکس دیگه. یاد میگیری طوفان رو ببینی و زخمی بشی، اما بعد از طوفان یا علی بگی و خرابهها رو تعمیر کنی. سخته. خیلی سخته. اما بزرگ میشی و میفهمی نمیتونی تا ابد تو نقش قربانی فرو بری. هیچکس به تو چیزی بدهکار نیست.
Forwarded from نباید ساکت میماندیم
خلاصه: شعار زن زندگی آزادی از زندگی ما جدانشدنیست، حتی از زندگی آنهایی که با این شعار به هردلیلی مخالفت دارند. زیرا این سه کلمه فقط یک شعار نیست، خود زندگیست.
"تو باید زنده بمانی، چون که تنها تو میتوانی صدای ما را به گوش دیگران برسانی. باید بجنگی، حتی اگر برای بقا تنها یک لحظه فرصت داشته باشی؛ چون در این لحظه است که مفهوم آزادی و زندگی معنا پیدا میکند. عشق به آزادی از دل عاشقانی میآید که نمیخواهند در ظلم و تاریکی بمانند."
عمیقاً دلم چیزی رو میخواد که به خاطرش ریسک کنم و با هر کس و هرچیزی که بخواد اون رو از من بقاپه، بجنگم.
Forwarded from آقای میم!
سالهاست که هر شب با ترس از سقوط میخوابید؛ سالهاست که به امید یک شب پیروزی میجنگیم.
تقلید و شبیه دیگری بودن راحته. اما لذت منحصر به خود بودن، به پذیرش سختی این تفاوت میارزه.
حوصلهی زندگی در جایی جز اتاق و مسافت چند متریای که هر روز بین اتاقم و آشپزخانه طی میکنم رو ندارم. از ارتباط داشتن و گفتگو، از احساس شدن حضورم و از هر آنچه که ذرهای این تنهایی رو برای من کمرنگ کنه بیزارم. روز به روز میلم به آدمها کمتر و به انزوا و سکوت بیشتر میشه. نگران این موضوع نیستم. دوست دارم از دور و در سکوت شاهد همهچیز باشم. اینطور که تصور بشه نیستم و نمیفهمم، اما من بدونم که چون از نزدیک نمیبینم، اتفاقاً متوجهی خیلی چیزها هستم.
در حال حاضر فقط ترجیح میدم که باشم؛ تا اینکه مجبور به اثبات این باشم که هستم. شرح حال در همین خلاصه میشه.
امروز داشتم به این فکر میکردم که یعنی تا ده سال آینده اینها رفتن؟ آیا ایران اون زمان وضعیت بهتری خواهد داشت؟ آیا زندگی بهتری خواهیم داشت؟ آیا برای یک بار هم که شده، دست از اینهمه تقلا برای بقا برمیداریم؟ آیا این روان و تن، از این اضطراب که همیشگی شده رها میشن؟ و یک حسی بهم گفت ده سال آینده دیره. زودتر از اینها میشه. خیلی زودتر. و من دوست دارم باور کنم. که حداقل این واقعیه. که هنوز فرصتی برای عادی زیستن این جوانی هست. میترسم که بگم، اما من دلم روشنه.
تاریخ خطی نیست. میتواند پر از جهشها و عقبگردها باشد. اما یک چیز قطعی است: هیچ وضعیتی تا ابد پایدار نمیماند.
سیتا؛
امروز سیزده ماه از روزی که در آن واحد، جهانم از هم فرو پاشید، گذشت. سیزده ماه نحس گذشت و من هنوز زندهام.
- چهارصد و بیستمین روزِ زیستن بدون تو
همزمان با گذر روزها و چهارده ماه شدن نیستی و نبودنت، بابا شمعهای تولدی رو که مخصوصاً سفارش داده بود براش درست کنن، آورد خونه. یک سال پیش، بابا شمع تولدت رو فوت کرد و ما همه دیدیم که موقع انجام این کار بغضش رو به سختی قورت داد. همهی ما بغضآلود بودیم. شمع که خاموش شد همه یکباره زدیم زیر گریه. تلاشی که برای شادی در روز تولد تو کرده بودیم، به یکباره نیست و نابود شد. سخت بود. چطور میشد جلوی جاری شدن اشک رو گرفت، وقتی تمام چیزی که به چشم میومد جای خالی تو بود؟! جای خالیای که در تمام این چهارصد و بیست روز پررنگترین چیزی بود که دیده و احساس میشد. نمیدونم این زندگی نخواستنی رو چطور دارم تاب میارم مامان. نمیدونم بار سنگین غم روی دوشم رو کجا برای لحظهای زمین بذارم و نفسی تازه کنم. نمیدونم چرا زندگی ما اینطوری شد. نمیدونم چرا خدا اینطوری کرد. چرا زندگی خوب تا نکرد با ما. نمیدونم مگه برای داشتن حداقل یک زندگی و مرگ عادی، چقدر میبایست التماس کرد. بهای یک زیست عادی، یک طول عمر طبیعی، مگه چقدر بود؟ چرا انقدر زود؟! این زودترین زود زندگی من بود. من هرگز دلم با خدای خودم صاف نمیشه؛ در مورد تو نه. من هرگز نمیتونم برای تنها ده سال خاطره داشتن طاها با تو، حکمتی پیدا کنم. هرگز نمیتونم برای این بیمادری، "شاید باید اینطوری میشد" بگم. هرگز نمیتونم نادیده بگیرم این تنهایی عمیقِ به اجبار رو. این سوگ یک طوفان به تمام عیار بود. طوفانی که حتی بعد از گذشت روزها و ماهها، همچنان آثار و خرابههاش پابرجاست. من هرگز نمیتونم مقابل این زندگی بایستم، لبخند بزنم، و بگم خدایا شکرت. اگر بگم هم، ته دلم دلخورم. دلخورم از وضعیت پیشآماده. دلخورم از نبودنت. دلخورم از اینکه دست رد به سینهام زده شد. دلخورم و تا همیشه از این بابت دلخور میمونم. تا همیشه.
همزمان با گذر روزها و چهارده ماه شدن نیستی و نبودنت، بابا شمعهای تولدی رو که مخصوصاً سفارش داده بود براش درست کنن، آورد خونه. یک سال پیش، بابا شمع تولدت رو فوت کرد و ما همه دیدیم که موقع انجام این کار بغضش رو به سختی قورت داد. همهی ما بغضآلود بودیم. شمع که خاموش شد همه یکباره زدیم زیر گریه. تلاشی که برای شادی در روز تولد تو کرده بودیم، به یکباره نیست و نابود شد. سخت بود. چطور میشد جلوی جاری شدن اشک رو گرفت، وقتی تمام چیزی که به چشم میومد جای خالی تو بود؟! جای خالیای که در تمام این چهارصد و بیست روز پررنگترین چیزی بود که دیده و احساس میشد. نمیدونم این زندگی نخواستنی رو چطور دارم تاب میارم مامان. نمیدونم بار سنگین غم روی دوشم رو کجا برای لحظهای زمین بذارم و نفسی تازه کنم. نمیدونم چرا زندگی ما اینطوری شد. نمیدونم چرا خدا اینطوری کرد. چرا زندگی خوب تا نکرد با ما. نمیدونم مگه برای داشتن حداقل یک زندگی و مرگ عادی، چقدر میبایست التماس کرد. بهای یک زیست عادی، یک طول عمر طبیعی، مگه چقدر بود؟ چرا انقدر زود؟! این زودترین زود زندگی من بود. من هرگز دلم با خدای خودم صاف نمیشه؛ در مورد تو نه. من هرگز نمیتونم برای تنها ده سال خاطره داشتن طاها با تو، حکمتی پیدا کنم. هرگز نمیتونم برای این بیمادری، "شاید باید اینطوری میشد" بگم. هرگز نمیتونم نادیده بگیرم این تنهایی عمیقِ به اجبار رو. این سوگ یک طوفان به تمام عیار بود. طوفانی که حتی بعد از گذشت روزها و ماهها، همچنان آثار و خرابههاش پابرجاست. من هرگز نمیتونم مقابل این زندگی بایستم، لبخند بزنم، و بگم خدایا شکرت. اگر بگم هم، ته دلم دلخورم. دلخورم از وضعیت پیشآماده. دلخورم از نبودنت. دلخورم از اینکه دست رد به سینهام زده شد. دلخورم و تا همیشه از این بابت دلخور میمونم. تا همیشه.
Forwarded from آقای میم!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر اینترنت ایلام قطع شد و صدایی از ما نشنیدید؛ آخرین تصاویر از خیابانهایمان را به یاد داشته باشید.