نمیدونم چطور بگم، اما من احساساتم، افکارم و بخشی از زندگیم به این کانال گره خورده. برای هر کانالنویسی، کانالی که داره و در اون مینویسه، مثل بچهش میمونه و من از صمیم قلب اینجا رو دوست دارم و بهش وابستهام. نوشتن همیشه برای من یک راه نجات بوده و من تا زندهام مینویسم و درنهایت، روزی که من نباشم، بخشی از من در اینجا جاودانه خواهد بود.
Forwarded from آدم کوچولوها🌱 (🌙 Mōōnlight)
شاید مینویسیم تا بخشی از وجودمون باقی بمونه.
Forwarded from "نیا" (𝑵𝒊𝒚𝒂𝒚𝒆𝒔𝒉)
یادمه اون موقع که هفت،هشت سالم بود خونمون یه راهرو داشت که یه گلدون بزرگ تو راهرو بود.
میرفتم قایم میشدم پشت گلدون پاهامو جمع میکردم تو بغلم و با خودم تکرار میکردم "هرکی هرچی به مامانم میگه برگرده به خودش"و اینو بارها و بارها میگفتم،شاید یک ساعتی رو اونجا مینشستم و اینو با خودم تکرار میکردم،نمیدونم وسواس بود یا علاقه زیادم به مامان..
هرچی که از دلتنگی برای مامان بگم کم گفتم.
میرفتم قایم میشدم پشت گلدون پاهامو جمع میکردم تو بغلم و با خودم تکرار میکردم "هرکی هرچی به مامانم میگه برگرده به خودش"و اینو بارها و بارها میگفتم،شاید یک ساعتی رو اونجا مینشستم و اینو با خودم تکرار میکردم،نمیدونم وسواس بود یا علاقه زیادم به مامان..
هرچی که از دلتنگی برای مامان بگم کم گفتم.
چند ماه پیش، وقتی مامان و بابا برای اینکه دانشگاه ثبتنام نکنم و دوباره پشت بمونم، بهم میگفتند که اگر محروم هم شدی، این یک سال رو بیخیال درس و کنکور بشو و کلاسهای مختلف برو برای آرامش و روحیهات، اینطور بودم که "ای وای من. عمرم رفت و قراره یک سال بیهوده زندگی کنم." اما حالا واقعاً ممنونِ این هستم که جلوی یک تصمیم اشتباه رو گرفتند و اینجای مسیرم ایستادهام. با اینکه مسیر ناشناخته و جدیدی برام بود، اما به تجربهاش میارزید. لذت یک زندگیِ به دور از استرس به اتمام رسوندن درسها، پرداختن به ابعادی از زندگیم که تا چندی پیش برای اونها وقت کافی نداشتم، سعی در یادگیری هنر، تجربهی کار و تلاش برای کسب درآمد، همه و همه رو دوست دارم و حتی چالشهای این مسیر رو پذیرفتم. چالش اینکه در بیستویک سالگی وارد دانشگاه بشم، چالش خستگیِ ناشی از کار و درآمد کم، احساسات ناامید کننده و منفیِ ناشی از کمالگرایی و حتی چالش تنهایی رو. من دارم زندگی میکنم و این احساس زنده بودن رو مدیون مسیر جدیدم هستم، مسیر مختص خودم، مسیری که من نمیخواستم و پیشبینی نکرده بودم، اما برای من ساخته شد.
از درد گردن مینالم. توی ویترین دردهای روزمرهام قبلاً نبوده و به تازگی داره خودنمایی میکنه، موجودِ نچسبِ رومخ! میخوام بذارمش به پای پشت میز نشستن و نوشتن، اما اگر این باشه که راهکاری نداره. کاش احساس خوابآلودگی حین مطالعه به صورت دراز کشیده، از باگهای خلقت آدمیزاد نبود؛ اونوقت هم میشد ریلکس کرد، هم پیشرفت.
اگر متوجهِ ناراحتی من شدی، اما من راجع بهش باهات حرفی نزدم، خودت و توی زندگیم تموم شده بدون.
10/17
خطاب به مادرم مینویسم:
هر کجا هستی، خندههایت جاودان، سهمِ دلت آرامش، و نامت نیک باشد مادر. فردا روز میلاد توست. با اینکه جسمت کنار ما نیست، اما حضور روح ملکوتیات در هر لحظهای که میگذرد احساس میشود. هنوز و تا همیشه در حسرت یکبار دیگر بودن کنار تو میسوزم و همزمان، به یاد تمام روزهای نیکی که با تو گذشت، لب به خنده میگشایم و قدردان هستم. خوشحال و گلهمندم از حضورت در اندک سالهای زندگیام؛ که کاش زمان بسیاری را کنار تو میبودم.
تا ابد دوست میدارمت و تولدت مبارک عزیزِ فراموش نشدنیام.❤️🔥
- آن فرزندی که زیاد هارتوپورت میکرد، اما عمیقاً عاشق بود.
خطاب به مادرم مینویسم:
هر کجا هستی، خندههایت جاودان، سهمِ دلت آرامش، و نامت نیک باشد مادر. فردا روز میلاد توست. با اینکه جسمت کنار ما نیست، اما حضور روح ملکوتیات در هر لحظهای که میگذرد احساس میشود. هنوز و تا همیشه در حسرت یکبار دیگر بودن کنار تو میسوزم و همزمان، به یاد تمام روزهای نیکی که با تو گذشت، لب به خنده میگشایم و قدردان هستم. خوشحال و گلهمندم از حضورت در اندک سالهای زندگیام؛ که کاش زمان بسیاری را کنار تو میبودم.
تا ابد دوست میدارمت و تولدت مبارک عزیزِ فراموش نشدنیام.❤️🔥
- آن فرزندی که زیاد هارتوپورت میکرد، اما عمیقاً عاشق بود.
Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر (Danial)
«رنج» اغلب در فاصلهی بین "آنچه هست" و "آنچه باید باشد" زندگی میکند.
میتونم برای دوغ آدم بکُشم. شیفته و فریفتهی طعم و عطرشم. چقدر یک نوشیدنی میتونه لذیذ و خوشمزه باشه آخه! چقدر حیاتآور! چقدر خواستنی! درود بر دوغ و دوستداران دوغ!🙂↕️
Forwarded from «سهشنبهها با دایانودو🦕.» (﮼دایان؛)
۲۰۲۴ پر از صمیمیت های از دست رفته بود.
آنقدر دوستت دارم که میترسم چه کنم اگر ناگهان ناپدید شوی. شبیه چاهی خالی خواهم شد.
- نامهای از فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
- نامهای از فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
شبها دیگه زیادی کش اومدهان. انگار نه انگار ساعت تازه نزدیک به نُه شبه. بیشتر شبیه به بامداده این وضعیت!
سیتا؛
Ehaam – Bezan Baran
این موزیک همیشه برای من گریهآور بوده و هست. شکسته شدن بغضهام رو مدیون این آهنگ هستم.