هوبرمان تجسمی ازین واقعیته که صدای خوب و فیزیک خوب، میتونه مخاطب رو دور آدم جمع کنه، که بشه بشون مهمل تحویل داد. این داراییها اختیاراتی به آدم میده که در سایه اون اختیارات میشه با دست بازتری با ذهن مردم بازی کرد. که یعنی این فرمول هزاران ساله که داره جواب میده.
تفاوت دوران ما اینه که اینترنت، عرض اختیارات رو افزایش داده، و طول زمانیش رو کاهش داده. الان، میشه میلیونها نفر رو دور خود جمع کرد، به جای فقط چندهزارنفر، اما خیلی زود میشه از دستشون داد، چون انحصار صدا دست یک نفر نیست.
تفاوت دوران ما اینه که اینترنت، عرض اختیارات رو افزایش داده، و طول زمانیش رو کاهش داده. الان، میشه میلیونها نفر رو دور خود جمع کرد، به جای فقط چندهزارنفر، اما خیلی زود میشه از دستشون داد، چون انحصار صدا دست یک نفر نیست.
یا ما با بزرگسالانی طرفیم که در کودکی باقی ماندهاند، یا با کودکانی طرفیم که ادای بزرگسالان را در میآورند.
اگه جنگ فیزیکی رو رها کردی تا جنگ قضایی انجام بدی، خب بچسب به همون. چه معنی داره که همین رو هم به یک بازی تبدیل کنی؟ یعنی چی «ما تا همینجا هم پیروزیم»؟ چطور پیروزی وقتی از قبل حاضری دستاوردت رو بدی بره؟ چطور میخوای با اشرار مقابله کنی و شرطت این باشه که هیچ مادری داغدار نشه؟ مگه جلسه یوگاست؟ چی تصور کردید اونها رو؟ چی تصور کردید ما رو؟ چی تصور کردهاید خودتون رو حتی؟
(این سوالها رو نوشتم که شما بپرسید ازشون. وگرنه سوالات من نیست. من خیلی وقته که میدونم چه ملتی داریم و دیگه سوالی ندارم)
اگه جنگ فیزیکی رو رها کردی تا جنگ قضایی انجام بدی، خب بچسب به همون. چه معنی داره که همین رو هم به یک بازی تبدیل کنی؟ یعنی چی «ما تا همینجا هم پیروزیم»؟ چطور پیروزی وقتی از قبل حاضری دستاوردت رو بدی بره؟ چطور میخوای با اشرار مقابله کنی و شرطت این باشه که هیچ مادری داغدار نشه؟ مگه جلسه یوگاست؟ چی تصور کردید اونها رو؟ چی تصور کردید ما رو؟ چی تصور کردهاید خودتون رو حتی؟
(این سوالها رو نوشتم که شما بپرسید ازشون. وگرنه سوالات من نیست. من خیلی وقته که میدونم چه ملتی داریم و دیگه سوالی ندارم)
Anarchonomy
یا ما با بزرگسالانی طرفیم که در کودکی باقی ماندهاند، یا با کودکانی طرفیم که ادای بزرگسالان را در میآورند. اگه جنگ فیزیکی رو رها کردی تا جنگ قضایی انجام بدی، خب بچسب به همون. چه معنی داره که همین رو هم به یک بازی تبدیل کنی؟ یعنی چی «ما تا همینجا هم پیروزیم»؟…
تکلیف کلی و همیشگی که برای خودم تعیین کردم اینه که به هیچکس، و درباره هیچ موضوعی، برنامه ندم. اما اگه این تکلیف رو نمیداشتم، خطاب به همه هموطنان مینوشتم: «عزیزان، لطفا مخالفت نکنید با حکومت. شعار ندید، چیزی ننویسید، غر نزنید، تجمع نکنید، اعتصاب نکنید، فحش ندید، و کلا همهچی رو جمع کنید. چون شما که واقعا اهل دریدن نیستید، پس فقط خودتون رو اذیت میکنید، و در کنارش عمرتون رو تلف میکنید. دختر هفده سالهتون درگیر همون چیزیه که مادرتون وقتی هفده ساله بود باش درگیر بود. سه نسل گذشته و هنوز سر جای قبلی هستید. با اینکه در تمام طول این مدت، هم مادرتون و هم خودتون و هم دخترتون، فکر میکردند که دارند کاری میکنند. برای چی عذاب میدید به خودتون، که آخرش برسید به اینکه الهی هیچ مادری داغ نبینه؟ خودآزارید؟».
حالا سوالتون اینه که چرا به خودم تکلیف کردم که به کسی برنامه ندم، که در نتیجه این حرفها رو هم به کسی نزنم.
جوابش اینه که:
۱- ذهن من یه جوری کار میکنه، و ذهن این هشتاد میلیون نفر یه جور دیگه. کلا تیپ خاصیاند، و بهمدیگه نمیخوریم. این یک مورد شخصیه، و میتونید نادیده بگیرید.
۲- مسیری که طی کردم، که شامل روده سگ افراطیگری میشد، متقاعدم کرد که نمیشه به کسی گفت «تو باید به این نتیجه ایکس برسی»، چون شاید نمیخواد برسه، چون شاید از مسیر لذت بیشتری میبره، چون شاید چیزی براش بهتره که من نمیفهمم، چون شاید قراره اتفاقات رندوم براش پیش بیاد تا خودش هم بفهمه چی براش بهتره.
مثال براش زیاده. یکیش اینکه به مبانی دموکراسی وقعی نمینهند، اما شادی خیلی براشون مهمه. هرچقدر بگی باید اون مبانی رو بدست بیاریم، بعد شادی هم به عنوان یکی از منافعش بدست میاد، بیفایدهست. شادی رو مستقیم میخوان. بچههاشون رو میفرستن به اردوگاههای داعش، اما حاضرند خون بدن تا چهارشنبه سوری زنده بمونه. وقتی یک حقوقدان رو میندازن تو سیاهچال، هیچکس به تیتر خبرش نگاه هم نمیکنه. اما اگه یکی رو برای رقصیدن دو شب تو پاسگاه نگه دارند، به قهرمان ملیشون تبدیل میشه. و اتفاقا همینها، حکومت رو فرسودهتر هم میکنه. مردم این مسیر رو میخوان، و اون رو طی خواهند کرد، و من و صدتا مثل من و بهتر از من، هیچ افکتی روش ندارند و نخواهند داشت.
حالا سوالتون اینه که چرا به خودم تکلیف کردم که به کسی برنامه ندم، که در نتیجه این حرفها رو هم به کسی نزنم.
جوابش اینه که:
۱- ذهن من یه جوری کار میکنه، و ذهن این هشتاد میلیون نفر یه جور دیگه. کلا تیپ خاصیاند، و بهمدیگه نمیخوریم. این یک مورد شخصیه، و میتونید نادیده بگیرید.
۲- مسیری که طی کردم، که شامل روده سگ افراطیگری میشد، متقاعدم کرد که نمیشه به کسی گفت «تو باید به این نتیجه ایکس برسی»، چون شاید نمیخواد برسه، چون شاید از مسیر لذت بیشتری میبره، چون شاید چیزی براش بهتره که من نمیفهمم، چون شاید قراره اتفاقات رندوم براش پیش بیاد تا خودش هم بفهمه چی براش بهتره.
مثال براش زیاده. یکیش اینکه به مبانی دموکراسی وقعی نمینهند، اما شادی خیلی براشون مهمه. هرچقدر بگی باید اون مبانی رو بدست بیاریم، بعد شادی هم به عنوان یکی از منافعش بدست میاد، بیفایدهست. شادی رو مستقیم میخوان. بچههاشون رو میفرستن به اردوگاههای داعش، اما حاضرند خون بدن تا چهارشنبه سوری زنده بمونه. وقتی یک حقوقدان رو میندازن تو سیاهچال، هیچکس به تیتر خبرش نگاه هم نمیکنه. اما اگه یکی رو برای رقصیدن دو شب تو پاسگاه نگه دارند، به قهرمان ملیشون تبدیل میشه. و اتفاقا همینها، حکومت رو فرسودهتر هم میکنه. مردم این مسیر رو میخوان، و اون رو طی خواهند کرد، و من و صدتا مثل من و بهتر از من، هیچ افکتی روش ندارند و نخواهند داشت.
به کسی که دغدغه کودک فلسطینی داره، نباید گفت چرا دغدغه کودک سودانی رو نداری. چون وظیفه ندارند فقط در صورتی دلواپس گروهی از مردم باشند که ثابت کرده باشند دلواپس کل بشریت هستند. ولی این درباره آدمهای نرماله. در جاکشخانه «آرمان فلسطین» آدم نرمال خیلی کم پیدا میشه. چون مثل یک اسفنج، عوضیها و جنسخرابها و ابلهان و بیصفتان رو از هرجای دنیا باشند به خودش جذب میکنه. و برای همینه که میبینیم دلواپس کودکان فلسطین، بین خود فلسطینیها هم فرق میذاره و براش مهم نیست دولت اردن با پناهنده فلسطینی چه رفتاری داره، و اصلا بش نمیپردازه، و نگاهش هم نمیکنه. در حالی که بحران اصلی اونجاست، که فلسطینیها قابلیت این رو دارند که به یک تهدید دموگرافیک تبدیل بشن، و حکومت دیکتاتوری با علم به این موضوع مثل سگ باشون رفتار کرده و از حقوق متعارف پناهنده محرومشون میکنه. در واقع همون چیزی که به اسراییل نسبت میدن، که «اگر آپارتاید نباشد از هم میپاشد»، که یک قصهست، در اردن یک واقعیت روزمرهست. چون اگه پادشاهی اردن شهروندان و ساکنان رو به شهروند درجه یک و دو تقسیم نکنه، دیگه اردنی باقی نمیمونه، بلکه یک فلسطین بزرگ تشکیل میشه. که البته همون فلسطین بزرگ هم به میدان رقابت بین وهابیون شیعه و وهابیون سلفی و وهابیون اخوانی تبدیل میشه، و یمن ۲ بوجود میاد.
حالا من از ابتدای جنگ بیام بگم رئیس و کارکنان بیمارستانهای غزه تروریستند، یک کلمه از اخبار اونجا رو نباید باور کنید، و امروز خودشون بیان اعتراف کنند که تروریستند، تأثیری روی جاکشخانه جهانی آرمان فلسطین نداره، چون اونها واقعیتهای خیلی گردن کلفتتر و جلو چشمتری رو انکار میکنند و مناسبات داخل غزه جزء جزییات بیاهمیته.
حالا من از ابتدای جنگ بیام بگم رئیس و کارکنان بیمارستانهای غزه تروریستند، یک کلمه از اخبار اونجا رو نباید باور کنید، و امروز خودشون بیان اعتراف کنند که تروریستند، تأثیری روی جاکشخانه جهانی آرمان فلسطین نداره، چون اونها واقعیتهای خیلی گردن کلفتتر و جلو چشمتری رو انکار میکنند و مناسبات داخل غزه جزء جزییات بیاهمیته.
اگه دانشگاه واقعا جای اهالی فکر بود، به جای همایشبازی باید در حالی بررسی این مسئله میبودند که چرا ۴۶ سال اخیر به دوره فشرده همه خرابیهای تاریخ ایران تبدیل شده؟
ما در تاریخ سرزمین خودمون، و منطقه اطرافمون، پروسههای خرابکننده زیادی داشتیم. مثل نخبهکشی، مثل هرج و مرج، مثل تجاوزات خارجی، مثل غارت و راهزنی، مثل تزلزل بر اثر بحرانهای جانشینی، مثل اضمحلال حکومتی، مثل قحطیهای عمدی، مثل هزینههای سنگین برای دستاوردهای موقتی، و به باد دادن دستاوردها با بیعرضگیها، مثل خیانتهای فلهای، مثل قلدریهای کور و بیهدف، مثل بیارزش کردن پول سلطنتی، مثل مالیاتستانی جنونآمیز، مثل کوچاندن اجباری و ناچاری مردم.. اما صفر تا صد همه اینها زمان قابل توجهی برده، تا ابعاد وسیع پیدا کنه، یا اثرش رو همه ببینند. در حالی که الان، همه اینها رو با هم داریم، و همزمان سرعتش هم خیلی بالاست.
حتی فرسودگی سیاسی، و جایگزینی نسلی، که عامل اصلی سقوط و تضعیف بودهاند، نزدیک یک قرن طول میکشیدند، ولی الان داریم در بازه بیست ساله مشاهدهش میکنیم. برخلاف کتاب تاریخ مدارس، که عامل سقوط رو بیکفایتی دربار معرفی میکرد (و خودش به یک جوک در بین دانش آموزان تبدیل شد)، بیشتر سقوطها رو میشه به دو دسته تقسیم کرد: سقوطهایی که نتیجه تجاوز نیروهای خارجی بودند، و سقوطهایی که نتیجه میلیتاریستی کردن افراطی حکومت از ترس سقوط بوده. و دومی قربانی خیلی بیشتری گرفته. و همین حالت دومیه که زمان زیادی میبرده، ولی الان داره خیلی سریع پیش میره.
حالت دوم به طور خلاصه اینطوری بود: حکومت مرکزی میدونست که جای پاش محکم نیست. بنابراین فضا رو پادگانی میکرد، و امنیت رو به اقلیتی رانتخوار میسپرد تا با این انگیزه که از رانت برخوردار بمونند، از بقای حکومت دفاع کنند. پس از مدتی این اقلیت مسلح به این نتیجه میرسید که دیگه نیازی به حاکم و خانواده سلطنتی نداره، و یا دخلش رو میآورد، و یا میذاشتش داخل دکور. و چون بینش و محاسبات خانواده حاکم رو نداشت، با رفع همه موانع پیش روی خودش، و با انحصاری که در خشونت داشت، شروع میکرد به بلعیدن با ولع منابع و ثروتها، و در دراز مدت مملکت رو تضعیف میکرد، و سر بزنگاه مردم دست به دامن آلترناتیو میشدن، که ممکن بود هر جانوری باشه. امپراتوری صفوی تقریبا به همین شکل از بین رفت، که البته تجاوز افغان تیر خلاصش بود. قبل ازون پادشاهی مملوک در مصر و شام به همین شکل از بین رفت، که البته تجاوز عثمانی تیر خلاصش بود. قبل ازون خلافت عباسی به همین شکل از بین رفت، که البته تجاوز مغول تیر خلاصش بود.
خیلی آشناست، نه؟ بله. چون دقیقا بین آخوند شیعه و مجموعه گردنکش سپاهی/بسیجی/نوکیسه چنین انتقالی در حال انجامه. با این فرق که داره خیلی سریعتر انجام میشه. این انقدر واضحه که اگه کسی اصلش رو انکار کنه، نباید بقیه حرفاش رو هم جدی گرفت. الان سوال اینه که چرا و چطور انقدر سریعه.
ما در تاریخ سرزمین خودمون، و منطقه اطرافمون، پروسههای خرابکننده زیادی داشتیم. مثل نخبهکشی، مثل هرج و مرج، مثل تجاوزات خارجی، مثل غارت و راهزنی، مثل تزلزل بر اثر بحرانهای جانشینی، مثل اضمحلال حکومتی، مثل قحطیهای عمدی، مثل هزینههای سنگین برای دستاوردهای موقتی، و به باد دادن دستاوردها با بیعرضگیها، مثل خیانتهای فلهای، مثل قلدریهای کور و بیهدف، مثل بیارزش کردن پول سلطنتی، مثل مالیاتستانی جنونآمیز، مثل کوچاندن اجباری و ناچاری مردم.. اما صفر تا صد همه اینها زمان قابل توجهی برده، تا ابعاد وسیع پیدا کنه، یا اثرش رو همه ببینند. در حالی که الان، همه اینها رو با هم داریم، و همزمان سرعتش هم خیلی بالاست.
حتی فرسودگی سیاسی، و جایگزینی نسلی، که عامل اصلی سقوط و تضعیف بودهاند، نزدیک یک قرن طول میکشیدند، ولی الان داریم در بازه بیست ساله مشاهدهش میکنیم. برخلاف کتاب تاریخ مدارس، که عامل سقوط رو بیکفایتی دربار معرفی میکرد (و خودش به یک جوک در بین دانش آموزان تبدیل شد)، بیشتر سقوطها رو میشه به دو دسته تقسیم کرد: سقوطهایی که نتیجه تجاوز نیروهای خارجی بودند، و سقوطهایی که نتیجه میلیتاریستی کردن افراطی حکومت از ترس سقوط بوده. و دومی قربانی خیلی بیشتری گرفته. و همین حالت دومیه که زمان زیادی میبرده، ولی الان داره خیلی سریع پیش میره.
حالت دوم به طور خلاصه اینطوری بود: حکومت مرکزی میدونست که جای پاش محکم نیست. بنابراین فضا رو پادگانی میکرد، و امنیت رو به اقلیتی رانتخوار میسپرد تا با این انگیزه که از رانت برخوردار بمونند، از بقای حکومت دفاع کنند. پس از مدتی این اقلیت مسلح به این نتیجه میرسید که دیگه نیازی به حاکم و خانواده سلطنتی نداره، و یا دخلش رو میآورد، و یا میذاشتش داخل دکور. و چون بینش و محاسبات خانواده حاکم رو نداشت، با رفع همه موانع پیش روی خودش، و با انحصاری که در خشونت داشت، شروع میکرد به بلعیدن با ولع منابع و ثروتها، و در دراز مدت مملکت رو تضعیف میکرد، و سر بزنگاه مردم دست به دامن آلترناتیو میشدن، که ممکن بود هر جانوری باشه. امپراتوری صفوی تقریبا به همین شکل از بین رفت، که البته تجاوز افغان تیر خلاصش بود. قبل ازون پادشاهی مملوک در مصر و شام به همین شکل از بین رفت، که البته تجاوز عثمانی تیر خلاصش بود. قبل ازون خلافت عباسی به همین شکل از بین رفت، که البته تجاوز مغول تیر خلاصش بود.
خیلی آشناست، نه؟ بله. چون دقیقا بین آخوند شیعه و مجموعه گردنکش سپاهی/بسیجی/نوکیسه چنین انتقالی در حال انجامه. با این فرق که داره خیلی سریعتر انجام میشه. این انقدر واضحه که اگه کسی اصلش رو انکار کنه، نباید بقیه حرفاش رو هم جدی گرفت. الان سوال اینه که چرا و چطور انقدر سریعه.
اینکه دختر رو قبل ازینکه به بلوغ عقلی برسه شوهر میدن، و سپس مشکل پیدا میکنه، و سپس قانون بدوی هیچ راه فراری براش باز نمیذاره، سپس تنها راه خلاصی رو در قتل شوهر میبینه، یک واقعیت تکراری در ایرانه. اما رسانهای که میخواد شکننده پروپاگاندا باشه، باید همه واقعیت رو بگه. و همه واقعیت شامل این میشه که پیدا کردن فرمول مسمومسازی کند، و سپس بدست آورد سم از بازار و سپس تهیه کردنش، و سپس به مرور خوراندنش به قربانی، از یک نوجوان، یک وضعیت عادی نیست. اینکه در این سن انقدر راحت به کشتن یک انسان فکر میکنند، و انقدر راحت با همدیگه دربارهش مشورت میکنند، و انقدر راحت برای انجامش همدست پیدا میکنند، و انقدر راحت ابزارش رو تهیه میکنند، تقصیر حکومت نیست؟ البته که است. اینکه در شهرهای ما چنین محلههای جهنمی بوجود اومده، کار حکومت نیست؟ چرا، دقیقا نتیجه حکومت اسلامیه. اما باید این بخش خسارت هم بگی، و به کودکهمسری اکتفا نکنی.
شرکت اسکوترهای اجارهای بِرد هم اعلام ورشکستگی کرد، تا یکی دیگه از فرزندان نامشروع نرخ بهره صفر و شارلاتانیسم استارتآپی، قربانی بشه. تم مشترک خیلی ازین شرکتها رو میشه اینجور خلاصه کرد: یه چهره که قبلا یه برند دیگه رو گنده کرده، هیاهو راه میندازه که ما یه پلتفرم داریم که کلا همهچی رو کنفیکون میکنه و سرمایهداران بشتابید! و خودش چندمیلیون دلار میزنه به جیب و میره تو میامی یه کاخ میخره، و شرکت تازه تأسیس رو با بیزینس پلنی که معلوم بود جواب نمیده، ول میکنه تو باتلاقی از بدهی و پروندههای قضایی.
اما این قسمت تلخش نیست. چون والاستریت توان بلعیدن این خسارتها رو داره و آخ هم نمیگه. قسمت تلخش اینه که مهندسان جهانسومی با دیدن بریز بپاش آمریکاییها، فکر میکنند همون کارها رو اینجا هم میشه انجام داد، و با شهرداری و نهادهای دولتی قرارداد میبندند، و همون اتفاقاتی که اونور افتاد در کشور جهانسومی هم میفته، با این فرق که خسارتش رو از بیتالمال جبران میکنند.
اما این قسمت تلخش نیست. چون والاستریت توان بلعیدن این خسارتها رو داره و آخ هم نمیگه. قسمت تلخش اینه که مهندسان جهانسومی با دیدن بریز بپاش آمریکاییها، فکر میکنند همون کارها رو اینجا هم میشه انجام داد، و با شهرداری و نهادهای دولتی قرارداد میبندند، و همون اتفاقاتی که اونور افتاد در کشور جهانسومی هم میفته، با این فرق که خسارتش رو از بیتالمال جبران میکنند.
این هشت کشور بیشترین تعداد فارغالتحصیل رشتههای مهندسی و پزشکی رو دارند. چون والدین چوپونشون آرزو میکردند بچهشون مهندس یا دکتر بشه. جامعه تحصیلکرده در این هشت کشور تا خرخره در بحثهای فنی فرو رفته، و همه خود رو «ما چیزی از غرب کم نداریم» میبینند. اما وارد محیط واقعی کار میشن، و میفهمن تو کشورشون چشمها را باید شست و جور دیگر باید دید، چون با چیزهایی مثل رانت مناقصهای و اتصال به پروژههای حکومتی خیلی بهتر میشه زندگی کرد. و بدین ترتیب به همون چیزی تبدیل میشن که مدنظر والدین چوپونشون بود.
Anarchonomy
این هشت کشور بیشترین تعداد فارغالتحصیل رشتههای مهندسی و پزشکی رو دارند. چون والدین چوپونشون آرزو میکردند بچهشون مهندس یا دکتر بشه. جامعه تحصیلکرده در این هشت کشور تا خرخره در بحثهای فنی فرو رفته، و همه خود رو «ما چیزی از غرب کم نداریم» میبینند. اما…
خانوادههای ثروتمند عرب رو مقایسه کنید با خانوادههای ثروتمند ایتالیا. چندتا برند ایتالیایی میشناسید و چندتا برند عرب؟ (میتونید فشن رو هم حساب کنید، ولی منظورم برند صنعتیه). ایتالیاییها حتی با ثروت کمتر، چندبرابر بیشتر بازدهی داشتن. کار عرب این بوده: سهام، ملک، ملک، سهام، ملک، ملک.
هرچند سیستم آموزشی مهمه، ولی بچه رو نهایتا باباش تربیت میکنه. همه بچههای آدم صنعتگر، صنعتگر نمیشن. ولی اغلب اونایی که صنعتگر شدن از باباشون یه چیزایی دیده بودن. پسر کسی که کارش سهام، ملک، ملک، سهام بوده؛ کسی که کارش پورشه، بنتلی، پورشه، مایباخ است، میشه. و اگه درس بخونه، به شکل یک وزنه سربی روی مغزش حسش میکنه.
خانواده خیلی مهم است.
هرچند سیستم آموزشی مهمه، ولی بچه رو نهایتا باباش تربیت میکنه. همه بچههای آدم صنعتگر، صنعتگر نمیشن. ولی اغلب اونایی که صنعتگر شدن از باباشون یه چیزایی دیده بودن. پسر کسی که کارش سهام، ملک، ملک، سهام بوده؛ کسی که کارش پورشه، بنتلی، پورشه، مایباخ است، میشه. و اگه درس بخونه، به شکل یک وزنه سربی روی مغزش حسش میکنه.
خانواده خیلی مهم است.
Forwarded from اقوال الانعام
تا وقتی توسط اشرار احاطه شدی، زندگیت طولانیترین شبه. و دقیقا در طولانیترین شب باید به نور ایمان داشته باشی.
یلداتون مبارک.
یلداتون مبارک.
دیوانهای که در پراگ دانشجویان رو به رگبار بست در یک پست تلگرامی ادعا کرده بود از آلینا الهام گرفته. این دختر فقط ۱۴ سالش بود که در روسیه به همکلاسیهاش تیراندازی کرد، که البته اون قربانیان خیلی کمتری داشت.
پدیده «حالا که همه از من بدشون میاد پس منم قتلعامشون میکنم» که در آمریکا رواج پیدا کرد، و اروپاییها آمریکا رو بابتش شماتت میکردند، حالا به خود اروپا رسیده، که سختگیرانهترین قوانین اسلحه رو داره.
انسان گاهی اینجوریه که تا یه چیزی درست بغل گوش خودش منفجر نشه، باور نمیکنه که یه اتفاقی افتاده، و باید دربارهش تعمق کرد. البته همچنان وقت خودشون و بقیه رو با بحث درباره سلاح تلف میکنند، ولی احتمالا چندنفر هم بفهمند که یه اتفاقی در فلسفه و جهانبینی و فرهنگ و تربیت رخ داده و مختص آمریکا نیست.
پدیده «حالا که همه از من بدشون میاد پس منم قتلعامشون میکنم» که در آمریکا رواج پیدا کرد، و اروپاییها آمریکا رو بابتش شماتت میکردند، حالا به خود اروپا رسیده، که سختگیرانهترین قوانین اسلحه رو داره.
انسان گاهی اینجوریه که تا یه چیزی درست بغل گوش خودش منفجر نشه، باور نمیکنه که یه اتفاقی افتاده، و باید دربارهش تعمق کرد. البته همچنان وقت خودشون و بقیه رو با بحث درباره سلاح تلف میکنند، ولی احتمالا چندنفر هم بفهمند که یه اتفاقی در فلسفه و جهانبینی و فرهنگ و تربیت رخ داده و مختص آمریکا نیست.
Anarchonomy
پرونده این بابا که به ۴ سال حبس محکوم شد به خوبی تفاوت غلیظ سیستم غربی با سیستم اوباش رو نمایش میده. ایشون مامور ویژه افبیآی بود، که بش سپرده بودن روی الیگارشهای روس کار کنه. اما یه سری اطلاعات رو به یکی از همون الیگارشها فروخته بود. چه اطلاعاتی؟ اطلاعات…
این بابا که تبعه مالزی بود به تعدادی زیادی از افسران نیروی دریایی آمریکا در آسیای جنوب شرقی رشوه میداد که مسیر ناوها رو یه جوری تنظیم کنند که بیشتر به پست شرکت لجستیکی خودش بخورند که آب و غذا و دارو و این چیزها رو برای ارتش تأمین میکرد، تا یه جور انحصار برای خودش ایجاد بشه، و بعد با قیمت گرونتر باشون حساب میکرد. بعد فهمیدند و گرفتنش و تو سندیگو حبس خانگی بود، چون انگار کلیهش مشکل داره. پارسال فرار کرد و تا ونزوئلا رفت. حالا دولت آمریکا با دولت ونزوئلا یه معامله و تبادل انجام داد و پسش گرفت.
کل خسارتی که از خلافکاری این آقا به آمریکا تحمیل شد ۳۵ میلیون دلار بود، که پول توجیبی یک روز ملوانهاست. اما حاضرند بیش ازین مقدار خرج کنند، تا یه زندانی فراری مریض استرداد بشه. چون اندازه خسارت مهم نیست. میخوان اینکه درباره فساد شوخی ندارند رو نشون بدن.
کل خسارتی که از خلافکاری این آقا به آمریکا تحمیل شد ۳۵ میلیون دلار بود، که پول توجیبی یک روز ملوانهاست. اما حاضرند بیش ازین مقدار خرج کنند، تا یه زندانی فراری مریض استرداد بشه. چون اندازه خسارت مهم نیست. میخوان اینکه درباره فساد شوخی ندارند رو نشون بدن.
Anarchonomy
این بابا که تبعه مالزی بود به تعدادی زیادی از افسران نیروی دریایی آمریکا در آسیای جنوب شرقی رشوه میداد که مسیر ناوها رو یه جوری تنظیم کنند که بیشتر به پست شرکت لجستیکی خودش بخورند که آب و غذا و دارو و این چیزها رو برای ارتش تأمین میکرد، تا یه جور انحصار…
یک لحظه خودتون رو جای این خلافکار بذارید. یعنی آدمی که ملیت و هویت نداره و شرق و غرب حالیش نیست و فقط پول رو به رسمیت میشناسه. با خودتون خطاب به آمریکاییها میگید: «لعنتیها من که کاری نکردم علیه کشور شما، تازه آب و دون سربازانتون رو تأمین کردم، باکتون رو پر کردم، که اگه من هم نمیکردم یکی دیگه میکرد، من فقط یکم گرونتر حساب کردم، که اونم واسه جیب عمیق شما که چیزی نبود، خودتون صد برابرش رو هدر میدید، این چه کلیدیه کردید رو من؟».
حالا قسمت خلافش رو بردارید، و دوباره بخونیدش: «لعنتیها میرید با مادورو جانی و خلافکار گاوبندی میکنید تا من رو که تا حالا به خاطرم از دماغ کسی خون نیومده رو بتون تحویل بده؟».
این همون چیزیه که اوائل جنگ اوکراین نوشتم، که دولتها، حتی اگه بدترین حرفها رو علیه همدیگه بزنند، خیلی راحت میتونند دوباره با هم دست بدن، و درباره خاک اوکراین هم به نحوی این کار رو خواهند کرد. بنابراین افراد، باید تکلیف خودشون رو جدا از سیاست دولتها طراحی کنند. یعنی فردی که میخواد به اوکراین کمک کنه، باید تا اونجایی که ممکنه و جا داره، از دولت آمریکا بخواد که حمایت کنه، با اینکه میدونه دولت آمریکا ممکنه همین فردا اوکراین رو بفروشه. و ممکنه نفروشه، ولی باید پیشفرضش این باشه که این کار رو خواهد کرد.
دولت آمریکا در انتخابات قبلی ونزوئلا تا اونجا پیش رفت که نزدیک بود اپوزیسیون ونزوئلا در آمریکا دولت سایه تشکیل بده! اما امسال به راحتی با دولت فعلی ونزوئلا، که همون اپوزیسیون رو سرکوب کرده، یک معامله نفتی انجام داد، که تلویحا اعلام آتشبس و به رسمیت شناختن قدرت مادورو بود (برخلاف وحوش خاورمیانه، ونزوئلاییها علیرغم همه شعارهای آمریکاستیزانه، در هیچ معامله نفتی با آمریکا، نه نمیارن).
اپوزیسیون هر کشوری، باید تا اونجایی که ممکنه از آمریکا کمک بگیره. اما با علم به اینکه آمریکا اون اپوزیسیون رو به چیز سادهای مثل «قیمت بنزین در تنسی» خواهد فروخت.
حالا قسمت خلافش رو بردارید، و دوباره بخونیدش: «لعنتیها میرید با مادورو جانی و خلافکار گاوبندی میکنید تا من رو که تا حالا به خاطرم از دماغ کسی خون نیومده رو بتون تحویل بده؟».
این همون چیزیه که اوائل جنگ اوکراین نوشتم، که دولتها، حتی اگه بدترین حرفها رو علیه همدیگه بزنند، خیلی راحت میتونند دوباره با هم دست بدن، و درباره خاک اوکراین هم به نحوی این کار رو خواهند کرد. بنابراین افراد، باید تکلیف خودشون رو جدا از سیاست دولتها طراحی کنند. یعنی فردی که میخواد به اوکراین کمک کنه، باید تا اونجایی که ممکنه و جا داره، از دولت آمریکا بخواد که حمایت کنه، با اینکه میدونه دولت آمریکا ممکنه همین فردا اوکراین رو بفروشه. و ممکنه نفروشه، ولی باید پیشفرضش این باشه که این کار رو خواهد کرد.
دولت آمریکا در انتخابات قبلی ونزوئلا تا اونجا پیش رفت که نزدیک بود اپوزیسیون ونزوئلا در آمریکا دولت سایه تشکیل بده! اما امسال به راحتی با دولت فعلی ونزوئلا، که همون اپوزیسیون رو سرکوب کرده، یک معامله نفتی انجام داد، که تلویحا اعلام آتشبس و به رسمیت شناختن قدرت مادورو بود (برخلاف وحوش خاورمیانه، ونزوئلاییها علیرغم همه شعارهای آمریکاستیزانه، در هیچ معامله نفتی با آمریکا، نه نمیارن).
اپوزیسیون هر کشوری، باید تا اونجایی که ممکنه از آمریکا کمک بگیره. اما با علم به اینکه آمریکا اون اپوزیسیون رو به چیز سادهای مثل «قیمت بنزین در تنسی» خواهد فروخت.
Anarchonomy
هوبرمان تجسمی ازین واقعیته که صدای خوب و فیزیک خوب، میتونه مخاطب رو دور آدم جمع کنه، که بشه بشون مهمل تحویل داد. این داراییها اختیاراتی به آدم میده که در سایه اون اختیارات میشه با دست بازتری با ذهن مردم بازی کرد. که یعنی این فرمول هزاران ساله که داره جواب…
اگه هنوز براتون مبهمه، یعنی جزء قربانیان هستید.
تعداد موارد انقدر زیاده که یه نفر باید بشینه یه پادکست مجزا درست کنه و دونه دونه بشون بپردازه. آدم بیدقت و ناآشنا ازشون میگذره و متوجه نمیشه. مثلا مهمانش میگه فلان تحقیق این رو میگه. بعد هوبرمن میپرسه رو سلول انسانی انجام شده؟ و مهمان میگه بله. و هوبرمن میگه سبحانالله! وقتی میری مقالهای که بش ارجاع داده رو چک میکنی، میبینی تست رو جنین موش بوده! خیلی جاها میگه «الان این توافق بین دانشمندان وجود دارد که..»، بعد میری میبینی ادعاش رو به مقالهای ارجاع داده که فقط یه دونه ازش هست. این کلا تحقیقات بیولوژیک رو در حد اپیزودهای یک سریال تلویزیونی پلیسی عرضه میکنه، و عملا زیر شاخهای از صنعت سرگرمی شده، و شنوندگانش هم مثل فن یک سریال هستند.
تعداد موارد انقدر زیاده که یه نفر باید بشینه یه پادکست مجزا درست کنه و دونه دونه بشون بپردازه. آدم بیدقت و ناآشنا ازشون میگذره و متوجه نمیشه. مثلا مهمانش میگه فلان تحقیق این رو میگه. بعد هوبرمن میپرسه رو سلول انسانی انجام شده؟ و مهمان میگه بله. و هوبرمن میگه سبحانالله! وقتی میری مقالهای که بش ارجاع داده رو چک میکنی، میبینی تست رو جنین موش بوده! خیلی جاها میگه «الان این توافق بین دانشمندان وجود دارد که..»، بعد میری میبینی ادعاش رو به مقالهای ارجاع داده که فقط یه دونه ازش هست. این کلا تحقیقات بیولوژیک رو در حد اپیزودهای یک سریال تلویزیونی پلیسی عرضه میکنه، و عملا زیر شاخهای از صنعت سرگرمی شده، و شنوندگانش هم مثل فن یک سریال هستند.
Anarchonomy
اگه هنوز براتون مبهمه، یعنی جزء قربانیان هستید. تعداد موارد انقدر زیاده که یه نفر باید بشینه یه پادکست مجزا درست کنه و دونه دونه بشون بپردازه. آدم بیدقت و ناآشنا ازشون میگذره و متوجه نمیشه. مثلا مهمانش میگه فلان تحقیق این رو میگه. بعد هوبرمن میپرسه رو سلول…
نه فقط در بیولوژی و نورولوژی، که در همه رشتهها، پیشرفت و باز شدن مسیرهای جدید به قدری کند و جزیی است که نمیشه باش مردم رو سرگرم کرد یا به هیجان آورد. پس اگه کسانی دارند مردم رو سرگرم میکنند و به وجد میارن، دارند سالاد خودشون رو درست میکنند.
و البته این به این معنی نیست که اتفاقات هیجانانگیزی رخ نمیده، که اتفاقا داره رخ میده. ولی عمق پیدا کردن تخصصها، باعث شده فقط در صورتی بشه دیگران رو دربارهش به وجد آورد، که مقدماتش براشون تشریح شده باشه، و هرچه عمق بیشتر میشه، حجم مقدمات هم بیشتر میشه. و گرنه هر سه حالت اتفاقات هیجانانگیز وجود داره، و زیاد هم وجود داره. اون سه حالت اینها هستند: تصادف، که وقتی دنبال کار ایکس هستیم، ولی اتفاق ایگرگ رخ میدهد. همکاریهای وسیع، که در تاریخ با این ابعاد و کیفیت و تنوع هیچوقت رخ نداده، و شانس موفقیتهایی رو بالا میبره که بدون اون همکاری اصلا ممکن نمیشد. و راهحلسازی توسط نوابغ، که یک فرد به تنهایی راه رو برای تیمهای خیلی بزرگ باز میکنه.
در هر رشتهای هر سه اینها در حال رخ دادنه، ولی اگه بخوای به مردم توضیح بدی که این تصادف چرا مهم بود، و نتیجه این همکاری چرا مهم بود، و راه حل این نابغه چرا مهم بود، لازمه برگردی عقب و خیلی چیزهای دیگهای رو هم بش توضیح بدی، که حوصلهبر هستند.
و البته این به این معنی نیست که اتفاقات هیجانانگیزی رخ نمیده، که اتفاقا داره رخ میده. ولی عمق پیدا کردن تخصصها، باعث شده فقط در صورتی بشه دیگران رو دربارهش به وجد آورد، که مقدماتش براشون تشریح شده باشه، و هرچه عمق بیشتر میشه، حجم مقدمات هم بیشتر میشه. و گرنه هر سه حالت اتفاقات هیجانانگیز وجود داره، و زیاد هم وجود داره. اون سه حالت اینها هستند: تصادف، که وقتی دنبال کار ایکس هستیم، ولی اتفاق ایگرگ رخ میدهد. همکاریهای وسیع، که در تاریخ با این ابعاد و کیفیت و تنوع هیچوقت رخ نداده، و شانس موفقیتهایی رو بالا میبره که بدون اون همکاری اصلا ممکن نمیشد. و راهحلسازی توسط نوابغ، که یک فرد به تنهایی راه رو برای تیمهای خیلی بزرگ باز میکنه.
در هر رشتهای هر سه اینها در حال رخ دادنه، ولی اگه بخوای به مردم توضیح بدی که این تصادف چرا مهم بود، و نتیجه این همکاری چرا مهم بود، و راه حل این نابغه چرا مهم بود، لازمه برگردی عقب و خیلی چیزهای دیگهای رو هم بش توضیح بدی، که حوصلهبر هستند.
انسان برای انجام کارهایی که میتونه انجام بده، کردیت زیادی به خودش میده، تا کارهایی که نمیتونه انجام بده. اگه به زن مردم نگاه هم نکنه، که یعنی تونسته اینکارو بکنه، نگاه نکردن به زن مردم رو برای خودش بزرگ جلوه میده، و متناسب با اون بزرگی، به خودش کردیت میده. اگه به کسی پول قرض نده، که یعنی نمیتونه اینکارو بکنه، پول قرض دادن به دیگران رو برای خودش یک کار فراانسانی جلوه میده، و به انبیاء و اولیاءالله نسبتش میده، که یعنی «ما که در حد اون شخصیتهای بزرگ نیستیم که بتونیم کار ایکس رو بکنیم». جای ایکس میشه هر کاری رو گذاشت که انجام نمیدهد!
وقتی در یک اجتماع، بیشتر افراد نتونند کارهای سخت انجام بدن، صرفا با قحطی کار سخت انجام شده مواجه نمیشیم. بلکه با گنده پنداشتن کارهای سبک مواجه میشیم. چون هرکس داره به خودش بابت کار سبکی که میتونه انجام بده، کردیت زیاد میده. تا جایی که به دشواری میشه به کسی که فکر میکنه دلیلی نداره که نره بهشت، یادآوری کنی که «مجموعا کار خاصی نکردی در زندگیت».
میتونید حتی خودتون رو هم چک کنید. آخر شب این سوال رو بپرسید، که: «امروز چه کار سنگینی انجام دادم که انجام دادنش نیاز به ایمان محکم و تصمیمات سخت داشت؟». و خواهید دید که زیاد نیست، و بیشتر روزهای سال صفحه جواب خالیه. ولی این باعث نمیشه که اعتباری که هرروز به خودتون میدید رو صفر در نظر بگیرید. که یعنی دارید یه سری کارهای دیگه رو دوبله و سوبله حساب میکنید.
اگه این چک رو انجام ندی، عادت میکنی به کارهایی که کار خاصی نیستند. و خیلی زود تمام عمرت رو در بر میگیره. خیلی سادهتر، و راحتتر و سریعتر ازونی که تصور کنی میشه به نقطهای رسید که بشه گفت «کلا در زندگی کار خاصی نکردم». و این البته فقط درباره یک امتیاز معنوی نیست. حیاتی که فاقد کارهای سنگین بوده، غنای ماتریالیستی خیلی کمی هم داره. این رو پولدارها زودتر از بقیه میفهمند، و برای همین با پرداختن به فعالیتهای تفریحی پرریسک سعی میکنند جبرانش کنند.
وقتی در یک اجتماع، بیشتر افراد نتونند کارهای سخت انجام بدن، صرفا با قحطی کار سخت انجام شده مواجه نمیشیم. بلکه با گنده پنداشتن کارهای سبک مواجه میشیم. چون هرکس داره به خودش بابت کار سبکی که میتونه انجام بده، کردیت زیاد میده. تا جایی که به دشواری میشه به کسی که فکر میکنه دلیلی نداره که نره بهشت، یادآوری کنی که «مجموعا کار خاصی نکردی در زندگیت».
میتونید حتی خودتون رو هم چک کنید. آخر شب این سوال رو بپرسید، که: «امروز چه کار سنگینی انجام دادم که انجام دادنش نیاز به ایمان محکم و تصمیمات سخت داشت؟». و خواهید دید که زیاد نیست، و بیشتر روزهای سال صفحه جواب خالیه. ولی این باعث نمیشه که اعتباری که هرروز به خودتون میدید رو صفر در نظر بگیرید. که یعنی دارید یه سری کارهای دیگه رو دوبله و سوبله حساب میکنید.
اگه این چک رو انجام ندی، عادت میکنی به کارهایی که کار خاصی نیستند. و خیلی زود تمام عمرت رو در بر میگیره. خیلی سادهتر، و راحتتر و سریعتر ازونی که تصور کنی میشه به نقطهای رسید که بشه گفت «کلا در زندگی کار خاصی نکردم». و این البته فقط درباره یک امتیاز معنوی نیست. حیاتی که فاقد کارهای سنگین بوده، غنای ماتریالیستی خیلی کمی هم داره. این رو پولدارها زودتر از بقیه میفهمند، و برای همین با پرداختن به فعالیتهای تفریحی پرریسک سعی میکنند جبرانش کنند.
این عکس تو مقالهای که مهندسان اپل درباره مدل جدیدشون نوشتن آدم رو یاد اون صحنه از فیلم پلیس آهنی میندازه که داشتن برای اولین بار تستش میکردند و وقتی از زاویه دیدش فضا رو نشون میداد، دور هر آبجکت یه مستطیل کشیده بود که اجسام رو شناسایی کنه. و حالا اون صحنه داره واقعی میشه. و ظاهرا دقتش انقدری بالا هست که وقتی میپرسی در این اتاق تلویزیون کجا قرار گرفته، میگه در سمت چپ انعکاس تلویزیون بر روی آینه رو داریم، نه خودش رو!
معلوم نیست کی اپل ازین مدل برای ارتقای سیری استفاده بکنه، ولی مشخصه که دنبال این هستند که کاربر بیشتر باش حرف بزنه.
معلوم نیست کی اپل ازین مدل برای ارتقای سیری استفاده بکنه، ولی مشخصه که دنبال این هستند که کاربر بیشتر باش حرف بزنه.
ایرانی جماعت فکر میکنه منافع کشور رو ساکنانش تعیین میکنند، یا باید تعیین کنند. اما اینطور نیست. توریست هم موقتا ساکن کشوره، ولی دخالتی در اموراتش نداره. منافع کشور رو صاحبان کشور تعیین میکنند. اگه شهروندانش صاحبش باشند، شهروندانش تعیین میکنند. در حالی که ایرانی، صاحب ایران نیست. بلکه نقشش حتی از توریست هم پایینتره، چون اسیره، در حالی که توریست اسیر نیست. و برای اسیر اولویت اینه که خودش رو آزاد کنه.
بنابراین به عنوان یک ایرانی اصلا فرقی نداره که چه نظری درباره مالکیت دریای خزر یا مالکیت جزیره ابوموسی داری، و فرقی نداره که نظرت درسته یا غلطه. چون اساسا ربطی به تو نداره، و بیمعنیه که دربارهش دغدغه داشته باشی.
منطق عدهای اینه که «درست، ما صاحب ایران نیستیم پس به ما ربطی نداره. ولی الان صاحبش نیستیم. شاید فردا شدیم. و اگه الان منافع دراز مدت از دست بره، دیگه اون موقع نمیشه بدست آورد»، و فروش تکههای یک باغ رو مثال میزنند، که وقتی صغیری به فروش رفت، وقتی که بالغ شدی دیگه بت پس نمیدن. که یعنی «پس تکلیف خسارتهای دائمی چی میشه؟».
این سوال اساسا اشتباهه. ما به دنیا نیومدیم که به موجودی به نام ایران خدمت کنیم. از بنیان، مفهوم «خدمت به وطن» به صورت مطلق، یک کلاهبرداریه. چون در حالت مطلق، کاملا تهی از معناست. چیزی به اسم وطن وجود نداره اگه معاملهای بین گروهی از افراد وجود نداشته باشه. و این معامله اینجوریه: «ما اشتراکاتی با هم داریم، پس من کارهایی برای شما انجام میدهم، و شما کارهایی برای من». هدف ازین معامله هم کم کردن هزینههای زندگی اجتماعی، با اتکا به اشتراکاتیه که وجود داره. من میرم جبهه و روی جون خودم ریسک میکنم، تا لازم نباشه تو ریسک کنی. و تو کار میکنی و مالیات میدی، و خرج زن و بچه من رو میدی. اگه این معامله وجود نداشته باشه، یا بهم خورده باشه، دیگه معنی نداره کارهایی انجام بدی. ایران، حاصل چنین معاملاتیه، نه نوشتهای در آسمانها! اگه معاملهای نیست، یعنی ایرانی وجود نداره، که بعد بخوای محاسبه کنی که فردای روزگاری اگه یه تیکهش کنده شده بود چجوری پس بگیریم! وقتی در گوشه گوشه این سرزمین همون آدمهایی که بشون میگی هموطن رو تفریحی میکشن، و مطلقا کاری دربارهش انجام نمیدی، و یا نمیتونی انجام بدی، یعنی از بیخ ایرانی وجود نداره.
اگه در هر راه حلی، نجات ایران مقدم بود به نجات ایرانی، یعنی ایران وجود نداره.
بنابراین به عنوان یک ایرانی اصلا فرقی نداره که چه نظری درباره مالکیت دریای خزر یا مالکیت جزیره ابوموسی داری، و فرقی نداره که نظرت درسته یا غلطه. چون اساسا ربطی به تو نداره، و بیمعنیه که دربارهش دغدغه داشته باشی.
منطق عدهای اینه که «درست، ما صاحب ایران نیستیم پس به ما ربطی نداره. ولی الان صاحبش نیستیم. شاید فردا شدیم. و اگه الان منافع دراز مدت از دست بره، دیگه اون موقع نمیشه بدست آورد»، و فروش تکههای یک باغ رو مثال میزنند، که وقتی صغیری به فروش رفت، وقتی که بالغ شدی دیگه بت پس نمیدن. که یعنی «پس تکلیف خسارتهای دائمی چی میشه؟».
این سوال اساسا اشتباهه. ما به دنیا نیومدیم که به موجودی به نام ایران خدمت کنیم. از بنیان، مفهوم «خدمت به وطن» به صورت مطلق، یک کلاهبرداریه. چون در حالت مطلق، کاملا تهی از معناست. چیزی به اسم وطن وجود نداره اگه معاملهای بین گروهی از افراد وجود نداشته باشه. و این معامله اینجوریه: «ما اشتراکاتی با هم داریم، پس من کارهایی برای شما انجام میدهم، و شما کارهایی برای من». هدف ازین معامله هم کم کردن هزینههای زندگی اجتماعی، با اتکا به اشتراکاتیه که وجود داره. من میرم جبهه و روی جون خودم ریسک میکنم، تا لازم نباشه تو ریسک کنی. و تو کار میکنی و مالیات میدی، و خرج زن و بچه من رو میدی. اگه این معامله وجود نداشته باشه، یا بهم خورده باشه، دیگه معنی نداره کارهایی انجام بدی. ایران، حاصل چنین معاملاتیه، نه نوشتهای در آسمانها! اگه معاملهای نیست، یعنی ایرانی وجود نداره، که بعد بخوای محاسبه کنی که فردای روزگاری اگه یه تیکهش کنده شده بود چجوری پس بگیریم! وقتی در گوشه گوشه این سرزمین همون آدمهایی که بشون میگی هموطن رو تفریحی میکشن، و مطلقا کاری دربارهش انجام نمیدی، و یا نمیتونی انجام بدی، یعنی از بیخ ایرانی وجود نداره.
اگه در هر راه حلی، نجات ایران مقدم بود به نجات ایرانی، یعنی ایران وجود نداره.