Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
سیزدهم فروردین امسال یکی از خوانندگان کانال برام نوشت که برای به زعم خودش یک آمارگیری فامیلی، از یکی از بستگان پرسیده که سیزده بدر بیرون رفتن یا نه، که ظاهرا نرفته بودند، و پرسیده «ترسیدید؟» و پاسخ گرفته که «ترس؟ چی شده مگه؟». و پس از ادامه پرس و جو متوجه شده که اصلا خبر نداشته‌اند از اینکه داعش شیعه تقارن اون روز و شهارت رو به مسئله امنیتی حیثیتی تبدیل کرده، و علت بیرون نرفتن خانواده این دلیل ساده بوده که از رختخواب دل نکنده‌اند! و متعجب بود که چطور اون حجم انبوه از پروپاگاندا و تبلیغات میتونه به هدف نخورده باشه و هرز رفته باشه.
من این رو پونزده سال پیش و در دوره جنبش سبز فهمیدم. چون اون زمان هنوز قائل بودیم به اینکه پروپاگاندای حکومتی نیاز به ضدحمله‌ای تبلیغاتی هم از طرف مردم داره تا اگه خنثی نشه، حداقل توازن برقرار بشه. در حالی که همه این فرضیات پرت بودند. اساسا پروپاگاندا داشت کار نمی‌کرد، و در محدوده‌ای به زیست خودش ادامه میداد که ایزوله بود. همچنین اینکه بخشی از مردم حس، واکنش، تحلیل، رفتاری نشون بدن که در راستای پیام پروپاگاندا باشه، لزوما به این معنی نیست که اون حس، واکنش، تحلیل، و رفتار رو از دستگاه پروپاگاندا گرفتن. بلکه میتونه حاصل یک مسیر موازی باشه. مثل ترس از جنگ، که دستگاه تبلیغات منطق خودش رو برای ترس ارائه میده، ولی مردم بر اساس منطق دیگه‌ای می‌ترسند.
سختی آموزش حفظ دیسیپلین و عمل به پروتکل در هنگام زلزله اینه که وقتی رخ داد مردم به کلیات و از دست دادن همه چیزها فکر می‌کنند، و این استرس‌شون رو به صورت انفجاری بالا میبره، در حالی که باید به جزییات فکر کنند، که ستون کجاست، و میز کجاست. همین مردم با فیزیک جنگ هم آشنایی چندانی ندارند، و از بضاعت طرفین هم خبر چندانی ندارند، و فقط تصور از دست دادن همه‌چیز بشون استرس وارد می‌کنه، و ممکنه یهو بپرن پمپ بنزین، یا مطبی که دو ساعت توش نشسته بودند تا نوبت‌شون بشه رو خالی کنند و رهسپار خونه بشن. برای خیلی‌ها مثالی که درباره اشرار می‌زدم (یک بچه میتونه با باز گذاشتن شیر گاز یک خونه رو بفرسته هوا، و همون بچه میتونه توسط دو تا بزرگتر شکنجه بشه، بنابراین تو باید در پس ذهنت منتظر باشی که مملکت رو بفرستند هوا، در عین اینکه از پس جنگ مدرن با قدرت‌ها برنمیان) چنان تازگی داشت که گویی حرف‌هایی به زبانی بیگانه رو دارند می‌شنوند. چون هیچ‌کدوم این محاسبات در ذهن‌شون انجام نشده، و فقط مملو از حس هستند. ردپای حس رو در جاهای زیادی میشه دید. از جمله در آزادی پوشش. نه تنها خیلی‌‌ها در جریان نیستند که چه حجمی از تبلیغات داره درباره‌ش صورت می‌گیره (و فقط در لحظه برخورد فیزیکی با مامور داعش از وجود مسئله باخبر میشن)، بلکه اون‌هایی که باخبرند هم با حس نفرت و انزجار باش مواجه میشن، نه اینکه فکر کنند یک جنگ عقیدتی جدی و تاریخی در حال رخ دادنه.
فکر می‌کنم مجموعه‌ای که درباره اسراییل فلسطین تو کانال نوشتم، مجموعه نسبتا خوبیه تو فضای فارسی (مجموعه پاسخ به مهملات درباره تجاوز روسیه به اوکراین، در مرتبه بعدی). و اینکه کسی این مجموعه رو نوشته باشه که خودش در صف «مرگ بر اسراییل»گویان بوده، طنز تلخ خاورمیانه‌ست.
ولی کوتاه اومدن همیشه چیز بدی نیست، و اتفاقا کسی که پوچگرا نیست بیشتر محتمله که کوتاه بیاد. چون اگه یک مسیری تعریف بشه، و یه سری اهداف زمینی، خود اون مسیر و اون اهداف تعیین می‌کنه که کجا سماجت ضروریه و کجا نیست. خیلی فرق است بین کشوری که زندگی به یک شوخی تبدیل شده، و کشوری که دنبال اینه که میلیاردها دلار از اینتل جذب کنه. پوچگرایی حالتی متناقض در خودش داره: هیاهو توش بیشتره، و هیاهو از جنس جنبشه. اما زمینی بودن و هدف داشتن، میتونه کسل‌کننده و راکد به نظر بیاد.
کم نبوده‌اند بچه‌هایی که در صف اعزام به سوریه بوده‌اند، و تأخیر خورده، و در فرصت بدست اومده به نوشته‌های من برخورد کردن، و همه‌چیز رو کنسل کرده و به زندگی عادی برگشتن، که ترکیبی بوده از شانس و تلنگر (اگه می‌پرسید نجات یک آدم چه حسی داره باید بگم حس قدرت. و این تنها حس قدرتیه که معتبره. چون بقیه حس قدرت‌ها مستلزم سلب چیزی از دیگران هستند، ولی این افزودن به دیگرانه). اما این زندگی عادی، کاملا عادی هم نیست. چون دائما از خودشون می‌پرسند «اون چه کابوسی بود توش بودم؟ از کجا اومد؟ چطور انقدر راحت توش افتادم؟ چطور شانسی ازش بیرون اومدم؟ اگه با فلانی آشنا نمی‌شدم و نمی‌شنیدم چی میگه چی؟ نکنه بازم بیفتم تو یه کابوس دیگه که تا وقتی توش هستم متوجه نشم که یه کابوسه؟». و این سوال‌ها فشار روانی ساکتی به آدم وارد می‌کنه. چون ترکیبی است از تنهایی (وقتی نتونی هیچ‌جا چیزی از گذشته‌ت بگی، خود به خود کنارافتاده میشی) و بی‌اعتمادی به محیط (وقتی بفهمی چقدر راحت به بازی گرفتنت، حس می‌کنی همه چیز محیط با این هدف طراحی شده که به بازیت بگیره) و تخلیه اعتماد به نفس (وقتی یادآوری کنی به خودت که چقدر بی‌مقاومت بودی در برابر به بازی گرفته شدن، فکر می‌کنی هیچ مقاومتی ازت برنمیاد).
اما درمان همه این‌ها با واقعگرایی سرد ممکن میشه، چون بیشتر امراضی که بشون دچاریم و دچارمون کرده‌اند، یک ربطی به توهم پیدا می‌کنه. و فقط با واقعگرایی میشه به جنگ توهم رفت. واقعگرایی درباره خود، درباره محیط، درباره دیگران، درباره دنیای فیزیکی، و درباره رابطه همه این‌ها با همدیگه.
Anarchonomy
کم نبوده‌اند بچه‌هایی که در صف اعزام به سوریه بوده‌اند، و تأخیر خورده، و در فرصت بدست اومده به نوشته‌های من برخورد کردن، و همه‌چیز رو کنسل کرده و به زندگی عادی برگشتن، که ترکیبی بوده از شانس و تلنگر (اگه می‌پرسید نجات یک آدم چه حسی داره باید بگم حس قدرت. و…
یکم کج وارد مطلب شدید. علتش هم اینه پشت سرتون یک ریسمان وصله، و اون ریسمان به فرضیاتی میرسه که از قبل داشتید. از جمله اینکه «همه تا حدی دانا هستند، و جهال اقلیتند». و بعد کشف می‌کنید که اقلیت نیستند، بعد فکر می‌کنید که این دلیل تنها بودن‌تونه. ولی هیچوقت ازین خبرها نبوده. و واقع‌گرایی یعنی فهمیدن اینکه نمی‌تونسته و نمیتونه غیر ازین باشه.
حالت طبیعی و تکراری اینه که جهل تکثیر بشه و دوام پیدا کنه. مابقی مربوط میشه به رقابت دانایان با همدیگه، که چطور مسیر حوادث رو به اون سمتی که میخوان تغییر بدن. دقت کنید که در متون دینی، شیطان کسی معرفی میشه که داناست و یه چیزهایی میدونه.
پس این واقع‌گرایی نیست که منجر به تنهایی میشه. واقع‌گرایی درباره اینه که روی سیستم این احمق‌ها چه چیزی کار می‌کند، و چه چیزی کار نمی‌کند، و من باید چه کنم.
اسراییل نمیتونه و نمیخواد اون حمله‌ای که ایرانی‌ها دوست دارند یه روز رخ میداد رو انجام بده. حداکثر انباری زاغه‌ای چیزی که هم خیلی تفاوت با عملیات‌های گذشته نداشته باشه،‌ و هم هواپیما و خلبانی رو از دست نده (هرچند که تسلیحات برای از دست رفتن ساخته میشن).

خود اینکه یک نوع انتظار در ایران شکل گرفته که قدرت‌ها بیان همون کاری رو در ایران انجام بدن که مردم عاصی شده از حکومت میخوان، نشون میده که چقدر از واقعیت ایزوله شده‌اند، و این ایزوله بودن هم بود که ابتدا به ساکن روند آشنا شدن با واقعیت این حکومت رو انقدر کند کرد. اما واقعیتی هم درباره خود مردم ایران وجود داره. و اون اینه که: اینطور نیست که اگه حتی در یک حالت فانتزی، یکی از قدرت‌ها با توسل به خشونت نظامی می‌اومد همون حمله‌ای رو انجام می‌داد که مد نظر این مردمه، از فرداش ازون حمله‌کننده قدردانی کنند. به محض فروپاشی حکومت فعلی و افتادن مشت آهنینش، اکثر ایرانی‌ها از فضای آزاد ایجاد شده استفاده می‌کنند برای کوبیدن اون کشور بیگانه، نه اینکه روی بازسازی و نوسازی و مدرن‌سازی ایران تمرکز کنند. این مردم اون اتفاقی که در ژاپنِ پس از حمله رخ داد رو رقم نخواهند زد، و اساسا اهلش هم نیستند.
نتیجه ایمان آوردن به نمادها، کافر شدن به همون نمادها، و سپس بازگشت به همون نمادهاست. شما از ابتدا ایمان نداشتید که بعد بخواید ازش خارج بشید، که بعد سوال پیش بیاد که واقعا خارج شده‌اید یا چیزی ازش باقی مونده. شما تحت تأثیر سمبل‌ها و المان‌های فرهنگی محیط مذهب‌‌صفت بودید. که طبیعیه عادت بسازند، و ترک عادت موجب مرض است، گاهی.
و گرنه مومن میتونه سال‌ها بدون اینکه صدای اذان بشنوه سروقت نمازش رو بخونه، و آدم بی‌ایمان میتونه از صدای قرائت برای موزیک بک‌گراند اتاق کارش استفاده کنه، گاهی.
Anarchonomy
نتیجه ایمان آوردن به نمادها، کافر شدن به همون نمادها، و سپس بازگشت به همون نمادهاست. شما از ابتدا ایمان نداشتید که بعد بخواید ازش خارج بشید، که بعد سوال پیش بیاد که واقعا خارج شده‌اید یا چیزی ازش باقی مونده. شما تحت تأثیر سمبل‌ها و المان‌های فرهنگی محیط مذهب‌‌صفت…
از پیرزن‌ها که انتظاری ندارم، یه جوان رفته بود حج و وقتی برگشت تعریف می‌کرد که وقتی وارد محوطه میشی و کعبه رو می‌بینی مو به تنت سیخ میشه. یه عکس از یک سایت باستانشناسی براش فرستادم که نسخه بدوی‌تر کعبه بود. یک معماری با طرح حیاط گرد، که عده‌ای لابد دورتادور می‌نشستند، و وسط هم یک ستون که یه چیزهایی روش حک شده. معلوم نیست بت بوده یا تخیل چه جانور دیگه‌ای. و گفتم از خیلی قبل‌تر ازین‌ها هم مو به تن سیخ می‌شد. این علامت چیزی نیست، جز اینکه انسان بلده خودش جوی درست کنه که داخل اون جو حس کوچکی بش دست بده. خیلی وقته که بلده.
حکایت‌ها و خاطرات دوره قاجار هم مثل آرشیو توعیت‌های ترامپ شده، که برای هر رویدادی یک مورد متناظر ازش پیدا می‌کنند، و کم هم نمیاد، و هر هفته در فضای فارسی اینترنت، یک ارجاع داریم. این هفته هم نوبت وایرال شدن مطلبی درباره ناترازی تجاری در دوره قاجار بود. که مردم اهل کار و تولید نبودند، و شاه هم هی میرفت خارج پول خرج می‌کرد! البته این یکی مقداری عدد و رقم هم در خودش داشت و به نقل قول بسنده نکرده بود.
اما یک سوال باید پرسید از این‌ها: اگه واقعا یک کشور با سفر خارجی شاهش به اروپا، ورشکست میشه، بهتر نیست ورشکست بشه؟ این یک سوال سیاسی نیست. یک سوال اقتصادیه. مثل اینه که بپرسم: اگه یک شرکت با خریدن روزانه قهوه برای کارمندانش، به زیادن‌دهی میرسه، بهتر نیست تعطیل بشه؟
Anarchonomy
حکایت‌ها و خاطرات دوره قاجار هم مثل آرشیو توعیت‌های ترامپ شده، که برای هر رویدادی یک مورد متناظر ازش پیدا می‌کنند، و کم هم نمیاد، و هر هفته در فضای فارسی اینترنت، یک ارجاع داریم. این هفته هم نوبت وایرال شدن مطلبی درباره ناترازی تجاری در دوره قاجار بود. که…
نکته همینه که شاه قاجار حتی توقع بالایی هم نداشته، و فقط میخواسته یک پله بالاتر از یک تاجر بزرگ باشه، اما گاهی در همون حد هم نبوده، و در همون متن اشاره کرده که شاه رفته از آقاعلی آشتیانی (که بش امین حضور می‌گفتن، و الان اون محله تهران که باغش اونجا بود هنوز به همین اسم مشهوره) صدتومن دستی قرض گرفته. که البته این خیلی بهتره که شاه مجبور باشه از تاجر قرض بگیره، تا اینکه مثل الان هرچقدر دلش بخواد پول چاپ کنه و خدا رو بنده نباشه. اما داستان رو فقط از یک سمتش تعریف کردند برای ما. که «شاه ما پول مملکت رو برد خارج حیف و میل کرد». ازون طرفش رو نگفتند که «ما چه ملتی بودیم که شاه‌مون لنگ صدتومن بود؟». روشنفکر اون زمان هم که حرف می‌زد، یا می‌نوشت، نمی‌گفت ما چه کرده‌ایم؟ همش می‌پرسیدند شاه چه کرده است؟
در سال‌های اخیر تورم سوییس یه جوری پایین موند که گویی جزیی از دنیا نیست. که البته به خاص بودن فرانک مربوط میشه، که به عنوان یک ارز مطمئن بش نگاه می‌کنند و همواره تقاضا براش بالاست. اما حتی اون قسمت تورم که تورم نیست، چون صرفا نوسان موقتی قیمت‌هاست، و نه افزایش حجم پول، هم دیده نشد. چون دولت سوئیس روی یک سوم تمام کالاهای مصرفی کنترل قیمتی داره. مثل برق (چون بیشترش تجدیدپذیره). همچنین تعرفه واردات محصولات کشاورزی و غذایی رو از گذشته انقدر بالا تعیین کرده، که بیشتر مصرف مردم داخلیه، و محصول وارداتی هم اگه گرانتر شد میتونه تعرفه رو کمی پایین بیاره و به نظر برسه چیزی تکون نخورده. در مقابل، دخالتی در تعیین نرخ دستمزد هم نداره و کارگر و کارفرما خودشون با هم توافق می‌کنند، و عملا افزایشی رخ نداده، که بعد به بهانه اون افزایش، قیمت‌ها بالا برن.
مداخله، بهرحال مداخله‌ست. ولی دولت مداخله‌گر داریم تا دولت مداخله‌گر. مداخله آدم‌های باسواد، خیلی فرق داره با مداخله یک مشت دزد.
اینکه پروفسور دانشگاه پکن یه مقاله بنویسه برای اکونومیست و بگه جنگ اوکراین رابطه ما و روسیه رو خراب کرد، که معمولا موضع غیررسمی‌شون رو میدن اساتید تو نشریات غربی بنویسند، موضوعی است برای خودش.
اینکه جناب استاد بگه روسیه جنگ رو خواهد باخت، و بعد دلایلی بیاره که من مدت‌هاست تو کانالم درباره‌شون نوشتم، و اگه محدودیت کاراکتر اکونومیست رو لحاظ نکنیم من بهتر هم تشریح کردم، یه موضوع دیگه‌ست. که برای خودم این سوال رو ایجاد می‌کنه که اگه تو یکی ازین دانشگاه‌ها درس خونده بودم، چقدر همه‌چیز می‌تونست برام فرق کنه.
اِنی‌وِی، بدون اختلاف نظر هم نیستیم و ایشون تندتر از منه و میگه روسیه مجبور خواهد شد تمام مناطق اشغال‌شده، از جمله کریمه رو تخلیه کنه! که من فکر نمی‌کنم اتفاق بیفته.
چپ راه حل مقابله با هر حکومتی رو ترکیب اعتصاب و تظاهرات میدونه (مبارزه چریکی رو بازنشسته کرده. چون اغلب موارد به جایی نرسید). چون تجربه اندوخته‌ش مربوط به قرن بیستمه، و اون زمان طرف حساب، اکثرا دولت‌های غربی و یا دولت‌های وابسته به غرب بودند، که همشون قابلیت آدم‌کشی داشتند، ولی در سطح درونی‌تر، نجیب بودند (نجیب نه به اون معنی‌ای که برای فرد به کار میره. به این معنی که سیستم به یک چیزهای حداقلی قائله و یه جایی میگه «نه دیگه، بیشتر ازین مرتکب خشونت نمیشم»). مثل دولت فاشیست ایتالیا، مثل دولت استعماری انگلیس در هند، مثل دولت دیکتاتوری اسپانیا و شیلی. اگه تمام تجربه‌ت تشکیل شده باشه از برخورد با نجیب‌ها، فکر می‌کنی همیشه همینطوره. اما دیدیم که همیشه اینطور نیست. و قصاب‌هایی وجود دارند که هیچ انتهایی برای توحش قائل نیستند. ولی در هر صورت تجربه اندوخته چپ همین بود، و هنوز داره همون اعتصاب و تظاهرات رو تجویز می‌کنه. سپس بر مبنای همین تجربه و همین تجویز، اینطور نتیجه‌گیری می‌کنه که «از عمد طبقه متوسط ایران رو فقیر کردند تا نه بشه اعتصاب کرد و نه بشه تظاهرات کرد»، و این الان نفوذ کرده به مخ میلیون‌ها ایرانی. یعنی یک تجربه ناقص، سپس تجویز غلط، سپس تحلیل خطا، سپس ذهنیت پرت در انبوه مردم.
در ایران امروز حکومتی وجود نداره که بخواد طرح و برنامه بریزه که «خب بیاییم از امروز شروع کنیم طبقه متوسط رو نابود کنیم». این‌ها حتی نمی‌دونند که تو بندر گندم هست همین الان یا نیست، و وقتی بارون اومد و گندم خیس شد و از بین رفت، تازه میفهمن که هست. این اغراق نیست، این جزء اخبار روزانه مملکته. در ایران صرفا تعدادی اشرار مسلح وجود دارند. که از قضا به دلیل گرایشات نیهیلیستی، هیچ انتها و خط ممنوعه‌ای برای خشونت ندارند. چپ برای برخورد با چنین وضعیتی هیچ تجربه و هیچ برنامه‌ای نداره. اگه گفتند دارند، دروغ میگن.
اما از کلیت این موضوع که بگذریم، اون تحلیل خطا، در اصل شامل دو خطاست. خطای دومش درباره نوع فقره. حتی اگه فرض اینکه مردم فقیر اعتصاب و تظاهرات نمی‌کنند رو درست در نظر بگیریم، که درست نیست، ولی فرض می‌کنیم که درسته، مربوط به شرایطیه که فقر برای مدت طولانی استیبل بوده. فقر استیبل فقریه که نسل به نسل منتقل شده، و تغییرات نداشته‌. اگه پدر طرف روزی پنجاه سنت درمی‌آورده، پسره هم پنجاه سنت درمیاره. با این پنجاه سنت هیچ‌کاری نمیشه کرد، ولی اندازه هیچ‌کاری نشدن، ثابت بوده. و این باعث میشه فکر کنند کلا زندگی همینه. این فقریه که در هند وجود داشت و در بخش‌هایی ازش هنوز وجود داره. فقر ایران ازین نوع نیست و از نوع تورمیه. خود پدر که هیچ، پسره هم چیزی که پنج سال پیش درمی‌آورد رو دیگه درنمیاره. آیا مردمی که درگیر فقر تورمی هستند، که یعنی دائما در حال سقوطند، اعتصاب و تظاهرات می‌کنند یا نمی‌کنند، یک بحث دیگه‌ست. مهم اینه که این شرایط، اون شرایطی نیست که چپ ازش شناخت قبلی داشته. چپ درباره وضعیت تباهی مطلق فعلی، هیچی نمیدونه، و هیچ اندوخته‌ای نداره، و موفقیت‌های پراکنده‌ای در تشکیل تجمع و اعتصاب، این واقعیت رو تغییر نمیده.
Anarchonomy
چپ راه حل مقابله با هر حکومتی رو ترکیب اعتصاب و تظاهرات میدونه (مبارزه چریکی رو بازنشسته کرده. چون اغلب موارد به جایی نرسید). چون تجربه اندوخته‌ش مربوط به قرن بیستمه، و اون زمان طرف حساب، اکثرا دولت‌های غربی و یا دولت‌های وابسته به غرب بودند، که همشون قابلیت…
وضعیت ایران استثناست، چون جای دیگه نداریم که هم هرج و مرج برقرار باشه، هم اشرار مسلح حاکم دفتر دستک و وزارت و سفارت داشته باشند. اما چپ برای وضعیت بددولتی هم تجربه‌ای نداره. یعنی برای کشورهایی که دولت واقعی وجود داره، ولی به بدترین‌ حالت ممکنه اداره میشه.
سوئیس شرکت‌های مشاوره‌ای زیادی داره. تو بعضی از صنایع اگه بخوای خط جدید احداث کنی، بدون مشاوره گرفتن از سوئیسی‌ها کارت راه نمیفته. دولت سوئیس هم طبعا اینو می‌دونه، و می‌دونه که این‌ها دارند به دولت‌های جهان‌سومی خدمات میدن. برای همین از بیست سال پیش بشون گفت حواستون باشه خارج از سوئیس، به تصور اینکه خارج از مرزهای خودمونه و ربطی به دولت نداره، رشوه ندید. اما بعد از بیست سال یک برآورد سرانگشتی انجام داده و متوجه شده‌اند یک سوم شرکت‌ها دارند به نحوی رشوه میدن. از ساعت رولکس گرفته تا رقم‌های نقدی قابل توجه. نه صرفا برای اینکه دولت جهان‌سومی در یک مناقصه، طرف سوئیسی رو برنده کنه، بلکه حتی در موقعیتی که طرف سوئیسی تنها گزینه‌ست، و به همین سادگیه که «انقدر درصد بده تا بذاریم تو همون پروژه‌ای که خودمون ازت خواستیم انجام بدی، کارت رو ادامه بدی!». این یعنی بددولت. این با فسادی که ممکنه در کشور غربی رخ بده فرق داره. در این حالت، دولت وجود داره، و داره کار می‌کنه، ولی مردم درکی ازینکه چرا باید وجود داشته باشه و کار کنه ندارند. یا درک‌شون خلاصه شده در این که «دولت چیزیست که از طریق اون می‌تونیم از مردم خودمون یا خارجی‌ها، پول بقاپیم!».
برای همین مثلا در آفریقا حزب چپ نداریم. چون اگه به ملت بگی اعتصاب کن و تظاهرات کن و فعالیت سیاسی ایکس و ایگرگ رو انجام بده، میگه «بعدش چی میتونم بقاپم؟». و در نتیجه اگه تو پارلمان نماینده سوسیالیستی هم وجود داره، چندوقت بعد معلوم میشه چیزی نیست جز دلال روس‌ها، که بعد پای اوباش واگنر رو به کشورش باز می‌کنه، که بیان با زور اسلحه و شکنجه، فلان چاه نفت و فلان معدن رو «بقاپند!».
قبل از تجاوز روسیه به اوکراین، اعتماد به نفس بالایی در بین مردم‌شون وجود داشت که به راحتی کار رو تموم می‌کنیم. برای کسی که مبتلا به توهم نبود مشخص بود که به این راحتی نیست. یادم نیست کجا، ولی یکی‌شون رو دیدم که می‌گفت «هیچ صنعتی باقی نمونده که بتونیم بگیم توش صاحب تکنولوژی هستیم، چجوری می‌خوایم جنگ رو اداره کنیم؟ کاش چند روز باشه فقط». تو جو اعتماد به نفس کاذب این صداها خیلی با ولوم پایین قرار می‌گیرند، و زود به حاشیه میرن. ولی می‌شد درک کرد که چرا خیال‌شون راحته. با خودشون می‌گفتند نفت داریم، که چین بش وابسته‌ست، و گاز داریم که اروپا به شدت بش وابسته‌ست، و هزاران هواپیمای جنگی داریم، و هزاران تانک، و هزاران موشک، و میلیون‌ها گلوله توپ، و پونصدهزار سرباز آماده، که میتونه به دو میلیون نفر افزایش پیدا کنه. کلاهک‌های اتمی هم که برای محکم‌کاری، شش هزارتا! اداره کردن جنگ مگه دیگه چی میخواد؟
الان پس از دو سال و چندماه، دارن میگن به اندازه یک روستا رفتیم جلو، که البته چیزی از روستا باقی نمونده، و چهارصدنفر هم تلفات دادیم براش!

نوع دیگه‌ای از ناآگاهی هست که اصلا موجه نیست، چون هیچ شواهد بیرونی براش وجود نداره. ده هزار تانک، هرچی که هست، یک شاهده. یک علامته. ولی وقتی هیچ علامتی نیست، چی؟
اینکه ایرانی فکر می‌کنه جماعت خلافکار پلشت حاکم بر کشورش قابلیت اداره جنگ رو دارند، و ازش میترسند، معنیش اینه که دچار نوعی ناآگاهی هستند که هیچ‌جوری نمیتونه موجه باشه. چون نه تنها به فقدان علامت‌های بیرونی توجه نمی‌کنند، بلکه از سقوطی که رخ داده هم بی‌خبرند. تصور رایج اینه که چون در دهه شصت گرفتاری زیاد بود و همه دائم تو صف بودند، وضع خیلی خرابتر از امروز بوده. اما اگه به دیتاهای اقتصادی و دموگرافیک توجه می‌کردند، و نه به تصورات و خاطرات، متوجه می‌شدند که الان بدتر ازون زمانه. که یعنی بضاعت ملی کمتر شده، و همزمان چیزهای بیشتری برای از دست دادن وجود داره. و این ناآگاهی از ابعاد واقعی سقوط داخلی رو باید اضافه کرد به ناآگاه بودن از تغییرات دنیای خارج، مثل بی‌نیازی کامل آمریکا از نفت خاورمیانه، و وابستگی چین به نفت خاورمیانه و اعمال اراده بر هرکس که بخواد آسیبی به زیرساختش بزنه. و مجهز شدن نظامی و ثروتمند شدن اقتصادی همه کشورهای همسایه، که در روزهای ابتدایی صدام همشون بیابان‌هایی بی‌اهمیت بودند.
تورم رتوریک (سبقت‌گیری از همدیگه سر اینکه کی میتونه با کلمات، قصه حماسی‌تری تعریف کنه)، مثل باد کردن بدنیه که با تزریق هورمونی تنومند به نظر میاد. و وقتی قرار میشه یک چالش فیزیکی رو از سر بگذرونه، معلوم میشه هیچی زیر پوست نیست.
درد؟ چطور می‌تونید از فریم به فریمش لذت نبرید؟
Anarchonomy
درد؟ چطور می‌تونید از فریم به فریمش لذت نبرید؟
بعد از هزاران سال، شاهد نمایش فروریختن اندیشه تاریک ایرانی هستیم. چرا باید عجله کرد که این نمایش تموم بشه؟ بله، اندیشه ایرانی تاریک بود که امروز ایران به استثنایی‌ترین سیاهچال دنیا، در همه زمینه‌ها، تبدیل شده‌. در حالی که بیشتر از هر ملتی ادعای نور و روشنایی داشت! اشتباه نکنید، گنده‌گوزی ایرانی، باستانیه، اما مربوط به فتوحاتش نیست‌. اون‌ها هرچه بودند مدیون جنم پادشاهان و فرماندهان بودند. گنده‌گوزی ایرانی درباره اندیشه‌ای بود که داشت، یا ادعا داشت که داره. که ما نور پرستیم، پسران نوریم، ما طرفدار نوریم، دین ما درباره نوره، فلسفه ما درباره نوره، تقویم ما درباره نوره، رسومات ما درباره نوره، شب یلدا و نور و فلان، چهارشنبه سوری و نور و بهمان، اسطوره‌هامون با تاریکی جنگیدن، خودمون سرباز نوریم، وسط پرچم‌مون نوره. ما حتی نور و ظلمات رو وارد قرآن کردیم (باور ندارید متن قرآن تحت تأثیر ایران بود؟ عیب نداره، بزرگ میشید می‌فهمید)، بعید نیست که نوربازی از اینجا به چین هم سرایت کرد.
اما در واقعیت هیچ خبری از نور نبود، بلکه برعکس خبرهای زیادی از ظلمات بود. استاد مفت‌خوری بودیم و دغل‌بازی و خرابکاری و لات‌بازی. اما همه این‌ها اون زیر موند. ترکیبی که باید به جنون جمعی می‌رسید. اما هیچوقت نرسید. چون شاه، همواره حجابی بود بین ما و خودمون. این حجاب هم مثل یک سانسور عمل کرد، هم مثل یک گارد. از یک طرف وجود شاه نمی‌ذاشت معلوم بشه واقعا چه ملت ظلمت‌پرستی هستیم، و از طرف دیگه به خاطر منافع خودش و خاندانش نمی‌ذاشت کار به جنون جمعی بکشه. هزاران ساله که شاه وقت، هر خری که بود، و هر غلطی که کرد، ما رو از شر خودمون حفظ کرد. اما این محافظت، بارش حقیقت رو هم به تأخیر انداخت. تا اینکه سلطنت رو برای همیشه از دست دادیم، و آتشفشان درونی ایران فوران کرد، تا جنون جمعی دیگه تو قفس نباشه، بلکه خودش فرمان رو در دست بگیره، و ایران رو تا ته دره هدایت کنه، و همه‌چیز رو با خودش نابود کنه. که معلوم بشه هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم، و تهی بودیم، و خودمون و دیگران رو گول می‌زدیم، و برعکس همواره تو لشکر سیاهی شمشیر زدیم. که معلوم بشه جز از دریچه قلدربازی نگاه دیگه‌ای نداریم، و جز با لات‌بازی از هیچ‌کدوم از مدعیات فلسفی‌مون نمی‌تونیم دفاع کنیم، که یعنی هیچ اعتباری نداشته‌اند، در حالی که در تمام این دوران ژست کسی رو بازی کردیم که چیزی از جهان فهمیده که بقیه ملت‌ها نفهمیده‌اند! که این اقیانوس زشتی‌ها که در اون غوطه‌ور شدیم، حاصل بشه. بعد از هزاران سال یک دغل تاریخی درباره «تمدن نور» داره از هم میپاشه، و شما آرزو می‌کنی زودتر تموم بشه چون شما می‌خوای باقی مانده عمر کوتاهت رو در یک محیط نرمال سپری کنی؟ خب مهاجرت کن. حتما که نباید آمریکا باشه. برو اکوادور، یا ویتنام. هرجا که شد. هرجا که می‌شد چادر زد. جنگل‌های اندونزی بهتر ازینجاست. و بعد برای من هم دعوتنامه بفرست که بیام. چون من خاک‌‌پرست نیستم‌. هرجا سرم رو درست بم تزریق کنند وطنم است. اما نرمال‌پرست هم نیستم. چون دارم چیزی رو تماشا می‌کنم که تو قصه‌ها هم نیست. آدم‌های قبل از من تا سه‌هزار سال قبل، و احتمالا آدم‌های بعد از من تا قرن‌ها بعد، به اندازه من خوش‌شانس نبوده‌اند. اگه یک ساعت بعد هم عمرم به پایان برسه، نمی‌تونم ازونی که فرصت حیات رو بم داد بابت اینکه اجازه داد دقیقا اینجای تاریخ رو تماشا کنم به اندازه کافی تشکر کنم.
در حالی که به نظر می‌رسید فکرش مشغوله، کیسه زباله رو دستش گرفته بود و با خودش می‌آورد، و وقتی ماشین حمل زباله رو دید که همون نزدیکی ایستاده، کیسه رو گذاشت پای ماشین، که رفتگرهاش معلوم نبود کجا بودند، جایی که بقیه کیسه‌ها انباشت شده بودند، جایی که از قضا دم در یک آپارتمان بود. یکی از ساکنین بازنشسته‌سال همون آپارتمان از چندمتر اونطرف‌تر دید، و گذاشت نزدیک بشه، و وقتی رسید بش گفت آشغالتون رو بذارید جلوی در خونه خودتون لطفا. تا این رو شنید، برگشت تا کیسه رو برداره، و ببره سطلی چیزی پیدا کنه براش. جناب معترض سریعا تغییر موضع داد و گفت نمیخواد، منظورم این بود که «ازین به بعد...» ولی انگار نمی‌شنید.. اومد بازوش رو بگیره و اینکه «اندفعه لازم نیست» رو به طور فیزیکی بش بفهمونه، اما بش نرسید، و فقط گوشه آستینش گیرش اومد. نزدیک بود بگه تو رو خدا بذار کیسه آشغالت دم در خونه‌مون بمونه. حالت طنزی پیدا کرده بود که نزدیک بود خنده‌م بگیره، و خنده من وضع رو ابزوردتر کنه. بهرحال فایده نداشت، و راهش رو رفت، کیسه رو برداشت، و دور شد. می‌تونست بگه «چون ماشین اینجا بود گذاشتم. اگه نبود، مرض نداشتم که بذارم دم در شما». اما این رو نگفت. و نه هیچ حرف دیگه‌ای. لابد اون فکری که بش مشغول بود انقدر مهم یا درگیرکننده بوده، که صحبت‌های پیش پا افتاده رو در حدی نمی‌دید که خودش رو قاطیش کنه. و آقای بیخودمعترض، منتظر آدمی که فکرش مشغول باشه و آدمی که حس نیاز به دفاع از خود نداشته باشه، نبود. منتظر کسی بود که جوابش رو بده. که بش بپره. که با اینکه یکی بش پریده تفریح کنه.

اگه برای توجه ذهن خودت ارزش بالایی قائل باشی، اونایی که میخوان مفت بخرنش می‌بینند که روش نوشتی «فروخته شده، لطفا سوال نفرمایید». و بدون اینکه بدونند اون کی بوده که مبلغ بیشتری داده و بدستش آورده، ازینکه وجود اون مشتری باعث شده خودشون مشتری چیپ‌‌تر حساب بشن، حس حقارت می‌کنند.
هرکس آزادی رو به شکل خودرویی ترسیم کرد که نیاز است لنت و دیسک ترمزی ببندیم جلوش که جلوی تندیش رو بگیره، یا نمی‌دونه داره درباره چی صحبت می‌کنه، یا با کل آزادی مشکل داره.
آزادی مهار لازم نداره. چون مهارش داخل خودشه. کسی که بخواد یه مهار اکسترنال بش بزنه، با اصلش مخالفه، نه با تندیش. مهارش داخل خودشه چون آزادی جزء حقوق طبیعیه، و هر حق طبیعی اون یکی حق طبیعی رو نقض نمی‌کنه. چون همشون، یعنی آزادی، امنیت فیزیکی، مالکیت، داخل حق حیات قرار می‌گیرند. اجرای موسیقی تو خیابون، میتونه بخشی از آزادی باشه، اما قراردادن شیپور بیخ گوش یک رهگذر و فوت کردن، نقض حق طبیعی اون رهگذره. «وای اینا تو دانشگاه حالمو بهم میزنن» جزء حقوق طبیعی انسان نیست. «این کونی‌بازیا چیه تو تئاتر؟» جزء حقوق طبیعی انسان نیست. «من نباید آدم ریشو ببینم تو مترو» جزء حقوق طبیعی انسان نیست. «همه باید به پیامبر دین من احترام بذارن» جزء حقوق طبیعی انسان نیست.
اما مالکیت چهار دیواری محل کسب، جزء حقوق طبیعی انسانه. بنابراین وقتی میریزن داخل کافه‌ت، و مشتریانت رو میبرن، در حال محدود کردن آزادی اون‌ها نیستند، در اصل در حال تعرض به حق مالکیت تو هستند. انتخاب پوشش که تغییر نمی‌کنه، بلکه تغییر جهت معکوس داره، و به جای اینکه که از سمت حکومت به مردم باشه، داره از سمت مردم به حکومت حرکت می‌کنه، و مامور زن امروز داعش لباسی می‌پوشه که لباس ده سال پیش مردم بود. ولی ذهنیت‌ها درباره مالکیت ممکنه دچار مسمومیت خطرناک بشه. شاید گفته بشه برای داعش این تفاوت‌های جزیی حقوقی که اهمیتی نداره، اونم برای داعشی که همون چهل و پنج سال پیش کارش رو با مصادره اموال شروع کرد. اما اولا جزیی نیستند، و مهمند. و دوما مهم نیست برای اون‌ها مهم نباشه، مهم اینه که برای مردم مهم باشه، و به بچه‌ها منتقلش کنند، تا شر نرمالایز نشه.
در دوران حکمرانی فاشیست‌ها بر قسمت‌های مختلف اروپا، ممکن بود پیش بیاد برای خفه کردن یک نشریه چاپخونه‌ش رو آتش بزنند. چون اینکه چاپخونه رو به زور ازش بگیرند، به زحمتش نمی‌ارزید. ممکنه بگن در نهایت چه فرقی داره وقتی دیگه نتونست چیزی چاپ کنه؟ توفیرش در اینه که عمر سند اون چاپخونه از عمر فاشیسم بیشتر شد.
توی داستان‌های کتب مقدس ادیان ابراهیمی، در اغلب اون مواردی که یک قوم به خاطر کفر یا شرک مورد عذاب قرار گرفته، و بلا نازل شده، یه جوری نازل شده که نفهمیدن چه اتفاقی افتاده، و اینی که اتفاق افتاده یک عذابه. که یعنی برای خدا مهم نبوده که بگه «کار من بود». هدف فقط این بوده که حذف بشن. اما به فرعون اجازه میده که بفهمه، تا جایی که فرصت کنه اظهار پشیمانی کنه، با اینکه پذیرفته نمیشه.
یک عمر در دریایی از تعلیمات مذهبی بزرگ شدید، اما هیچ‌کس این تفاوت رو ندید و درباره‌ش چیزی بتون نگفت.
Anarchonomy
توی داستان‌های کتب مقدس ادیان ابراهیمی، در اغلب اون مواردی که یک قوم به خاطر کفر یا شرک مورد عذاب قرار گرفته، و بلا نازل شده، یه جوری نازل شده که نفهمیدن چه اتفاقی افتاده، و اینی که اتفاق افتاده یک عذابه. که یعنی برای خدا مهم نبوده که بگه «کار من بود». هدف…
اگه مسابقه‌ای باشه که ازت بخوان هر کشور رو در یک فرد خلاصه کنی، و مثلا بپرسند اگه نیکلا تسلا یک جامعه بود، کدوم جامعه می‌شد، باید کشورهایی که مردم صبح زود کار رو شروع می‌کنند رو پیدا می‌کردی، که تعداد بالایی از ثبت اختراع در صنعت و تکنولوژی دارند، و بهره‌وری‌شون بالاست، و سرآنه تولید ناخالص داخلی‌شون هم بالاست، و در خلق و خو کمی سرد و جدی‌اند. شاید سوئیس یا اتریش رو انتخاب می‌کردی. اما کار سخت‌تر می‌شد اگه می‌گفتند آرنولد رو در یک کشور خلاصه کن. چون نه کاملا اتریشیه، نه کاملا آمریکایی (این‌ها مثالند و منظور مقایسه تسلا و آرنولد نیست). و اگه سوال برعکس بود، و می‌گفتند هر کشور رو در یک نفر خلاصه کن، و مثلا بگو ژاپن اگر یک نفر بود چه کسی می‌بود؟ باید آدم متعهدی رو پیدا می‌کردی که کارهاش رو دقیق انجام میده، و در عین حال خوش اخلاق و آرامه. مرحوم شینزو آبه گزینه مناسبی می‌بود. حتی مرگش هم انعکاس‌دهنده بخشی از واقعیت ژاپن بود. اما کار یکم سخت‌تر می‌شد اگه می‌گفتند ایتالیا رو در یک نفر خلاصه کن. برلوسکونی بیشتر خلاصه ایتالیا در یک فرده، یا پائولو مالدینی؟ (این‌ها مثالند، منظور مقایسه ژاپن و ایتالیا نیست).
از منظر فلسفه کسانی که پشت کتب ابراهیمی بودند، فرد یک جامعه رو در خودش داره، و جامعه میتونه یک فرد باشه. نژاد، فرهنگ، سلیقه، ملاک تفاوت این‌ها با همدیگه نیست. تفاوت‌شون در انحرافیه که از خود دارند.‌ انحراف از خود یعنی اون میزان از قابلیت پس‌زدن همون چیزهایی که اون جامعه یا فرد، خیلی قبول داره. معمولا یک جامعه یکدست، انحراف از خود خیلی کمی داره. و معمولا همین‌ها هستند که نمی‌فهمند چه مسیری رو دارند میرن. قومی که هیچ انحرافی از خود نداره، وقتی بلایی سرش اومد، حتی متوجه نمیشه که چی شد. اینطور نیست که فرصت ازش سلب شده باشه.
و در مقابل، آدمی که مثل جامعه‌ایه که قابلیت انحراف از خود زیادی داره، حتی اگه دیر، میفهمه چی شد. چون از قبل این قابلیت رو داشته که حس کنه در چه مسیری قرار داره. اینطور نیست که فرصت، بش هدیه داده شده باشه. فرعون مثل جامعه‌ای بود که آدم‌های مختلفی توش هستند، و همدیگه رو قبول ندارند، و ازون مردمی که پذیرفته‌شده‌های جامعه رو پس می‌زنند، زیاد داره.
نگاه دارک ابراهیمی به جامعه‌ای که انحراف از خودش کمه اینه که: حذف میشید، و اهمیتی نداره که وجود داشتید.