آخوند شیعه و مقلدانش سر دقیقا اسلامی بریده شدن گردن مرغ علاوه بر حجم زیادی فتوا و حکم و تبصره و قانون، کلی نهاد و اداره و سازمان و ناظر پرتابل و مأموریت به برزیل اختراع کرد، تا مثلا یک وقت گوشت اون مرغ حرام نشه؛ اما الان در سکوت و آرامش کامل حلالخواران مذهبی! غلات دزدیدهشده از زمینهای اشغالی اوکراین وارد میشه و هیچکس مشکلی با گندمی که از راه غارتگری وارد سفرههای مردم شده باشه، نداره.
شرع، از ابتدا یک سرگرمی بود. به خاطر این سرگرمی ممکنه آدم هم بکشند، اما هیچوقت فراتر از سرگرمی نیست.
شرع، از ابتدا یک سرگرمی بود. به خاطر این سرگرمی ممکنه آدم هم بکشند، اما هیچوقت فراتر از سرگرمی نیست.
حجم تناقضات زندگیشون لبخند رو به صورت آدم تحمیل میکنه، اما یک حقیقت جدی که اصلا نمیشه بش خندید وجود داره: اینها تحت فشار اقتصادی هستند، و این فشار هرروز هم بیشتر میشه، اما این فشار تصاعدی هیچ تأثیری رو محاسبات ذهنیشون نداره. متأسفانه همونهایی که مشغول پرانتزهای زمانی و مکانی هستند، روی بیعرضگی داعش شیعه در اداره اقتصادی کشور هم خیلی حساب باز کردهاند. در حالی که انقلاب فرهنگی حقوقی سیاسی، باید چنان متکی به مبانی خودش باشه که حتی اگه فردا در تحولی معجزهآسا حکومت قابلیت پیدا کرد که ماهی هزار دلار یارانه بده هم، بشه اون انقلاب رو ادامه داد.
آدم متعهد ممکنه به خاطر گرسنگی تعهدش رو از دست بده، اما آدم جاهل با گرسنگی از جهل خودش کنده نمیشه. اگه جاهل استعداد نجات خودش رو نداشته باشه، که اغلب همینطوره، هیچکس نمیتونه از جهلش جداش کنه. در اون صورت باید با ابزار فیزیکی، یا اعمال قدرت مستقیم یا غیرمستقیم، کاری کرد که آزادی عمل نداشته باشه. شما نباید با گفتگو جاهل رو تست کنید که آیا استعداد نجات دارد یا ندارد. باید تست کنید که در برابر چه چیزی سر خم میکند. مثلا در برابر فشار اجتماعی برای مدرک دانشگاهی، خم کرده.
آدم متعهد ممکنه به خاطر گرسنگی تعهدش رو از دست بده، اما آدم جاهل با گرسنگی از جهل خودش کنده نمیشه. اگه جاهل استعداد نجات خودش رو نداشته باشه، که اغلب همینطوره، هیچکس نمیتونه از جهلش جداش کنه. در اون صورت باید با ابزار فیزیکی، یا اعمال قدرت مستقیم یا غیرمستقیم، کاری کرد که آزادی عمل نداشته باشه. شما نباید با گفتگو جاهل رو تست کنید که آیا استعداد نجات دارد یا ندارد. باید تست کنید که در برابر چه چیزی سر خم میکند. مثلا در برابر فشار اجتماعی برای مدرک دانشگاهی، خم کرده.
یه معلم خط داشتیم که تکلیفمون رو میداد خودمون تصحیح کنیم. یعنی چیزی که نوشته بودیم رو میذاشت جلومون و میگفت خودت بگو کجاش درست نیست. یه روز دعوا شد. بچهها گفتند خودمون بنویسیم و خودمون هم غلط بگیریم پس کار شما چیه؟ اونم گفت من بگم چی غلطه چی درسته پس کار شما چیه؟
حالا باید از شما پرسید اون کاری که دقیقا سپردهاید به عقلتون چیه؟ اطلاعات رو که باید بقیه بدن، تحلیل رو که باید بقیه انجام بدن، درست و غلط هم که باید یکی دیگه براتون تعیین کنه، پس کار خودتون چیه؟ اینکه موقع رد شدن از خیابون باید به دو طرف نگاه کنید رو که گربهها هم بلدند. اون کاری که قراره مغز شما از پسش بربیاد و مغز گربه ازش ناتوانه کدومه؟
نه، در حال تمسخر قدرت تعقلتون نیستم اگه یه گوشهای از غرورتون لبپر شد. دارم یادآوری میکنم هنوز با چیزی مواجه نشدهاید که عقل خودتون از پسش برنیاد. شما با ترس مواجه شدهاید. ترس انتخاب گزینههایی که دلتون رو خالی میکنه.
ما میدونستیم کجای خطمون ایراد داره. میترسیدیم نشونش بدیم، چون معنیش این بود که عمدن تا انتهای زحمت لازم برای درست کردنش نرفتیم.
حالا باید از شما پرسید اون کاری که دقیقا سپردهاید به عقلتون چیه؟ اطلاعات رو که باید بقیه بدن، تحلیل رو که باید بقیه انجام بدن، درست و غلط هم که باید یکی دیگه براتون تعیین کنه، پس کار خودتون چیه؟ اینکه موقع رد شدن از خیابون باید به دو طرف نگاه کنید رو که گربهها هم بلدند. اون کاری که قراره مغز شما از پسش بربیاد و مغز گربه ازش ناتوانه کدومه؟
نه، در حال تمسخر قدرت تعقلتون نیستم اگه یه گوشهای از غرورتون لبپر شد. دارم یادآوری میکنم هنوز با چیزی مواجه نشدهاید که عقل خودتون از پسش برنیاد. شما با ترس مواجه شدهاید. ترس انتخاب گزینههایی که دلتون رو خالی میکنه.
ما میدونستیم کجای خطمون ایراد داره. میترسیدیم نشونش بدیم، چون معنیش این بود که عمدن تا انتهای زحمت لازم برای درست کردنش نرفتیم.
سالها پیش که همه در خواب ناز بودند، یک قرار با دوستان نادیده در یک شبکه اجتماعی داشتم، در یکی از کافههای تهران. قرار بود بعد از مدتها ارتباط از طریق آواتارهای بیمعنی، چهره واقعی همدیگه رو ببینیم. اما این برای من کوچکترین هیجانی نداشت، چون میدونستم که همون آواتارهای بیمعنی جذابترند، و قراره معلوم بشه چقدر همگی معمولی و ساده و رندوم هستیم. هدف من این بود که برم بگم لطفا بیدار بشید، چون خودم تازه از کما خارج شدم و وحشت کردم و باید وحشتم رو به شما منتقل کنم. میخواستم برم بگم شما رو مدتهاست میشناسم و باید اول به شما بگم، که اینها به زودی بچههای پانزده ساله رو هم به قتل میرسونند. جوابهایی که ممکن بود بدن رو حدس میزدم و مکالمه رو طراحی میکردم، تا در ادامه بگم پیشگو نیستم، ولی حالا که از قالب بچهشیعه بیرون اومدم و از بیرون بش نگاه کردم فهمیدم داره به کدوم سمت میره، و باید بم اعتماد کنید و جدی بگیرید.
وارد کافه که شدم سریع میز خودمون رو پیدا کردم. اون طرف کافه سر و صدا بود، چون یه دختر و پسر از سلبریتیهای همون شبکه اجتماعی، با همدیگه نامزد کرده بودند و جشن گرفته بودند. کیک و بوق و برف و دست و جیغ. میز ما از دور تبریک میفرستاد، و مشغول بحث خودش بود. و بحث درباره یک دعوای ناموسی چند روز پیش بود، که یک طرفش یک زن متأهل بود که من طرف اون زن رو گرفته بودم، و با کنجکاوی دخترانه که متناسب با ریش و پشم سینههاشون نبود ازم توضیح میخواستن که چرا از زن متأهلی که مورد اتهام قرار گرفته بود دفاع کردم. میخواستند بدونند از روی روشنفکری بوده یا سر و سری با اون زن دارم.
با این وضع چطور میشد چیزهایی رو بشون بگم که خودم رو آماده کرده بودم که بگم؟ هیچکس باور نمیکنه، اما یک لحظه گوشیم رو چک کردم تا تاریخ رو چک کنم، نه ساعت رو. انگار این باور بیولوژیک که من و بقیه در یک تاریخ قرار داریم، داشت به مرور محو میشد. داشتم نگران ذهنم میشدم، چون از دپارتمان تخیل داشت سیگنالهایی ارسال میشد که مزه تردیدهای شیزوفرنیک میداد. به «واقعا خودت در این فضایی یا این یک خیاله؟» که ذهنم میساخت، با خفهشو جواب میدادم.
بعد از خداحافظی با همه، عمدن راهی رو انتخاب کردم که هیچ اشتراکی با راه اونها نداشته باشه، با اینکه مسیر بیمعنیای بود و مجبور شدم در توجیهش کمی دروغبافی کنم. پارکینگ یه مجتمع که با سنگهای براق مشکی پوشیده شده بود و هنوز گرمای ظهر رو تو خودش داشت پیدا کردم و نشستم و بش تکیه دادم و همه بدنم رو در خودم مچاله کردم. گرمای سنگها نجاتدهنده بود چون مطمئن نبودم میشد بدون اون با سرمایی که داشت درونم رو میخورد، غلبه کرد. به موزاییک قدیمی پیادهرو که از زیر آسفالت فرسوده بیرون زده بود و نشون میداد قبلا اینجا سنگفرش بهتری داشته، خیره بودم؛ و به همه درخواستهای مکرر زانوهام برای برخاستن جواب رد میدادم. هنوز هیچ قسمت از وجودم آماده ادامه زندگی در زمانی که به نظر میرسید خیلی عقبه و اشتباهی شده رو نداشت. وقتی بلند شدم، روحم نشسته باقی موند، و فقط جسمم ایستاد. میدونستم که ازین به بعد یک مرگدیده تنهام.
وارد کافه که شدم سریع میز خودمون رو پیدا کردم. اون طرف کافه سر و صدا بود، چون یه دختر و پسر از سلبریتیهای همون شبکه اجتماعی، با همدیگه نامزد کرده بودند و جشن گرفته بودند. کیک و بوق و برف و دست و جیغ. میز ما از دور تبریک میفرستاد، و مشغول بحث خودش بود. و بحث درباره یک دعوای ناموسی چند روز پیش بود، که یک طرفش یک زن متأهل بود که من طرف اون زن رو گرفته بودم، و با کنجکاوی دخترانه که متناسب با ریش و پشم سینههاشون نبود ازم توضیح میخواستن که چرا از زن متأهلی که مورد اتهام قرار گرفته بود دفاع کردم. میخواستند بدونند از روی روشنفکری بوده یا سر و سری با اون زن دارم.
با این وضع چطور میشد چیزهایی رو بشون بگم که خودم رو آماده کرده بودم که بگم؟ هیچکس باور نمیکنه، اما یک لحظه گوشیم رو چک کردم تا تاریخ رو چک کنم، نه ساعت رو. انگار این باور بیولوژیک که من و بقیه در یک تاریخ قرار داریم، داشت به مرور محو میشد. داشتم نگران ذهنم میشدم، چون از دپارتمان تخیل داشت سیگنالهایی ارسال میشد که مزه تردیدهای شیزوفرنیک میداد. به «واقعا خودت در این فضایی یا این یک خیاله؟» که ذهنم میساخت، با خفهشو جواب میدادم.
بعد از خداحافظی با همه، عمدن راهی رو انتخاب کردم که هیچ اشتراکی با راه اونها نداشته باشه، با اینکه مسیر بیمعنیای بود و مجبور شدم در توجیهش کمی دروغبافی کنم. پارکینگ یه مجتمع که با سنگهای براق مشکی پوشیده شده بود و هنوز گرمای ظهر رو تو خودش داشت پیدا کردم و نشستم و بش تکیه دادم و همه بدنم رو در خودم مچاله کردم. گرمای سنگها نجاتدهنده بود چون مطمئن نبودم میشد بدون اون با سرمایی که داشت درونم رو میخورد، غلبه کرد. به موزاییک قدیمی پیادهرو که از زیر آسفالت فرسوده بیرون زده بود و نشون میداد قبلا اینجا سنگفرش بهتری داشته، خیره بودم؛ و به همه درخواستهای مکرر زانوهام برای برخاستن جواب رد میدادم. هنوز هیچ قسمت از وجودم آماده ادامه زندگی در زمانی که به نظر میرسید خیلی عقبه و اشتباهی شده رو نداشت. وقتی بلند شدم، روحم نشسته باقی موند، و فقط جسمم ایستاد. میدونستم که ازین به بعد یک مرگدیده تنهام.
رهبران کره شمالی هیچوقت ارزشی برای خون مردم عادی قائل نبودهاند، اما خشونت برای اونها چیزی فراتر از یک ابزار نبوده. در فرقه بچهشیعه، خشونت یک ابزار نیست، بخشی از هدفه؛ خلیفه این نگرانی رو داره که «نکند از ترس اینکه انگ ضحاک را به من بزنند، کمتر بکشم و کمتر خون بریزم، و روز قیامت بابت حفظ نکردن نظام اسلامی، بازخواست شوم». به همین دلیل تشکیلات حالت سادیستیک به خودش میگیره. در کره شمالی بزرگترین دروغ ممکن درباره آمریکا به مردم گفته میشه و اطلاعات دیگهای منتشر نمیشه. تا الان آمریکا اینطور معرفی شده که یک جهنم غیرقابل تحمل برای مردمش است و بیچارگان امکان فرار هم ندارند. اما تشکیلات سادیست شیعه، در اخبار سراسری درباره تخلف کاخسفید در سرو لابستری که صیدش ممنوع بوده برای شام دیپلماتیک گزارش پخش میکنه. مثلا با این هدف که «ببینید در آنجا هم قانون را پشم حساب نمیکنند، پس اینکه ما هم پشم حساب نمیکنیم یک نُرم جهانی است». اما همزمان گزارش رو درباره اعتراضات به شخص رییسجمهور و حتی احتمال پیگیری قضایی فرمانده کل قوا، ادامه میده! تا مخاطب ایرانی ببینه که برای لابستر آمریکایی که به ناحق کشته شده یقه هر مقام سیاسی رو میشه گرفت، ولی تو برای کودک بلوچ و کرد و فارس و ترک و عرب که به ناحق کشته شده، یقه هیچکس رو نمیتونی بگیری. تا ببینه که حقوق انسانی مردمش از حقوق یک لابستر پایینتره.
با تشکیلات سادیست، نمیشه و نباید طوری ستیز کرد که معمولا با یک تشکیلات سرکوبگر عادی ستیز میکنند. چون هرکاری جز فلجسازی، کاری است که برای سادیست یک «کیس موفق» خواهد ساخت. چون هرکاری جز فلجسازی، مانعش نخواهد شد، و عبور از هرچیزی که نتونسته مانعش بشه رو یک موفقیت، و تأییدکننده روشی که استفاده کرده خواهد دید. هیچوقت اینطور نیست که در جمع خودشون به این جمعبندی برسند که دفعه بعد باید هزینهها و حوادث، محدودتر بشن. در بحثشون افرادی که میگن «دیدید به جای هزار نفر، دو هزار نفر کشتیم سریعتر جمع شد؟»، «دیدید به جای اشکآور از دوشکا استفاده کردیم بهتر کنترل شد؟» بر بقیه افراد که نسبت به ابعاد گرفتن قضایا تردید دارند، غلبه میکنند. پروندههای قاتلان سادیست رو چک کنید، هیچ کدوم حداکثر خشونت رو در اولین اقدامش نشون نداده. قربانی اولش رو با کاتر شکنجه داده، و وقتی دیده میشه ادامهش داد قربانی بعدی رو با اسید و قربانی بعدی رو با وسایل دیگه، که بیشتر طول بکشه. وقتی مانعی براش وجود نداره، از طول کشیدنش استقبال هم خواهد کرد. دقت کنید که چطور هر دفعه با لذت و تبختر پیشبینی میکنند که فتنه بعدی بزرگتر خواهد بود!
شعارنویسی، اعتصاب، تظاهرات، راهپیمایی سکوت، علاوه بر اینکه در شکست دادن اوباش بیتأثیرند، اونها رو به رفتار سادیستی تشویق هم میکنند. صرفا اینطور نیست که با این اقدامات، هزینهای پرداخت میکنی که متناسب با نتیجه نیست، بلکه زمینه رو برای هزینههای بیشتر آیندگان فراهم میکنی. وقتی خودت رو بیدفاع در برابر کاتر سادیست قرار بدی، داری متقاعدش میکنی که دفعه بعد اسید هم امتحان کنه.
این نهی کسی از انجام کاری نیست. جامعه یک سیستم پیچیدهست و نمیشه براش تکلیف تعیین کرد و خیلی اتفاقات به صورت طبیعی رخ خواهد داد. این صرفا انتقال شناخت از من به هرکسیه که تأخیر داره.
با تشکیلات سادیست، نمیشه و نباید طوری ستیز کرد که معمولا با یک تشکیلات سرکوبگر عادی ستیز میکنند. چون هرکاری جز فلجسازی، کاری است که برای سادیست یک «کیس موفق» خواهد ساخت. چون هرکاری جز فلجسازی، مانعش نخواهد شد، و عبور از هرچیزی که نتونسته مانعش بشه رو یک موفقیت، و تأییدکننده روشی که استفاده کرده خواهد دید. هیچوقت اینطور نیست که در جمع خودشون به این جمعبندی برسند که دفعه بعد باید هزینهها و حوادث، محدودتر بشن. در بحثشون افرادی که میگن «دیدید به جای هزار نفر، دو هزار نفر کشتیم سریعتر جمع شد؟»، «دیدید به جای اشکآور از دوشکا استفاده کردیم بهتر کنترل شد؟» بر بقیه افراد که نسبت به ابعاد گرفتن قضایا تردید دارند، غلبه میکنند. پروندههای قاتلان سادیست رو چک کنید، هیچ کدوم حداکثر خشونت رو در اولین اقدامش نشون نداده. قربانی اولش رو با کاتر شکنجه داده، و وقتی دیده میشه ادامهش داد قربانی بعدی رو با اسید و قربانی بعدی رو با وسایل دیگه، که بیشتر طول بکشه. وقتی مانعی براش وجود نداره، از طول کشیدنش استقبال هم خواهد کرد. دقت کنید که چطور هر دفعه با لذت و تبختر پیشبینی میکنند که فتنه بعدی بزرگتر خواهد بود!
شعارنویسی، اعتصاب، تظاهرات، راهپیمایی سکوت، علاوه بر اینکه در شکست دادن اوباش بیتأثیرند، اونها رو به رفتار سادیستی تشویق هم میکنند. صرفا اینطور نیست که با این اقدامات، هزینهای پرداخت میکنی که متناسب با نتیجه نیست، بلکه زمینه رو برای هزینههای بیشتر آیندگان فراهم میکنی. وقتی خودت رو بیدفاع در برابر کاتر سادیست قرار بدی، داری متقاعدش میکنی که دفعه بعد اسید هم امتحان کنه.
این نهی کسی از انجام کاری نیست. جامعه یک سیستم پیچیدهست و نمیشه براش تکلیف تعیین کرد و خیلی اتفاقات به صورت طبیعی رخ خواهد داد. این صرفا انتقال شناخت از من به هرکسیه که تأخیر داره.
شما در طول چهار دهه گذشته خواسته یا ناخواسته همسفره داعش شدهاید. هرگونه بهم ریختن سفره، ظرف غذای خودتون رو هم واژگون خواهد کرد. و مدتهاست دارم میگم شما این واژگونی رو تحمل نخواهید کرد. تا روزی که دیگه چیزی در سفره باقی نمونه و دیگه فرقی نداشته باشه که تحمل کنید یا نکنید. وقتی اولین بار از سال ۲۰۶۰ نوشتم، ریختند سرم و گفتند داری مردم رو ناامید میکنی، پستت رو پاک کن! حالا باید تلگرامم رو ببینید، در صف طولانی افسردگان دارند نوبتی میان پیام میدن «حق با تو بود!».
باستانشناسی میتونه آدم رو تو خودش فرو ببره. ممکنه کار اکتشاف در سایتی چهار پنج هزارساله رو بت بدن که قراره در اون رد آثار دامداری جستجو بشه، اما با یک قبر دستهجمعی مواجه بشی متشکل از هفت هشت اسکلت در سایزها و سنین مختلف، و بعد از تفکیک قطعات استخوانی، معلوم بشه دو نفرشون مرد بودهاند، و بقیه سه زن، و سه کودک. از وضعیت زنان و کودکان مشخص بشه که سرشون بریده شده، و روی استخوان یکی از مردها، که روی بقیه استخوانها افتاده، آثار برشهای عمیق و شکستگیهای غیرطبیعی دیده بشه. که یعنی شکنجه شده، و سپس کشته شده، و آخر از همه، که یعنی مرگ بقیه رو دیده. و با خودت بپرسی کی انتقام اینها رو گرفت؟ و خودت میدونی که هیچکس. چون اگه کسی وجود داشت که براش مهم باشه و بفهمه اینجا دفن شدهاند، نبش قبر میکرد و با ادای مناسک مذهبی همون زمان، و با فاصله از همدیگه دفنشون میکرد. به همون شکل روی هم ریخته باقی موندهاند چون هیچکس نمیدونسته که کجا و چطور و توسط کی کشته شدهاند. و شاید خود این کشتار مجازات همون مرد بوده، و کشتن خانوادهش هم جزیی از مجازات بوده.
درباره «انتقام خداوند» کشیش جواب درستی بت نمیده. باید از خاک بپرسی.
درباره «انتقام خداوند» کشیش جواب درستی بت نمیده. باید از خاک بپرسی.
وقتی نوشتم «باید کاری کرد اینستاگرام فیلتر بشه تا مردم ازین خواب شیرین که میشه زیر سایه داعش زندگی کرد و بیزینس آنلاین داشت بیرون بیان»، گفتند تو علائم سایکوپتی داری و شبیه حجتیه هستی که منطقشون اینه که برای نجات باید به بدترشدن همهچیز سرعت داد!
چه چیزهایی که بم نگفتهاند.
الان هم میگم اعدام کور و فلهای و از روی عطش خون، باید اتفاق بیفته تا مردم ازین خواب شیرین که با اوباش شیعه میشه همونجوری مقابله کرد که هندیها با استعمار بریتانیا مقابله کردند، بیرون بیان.
بذار بیان بقیه برچسبها رو هم بم بچسبونند.
چه چیزهایی که بم نگفتهاند.
الان هم میگم اعدام کور و فلهای و از روی عطش خون، باید اتفاق بیفته تا مردم ازین خواب شیرین که با اوباش شیعه میشه همونجوری مقابله کرد که هندیها با استعمار بریتانیا مقابله کردند، بیرون بیان.
بذار بیان بقیه برچسبها رو هم بم بچسبونند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- چرا از سینهت دود دراومد؟
- چون یه مأمور سابق کاگب میخواست قلمرو خودش رو بزرگتر کنه، منم اومدم بش کمک کنم.
- چون یه مأمور سابق کاگب میخواست قلمرو خودش رو بزرگتر کنه، منم اومدم بش کمک کنم.
نتیجه با سرعت به جلو رفتن و همچنان به جایی نرسیدن رو در تصویر پایینی میبینید. ابتدا پنیک عاطفی، سپس افسردگی شدید، سپس تعطیلی موقت زندگی، سپس پذیرش یأس و بازگشت به زندگی، و سپس تبدیل شدن به ماشین پوچگرای کار و فعالیت روزمره. و این فقط شامل دختر تجددگرای بیست ساله نمیشه. شامل سپاهی بازنشسته مخالف هم میشه، فرق اون اینه که تنش روحی که باش درگیره رو با من درمیان نمیذاره، با ذکر و زیارت مجردی جمکران تسکینش میده.
همه زندگیشون تحت فشار نیروهای بیرونیه. تحت فشار دیگران لاک میزنه و تحت فشار دیگران میره حرم. تحت فشار بیرونی عروسیش رو زنانه مردانه میکنه، و تحت فشار بیرونی با دوستان خودش بعد از همون مجلس تفکیک شده، مشروب میخوره.
مستقل بودن پس زدن همهچیز نیست. در دست گرفتن فرمانه.
ما با طفلان زیادی مواجهیم که یا هر نیرویی رو پس میزنند، یا هر نیرویی رو دریافت میکنند.
مستقل بودن پس زدن همهچیز نیست. در دست گرفتن فرمانه.
ما با طفلان زیادی مواجهیم که یا هر نیرویی رو پس میزنند، یا هر نیرویی رو دریافت میکنند.
مغزش اینطوری کار میکنه که با چشم خودش میبینه که #گله_گاو بعد از چهل سال هنوز عرضه اینکه برای نیروگاههای برق گاز تأمین کنه رو نداره، یا هنوز از پس منافع شخصی چند خانواده در صنعت انرژی برنمیاد، و نیروگاه رو مجبور میکنه مازوت بسوزونه، و دود همون مازوت احتمال ابتلا به سرطان خودشون رو هم میبره بالا! و همزمان فکر میکنه همین گله انقدر هوشمنده که میتونه برای یک سیستم پیچیده مثل جامعه متنوع انسانی، طراحی و تنظیم انجام بده، که بعد فرهنگ خوزستان بشه حاصل اون طراحی و سرمایهگذاری! جدی مغزش اینطوری کار میکنه.
کاش حداقل رمان کلیدر رو میخوند.
کاش حداقل رمان کلیدر رو میخوند.
همیشه این پدر مادرها هستند که به بچههاشون میگن تا هر غریبهای حرفهای خوب زد بش اعتماد نکن، اما این منم که باید به والدین بگم تا هر غریبهای حرفهای خوب زد بش اعتماد نکنید. قبلا بشون گفته بودم همین ایرادتون بود که باعث شد به آخوندها اعتماد کنید. چون فکر میکنید آدم خوب میتونه حرفهای بد بزنه، ولی نمیتونید تصور کنید آدم مغرض بتونه حرف خوب بزنه، چون فکر میکنید حرف خوب فقط ممکنه از یک چشمه بیرون بیاد، و اون چشمه پاک نمیتونه دست آدمای بد بیفته. اما چشمهای وجود نداره. حرف خوب ممکنه از هرجایی دربیاد. اینکه باید حرف خوب رو پذیرفت، جداست ازینکه لازمه بدونی چرا دارن بیانش میکنند. مثلا میشه حرف خوب رو پذیرفت، و همزمان گول گویندهش رو نخورد.
ذهنشون برای درک پیچیدگی رفتار بعضی از آدمها زیادی سادهست. اما این سادگی مختص اینها نیست، و تحصیلکردههای امروزی رو هم در برمیگیره. مثل یک کودک که باید دستش رو بگیری و با احتیاط به یک وسیله خطرناک نزدیکش کنی و بش توضیح بدی به چه دلیل این وسیله ساده میتونه دستت رو از آرنج جدا کنه. به طور خودکار ذهنشون جای دوری نمیره.
یه زمانی یه خبرنگاری با جدیت و پشتکار علیه نظامیسازی پلیس آمریکا اطلاعرسانی میکرد. زمانی بود که ته مانده مخارج نجومی پنتاگون در جنگ علیه تروریسم در خاورمیانه، به آمریکا برگشته بود و در ادارات پلیس توزیع شد. این و تعدادی دیگه متوجه تغییرات سوسکی تجهیزات پلیس شدند، و از همون لحظه شروع کردند به دادن هشدار به شهروندان. این کار خیلی ارزشمندی بود، اما برای گرفتن موش بود نه رضای خدا. این خبرنگار جوان با این کار میخواست خودش رو برای حزب دموکرات شیرین کنه. ولی نقشهش نگرفت. چون دموکراتها عادت دارند برای جذب رأی درباره بعضی مسائل هوچیگری کنند، و بعد از انتخابات، فتیلهش رو پایین بکشن. تا دندان مسلح شدن پلیس به تجهیزات نظامی هم، از یه جایی به بعد سوژگی خودش رو از دست داد؛ پس این خبرنگار هم چیزی برای عرضه نداشت. شخصیت بعضیها اینجوریه که خودشون رو راحت وفق میدن. این هم دید با سر و صدا علیه نهادهای دولتی نمیتونه به جایی برسه، فرمان رو تا ته چرخوند و حالا برای نهادهای دولتی مالهکشی میکنه. مثلا حالا که مشخص شده افبیآی با کارمندان توعیتر در ارتباط بوده و به طور غیرمستقیم این نیت بشون منتقل شده که باید اکانت ترامپ رو مسدود کنند، نه تنها اون وامحمدای سابق رو سر نمیده، بلکه میگه «مگه چی شده حالا؟». راستگراها از هر خبطی که دولت یا دولتیها انجام بدن بل میگیرند تا اسم دولتشون رو بذارن «رژیم» تا بگن ما هم گرفتار استالین شدیم و ملت اسلحههاتون رو آماده کنید! که اون هم نوع دیگهای از هوچیگری برای تقویت قبیله خودیهاست. ولی فارغ از بوق و کرنای راستگراها، دخالت کارمندان امنیتی دولت در امورات یک شرکت خصوصی، چیزی نیست که یک خبرنگار به راحتی از کنارش عبور کنه. ولی عبور میکنه، چون از اول جنسش همین بود. و باید جنسش رو همون موقع تشخیص میدادی.
مواجه شدن با خود شارلاتانها اصلا به اون حد روی اعصاب نیست که مواجه شدن با کسانی که باید براشون توضیح داد شارلاتانها وجود دارند.
ذهنشون برای درک پیچیدگی رفتار بعضی از آدمها زیادی سادهست. اما این سادگی مختص اینها نیست، و تحصیلکردههای امروزی رو هم در برمیگیره. مثل یک کودک که باید دستش رو بگیری و با احتیاط به یک وسیله خطرناک نزدیکش کنی و بش توضیح بدی به چه دلیل این وسیله ساده میتونه دستت رو از آرنج جدا کنه. به طور خودکار ذهنشون جای دوری نمیره.
یه زمانی یه خبرنگاری با جدیت و پشتکار علیه نظامیسازی پلیس آمریکا اطلاعرسانی میکرد. زمانی بود که ته مانده مخارج نجومی پنتاگون در جنگ علیه تروریسم در خاورمیانه، به آمریکا برگشته بود و در ادارات پلیس توزیع شد. این و تعدادی دیگه متوجه تغییرات سوسکی تجهیزات پلیس شدند، و از همون لحظه شروع کردند به دادن هشدار به شهروندان. این کار خیلی ارزشمندی بود، اما برای گرفتن موش بود نه رضای خدا. این خبرنگار جوان با این کار میخواست خودش رو برای حزب دموکرات شیرین کنه. ولی نقشهش نگرفت. چون دموکراتها عادت دارند برای جذب رأی درباره بعضی مسائل هوچیگری کنند، و بعد از انتخابات، فتیلهش رو پایین بکشن. تا دندان مسلح شدن پلیس به تجهیزات نظامی هم، از یه جایی به بعد سوژگی خودش رو از دست داد؛ پس این خبرنگار هم چیزی برای عرضه نداشت. شخصیت بعضیها اینجوریه که خودشون رو راحت وفق میدن. این هم دید با سر و صدا علیه نهادهای دولتی نمیتونه به جایی برسه، فرمان رو تا ته چرخوند و حالا برای نهادهای دولتی مالهکشی میکنه. مثلا حالا که مشخص شده افبیآی با کارمندان توعیتر در ارتباط بوده و به طور غیرمستقیم این نیت بشون منتقل شده که باید اکانت ترامپ رو مسدود کنند، نه تنها اون وامحمدای سابق رو سر نمیده، بلکه میگه «مگه چی شده حالا؟». راستگراها از هر خبطی که دولت یا دولتیها انجام بدن بل میگیرند تا اسم دولتشون رو بذارن «رژیم» تا بگن ما هم گرفتار استالین شدیم و ملت اسلحههاتون رو آماده کنید! که اون هم نوع دیگهای از هوچیگری برای تقویت قبیله خودیهاست. ولی فارغ از بوق و کرنای راستگراها، دخالت کارمندان امنیتی دولت در امورات یک شرکت خصوصی، چیزی نیست که یک خبرنگار به راحتی از کنارش عبور کنه. ولی عبور میکنه، چون از اول جنسش همین بود. و باید جنسش رو همون موقع تشخیص میدادی.
مواجه شدن با خود شارلاتانها اصلا به اون حد روی اعصاب نیست که مواجه شدن با کسانی که باید براشون توضیح داد شارلاتانها وجود دارند.
تو باشگاه آینه نصب میکنند چون وقتی به آماتور میگی زانوت رو نود درجه خم کن باید حتما تصویرش رو از کنار ببینه تا بفهمه نود تا کجا میشه.
ملت برای ورزشهای ذهنیشون هم آینه لازم دارند. مثلا میپرسند «دل و دماغ کار کردن ندارم، بگو چه کنم؟». دنبال این نیست که واقعا بگم چه باید کرد. داره کار میکنه، داره حرص هم میخوره، فقط میخواد بدونه درجه هرکدوم چقدر تنظیم بشه درسته. دنبال اینه که بدونه کجا نود درجهست. میخواد من به عنوان آینه بش بگم حرص تا کجا خوبه، غم تا کجا اوکیه، به کار باید تا کجا بها داد.
اگه یه مایع بیرنگ وجود داشت که میتونستی بگی اگه این مایع رو بخورید دیگر لازم نیست وجود پیچیده خودتان را مدیریت کنید، مردم براش صف میکشیدند و پولدار میشدی. و گس وات؟ این مایع وجود داره و اسمش الکله، و فروشندگانش پولدارند. اینها به مستی نیاز دارند، نه به من.
جماعتی به زندگی سگی راضیاند دوگانهای جعلی ساختهاند درباره حبس. که اگه فهمیدی در قفسی، فقط دو گزینه پیش رو داری. یا کور باشی و سرخوش. یا بینا باشی و پژمرده. برای همین اولین توصیهای که پیشکسوتان محبوس تو زندان بت میکنند اینه که به بیرون فکر نکن. که یعنی کور باش، چون اگه کور نباشی پژمرده میشی. هرکسی بهرحال یه روزی میفهمه که ایران «یک سیاهچال در انتهای یک گودال، در محوطه یک زندان، در داخل یک پادگانه». بعضی زودتر و بعضی دیرتر. اگه بدونه در صد و اندی کشور دیگه، چه میگذره، و به خودش چی میگذره، پژمرده خواهد شد. پس عده زیادی داوطلبانه تصمیم میگیرند که کور باشند. در دنیای فیزیکی صحنه عجیبیه که یک نفر یهو و بیمقدمه یه چنگال برداره و بکنه تو چشم خودش. ولی در دنیای روح و روان، عجیب نیست و هرروز اتفاق میفته.
اما گزینه سومی هم وجود داره. که هم ببینی، و هم بایستی. و اونی که به الکل پناه میبره نمیتونه بایسته.
ملت برای ورزشهای ذهنیشون هم آینه لازم دارند. مثلا میپرسند «دل و دماغ کار کردن ندارم، بگو چه کنم؟». دنبال این نیست که واقعا بگم چه باید کرد. داره کار میکنه، داره حرص هم میخوره، فقط میخواد بدونه درجه هرکدوم چقدر تنظیم بشه درسته. دنبال اینه که بدونه کجا نود درجهست. میخواد من به عنوان آینه بش بگم حرص تا کجا خوبه، غم تا کجا اوکیه، به کار باید تا کجا بها داد.
اگه یه مایع بیرنگ وجود داشت که میتونستی بگی اگه این مایع رو بخورید دیگر لازم نیست وجود پیچیده خودتان را مدیریت کنید، مردم براش صف میکشیدند و پولدار میشدی. و گس وات؟ این مایع وجود داره و اسمش الکله، و فروشندگانش پولدارند. اینها به مستی نیاز دارند، نه به من.
جماعتی به زندگی سگی راضیاند دوگانهای جعلی ساختهاند درباره حبس. که اگه فهمیدی در قفسی، فقط دو گزینه پیش رو داری. یا کور باشی و سرخوش. یا بینا باشی و پژمرده. برای همین اولین توصیهای که پیشکسوتان محبوس تو زندان بت میکنند اینه که به بیرون فکر نکن. که یعنی کور باش، چون اگه کور نباشی پژمرده میشی. هرکسی بهرحال یه روزی میفهمه که ایران «یک سیاهچال در انتهای یک گودال، در محوطه یک زندان، در داخل یک پادگانه». بعضی زودتر و بعضی دیرتر. اگه بدونه در صد و اندی کشور دیگه، چه میگذره، و به خودش چی میگذره، پژمرده خواهد شد. پس عده زیادی داوطلبانه تصمیم میگیرند که کور باشند. در دنیای فیزیکی صحنه عجیبیه که یک نفر یهو و بیمقدمه یه چنگال برداره و بکنه تو چشم خودش. ولی در دنیای روح و روان، عجیب نیست و هرروز اتفاق میفته.
اما گزینه سومی هم وجود داره. که هم ببینی، و هم بایستی. و اونی که به الکل پناه میبره نمیتونه بایسته.
در کشورهای غربی وقتی مخالفان سوخت فسیلی برای اعتراض میپرن وسط سخنرانیها و جیغ و داد راه میندازن، ممکنه بقیه هوشون کنند. خود هو کردن جلوهای از آزادی بیان، و اعتراض به اعتراضی است که به نظر هوکننده، بیمعنیه. و گاهی این هو کردنه که شجاعانهست، نه اقدام کسی که هو شده. هو کردن علاوه بر اعتراض، ابراز وجود هم است. به این معنی که اگر شما وجود دارید، ما هم وجود داریم. فکر نکنید فقط شمایید که یک فعال مدنی هستید.
در ایران هیچوقت اعتراض به حکومت هو نشده، یا به عبارت دیگه هیچوقت برانداز توسط بقیه هو نشده. عمال خلیفه در پردیس دانشگاه یا در خیابان، جواب شعار رو با شعار و مداحی با صدای آمپلیفای شده دادهاند، ولی هو کردن نیاز به توده مردم داره و توده تا الان چنین کاری نکرده. و سه دلیل داره، که سومی مهمتر از بقیهست. یک اینکه برانداز شجاعترین است، و نه هرکس دیگری. وقتی واکنش حکومت خشونت افسارگسیختهست، فقط کسی که در برابر حکومت قرار میگیره شجاعترینه. پس کسی نمیتونه بگه من در برابر حکومت نیستم و با این حال، شجاعترم! دو اینکه اعتراض به نظام هیچوقت بیمعنی نبوده. حتی عافیتطلبترینها و وسطبازترینها هم چه خوداگاه و چه ناخودآگاه میدونند که بیمعنی نیست و اتفاقا معنای مهمی داره. اما تصمیم گرفتهاند که پشت این معنا قرار نگیرند. سه اینکه استقلال مدافع نظام ازش گرفته شده. و کسی که استقلال نداره نمیتونه ابراز وجود کنه. فقط خود خلافته که اجازه ابراز وجود داره، عمالش فقط میتونند سیاهلشکر این ابراز وجود تشکیلاتی باشند. ابراز وجود عمله خلیفه، ابراز وجود خودش نیست، ابراز وجود خلیفهست. نمیتونه بگه من هم وجود دارم. فقط میتونه بگه خلیفه وجود دارد.
در ایران هیچوقت اعتراض به حکومت هو نشده، یا به عبارت دیگه هیچوقت برانداز توسط بقیه هو نشده. عمال خلیفه در پردیس دانشگاه یا در خیابان، جواب شعار رو با شعار و مداحی با صدای آمپلیفای شده دادهاند، ولی هو کردن نیاز به توده مردم داره و توده تا الان چنین کاری نکرده. و سه دلیل داره، که سومی مهمتر از بقیهست. یک اینکه برانداز شجاعترین است، و نه هرکس دیگری. وقتی واکنش حکومت خشونت افسارگسیختهست، فقط کسی که در برابر حکومت قرار میگیره شجاعترینه. پس کسی نمیتونه بگه من در برابر حکومت نیستم و با این حال، شجاعترم! دو اینکه اعتراض به نظام هیچوقت بیمعنی نبوده. حتی عافیتطلبترینها و وسطبازترینها هم چه خوداگاه و چه ناخودآگاه میدونند که بیمعنی نیست و اتفاقا معنای مهمی داره. اما تصمیم گرفتهاند که پشت این معنا قرار نگیرند. سه اینکه استقلال مدافع نظام ازش گرفته شده. و کسی که استقلال نداره نمیتونه ابراز وجود کنه. فقط خود خلافته که اجازه ابراز وجود داره، عمالش فقط میتونند سیاهلشکر این ابراز وجود تشکیلاتی باشند. ابراز وجود عمله خلیفه، ابراز وجود خودش نیست، ابراز وجود خلیفهست. نمیتونه بگه من هم وجود دارم. فقط میتونه بگه خلیفه وجود دارد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چطور میتونند دستشون رو بذارن زیر چونهشون وقتی این زن رو تماشا میکنند؟ من اگه با این فاصله ازش بودم باید دستم رو میذاشتم روی قلبم.
تو با نزدیکانت و بستگانت اختلاف عقیده نداری. اختلاف عقاید بین نسلی و خانوادگی، بخشی از زندگی نرمال جوامعیه که در اونها زندگی جریان داره. تو پروتستان و نزدیکانت کاتولیک نیستند. دعواتون سر اینکه مسیح پسر انسان بود یا پسر خدا نیست. سر اینکه در ماه چندم، سقط جنین قتل است هم نیست. این دعواها برای سرزمینهاییه که مردم میتونند صبحها بیدار بشن، نور آفتاب رو ببیند، و احساس رضایت کنند که یک روز دیگه هم زنده ماندهاند. شما در اسارتی. و کسانی که باشون دعوا داری، برای زندانبان دلسوزی میکنند. شما با پدر، برادر، خواهر، همکار، رفیق، همسایهای طرف نیستی که عقاید متفاوتی داره. شما با پدر، برادر، خواهر، همکار، رفیق، و همسایهای طرف هستی که جایگاه ابدیش دوزخه. شما با کسانی طرفید که شانس آوردهاند در محیطی جنگلی زیست میکنند، و گرنه به جرم همکاری در جنایت یا رضایت از جنایت، به حبس ابد یا تبعید محکوم میشدند. شما با کسانی طرفید که حاضرند برای حداقل حقوق، نگهبان آشوویتس باشند. شما حتی با ماتریالیستها هم مواجه نیستید. مادر چینی به فرزندش یادآوری میکنه «ما در روستا داشتیم از گرسنگی تلف میشدیم و همین حکومت بیرحم ما رو آورد تا اینجا و حالا در رفاهیم، میارزه به خاطرش غرورت رو، هویتت رو، عطشت برای آزادی رو سرکوب کنی». توی ایرانی حتی با پدر، برادر، خواهر، همکار، رفیق و همسایه ماتریالیست هم طرف نیستی. شما با پوچگرایانی طرفی که به خاطر موهومات ماورایی، حاضرند زندگی مادی دیگران رو نابود کنند، اونها رو در قفس نگه دارند، و همه حقوقشون رو ازشون بگیرند. کسی که فقط متریال رو دوست داره، خیلی شریفتر از کسیه که هیچچیز رو دوست نداره.
از ویژه بودن وضعیتت در پهنه هستی نترس. با این که ویژهست، اصلا جدید نیست. این فیلسوفهای آلمان نبودند که نقشه قتل هیتلر رو کشیدند. تعدادی از افسران نازی این کارو کردند. چون متوجه ویژه بودن موقعیت خودشون شدند، و تا آخرش رفتند. به خودشون نگفتند «کاش» اوضاع یه جور دیگه بود و به جای گرفتن این تصمیمات سخت، در یک آلمان نرمال به درجات بالای ارتش میرسیدیم و مهمترین کار حرفهایمون افتتاح خط تولید تانک میبود. به خودشون نگفتند «کاش» همکاران و همقطاران باسواد و بااستعدادمون، همفکر و همراه ما میبودند و انقدر تنها نبودیم. آدم موقعیتشناس، وقت خودش رو با «کاش» هدر نمیده. بارها و بارها در تاریخ این موقعیتهای ویژه شکل گرفته، اما همه آدمهای سالم انقدر موقعیتشناس نبودهاند که جدی بگیرندش. تو میخوای یه روز، تصمیمات سختت رو بگیری و به یک سلحشور تبدیل بشی که آیندگان بت افتخار کنند. اما اون روز، یک تاریخ حماسی در تقویم آینده نیست. همین الانه. و کار بزرگی که منتظری تا انجام بدی، لزوما کار بزرگی نیست. تو باید از تمام کسانی که کوچکترین همدلی با زندانبان دارند جدا بشی. مهم نیست چقدر به وجودشون عادت داری، و چقدر بت نزدیکند، و چقدر بشون بدهکاری. تو اول باید بدهیت به وجدانت رو صاف کنی. فرصتهای این کنده شدن، جایی در دوردست های زمان دپو نشده. لای تمام روزهایی که دارند بیصدا سپری میشن، ریخته شده.
ایران از همه ما بیشتر عمر خواهد کرد، نگرانش نباش. تو باید روح خودت رو نجات بدی. و باید همین الان اینکارو بکنی.
از ویژه بودن وضعیتت در پهنه هستی نترس. با این که ویژهست، اصلا جدید نیست. این فیلسوفهای آلمان نبودند که نقشه قتل هیتلر رو کشیدند. تعدادی از افسران نازی این کارو کردند. چون متوجه ویژه بودن موقعیت خودشون شدند، و تا آخرش رفتند. به خودشون نگفتند «کاش» اوضاع یه جور دیگه بود و به جای گرفتن این تصمیمات سخت، در یک آلمان نرمال به درجات بالای ارتش میرسیدیم و مهمترین کار حرفهایمون افتتاح خط تولید تانک میبود. به خودشون نگفتند «کاش» همکاران و همقطاران باسواد و بااستعدادمون، همفکر و همراه ما میبودند و انقدر تنها نبودیم. آدم موقعیتشناس، وقت خودش رو با «کاش» هدر نمیده. بارها و بارها در تاریخ این موقعیتهای ویژه شکل گرفته، اما همه آدمهای سالم انقدر موقعیتشناس نبودهاند که جدی بگیرندش. تو میخوای یه روز، تصمیمات سختت رو بگیری و به یک سلحشور تبدیل بشی که آیندگان بت افتخار کنند. اما اون روز، یک تاریخ حماسی در تقویم آینده نیست. همین الانه. و کار بزرگی که منتظری تا انجام بدی، لزوما کار بزرگی نیست. تو باید از تمام کسانی که کوچکترین همدلی با زندانبان دارند جدا بشی. مهم نیست چقدر به وجودشون عادت داری، و چقدر بت نزدیکند، و چقدر بشون بدهکاری. تو اول باید بدهیت به وجدانت رو صاف کنی. فرصتهای این کنده شدن، جایی در دوردست های زمان دپو نشده. لای تمام روزهایی که دارند بیصدا سپری میشن، ریخته شده.
ایران از همه ما بیشتر عمر خواهد کرد، نگرانش نباش. تو باید روح خودت رو نجات بدی. و باید همین الان اینکارو بکنی.