Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
از خود کلمه مهاجرت هم برای دادن آدرس غلط استفاده می‌کنند، تا به نظر برسه طرف شرایط سخت رو ول کرده تا به خوشگذرونی بپردازه. در حالی که فقط قسمت اولش درسته، «شرایط سخت رو ول کرده». که یعنی فرقی با خودکشی یک رزیدنت نداره. ول کردن دانشجوی فقیر، به خودزنی منجر میشه، و ول کردن جراح به خارج شدن از ایران. این مقدار پس‌اندازشونه که تعیین می‌کنه مرحله بعد از ول کردن چطور پیش بره. در قسمت ول کردن، عین هم هستند. و ول کردن هر دو، کار درستیه، حتی اگه یه عده کودک در صف انتظار عمل در معرض مرگ قرار بگیرند. چون گاهی ول نکردن، ریختن هیزم در کوره برده‌داریه. اگه پول برای ارسال مهمات به حوثی‌ها هست، اما پول برای پرداخت دستمزد جراح نیست، ادامه دادن کار جراح، یعنی پایین آوردن هزینه سیاستی که ارسال مهمات به حوثی‌ها رو از نجات بچه‌های ایران، در اولویت بالاتری قرار میده. در این حالت، ادامه دادن، خدمت مجانی به خانواده‌های فقیری که کودک مریض دارند نیست، بلکه خدمت مجانی به داعشه.
اگه پیام خدا، پیام انسان‌هایی بوده که به خدا نسبتش داده‌اند، باید بپرسید چرا هیچ زنی پیام خودش رو به خدا نسبت نداده؟ علتش نمی‌تونه عدم مقبولیت و پذیرش جامعه باشه، چون پیامبران مردی هم بوده‌اند که منزوی شده و حتی به قتل رسیده‌اند. احیانا علتش این نبوده که پیامبران اساسا دین نمی‌آوردند، بلکه با دین عرفی مبارزه می‌کردند، و مبارزه با عرف جامعه نیاز به امکانات مردانه داشته؟
اگه علت این بوده باشه، خدا هم بش آگاهی داشته، پس منطقیه که رسالتش رو به دوش زنان نگذاشته باشه.
در حال رد نظر ایشون نیستم، فقط میگم از این نظرشون نباید با چنین سوالی دفاع کنند. اگه تعریف رسمی از رسالت پیامبران رو بپذیرید، دارید حرف حکومت‌های مردسالار درباره پیامبران رو می‌پذیرید. که احتمالا به اینجاش فکر نکرده بودید.
Anarchonomy
اگه پیام خدا، پیام انسان‌هایی بوده که به خدا نسبتش داده‌اند، باید بپرسید چرا هیچ زنی پیام خودش رو به خدا نسبت نداده؟ علتش نمی‌تونه عدم مقبولیت و پذیرش جامعه باشه، چون پیامبران مردی هم بوده‌اند که منزوی شده و حتی به قتل رسیده‌اند. احیانا علتش این نبوده که پیامبران…
«امروز» با هزار سال پیش خیلی فرق داره، بدیهی نیست؟ مثلا هزار سال پیش قبیله همه‌چیز بود، الان قبیله کجای زندگی شماست؟
مبارزه با عرف هم در حد مقاومت مدنی باقی نمیمونه، و به خشونت کشیده میشه. زن در میدان خشونت چه شانسی می‌تونه داشته باشه؟ ۴۵ سال مقاومت زنان در ایران (اگه اسمش رو مقاومت بذاریم، و نه اصرار بر سبک زندگی) حتی یکی از قوانین کشور رو هم تغییر نداده. چون کسی دست به خشونت نمیزنه.‌ همینکه الان ایشون زندانه موید این واقعیت نیست؟
خود «مقاومت مدنی» هم یک پدیده مدرنه. هزارسال پیش این مرحله وجود نداشت و مستقیم به خشونت مراجعه می‌کردند.
Anarchonomy
«امروز» با هزار سال پیش خیلی فرق داره، بدیهی نیست؟ مثلا هزار سال پیش قبیله همه‌چیز بود، الان قبیله کجای زندگی شماست؟ مبارزه با عرف هم در حد مقاومت مدنی باقی نمیمونه، و به خشونت کشیده میشه. زن در میدان خشونت چه شانسی می‌تونه داشته باشه؟ ۴۵ سال مقاومت زنان در…
کانسپت «زن مبارز» یک میم بود که چپ در قرن بیستم ساخت، و شانس آوردن که اینترنت نبود که پاسخ از جنس میم هم دریافت کنه. و بله، حتی در موساد. و گرنه هر کدوم از زنانی که چپ به عنوان مبارز و چریک معرفی کرد، تعداد زیادی مرد به عنوان ساپورت داشته که هِوی لیفتینگ کار رو انجام می‌دادند. و بله، حتی در موساد.
اما در گذشته، این مسئله حتی در حد میم هم وجود نداشته، و هیچ زنی اصلا به خودش اجازه نمیداد که به قرار گرفتن در برابر کل یک جامعه فکر کنه، چون کاملا غیرممکن و بی‌معنی بود. اگه مایلید جایی کوت کنید می‌تونم اینجوری بنویسم: هیچ زنی پیامبر نشد چون هیچ زنی به اندازه مردهای تنها دیوانه نبود.
Anarchonomy
کانسپت «زن مبارز» یک میم بود که چپ در قرن بیستم ساخت، و شانس آوردن که اینترنت نبود که پاسخ از جنس میم هم دریافت کنه. و بله، حتی در موساد. و گرنه هر کدوم از زنانی که چپ به عنوان مبارز و چریک معرفی کرد، تعداد زیادی مرد به عنوان ساپورت داشته که هِوی لیفتینگ کار…
یکی از نقایص عمدی تعبیه شده در مغز شما در سیستم آموزش و پرورش دولتی، اینه که کل تاریخ رو از دریچه بیوگرافی چهل پنجاه سال قبل والدین خودتون ببینید. برای این «عمدی» بوده که همیشه دولت حاکم، در نفی کل گذشته منافعی داشته، بنابراین این نفی رو وارد محتوای آموزشی می‌کنه.
در طول تاریخ زنانی که در پول یا موقعیت اجتماعی، خیلی بالاتر از میانگین مردان جامعه بوده باشند، خیلی زیاد بوده‌اند. چنین زن‌هایی درگیر هرچیزی بوده باشند، درگیر «درماندگی آموخته» نبودند. گاهی یک زن، پادشاه مملکت رو تعیین می‌کرد، سر جانشینش رو زیر آب می‌کرد، و یک معامله تجاری بین دو امپراتوری رو بهم میزد. اما جلوی نظامی‌ها قرار نمی‌گرفت. جلوی عوام هم همینطور. هنرش در این بود که به اهدافش در ثروت، قدرت، و موقعیت برسه، بدون اینکه با نظامی‌ها و عوام اصطکاکی پیدا کنه. یک استراتژی منطقی که درست معکوس دیوانگی یک پیامبر مرد بود، که کاری می‌کرد هم در برابر افراد مسلح قرار بگیره، هم در برابر عوام سطحی. اینکه تبر رو بزنی تو گردن بت یک کار صرفا مردانه نیست. اما اینکه با تبعاتش روبرو بشی، از یک مرد برمیاد. و زن قدیم این رو می‌دونست.
من نمی‌دونم هدف قراردادن شهر مرزی روسیه در وضعیت فعلی چه سودی برای اوکراین داره، غیر از مجبور کردن نیروهای روسیه به پاسخ در جایی که دورتر از مناطق اشغالیه، که چون نمیتونه خیلی بلندمدت باشه، معلوم نیست چقدر بتونه در پراکنده کردن بضاعت‌ و تمرکزشون موفق باشه؛ و غیر از نوعی دردسرسازی که به رفقای آمریکایی این سیگنال رو بده که اگه کمک‌ها رو تصویب نکنید جنگ رو به سمتی میبریم که نفت یکم چیز شود.
اما محاسبات هرچه که هست، یک فایده برای دنیا داره. اونم برجسته کردن «پایان روسیه»‌ست. در بین قدرت‌ها، نه برای چین و نه برای آمریکا، پیش نمیاد که یک شهر در داخل خاک‌شون مورد بمباران قرار بگیره و مردم به وحشت بیفتند، و چند روز ادامه پیدا کنه، اون هم دو سال و اندی بعد از شروع جنگی که قرار بود سه روز طول بکشه! که از چین و آمریکا هم بگذریم، حتی رجاله‌آبادی مثل پاکستان هم مشابه چنین وضعی رو تحمل نکرد، در حالی که شهری مورد هدف قرار نگرفته بود، و جمهوری اسلامی بیابون‌ها رو زده بود.
پایان روسیه، به معنای پایان شر روسیه نیست، که این شر حالا حالاها با ما خواهد بود. اما به معنای یک دنیای جدیده که در اون آمریکاستیزی چیزی بیشتر از یک میم اینترنتی نیست.
هیچ‌وقت جایی که خشونت لازمه، اینطور نیست که کافی هم باشه. به کسانی که مردم رو با گلوله تهدید می‌کنند، باید با گلوله جواب داد. اما اگه فقط با گلوله جواب بدی، یکی دیگه جاش رو خواهد گرفت، و مجبور میشی همینطور به تبادل گلوله ادامه بدی. در کوتاه‌مدت، چپانده‌شدن اکثریت خلافکارها در زندان، شبکه‌شون رو بهم میزنه، اما چون هیچ‌کاری برای از بین بردن بستر خلافکاری انجام نشده، بعدا یه عده دیگه جاشون رو پر خواهند کرد. چون تا وقتی بستر هست، انگیزه هم هست.
یه دروغ رایجی که دولت‌ها میگن اینه که می‌دونند کی داره شر درست می‌کنه و نفر بعد ازون کیه. بهیچوجه من الوجوه نمی‌دونند، چون کاملا رندومه (رندوم از نگاه کسی که بالاست). بچه‌ای که حتی پدر و مادرش فکرش رو نمی‌کنند، میتونه باجگیر بعدی بشه. و بعد از باجگیری برسه به آدم‌ربایی.
این روش‌ها علاوه بر ناپایدار بودن، ریسک هم دارند. سیاستمدار «قهرمان» برای حفظ دستاوردش مجبور میشه بیشتر امر و نهی کنه. و این تمرکز قدرت روی خودش رو بیشتر می‌کنه، و تبدیل به هدف میشه. اگه به هر شکلی هدف مورد اصابت قرار بگیره، و خلافکارها برگردند به موقعیت قبلی‌شون، به صغیر و کبیر رحم نخواهند کرد.
هیچ بیزینسی وجود نداره که در طول سال گذشته تونسته باشه درآمد خودش رو پنجاه درصد افزایش بده. اما چون چیزی به نام «پول ملی» هست، شهرداری تهران میتونه مبلغی که اجازه داره خرج کنه رو پنجاه درصد افزایش بده. که یعنی چاپ پول، که یعنی تورم.‌ در واقع کاربرد پول ملی اینه که عده‌ای بتونند مخارج‌شون رو بیشتر کنند، و بقیه اجازه‌ش رو نداشته باشند.
اما حتی با چنین ظلم آشکاری، بودجه تهران، به عنوان پایتخت و مرکز تجاری کشور، با تقریبا ۱۰ میلیون نفر جمعیت، ۲ و نیم میلیارد دلاره، که یعنی حدود ۲۵۰ دلار به ازای هر شهروند (که نصفش رو با احتساب دزدی و فساد، برباد رفته در نظر بگیرید)، که به اندازه بودجه شهر فورت ورث تگزاس با یک میلیون نفر جمعیته، که در اونجا معادل ۲۵۰۰ دلار برای هر شهرونده.
بعبارتی پول ملی، نه تنها تهران رو استثنائا ثروتمند نکرده، بلکه به طور استثنایی فقیرش کرده.
یک اشتباه رایج اینه که خلافکارهای دوران مدرن رو با پادشاهان امپراتوری‌های قدیم در یک کلاس می‌بینید. هر آدمکشی، مثل بقیه آدمکش‌ها نیست. یک امپراتور چین در کنار آدمکشی، سیستم حکمرانی منسجم ساخته بود، که به زعم خودشون عقلانیت‌محور بود (عقلانیت چینی البته). برای همین پایداری خیلی بالا بود، و نخبه‌های وقت جامعه امورات رو در دست داشتن. خلافکار مدرن نه تنها تو این باغ‌ها نیست، بلکه هیچ ارزشی براش نداره، و مثلا می‌بینید خودش رو درگیر بالا کشیدن چند هکتار زمین می کنه، تا یه ویلای لوکس توش بسازه.
خوبیش اینه که سخیفه، و چون سخیفه خودشو تو هر آتیشی نمیندازه. مثل استفاده از بمب هسته‌ای (بساطی داریم که این رو به آدم غربی بفهمونیم که این اوباش بلوف می‌زنند. لات و لوت پول‌پرست رو چه به جنگ اتمی؟). در حالی که اگه اون امپراتور قدیم الان زنده بود، بدون اینکه هشدار بده بمب اتم تاکتیکی (و نه استراتژیک) رو بارها استفاده می‌کرد.
بدیش هم اینه که خلافکار همه‌چیز رو درو می‌کنه و چیزی برای آیندگان باقی نمیگذاره.
وقتی وسط بیابون داری از پشت پنجره ماشین بیرون رو نگاه می‌کنی که داره به سرعت از جلو چشمت عبور می‌کنه، همه‌چیز اینستاگرامی و قشنگه. اما اگه همون ماشین یهو ایراد پیدا کنه و هیچ‌کس نباشه بیاد کمک و مجبور باشی سوز شب تو تاریکی مطلق برهوت بی‌پایان رو تحمل کنی، همه‌چیز ترسناک میشه. دقیقا همون صحنه‌ای که قشنگ بود، ترسناک میشه.
هروقت حالت خوبه، یعنی داری قشنگی مسیر رو می‌بینی، چون هنوز ماشینت ایراد پیدا نکرده. حال بهتر وقتیه که ترسناکی رو هم ببینی. اگه میخوای سال جدید حالت بهتر باشه، باید بخوای به ایراد بخوری. ولی نمیخوای. چون از ترسیدن میترسی. برای همین دعاهای دم سال‌تحویلت جواب نمیده. به ایراد خوردن یعنی از دست دادن چیزهایی که ذهنت سوارشون بود. مثل چیزهایی که فکر می‌کنی می‌دونی، و چیزهایی که فکر می‌کنی می‌فهمی.

سال بعد هم مثل سال‌های قبل فقط برای نترس‌ها مبارکه.
آدم‌های معمولی برای آدم‌های شر هم‌سطح خودشون اعتبار قائلند. مثل پسری که از پدرش متنفره، ولی ازش حساب میبره. یا دختری که از مادر شوهرش متنفره، ولی وقتی وارد میشه به پاش بلند میشه. چون توی دایره محدودی که توش زندگی کرده، همون آدم کوچک، خیلی بزرگ بوده. کسی که میره جنگ، و خشونت با ابعادی بسیار بزرگتر رو می‌بینه، و برمیگرده، دچار نوعی از سرخوردگی میشه که نمیتونه توضیحش بده. چون می‌بینه دارند هیولاهای خیلی ریزتری رو بزرگ می‌بینند. و خودش رو که هیولاهای خیلی بزرگتر رو تجربه کرده، متمایز می‌بینه. اما این تمایزی نیست که بشه درباره‌ش حرف زد، یا حتی بش افتخار کرد، مثل تمایز هنرمند با افراد عادی. این شبیه تمایز کسی که اشتباها مدفوع سگ رو خورده، با کسانیه که هیچ‌وقت مزه‌ش رو نچشیده‌اند. از یک طرف تمایز داره، و از طرفی نمیتونه بگه من چیزی چشیده‌ام که شما نچشیده‌اید!
عین همین حالت برای کسی بوجود میاد که به تمام ضعف‌های شخصیتی و وجودی خودش دقت کرده و کشف‌شون کرده. از یه طرف شناختی از خودش داره که بقیه از خودشون ندارند، با فاصله بسیار زیاد، و از طرفی نمیتونه جار بزنه «من می‌دونم چقدر زشتم». و اینجاست که این فرصت براش پیش میاد که دانستن رو فقط و فقط برای خودش دنبال کنه.
هر دانستنی که الان دنبالش هستید، در نمای بیرون برای خودتونه. ولی از داخل دارید با احتساب اینکه بقیه چه پاسخی بش خواهند داد دنبالش می‌کنید. دانستن برای تغذیه خود، یک حالت بسیار نادره، که چند برابر انرژی بیشتر در خودش داره و سریعتر پیش میره. بنابراین بهینه‌ترین حالت برای یادگرفتن و سر درآوردن هرچیزی، از مهندسی تا فلسفه، اینه که قبلش به زشتی‌های خود مسلط شده و بابتش سرخورده شده باشید.‌
در دنیای فیزیکی چیزی به عنوان «دولت در کنترل تورم ناتوان است» نداریم (منظور از تورم افزایش حجم پوله، نه نوسان‌هایی مثل افزایش قیمت نفت بر اثر بمب‌گذاری در پالایشگاه‌های نیجریه)، چون مثل اینه که بگیم «مربع سه ضلع دارد». جمله مربع سه ضلع دارد رو می‌تونیم بسازیم، چون هرجمله‌ای رو می‌تونیم بسازیم، اما ربطی به دنیای فیزیکی پیدا نمی‌کنه.
هیچ دولتی هیچ‌وقت در کنترل تورم ناتوان نیست. چون انحصار تولید پول رسمی، و انحصار خشونت در اجباری کردن استفاده ازون پول رسمی، در اختیار خودشه. خود انحصار و ناتوانی متناقض همدیگه هستند. هردولتی هروقت که اراده کنه میتونه تورم رو کنترل کنه. هروقت یعنی هروقت. در زمان صلح، در زمان جنگ، در زمان آشوب، در زمان آرامش، در زمان رونق تجارت، در زمان تحریم. پس اگر نکنه، یعنی نمیخواد.
«ناتوانی» دولت، در تعداد زیادی از موضوعات واقعیته، اما باورش نمی‌کنند، و در مورد تورم افسانه‌ست، اما باورش می‌کنند.
نباید فراموش کنیم و نباید بذاریم فراموش بشه که لغو فروش سلاح به اسراییل رو قبل از اینکه سپاه رو نیروی تروریست اعلام کنند انجام دادند. همون جسارت و طلبکاری که یک الجزایری در برابر استعمارگران داشت رو باید در برابر این کشورها داشته باشیم. با این فرق که چپ طرفدار اون الجزایری بود و قربان صدقه‌ش می‌رفت، ولی چپ از ما متنفره، و بهتره که باشه.
FilmLight_ColourBook.pdf
24.7 MB
برای فهمیدن اینکه بینایی انسان چطور کار می‌کنه (که وقتی فهمیدی، تعجب می‌کنی که چجوری چنین چیزی ممکن شده!) و چطور دنیای تصاویر دیجیتال رو با تکیه بر این دانایی ساختیم، این کتاب تمام چیزیه که لازمه. مطلب برای ۹۹ درصد افراد زیادی فنیه، ولی برای اون ۱ درصد که حوصله ۲۸۰ صفحه رو دارند، و مشکل انگلیسی هم ندارند، بشدت توصیه می‌شود.
هیچ‌کس در هیچ‌چیز حرف من رو گوش نمیده، اما اینکه اوکراینی‌ها دارند همون کاری رو می‌کنند که از اول جنگ گفتم باید انجام داد (اگه نمیشه اشرار رو شکست داد، باید کاری کرد شرارت‌شون پرهزینه بشه) و سیاست «بیایید خاک‌مون رو بگیرید، ولی باید پدرتون دربیاد تا بگیرید» رو پیش گرفتن، یه حس جدید بم داده که تا الان نداشتم. اون‌ها در حال گوش دادن به حرف من نیستند، اما از دریچه‌ای دیگه و بک‌گراندی دیگه، به همون منطق رسیدن. و این امیدوارکننده‌ست.
یکی از چیزهایی که در گلاویز شدن با دنیای فیزیکی می‌فهمی، اینه که مسیر درست رو آدم‌های پرفکت طی نمی‌کنند. آدم‌هایی طی می‌کنند که اگه فرد به فرد مورد تحقیق قرارشون بدی، یه پرونده قطور از ایراد بدست میاد. و همینه که فریب‌دهنده‌ست.
Anarchonomy
یه عده تو فدرال رزرو، برای مفهوم «افزایش قیمت» هم از واژه «تورم» استفاده می‌کنند، و اینطور به نظر میاد که «همه‌چی گرون شد چون شرکت‌ها تصمیم گرفتند قیمت‌ها رو بالا ببرند». جناب سناتور اشتباه آکادمیک اون‌ها رو به شکل فکت ارائه میده تا به تنور پوپولیسم خودش بدمه.…
تعیین حداقل دستمزد کارگر، دستاورد چپ‌ها بود، و همچنان دارند بش افتخار می‌کنند. اون‌ها، برحسب تألیفات مارکسیستی قرن بیستم، کارآفرین رو به صورت زالو می‌دیدند و چانه‌زنی برای تعیین نرخ دستمزد، یک میدان جهاد دائمی براشون ایجاد کرد. و جنبه جهادی بودنش مهم‌تر از جنبه نتیجه‌گراییشه. وقتی یک ایالت میگه دستمزد کمتری از ده دلار ممنوع است، یعنی داره میگه ما نمی‌خواهیم در ایالت‌مان فرصت‌های شغلی داشته باشیم که فقط ده دلار درآمد دارند. بنابراین یک مبارزه سالانه برای بیرون کردن بخشی از کارآفرین‌ها از ایالت‌شون رو کارگردانی می‌کنند.

اما، فارغ از دغدغه‌های و انگیزه‌های چپ، تعیین کف دستمزد، که همواره برای بالا بردنش انجام میشه، تورم ایجاد نمی‌کنه. چون مصداق گرانفروشیه (یک کارگر خدمتی که ارائه می‌کنه رو میخواد گرونتر از سال قبل ارائه کنه)، و گرانفروشی تورم ایجاد نمی‌کنه. اگه بالا رفتن دستمزد کارگر ساندویچی، باعث بالا رفتن قیمت ساندویچ بشه، با فرض اینکه هنوز انقدری گرون نیست که تمام مشتریان از دست برن و ورشکست شده و تعطیل بشه، صرفا باعث تغییر در جابجایی پول میشه، نه افزایش حجم پول. با اون پولی که پارسال هم ساندویچ می‌خریدند، و هم نیم ساعت بعدش بستنی، امسال فقط ساندویچ رو می‌خرند، و بستنی حذف میشه (که یا منجر به کاهش قیمت بستنی میشه، یا منجر به جمع شدن بستنی‌فروشی). اگه همین فردا یک عدد تخیلی هم برای دستمزد تعیین کنید، و مثلا بگید هر نانوا باید ماهی ۲۰۰ میلیون حقوق بگیره، باز هم به تورم منجر نمیشه. به رکود در بقیه بخش‌ها منجر میشه. چون نان سنگگ میشه ۱۵۰ هزارتومن، و در اون صورت مردم درآمدشون رو صرف فقط نان می‌کنند و هیچ چیز دیگری نمی‌خرند.

این‌ها جزء بدیهیاته. اما بمباران دائمی آدرس‌های غلط باعث شده مجبور بشیم بگیم «توجه فرمایید.. روغن در آب حل نمی‌شود».
پلان مسجدهایی که در دوره پهلوی ساخته شده‌اند، که یعنی بیشتر مسجدهای فعال امروز، غرق بودن ایرانی اون دوره در رویاها رو نشون میده. با اینکه از نظر معماری تقریبا فاقد ارزش هستند (اون هم با ترکیبات مضحکی مثل گنبد بعلاوه سقف کاذب اداری!)، اما به عنوان برملاکننده وضعیت منتال بچه شیعه‌هایی که با اخلاق سگ مدرن شده بودند، که در واقع نشده بودند، ارزش تاریخی دارند. ابعاد سالن، فاصله در ورودی تا محراب، فضاسازی با شبستان‌‌ها، بالکن‌هایی که فقط زنان جوان می‌تونند از پله‌هاش صعود کنند، زیرزمین‌هایی که معادل آشپزخانه یک هتل هستند، همه نشون میده ذهنیت سازنده این بوده که «این جو ادامه خواهد داشت، و قراره بترکونیم». که الان با واقعیت موجود، وضعیت مضحکی ایجاد کرده، مثل صحنه سالنی بزرگ که اون تهش بیست نفر ایستادن، یا متروکه شدن بالکن و منتقل شدن زنان به طبقه همکف، چون پیرزن‌ها نمی‌تونند برن بالا.
ولع برای گسترش الان هم وجود داره، ولی الان این ولع صرفا انگیزه مالی داره (مثل تبدیل حیاط به مغازه برای گرفتن اجاره). اون زمان، ولع گسترش صادقانه و با پشتوانه بود. اما هیچ‌کس یک چیز رو لحاظ نکرده بود: اصلا روی مود عقیدتی ایرانی‌ها نباید سرمایه‌گذاری کرد.
اگه هشتاد درصد فلسطینی‌ها همچنان از حماس حمایت می‌کنند، هشتاد درصد اسراییلی‌ها هم از برنامه نتانیاهو برای ادامه جنگ حمایت می‌کنند. که دومی معتبرتره، چون نظرسنجی زیر سایه تروریست‌ها انجام نشده.
وقتی اکثریت دو جامعه با هم ستیز داشته باشند، دیگه اون کلیشه‌های رایج که «سیاست‌مدارها ما رو به جون هم انداختن» یا «سیاستمدار ایکس و ایگرگ دارند به آتش جنگ می‌دمند و گرنه تا الان صلح کرده بودیم» جواب نمیده. تسلط چپ به ادبیات سیاسی، باعث شده اینکه گفته بشه کل یک ملت، گناهکارند، یا خطاکارند، تابو باشه. در استاندارد چپ، همه آدم‌ها در زیر هر پرچمی، معصومند، و کلا انسان کارگر با انسان کارگر دعوا نداره، و فقط سرمایه‌دارها که هزینه جنگ رو تأمین می‌کنند، گناهکارند! اگه بخوای با این استاندارد به مشکلات و دعواها نگاه کنی، هیچ‌کدوم‌شون حل نخواهند شد.
واقعیت اینه که کل جامعه اسراییلی و کل جامعه فلسطینی با وجود هم مشکل دارند، و هر سیاستمداری بره یا بیاد، این مشکل پابرجاست. اگه به نظر میرسه تعادلی وجود داشته، یک صحنه مصنوعی برافراشته توسط نیروهای خارجی بوده. در عمل تعادلی در کار نیست، و جامعه اسراییلی قدرت خودش رو به جامعه فلسطینی تحمیل خواهد کرد. نه چون حمایت آمریکا رو داره، که مشخص شد شکننده‌ست، و نه چون حمایت روسیه رو داره، که مشخص شد از پس خودش هم برنمیاد، بلکه به این دلیل که جامعه توانمندتریه.
آمریکایی‌ها حاضر نیستند این واقعیت رو بپذیرند، و پاسخ مشابه عربستان رو دریافت خواهند کرد. همونطور که به بهانه قتل خاشقچی علنا جار می‌زدند که بن‌سلمان باید برود، در حالی که جامعه عربستان طرفدارش بود، دارند علنا جار می‌زنند که نتانیاهو باید برود، در حالی که جامعه اسراییلی میخواد فعلا بماند، طوری که انگار معتقدند جامعه اسراییل انقدر بالغ نیست که تشخیص بده چه کسی رو باید انتخاب کنه! همه این‌ها ادامه همون فرهنگیه که جنگ افغانستان رو کش داد. همون فرهنگ مسلط چپ در دستگاه سیاسی آمریکا، که معتقد بود اگه چهارتا مدرسه بسازیم مردم افغانستان در عرض یکی دو دهه، فوج فوج به ارزش‌های چپ ایمان میارن! برای عربستان هم تکلیف تعیین کرد، که ما می‌دونیم چه ولیعهدی براتون خوبه! و پس زده شد، و الان هم داره به اسراییلی‌ها میگه ما می‌دونیم چه نخست‌وزیری براتون خوبه، و اینجا هم پس زده خواهد شد.
انرژی جوانی جوریه که حس می‌کنی میتونی دنیا رو بکوبی از اول بسازی. کاملا وهم‌آلوده، اما همین انرژی بوده که محرک اختراعات و کشفیات و توسعه کشورها شده. یکی از چیزهایی که این انرژی تکونش میده، بیزینسه. آدم در اون دوره سنی برای خودش خیالبافی‌هایی داره ازینکه فلان خواهم کرد، و بهمان خواهم کرد، سپس با سرمایه بدست اومده چنین خواهم کرد و چنان خواهد شد. اما در ایران، آگاهی ما با انرژی ما هماهنگ نبود. آگاهی‌مون خیلی خیلی عقب‌تر از انرژی‌مون بود. در بین همه چیزهایی که درباره‌شون آگاه نبودیم، دو مورد از همه کلیدی‌تر بود:


اول اینکه فکر می‌کردیم وقتی یک کسب و کار راه میندازی برای خودت، اصطلاحا رئیس خودتی. که یعنی همه‌چیز دست خودته و تحت کنترل خودته. بنابراین بیزینست رو میبری به همون سمتی که میخوای. اما بعدا فهمیدیم مدیریت کسب و کار خودت، فقط یه بخش کوچک از داستانه. بیزینست روی مجموعه‌ای از پلتفرم‌ها قرار گرفته که هیچ کنترلی روشون نداری. مثل بانک. ما نمی‌دونستیم بانک چقدر مهمه. در حالی که هرکاری که می‌شد کرد یا نمی‌شد کرد به عملکرد بانک وابسته بود. ما نمی‌دونستیم اینکه صبح پاشی ببینی میگن بهره تسهیلات شده سی درصد یعنی چی. یا مثلا میگن این هفته سه روز حق ندارید برق مصرف کنید! حتی اگه پولش رو بدید. حتی اگه گرونتر از نرخ عادی پولش رو بدید. حتی اگه گرونتر از نرخ جهانی پولش رو بدید. یا نمی‌دونستیم این ممکنه که یهو گاز رو قطع کنند. کلا نمی‌دونستیم که سرنوشت بیزینست قبل ازینکه به خودت مربوط باشه، به پلتفرمی که روش قرار گرفته مربوطه. و توی هرج و مرج، عرضه و تلاش و انرژی خودت، کاری از پیش نمیبره. روی امواج آب نمیشه خونه ساخت. روی امواج حداکثر میشه یه کنده درخت سرگردان بود.

دوم اینکه خبر نداشتیم که تربیت‌مون تربیت بیزینس‌ساز نبوده، و برای همین درباره اینکه بیزینس‌های موفق دنیا چطور موفق شده‌اند یا دچار ابهام بودیم یا سوء تفاهم. مثلا فکر می‌کردیم سیسکو یک شرکت سخت‌افزاریه، و سوئیچ شبکه تولید می‌کنه، و در کنارش نرم‌افزار هم داره. بعدها فهمیدیم سیسکو یک شرکت نرم‌افزاریه، و در کنارش سوئیچ هم تولید می‌کنه! ما اینکه مثل سیسکو مشتری رو معتاد خودمون کنیم، و دنبال خودمون بکشونیم رو بلد نبودیم و نمی‌فهمیدیم چطور انجام میشه. نقشه راه و مدل‌بندی محصولات و لایسنس فروختن و مسیر ارتقاء تعریف کردن و دوباره لایسنس ارتقاء فروختن و همه این‌ها رو درک نمی‌کردیم. تربیت ما تربیتی برای واسطه‌گری و دلالی بود. طبیعت دلالی، برخورد در لحظه‌ با مشتریه. زندگی کردن با مشتری و سال‌ها همراهش بودن و بش خدمات دادن و راضی نگه داشتنش، و همزمان مشتاق نگه‌داشتنش، برامون تعریف نشده بود. در حالی که اینه که پول رو در جریان نگه میداره، و بیزینس‌ها رو از یک گاراژ به یک امپراتوری تبدیل می‌کنه.

نسل‌های بعد باید حواسشون جمع باشه که مثل ما نباشن، و آگاهی رو با انرژی هماهنگ کنند. تا هم وقت تلف نکنند، و هم در جای درست قرار بگیرند.
حس نوستالژیکی بم دست میده وقت‌هایی که ازم سوال‌هایی می‌پرسند که نیاز به منطق بیسیک داره. کار ایکس درست است یا کار ایگرگ. جواب فلانی را باید بدهم یا ندهم. پزشکی بخوانم یا نخوانم. فلانی فلان کار را کرده، باز هم به رابطه‌ام ادامه بدهم یا ندهم. چون یاد زمانی می‌افتم که چالش عقل خودم هم همین منطق بیسیک بود. و مدت‌هاست که دیگه نیست. چون اون نسخه یک عقل بود، و از نسخه‌های دو و سه هم عبور کردم. بدی عبور اینه که همه‌چیز زیادی شفاف میشه. وقتی جواب هر سوال منطقی واضح باشه، دیگه نمی‌تونی پشت چیزی پنهان بشی. دیگه می‌دونی که کی داری کار نادرست رو انجام میدی. دقیقا در همون لحظه‌ای که داری انجامش میدی، می‌دونی. دیگه نه بهانه‌ای کار می‌کنه و نه توجیهی. انگار تمام وجودت در یک اتاق شیشه‌ای قرار گرفته و کل طرز کارکردت علنی شده. دیگه همون عقلی که مردد بود، حالا کارش فقط ملامت کردنت میشه.
قدر نسخه یک رو بدونید. یه روزی دل‌تون برای تردیدها هم تنگ میشه.