Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
قانون پارکینسون میگه: "کار به اندازهی زمانی که برای آن در نظر گرفته شده طول میکشد." یعنی اگر برای یک کاری یک روز وقت داشته باشی، همون کار رو در یک روز انجام میدی؛ ولی اگه یک هفته وقت داشته باشی، همون کار -با همون حجم- میتونه یک هفته طول بکشه.
- نمیدونم از کِی انقدر میترسم.
+ شجاعتت ته کشیده چون بیشتر داری به "ترس از باختن" فکر میکنی تا به "امکان برنده شدن". یه جورایی توی ذهنت همیشه میبازی قبل از اینکه شروع کنی.
واقعیتی که مثل سیلی خورد تو صورتم.
+ شجاعتت ته کشیده چون بیشتر داری به "ترس از باختن" فکر میکنی تا به "امکان برنده شدن". یه جورایی توی ذهنت همیشه میبازی قبل از اینکه شروع کنی.
واقعیتی که مثل سیلی خورد تو صورتم.
Forwarded from بیگانه
دردناکترین چیزی که تو زندگیت یاد میگیری اینه که تو از رو دوستداشتن میخوای به یکی صد بدی ولی اون با چهلتا خوشحاله. فکرت اینه خب اگر من صد بدم با شصتتا باید شصتتا بیشتر خوشحال باشه اما لزوما اینطور نیست و احساس بد و نا راحتی هم میکنه. اون روزی که کاکتوس رو موفق شدم خشک کنم، فهمیدم آب زیاد برای همه نعمت نیست، گاه نفرینه.
دیشب تا خود صبح از چیزی صحبت کردم که بعد از یک سال و اندی همچنان بابتش غصه میخورم، و همین که آفتاب در اومد به خودم لعنت فرستادم که چرا مرور کردم. و کاش آدمی از پس خودش در عمق شب بر بیاد. کاش غرق نبایدها نشه. کاش نگم دیگه.
گفت "انقدر زندگی رو با فکر کردن سختتر از چیزی که هست نکن." و من عمیقاً آرزو کردم که کاش بتونم.
راستش بزرگترین ترس من شبیه شدن به آدمهایی بود که از اونها آسیب دیدم و غصهدار شدم؛ و حالا؟ به خودم که نگاه میکنم رگههایی از همون آدمها رو در خودم میبینم و میفهمم که میتونم حالا کمی حق بدم و درکشون کنم. متأسفانه یا خوشبختانه، این زمین زیادی گرده.
اما شناخت و درک دیگری، بدون فاصله گرفتن از اصلِ خود هنره. مبادا یادت بره کی هستی و "میخوای" کی باشی. از یک جایی به بعد دیگه نمیتونی خودت رو صرفاً قربانی بدونی، باید مسئولیت آنکه هستی رو هم گردن بگیری.
Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
اگر حال دلت با تنهاییهات خوبه، چه لزومی داره بههمش بزنی؟ حتما که نباید موجود اجتماعی بود. هرجا حال دلت خوبه، همونجا رو سفت بغل بگیر. هیچی ارزشمندتر از حال خوبت نیست.
شاید توی یک دنیای دیگه، وقتی موهام و شونه میکنم، یک مشت مو کف دستم جمع نشه و نخوام بشینم کف حمام بخاطرشون گریه کنم.
عاشق آدمهاییام که جزئیاتی از من رو یادشون میمونه. آدمی که میدونه من کیک دوست دارم و هربار وقتی میاد دیدنم، برام کیک درست میکنه و میاره. آدمی که میدونه رنگ من آبیه و با دیدن آبیهای اطرافش یاد من میافته. آدمی که میدونه از چه سبک آهنگهایی لذت میبرم و هرازگاهی برام میفرسته. این آدمها خیلی جذابن. خیلی زیاد.
احساس نمیکنی که قادری حتی کوه رو هم جابجا کنی، مگر زمانی که واقعاً و قلباً آرزوی رسیدن به چیزی رو در سر بپرورونی.
نمیدونم این حجم از درد جسمانی در این سن طبیعیه یا نه؛ چون که من جدی دارم ماساژ رو گدایی میکنم. لعن و نفرین!
اگر خودم هم به توصیهها و حرفهایی که به دیگران میزنم گوش میدادم و عمل میکردم، احتمالاً الان وضعیت بهتری داشتم. ولی متأسفانه من مربیای هستم که خودش هیچوقت بازی نمیکنه. ^^