Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
اوباش واگنر برای گرفتن باخموت دارند از متد موج انسانی استفاده می‌کنند، و با مشکل استخدام نیروی تازه مواجهند، چون زندانی‌هایی که تا الان استخدام کرده بودند تونستند با تلفن به بقیه زندانی‌ها این اطلاعات رو بدن که صد نفرمون میره جلو بیست نفرمون برمیگرده! و این باعث شده بقیه بترسن و پیشنهاد آزادی در قبال شرکت در جنگ رو قبول نکنند.
نه تنها نمیشه خبر رو تو جبهه نگه داشت، بلکه حتی نمیشه مانع رسیدنش به داخل زندان شد. بعد نسل پنجاه و هفتی جامعه ما هنوز میترسه پشت تلفن حرف سیاسی بزنه، چون فکر می‌کنه دارند همه خط‌ها رو شنود می‌کنند! این نسل هیچوقت نفهمید دنیا چطور کار می‌کنه.
سوال متاسفانه متداول: ایدئولوژی‌ ظهور با تئوری پوچگرایی شیعی تضاد نداره؟

جنس این سوالات آشناست، چون قبلا درباره تئوری #گله_گاو هم می‌پرسیدند. که نشون میده متوجه اصل موضوع نشده‌اند. مثلا یک فعل سازمانی انجام شده رو پیدا می‌کردند و به عنوان مثال نقض میاوردن، با این استدلال که چون این فعل سازمانی انجام شده است، پس نمیتوان این تشکیلات را یک گله گاو دانست! که معنیش این بود که تصور کردن تنها آثار قابل بررسی برای ناظر گله، گرد و خاکه! اگر چیزی غیر از گرد و خاک دیدیم، یعنی مدیریتی در کار است! کل کانسپت انقدر براشون غریب و غیرقابل هضمه، که آچارهای ذهنی‌شون روش چفت نمیشه.
البته حتی جانورشناسان هم گاهی به جای مراجعه به ساده‌ترین توضیح سراغ توجیهات پیچیده میرن، چه برسه که موضوع جامعه‌شناسی انسان‌های گاوشده باشه، نه خود گاو! مثلا پارسال ویدئو دوربین مداربسته یک دامدار چینی نشون میداد که گوسفندانش دارند دور یک دایره میچرخند و دوازده روز پشت سرهم این کار رو ادامه دادند. اولین توضیح کارشناسان این بود که احتمالا مبتلا به یک باکتری شدن که باعث میشه این حرکت بی‌معنی رو انجام بدن. اما اون باکتری در عرض دو روز حیوان رو از پا درمیاره؛ در حالی که این‌ها نزدیک دو هفته این کار رو انجام می‌دادند. و وقتی به نظر رسید بعیده علت پدیده بیماری باشه، رفتند سراغ تحلیل منتال! حتی کسی که کارش مطالعه رو‌ گوسفنده، اول دنبال جواب در زیر میکروسکوپ میگرده، تا اینکه بگه «خب گوسفنده دیگه.. میفته پشت سر جلویی و فکر می‌کنه اگه از حلقه بیاد بیرون گرگ میخوردش».
بنابراین دارم توقعم رو میارم پایین که مردم خیلی کامل درک کنند گله گاو شدن جمعی از انسان‌ها، دقیقا یعنی چه. و به همین شکل، باید توقعم رو بیارم پایین که بفهمند پوچگرایی مذهبی دقیقا یعنی چه. چون این دو کاملا بهم مربوطند. هرچند توضیحاتی برای گاو شدن وجود داره، مثل افت شدید ضریب هوش در یک یا چند نسل پشت سرهم، یا افزایش شدید بیسوادی در یک برهه. اما این توضیحات کامل نیستند. مشابه این توضیحات برای فرقه‌گرایی هم وجود داره. مثل انباشت حقارت اقلیت بودن، که درباره شیعیان صدق می‌کنه، یا حقارت از دست دادن امپراتوری، که درباره کل مسلمین صدق می‌کنه، و این‌ها هم کامل نیستند‌.

اینکه گفتم در ایران باید کافکا خوند برای همینه که اینجا باید درباره مسخ‌شدگی مطالعه کرد، نه مسائلی که در یک جامعه نرمال مسئله هستند. راسیسم، فاشیسم، مارکسیسم، فمنیسم، فرمالیسم، بروتالیسم، وگانیسم مسائل جامعه نرمال هستند. این‌ها محصولات و پردازش‌های ذهن آدم‌هایی هستند که در رنج میانه آدمیت قرار دارند.
در حالت مسخ‌شدگی، پوچگرای مذهبی متوجه پوچگرا بودن خودش نیست. و برای همین ربطی به نیهیلیسم متعارف نداره. نیهیلیست میدونه که نیهیلیسته، و براش تعریف داره، و براش دفاع داره.
پوچگرایی مذهبی پوچگرا رو کسی که از بیرون داره بش نگاه می‌کنه تشخیص میده نه خودش. گوسفندی که داره داخل یک لوپ راه میره، نمیدونه که داخل یک دایره‌ست، فکر می‌کنه داره یک مسیر مستقیم رو میره.
وقتی حتی به اونی که چاقو دستش بوده و بازداشت شده هم عفو میدن، یعنی همه‌چی شوخیه. بله اراذل شیعه برمبنای شوخی اعدام هم می‌کنند، اما این در کلیت این واقعیت که همه‌چی شوخیه، تغییری ایجاد نمی‌کنه. قول میدم گناه نگنم، تعهد نیست. تعهدی که ما تو دبیرستان می‌دادیم ازینی که این‌ها امضاء کردند سنگین‌تر بود. برای اینکه اساسا تعهد نیست. حتی همون تعهدهای متداول این گه‌دونی هم نیست. حتی در این طویله هم بخشودگی جرم در یک چارچوب قانونی و بروکراتیک مشخص انجام میشه. وقتی همینجوری گرفته میشن و همینجوری هم ول داده میشن، یعنی هیچ پرونده قضایی هم وجود نداره. اما حقوق‌خوانده‌ها داشتند درباره روند دادرسی به ما آموزش میدادند، نه؟ داشتند ناله «تخصصی» سر میدادند که وای این‌ها وکیل ندارند! و وقتی من بشون میگفتم «جاکش چه وکیلی؟ چه کشکی؟ مگه اینجا بلژیکه؟ خیر نیست. اینجا همه‌چی پانتومیه. مگه پانتومیم به همه المان‌های دنیای واقعیت نیاز داره؟ مگه وقتی بچه بودیم و دکتربازی می‌کردیم روپوش سفید تن‌مون می‌کردیم؟ چه اهمیتی داره تو خاله‌بازی دادگاه، وکیل نداشته باشی؟»، واکنش خیلی از شماها این بود که «ولی من این آقا رو میشناسم. واقعا تو کارش خبره‌ست. پیگیر خیلی از بچه‌ها هم بوده!». گه خورد که پیگیر بوده. کسی که با هر روشی و به پشتوانه هر منطقی، حتی ذره‌ای تلاش داره تا وانمود کنه در یک کشور نرمال زندگی می‌کنیم، باید هدف ادرار مردانه قرار بگیره. اما تو تخم اینکه به امثال این‌ها فحش بدی هم نداری، بعد از من نقشه جنگ میخوای! تو که از اسم و رسم و شکل و قیافه و سابقه و اعتبار و سواد آدم‌ها میترسی، بیخود می‌کنی خودتو قاطی دعوا با شر می‌کنی. تو برو سریالتو دانلود کن.
دوستان میفرمایند نویسندگان هالیوود هم دارند جمله‌هات رو میدزدند.
#لبخند_شبانه
Don't look up
صد و شانزده سال مستی.
یکی از اولین کلونی‌هایی که انگلیسی‌ها در آمریکا ایجاد کردند، در ویرجینیا بود. ازونجایی که بسیاری از مهاجران شهرنشینان انگلیسی بودند که نه کشاورزی بلد بودند و نه دامداری، برای غذا دست به دامن سرخپوست‌های محلی می‌شدند. و اون‌ها هم گاهی دست و دلبازی نشون نمی‌دادند. یک بار وقتی نزدیک بود کار به گرسنگی بکشه، انگلیسی‌ها به سکونتگاه‌های بومیان حمله کردند و مواد غذایی‌شون رو دزدیدند. و این آغاز یک درگیری نسبتا طولانی بین دو طرف بود که روی تاریخ آمریکا هم اثرگذار شد. در یکی از کلیدی‌ترین اتفاقات، اوپکانکانو، رئیس پوآتان‌ها، دستور حمله و قتل عام انگلیسی‌ها و مهاجران رو داد. هرکس که گیرشون اومد رو از بین بردند، که شامل زن و بچه هم می‌شد. انگلیسی‌های مهاجر تا اون موقع چنین خشونتی رو ندیده بودند. و معنیش رو هم نمی‌فهمیدند. اینکه بیای شکم کودکان رو پاره کنی، چون قبلا مردی که هیچ ربطی به اون کودک نداشته اومده دزدی کرده، براشون بی‌معنی بود. اوپکانکانو شناخت متقاوتی از دنیا داشت. فکر می‌کرد دریافت اروپایی از خشونت، نباید با دریافت مردم خودش از خشونت فرقی داشته باشه. برای مردم خودش، قتل عام معنی‌دار بود، و با تکیه بر همون معنی، قوم بازنده پس از تحمل خشونت حداکثری، کاسه کوزه‌ش رو جمع می‌کرد و می‌رفت. بنابراین تصور کرد انگلیسی‌ها هم بعد از مشاهده این خشونت، جمع می‌کنند میرن. اما با هزینه‌ای بسیار سنگین، که به نابودی و حقارت مردمش منجر شد، فهمید که اینطور نیست. انگلیسی‌ها نرفتند. بلکه نتیجه گرفتند که باید بومی‌ها را به گای سگ داد. و در سال‌های بعد دقیقا همین کار رو کردند.
اینکه بگیم اروپایی‌های امروز، همون اروپایی‌های اون زمان هستند، خطاست. اما ساختار سیاست‌سازی، تا حد زیادی شکل خودش رو حفظ کرده. تصمیم‌گیری غربی‌ها هنوز شامل این استراتژی میشه که اونایی که آدم نمیشن رو باید به گای سگ داد. هرچند به زبان نیارن، یا یک حرف متفاوت رو به زبان بیارن. وقتی جنگ یمن شروع شد نوشتم این‌ها دارند چوب اون عملیات انتحاری رو میخورند که قایق حامل بمب خودش رو به ناو آمریکا زد. اون زمان در نقد حرفم نوشتند این‌ها رو نمیشه بهم ربط داد، چون اتفاقات و متغیرهای زیادی وارد صحنه شده‌. که درست بود، اما همه اون‌ها زیر سایه عملیات گایش سگ قرار می‌گرفت. تقریبا نه سال ازون روز می‌گذره و می‌بینید کوچکترین اراده‌ای برای نجات این کشور فلک‌زده ندارند.
مسئله این نیست که توطئه‌ای در کار است. نیست. چون اصلا ربطی به توطئه نداره. به شکل سیاست‌گذاری ربط داره. و مسئله این نیست که این سیاست‌ها موفق میشن یا نمیشن. مسئله اینه که روسای قبایل بدوی، فکر می‌کنند غربی‌ها از خشونت میترسند و میذارن میرن. و همین خطای مهلک، باعث میشه مملکت خودشون رو وارد جهنمی کنند که دیگه نمیشه ازش بیرون اومد. علائم این هم در مقیاس کلان دیده میشه، مثل شوکه شدن از حجم و عمق تحریم‌ها، و هم در جزییات، مثل شوکه شدن از پودر کردن سلیمانی.
اینکه آخوند شیعه پوچگرا دقیقا همون خطای اوپکانکانو رو مرتکب بشه جای تعجب نداره. چون در بدوی بودن و عدم شناخت از دنیا، با هم اشتراکات زیادی دارند. اما متأسفانه این مقاومت در پذیرفتن واقعیت در درصد قابل توجهی از مردم هم دیده میشه، که حتی آزادی‌خواه و دموکراسی‌خواه هستند.
اگه به نظرت جامعه‌ت داره کند پیش میره به خودت یادآوری کن فاصله ما با کوروش، تقریبا به اندازه فاصله کوروش با سارگون است. در مقایسه با سرعت متداول مسیر پشت سرمون، الان در جوش و خروش محضیم.
توصیه می‌شود.

امپراتوری روم، و جاده ابریشم: اقتصاد جهان باستان و امپراتوری‌های اشکانی، آسیای مرکزی، و هان چین.
یکی از هنرمندی‌های کافکا این بود که با صراحت مردم پست‌پسند رو معرفی می‌کرد و نشون میداد ازینکه حاضر نیستند شفقت داشته باشند احساس رضایت دارند. حتی وقتی بستری وجود داره که تضادشون با اهل شفقت و بزرگ‌منشی برملا بشه. و این فرق داره با اینکه خجالت نکشند. خجالت نکشیدن‌شون رو نویسندگان دیگه هم تونستن تا حدی معرفی کنند، اما حس رضایت داشتن رو کافکا ترسیم کرد. و این انقدر دارک بود که فکر کردند خود کافکا مریض شده.
شور و جمعیت کارناوال‌های حکومتی که من در اون‌ها شرکت می‌کردم و بخشی از عمله مجانی تدارکات بودم، دیگه تکرار نخواهد شد. حجم تبلیغات و سرمایه‌گذاری، یا هر نوع اتفاقی که مقدم بر یکی از این ایام‌الله رخ بده، تأثیری در این واقعیت نداره و نخواهد داشت. اون روزها وقتی از کنار بیمارستان یا درمانگاه رد می‌شدیم، پرستار و همراه مریض سرشون رو از پنجره می‌آوردند بیرون و با شعار جمعیت همراهی می‌کردند. همه شعارها خطاب به آمریکا بود و قرار نبود به عده‌ای در داخل پاسخ داده بشه. پلاکاردها و پوسترها رو ما پخش می‌کردیم، حتی یک تکه برگه که دهن‌کجی به بخشی از مردم باشه وجود نداشت. حتی تراکت فحش‌نامه علیه فلان مدیر فاسد که خیلی سوسکی میدادن دست مردم بعدها مد شد. الان کسانی که به خاطر قیمت دلار تحت فشارند هم، مورد تمسخر قرار می‌گیرند! وقتی برف می‌اومد مسیر رو کوتاه میکردند تا مردم زودتر برگردن خونه، چون نگرانی ازینکه کسی بگه امسال استقبال کم بود وجود نداشت. غیر از مدیریت بسیج، اصلا کسی بش فکر نمی‌کرد. همه به عنوان انجام وظیفه شرعی می‌اومدند. نظام همون نظامه. اما پرونده اون روزها بسته شد، و دیگه برنمیگرده. خودشون نمی‌فهمند که بسته شده، و خوبه که نمی‌فهمند.
تو تشکیلات اوباش، معقول به نظر رسیدن یه نقطه ضعفه. و متأسفانه عدم درک این موضوع خیلی از تحلیل‌ها رو دچار خطا می‌کنه. فرمول اینه: در مقایسه با رییس باید پخمه‌تر، یا عوضی‌تر، یا وحشی‌‌تر بود. ترکیب این سه مانعی نداره، ولی حداقل یکی‌شون ضروریه. چون اگر غیر ازین باشه، معنیش اینه که ممکنه عده‌ای بگن «کاش رئیس بعدی این بشه». تو تشکیلات اوباش، فقط رئیس باید به جانشینی فکر کنه، نه هیچ‌کس دیگه‌ای. هیچوقت نباید حالتی پیش بیاد که ملت یکی رو ببیند و تو ذهن‌شون تخیل کنند که این بابا چه رئیس خوبی می‌تونست باشه. نتیجه‌گیری همه باید این باشه که همین رئیسی که داریم از همه بهتره، خداروشکر! این قاعده با دقت و از دو جهت نگهبانی میشه. در جهت اول، تنها راه پیشرفت اینطور تنظیم میشه که بی‌کفایت‌تر از رئیس به نظر برسی. چون اگه بپذیری که هوس جایگاه رئیس رو نداری، میتونی بیای بالاتر. میشه بش نردبان شناور گفت. یعنی از پله‌هاش میای بالا، ولی اینکه لوکیشن نردبان کجا باشه رو یکی دیگه تعیین می‌کنه. و در جهت دوم، اگه بخوای باکفایت‌تر به نظر برسی یه بلایی سرت میاد. یعنی با خشونت بازدارندگی ایجاد میشه. گاهی با خشونت قانونی، مثل زندانی شدن ناوالنی. گاهی با خشونت غیررسمی، مثل غرق شدن در دریاچه. بنابراین در وضعیتی متناقض با عطش قدرت، مسابقه‌ای در باب اینکه کی یابوتر از رئیسه ایجاد میشه.
اگه حس می‌کنید این سیستم شباهتی با خلافت شیعه داره حس‌تون اشتباهه. همه اشرار با هم برابر نیستند. بعضی ازون‌ها میتونند سیستم هدفدار بسازند، و بعضی ازون‌ها نمی‌تونند.

https://news.1rj.ru/str/AnimalsQuotes/9664
مردم بلاد کفر هم مردمان جالبی‌اند. باشگاه‌ها‌شون مختلطه، بعد به مردها میگن به اندام زنانی که با دستگاه‌ها کار می‌کنن زل نزنید و سرتون به کار خودتون باشه! فِیر اناف.. ولی مگه فعل «سر در کار خود داشتن» برای خود زنان قابل انجام نیست؟ من اگه یک زن خوش‌اندام باشم و سرم تو کار خودم باشه، از کجا قراره بفهمم که دو نفر اون گوشه بم زل زده‌اند؟
Anarchonomy
مردم بلاد کفر هم مردمان جالبی‌اند. باشگاه‌ها‌شون مختلطه، بعد به مردها میگن به اندام زنانی که با دستگاه‌ها کار می‌کنن زل نزنید و سرتون به کار خودتون باشه! فِیر اناف.. ولی مگه فعل «سر در کار خود داشتن» برای خود زنان قابل انجام نیست؟ من اگه یک زن خوش‌اندام باشم…
اتفاقا برام قابل درکه. اما فقط سنسورهای غریزیم نیست که حساسه. سنسورهای خاورمیانه‌ایم هم حساسه. اگه جایی کوچکترین رگه‌ای از منطق خاورمیانه‌ای ببینم، حتی اگه در ناف نیویورک باشه، ذهنم آلارم میزنه‌. «بم نگاه نکنند چون حس سنگینش آزارم میده»، از دل همون منطقی درمیاد که «لباس تنگ نپوشند چون چشمم میخوره به گناه میفتم!». دیدید این بازماندگان هولوکاست در آمریکا چطور به آمریکایی‌ها هشدار میدن که مواظب باشید در ورطه فاشیسم نیفتید چون ما می‌دونیم آخرش کجاست و دیدیم آخرش کجاست؟ من از روده سگ‌های خاورمیانه عبور کرده هم این جایگاه رو دارم که به شهروند غربی هشدار بدم مواظب باش چه قاعده‌ای وضع می‌کنی.
Anarchonomy
اتفاقا برام قابل درکه. اما فقط سنسورهای غریزیم نیست که حساسه. سنسورهای خاورمیانه‌ایم هم حساسه. اگه جایی کوچکترین رگه‌ای از منطق خاورمیانه‌ای ببینم، حتی اگه در ناف نیویورک باشه، ذهنم آلارم میزنه‌. «بم نگاه نکنند چون حس سنگینش آزارم میده»، از دل همون منطقی درمیاد…
اینجا یه محله فقیرنشینی داشت که بعضی خانواده‌ها به شکل کاملا فیزیکی گرسنه بودند، اما والدین هم لو کوآلیتی. مثلا مادر به پسربچه‌ش می‌گفت نون نداریم برو بیرون خودت نونتو جور کن. منظورم نون به معنای روزی نیست. منظورم خود نون لواشه! این پسربچه‌ها هم یه ایده به ذهن‌شون رسیده بود. یه دوچرخه اسقاطی پیدا میکردن و میذاشتن وسط محل تردد. هرکس رد میشد یه نگاهی به دوچرخه مینداخت، چون کنجکاو میشد که چرا ولش کردن اینجا. وقتی یه نفر که نون خریده بود و داشت رد میشد بش نگاه می‌کرد، دوره‌ش میکردن و می‌گفتن چندتا نون باید جریمه بدی به ما. و طرف می‌پرسید چرا؟ و می‌گفتند چون ما صاحب دوچرخه‌ایم و تو بی‌اجازه بش نگاه کردی!
خیلی احمقانه به نظر میاد، ولی چیزی که به ذهن پسربچه گرسنه میرسید همین بود.
Anarchonomy
اینجا یه محله فقیرنشینی داشت که بعضی خانواده‌ها به شکل کاملا فیزیکی گرسنه بودند، اما والدین هم لو کوآلیتی. مثلا مادر به پسربچه‌ش می‌گفت نون نداریم برو بیرون خودت نونتو جور کن. منظورم نون به معنای روزی نیست. منظورم خود نون لواشه! این پسربچه‌ها هم یه ایده به…
از منظر منطقی قابل مقایسه هستند. اون منظر احساسیه که قابل مقایسه نیستند. و منظر احساسیش نباید برای قانون و قاعده اهمیتی داشته باشه. چون احساس شما میتونه این باشه که اگه کسی بت سلام نده، مورد ظلم واقع شدی، درحالی که من آرزومندم هیچکس بم سلام نده. قانون باید حس شما رو ملاک قرار بده یا حس من رو؟
نقش قانون اینه که چیزهایی که طبیعتا مال شماست، ازتون تصاحب نشه. عصب چشم دیگران، مال شما نیست.
حامد اسماعیلیون داره میترسه. چون فکر می‌کنه رهبری یک جریان، استعداد و بضاعتی میخواد، که نداره. اما این اشتباه بدیه. وقتی آب رودخانه بالا اومده و بچه‌هات انتهای خیابان گیر افتاده‌اند و فقط با قایق میشه تا اون‌جا رفت، به خودت نمیگی من تا حالا با پارو کار نکردم پس بذار اونی که بلده بیاد. اگه مردم رو خانواده خودت بدونی، هرچی که لازم باشه یاد بگیری تا بدردشون بخوری رو یاد میگیری، اگه در موقعیتش قرار گرفته باشی. و اسماعیلیون در موقعیتش قرار گرفته.
توصیه من اینه که این روزها به جای داستایوفسکی، زلینسکی رو مطالعه کنه. اون هم کمدینی بود که خیلی از کارهای سیاسی رو بلد نبود، چه برسه هدایت یک جنگ نابرابر رو. اما نترسید. در حالی که معمولا هنرمندان ترسو هستند. اینکه خلاف تیپ قشر خودت عمل کنی، به طور جهشی جایگاهت رو میاره بالا. چون متوجه موقعیت خودش شد. پس به زور هم شده پارو زدن رو یاد گرفت. الان محبوبیتش بیشتر در جوانان سی سال به پایین اوکراینه. یعنی همونایی که برای جنگ لازم داره. چیزی که در اروپای شرقی کم پیش میاد. چون دولت‌های این‌طرف اروپا معمولا محصول پیرپاتال‌های جامعه هستند. درست وسط جنگ، دست از اصلاحات و گوشمالی دادن به دزدها و جاسوس‌ها برنمیداره. شاید اولین باره در یک جامعه اسلاو، جنگ بهانه‌ای برای پشت گوش انداختن مبارزه با فساد نمیشه. ازینکه کاسه کوزه کشیش‌های روس‌گرا رو جمع کنه، ابایی نداره. حتی اگه انگ سانسور و سرکوب بش بزنند. چون میدونه وقتی قراره در هر صورت بت بگن نازی، بهتره کشور رو از دلواپسان دشمن تصفیه کنی و نازی خوانده بشی، تا اینکه عین ماست نگاه کنی و نازی خوانده بشی.

حامد اسماعیلیون داره میترسه. چون آئین شخص‌پرستی همه رو دچار فوبیا کرده، و نمیخواد کوچکترین حرکتی نشون بده که شاخک‌های این فوبیا رو تیز کنه. ولی درک برتری خودش هم، بخشی از موقعیت‌شناسیه. باید تا الان این رو می‌فهمید که چهره‌هایی که خودشون رو در کنارش قرار میدن، از روی روحیه کار جمعی‌شون نیست که بش ملحق شده‌اند. به این دلیل کنارش قرار گرفته‌اند که در پروژه‌های تک‌رو خودشون شکست خورده‌اند، و حالا از روی ناچاری کنارش دیده میشن. به عنوان مثال بارز، اگه شوی وکالت جناب شازده جواب میداد، دیگه الان تا هزارمتری اسماعیلیون هم رویت نمی‌شد. حامد اسماعیلیون باید بفهمه یک گوهر عشقی موفق بوده. یعنی قربانی ول‌نکنی که سواد دارد، بلد است بنویسد و روایت کند، و پل شدنش بین مردم ایران و ایرانیان مقیم خارج و دولت‌های غربی با روندی ارگانیک شکل گرفته، نه با تبلیغات و حباب‌سازی. چون نه عزاداری در یک گوشه ایران افتاده‌ و دست از همه‌جا کوتاهه، نه یک خارج‌نشین پرت. درست در میانه‌ترین نقطه ممکن. و آخوندها دوست داشتند این نقطه میانه هیچوقت کشف نشه یا خالی بمونه. کسی که در چنین موقعیتی قرار گرفته نباید تلاش کنه تواضع نشون بده.

حامد اسماعیلیون داره میترسه. چون فکر می‌کنه مردم ایران اصلا در موقعیتی نیستند که روی یک چیز متمرکز بشن، اما تمرکز روی هرچیزی ممکنه انقلاب‌شون یا قیام‌شون رو به انحراف بکشونه. وسواس «نکنه من همه‌چیز رو خراب کنم» جز فلج‌شدگی حاصلی نداره. مردم می‌تونند اشتباه رو ببخشند یا نادیده بگیرند، اما نداشتن تمرکز روی هدفی خاص رو، نه‌. رییس یک باند مواد مخدر هم میتونه بین مردم معتبر بشه، اگه ببینند که روی هدفش تمرکز کرده‌. هیچوقت نباید از مردم بپرسی «آیا به من اعتماد می‌کنید؟». باید نشون بدی میتونی تصمیم بگیری و روی اون تصمیم تمرکز کنی. اونوقت خودشون داوطلبانه بت مراجعه خواهند کرد، یا کاری رو بت خواهند سپرد.

خلاصه اینکه لطفا یکی از طرف من به ایشون بگه: نایس نباش حامدخان. آدم نایس نمیتونه به خانواده‌ش کمک کنه.
یکی از بچه‌های سوری که زیر آوار زلزله مونده بود وقتی امدادگر رو دید که اومده نجات‌شون بده بش گفت «من رو ازینجا بیار بیرون هر کاری بخوای برات انجام میدم». یک کودک خردسال، چنان از شفقت انسانی محروم بوده که فکر می‌کنه برای دریافت حداقلی از کمک هم باید معامله‌ای انجام بده، چون غیر از اینکه برای هر چیزی باید تن به بردگی داد حالت دیگه‌ای در مغزش کد نشده.
کسانی که خشونت‌پرهیزی رو سرلوحه موضع‌گیری‌های خودشون قرار میدن، و مراقبند ما هم از مرزش عبور نکنیم یک وقت، بلایی که سر این بچه اومده رو محصول مستقیم و غیرمستقیم خشونت معرفی می‌کنند. در حالی که سن این بچه حتی انقدری نیست که روزهای خشن این جنگ رو دیده باشه. در یک مقایسه فیزیکی، شاید یک بچه اوکراینی در همون سن تا الان موج انفجار بیشتری رو تجربه کرده و زمان خیلی بیشتری رو در پناهگاه گذرونده. اون چیزی که این بچه سوری تا الان دیده، و نتیجه‌ش در جمله‌ای که به زبان آورده متجلی شده، خشونت نیست. عاملش بد بودن مردمه. همون مردمی که الان سر آب معدنی دارند با هم دست به یقه میشن، چون هیچ‌کس بشون اهمیتی نمیده. اما بد بودن در موقعیت‌های استخوان‌خردکنه که لو میره. در شرایط سیندرلایی، بد بودن رو میشه به خوبی و به مدت طولانی، مخفی نگه داشت. آدم‌های بد، غم و درد و خشم و نفرت و حسرت و بازندگی رو به بچه‌ها منتقل می‌کنند، چون انقدر آدم نیستند که جذبش کنند تا به بچه‌ها نرسه. مردم بد همون میمونی هستند که وقتی کف اتاقک داغ شد، بچه خودشون رو میذارن زمین و روی بدنش می‌نشینند تا پای خودشون نسوزه. مهم نیست نهایتا خودشون هم می‌سوزند یا نه. مهم اینه که میذارن بچه بسوزه.

رویابافی جماعت خشونت‌پرهیز دو لایه‌ست. در لایه اول کارکرد خود خشونت رو انکار می‌کنند. و در لایه دوم، بد بودن مردم رو.‌ چون پیش‌فرض این ادعا که «تنها مشکل بین ما، گرایش به خشونت است» اینه که «غیر از گرایش به خشونت، مشکل دیگری با هم نداریم!». دقت کنید که درباره کلیت ملت ایران طوری حرف می‌زنند که انگار همه خوبند! در حالی که اینطور نیست. ما هم مثل سوریه، با مشکل «مردم بد» مواجهیم، که این مقدم بر خشونته. به این معنی که چه پرهیز کنید از خشونت و چه نکنید، مطلقا تغییری در این واقعیت که عده زیادی از مردم ما مردم بدی هستند، ایجاد نمیشه. و این اصلا خوب نیست که صبر کنی زلزله بیاد یا یه اتفاق ناجور بیفته، تا علائمش رو از دهان پر از خاک یک بچه ببینی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تونلی که برای احیاء مصدوم زیر آوار مانده حفر شده.
فکر نمی‌کنم در تهران این شانس نصیب مصدومان ما بشه.
کسی تا الان نگفته حذف مقررات ساخت و ساز در ترکیه که تلفاتی به اندازه یک جنگ بر جا گذاشت نتیجه نئولیبرالیسم است؟ چک نکردم ولی حتما یه عده دارند میگن.
هرچند هنوز از مادر زاده نشده کسی که بتونه یک تعریف علمی از نئولیبرالیسم ارائه بده، اما اگه همون چارچوب متعارف که به عنوان یک انگ استفاده میشه رو در نظر بگیریم، افتضاح زلزله ربطی به نئولیبرالیست‌ها نداره، چون اون‌ها سایکوپت نیستند. درسته که بعضی از نئولیبرالیست‌ها، سایکوپت هم خطاب میشن، ولی معمولا دلیلش اینه که در دو دهه گذشته با اشغال نظامی کشورهای خاورمیانه موافق بوده‌اند، نه به دلیل موضعی که درباره سیاست‌های اقتصادی کشور خودشون دارند.
سایکوپتی مشهود در ترکیه به لیبرتارینیسم نزدیکه، تا نئولیبرالیسم. نه به این معنی که در ترکیه لیبرتارینی وجود دارد. فقط ازین نظر که نتیجه عمل به موهومات لیبرتارین‌ها می‌شود همین که در ترکیه می‌بینیم. یعنی عقب راندن جایگاه نظارتی دولت در امور حیاتی مردم، طوری که انگار هدف از خلقت ما قتل دولت بوده، و سپس رها کردن جامعه به امان خدا. در ترکیه انگیزه اصلی از مقررات‌زدایی، تابع یک مدل چیپ و جهان‌سومی و دم‌دستیه: پر کردن جیب خودی‌ها (حاشیه سود بیشتر برای بساز بفروش‌های متصل به حزب حاکم از یک طرف، و افزایش صدور جواز ساخت و دریافت عوارض مربوطه برای شارژ شهرداری محلی که اون هم وصله به حزب حاکم، از طرف دیگه) و همزمان جمع‌آوری رأی با پوپولیسم (که مشکل مسکن را برای مستضعفان و جوانان حل کردیم). اما مقررات‌ستیزی سایکوپت‌ها، همین نتیجه رو بروز خواهد داد، چه در بالا اون مدل چیپ جهان‌سومی در جریان باشه، چه نباشه.
لیبرتارینیسم، آنارشیسم یواش نیست. آنارشیسم سایکوپت‌هاست. و این مهمه که فقط در دالان تنگ نظریه بش پرداخته نشه، چون نقش وضع روانی افراد در مهملاتی که تبلیغ می‌کنند، پررنگه. کسی که حاضره مردم اوکراین سلاخی بشن ولی «دولت» به عنوان شر مطلق! سلاحی براشون ارسال نکنه، صرفا پیرو یک مکتب نظری نیست. مشکل روانی داره. کسی که آزادی رو اینطور تعریف می‌کنه که فرد مبتلا به بیماری واگیردار هرجا دلش خواست بره و تو صورت هرکس خواست سرفه کنه و واکسن هم نزنه، صرفا پیرو یک مکتب نظری نیست. مشکل روانی داره. کسی که به نظرش میارزه مردم روی ایمنی آپارتمانی که میخرند قمار کنند، چون از کارتن‌خوابی بهتره، و عوضش دولت هیچ نقشی نداشته باشه، صرفا پیرو یک مکتب نظری نیست. مشکل روانی داره.

اگه ترکیه دست نئولیبرالیست‌ها بود، همه این برج‌های مسکونی به شکل واحدهای لوکس ساخته می‌شدند که کسی ساکن‌شون نیست، در حالی که مردم عادی تو محوطه پارکینگ یا فضای سبزش تو چادر یا کاروان زندگی می‌کردند. واسه فوتوژورنالیست‌ها هم سوژه عکاسی خوبی می‌شد برای «وای اختلاف طبقاتی رو ببین. واحدهای خالی اون بالا، مردم بدبخت ولو تو خیابون». ولی مزیت چادرخوابی اینه که زیر بتن دفن نمیشی.
حالا تو قانون اساسی داعش یه چرتی نوشتن، شما باید کنفرانس بذاری درباره‌ش؟ اگه خرید و فروش کنیز هم یک حق معرفی می‌کرد باید می‌اومدی تئوریزه‌ش می‌کردی؟
حق یک فرد نمیتونه چیزی باشه که دیگران براش تأمین کنند. حق هر فرد تنها میتونه چیزی باشه که متکی به وجود خودشه‌. حقی که اگه دیگران حاضر نباشند برات مفت کار کنند، از دستش میدی، حق نیست. و تازه این برای کشوریه که مسکن رو مجانی تقدیم مردم می‌کنه، نه کشوری که بشون میفروشه! یعنی نمیتونی پنج دقیقه بری تو تراس بشینی با خودت فکر کنی چجوری میشه یه چیزی حق باشه اما باید برای دریافتش مبلغی رو به عنوان پیش پرداخت واریز کرد به یه حسابی؟ برو پنج دقیقه وایسا یه سیگار بکش فکر کن به این موضوع.
میان شهر رو با خاک یکسان می‌کنند. عین مغول‌ها همه‌چیز رو آتش می‌زنند. مردم رو فراری میدن‌. بچه‌ها رو میدزدن. و آخرش ایستگاه اتوبوس رو به رنگ پرچم خودشون درمیارن. و آخوند شیعه با افتخار ازشون حمایت می‌کنه.