Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
یعنی میفرمایید یک دزد بزرگ که بودجه تریلیون دلاری داره و ارتش رو در اختیار داره، کم‌شر تر از یک مشت دله‌دزده که دامنه دنائت‌شون خیلی نمیتونه از مجموعه‌ای از شیرخشک‌دزدی و آیفون‌قاپی فراتر بره؟!
شما را چه شده است؟
درسته که این یک عقبرفت فرهنگیه، اما اصلا قابل مقایسه با خسارتی که دولت‌ها و بروکرات‌ها به جامعه وارد می‌کنند نیست. میخواید هرج و مرج ببینید به وضعیت سنترال‌بانک‌ها و حجم بدهی دولت‌ها نگاه کنید.
3
با هر قیمتی که دولت، هر دولتی، حتی پاک‌ترین دولت تاریخ، تعیین کنه مخالفم. چه بالا ببره، چه ثابت نگه داره، چه پایین ببره. با هر قیمتی که بازار آزاد، حتی بی‌رحم‌ترین بازار آزاد تاریخ، تعیین کنه موافقم، چه بالا ببره، چه ثابت نگه داره، چه پایین ببره. خیلی ساده و سرراسته.
6
یکی از دوستان می‌گفت شما که طالب «آزادسازی همه‌چیز» هستی باید متوجه باشی که این شامل باز کردن مرزها هم میشه. اگه سونامی واردات به داخل کشور بیاد، هم صنعت ایران نابود خواهد شد، هم انقدر دلار کمیاب میشه که هیچ‌چیز نمی‌تونیم بخریم حتی اگه در بازار موجود باشه.

درسته. ولی مگه دقیقا همین شرایط ایجاد نشد؟ مگه الان صنعتی باقی مونده در ایران؟ مگه چیزی میتونی بخری؟ پنج سال پیش می‌تونستی برای پسرت یه لپتاپ بخری. الان هم می‌تونی بخری؟ همه اون وعده‌های سیاه که درباره کنده شدن شر دولت به ما میدن، دقیقا توسط خود دولت سرمون میاد.

اگه همه چیز آزاد می‌شد احتمال داشت دلار هم انقدر گران بشه که نتونیم خیلی چیزها رو بخریم و فقر و ناکامی رو بیش از پیش حس کنیم، اما اون آزادی و روان‌سازی اقتصاد باعث می‌شد فرصت‌های زیادی هم برامون ایجاد بشه. معلوم نیست در بازار آزاد می‌تونستی چیزی به هلند صادر کنی، شاید می‌تونستی شاید هم نمی‌تونستی، اما الان همه راه‌های روبروت بسته‌ست. دخالت دولت علاوه بر اینکه فقط ناکامی میاره، فرصت‌ها رو هم می‌گیره. شما ناکامی‌های احتمالی یک ایران آزاد رو پیش‌بینی می‌کنید، اما تصوری از فرصت‌هایی که ممکنه بوجود بیاد ندارید، من هم ندارم، هیچ‌کس نداره، چون هیچوقت در رقابت جهانی نبودیم، هیچوقت داخل بازی نبودیم.

شرکت‌های فین‌تک چین دارند به جوانان بی‌تجربه وام اعطاء می‌کنند. جوان‌هایی که نه سرمایه‌‌ای دارند، نه پدر و مادر با نفوذی. یکی‌شون در مصاحبه‌ای گفته بود همیشه می‌خواستم یه مغازه آجیل‌فروشی بزنم، اما حتی روم نمیشد برم بانک! اما حالا با چندتا تاچ داخل اپ یکی ازین شرکت‌ها وام گرفتم و دارم مغازه رو راه میندازم! با چند تاچ روی صفحه اسمارتفون! و ما اینجا آدم‌هایی سراغ داریم که سی سال کاسب بازار بودند و حتی یک چک برگشتی نداشتند اما امروز برای حداقلی‌ترین وام ممکن باید سه نفر ضامن معرفی کنند!

دولت و اقتصاد دولتی شما رو تلف می‌کنه. مهم نیست چقدر توانایی داشته باشی، چقدر خوش‌شانس باشی، و چقدر زحمت بکشی.
2
برای این استاد دانشگاه متأسفم. مثل تأسفی که برای یک پیرمرد بیسواد هفتاد ساله میخورم وقتی می‌بینم دیگه خیلی دیره که کسی متوجهش کنه که یک عمر در خطا بوده. و بیشتر باید برای ایران تأسف خورد که «دل‌نگران»های آینده‌ش این‌ها هستند.
طفلک حتی متوجه تناقض نگاهش هم نیست. ایران رو مستحق غروری میدونه که زیر خاکستر زمانه مدفون شده و باید بیرونش آورد، و همزمان از ایرانی میطلبه در برابر «آکادمی» غرب به سجده بیفته! همون دانشگاه‌هایی که ازشون «نسبی بودن جنسیت» و «خطرناک بودن آزادی بیان» بیرون میاد این روزها. نمی‌دونم می‌تونم منظورم رو برسونم که چطور متأسفم براش یا نه. من برای «جانور آکادمیک» جهانی متأسفم. همون آدم‌هایی که با مفت‌خوری و مکیدن مالیات مردم در حباب دانشگاه‌های معتبر و نامعتبر زیست می‌کنند، حبابی که از زندگی واقعی و واقعیت زندگی دورشون می‌کنه، و با تبختر برای زندگی مردم تزهایی میدن که در ریسک‌شون شریک نخواهند بود، و در عین حال احساس نخبگی هم دارند! حالا تجسم کنید چقدر متأسفم برای آدم جهان‌سومی که نگران جامعه خودشه که نتونسته جانور آکادمیک اصیل! تولید کنه. ما هم حباب داریم.. اما ناراحته که حباب‌مون اوریجینال نیست! .. اوه جیزز!

میگه با دولت کاری ندارم! البته کسی که تمام زندگیش با فیش حقوقی دولتی زندگی کرده، اگه بخواد هم نمی تونه کاری با دولت داشته باشه. تنها مشکلش با دولت اینه که چرا دانشگاه‌های همه‌کاره ساختید! ما باید دانشگاهی بسازیم که کانت یاد بده! باید دانشگاهی بسازیم که هگل یاد بده! دانشگاهی بسازیم که کتاب شفای ابن‌سینا یاد بده! ما نیاز به دانشگاه اختصاصی ابن‌هیثم داریم! (مثل خشکه‌مغزهای قم که فسفرسوزی می‌کنند تا از دل قرآن نحوه تنظیم پیشرانه موشک‌ها رو دربیارند، این هم هنوز در کتب ستاره‌های دوران طلایی ایران و اسلام دنبال گوهر ایرانشهری می‌گرده که شش‌تاش رو نصب کنیم روی دستکش تانوس و بشکن بزنیم و «ققنوس پارس» بیدار شه!). مثل شارلاتان‌های عمامه‌دار که قرآن و حدیث رو چنان پیچیده و لایه لایه معرفی می‌کنند که برای پروژه‌های پژوهشی بی‌معنی بودجه بمکند، شارلاتان دانشگاهی هم از کانت و هگل و ابن‌سینا «غول‌هایی غیرقابل‌شناخت» ساخته که بدون دخالت دولت و تزریق بودجه‌های آکادمیک نمیشه حتی به ساحت مقدس‌شون نزدیک شد و جرعه‌ای از دریای بیکران معارف‌شون نوشید!


بله ما در علوم انسانی فقیریم. ولی قرار نیست یک مشت مفت‌خور ترحم‌برانگیز ازین فقر نجات‌مون بدن.



https://news.1rj.ru/str/shafiei_kadkani/1561
👍8
اون دوره‌ای که فقط سیاستمدار با پوپولیسم مردم رو فریب داد گذشته. در دوران ما پوپولیسم از درون خود شهروندان میجوشه.
یک لحظه تصور کنید، حتی اگه تصور کردنش سخته، که حکومت ایران تغییر کرده و در یک سیستم سکولار، دولتی با رویکرد دخالت حداقلی قدرت رو در دست گرفته. با منطق این آقا، حتی اون دولت جدید هم باید عهده‌دار تعیین قیمت سوخت بشه! چرا؟ چون حمل و نقل عمومی ما در حد اروپا نیست! چون ماشین‌های ما مثل ماشین‌های اروپایی به روز نیست! چون توزیع جمعیتی در کشور کویری و‌ کم‌آب ما مثل توزیع جمعیتی در قاره خوش‌آب و هوای اروپا نیست!
منطق جالبیه نه؟ با این حساب در بازار یمن بعد از اتمام جنگ، بنزین باید صفر دلار قیمت بخوره! چون تو یمن خبری از مترو نیست، و همه وانت پرمصرف دارن، و همه چیز در صنعا و عدن متمرکز شده! و انشالله بعد از ۷۵ سال که یمن به بلژیک امروزی شبیه شد تازه تولیدکنندگان بنزین اجازه دارند بابت بنزینی که تولید می‌کنند پول بگیرند!
3
و پوپولیسم همیشه با مغلطه و اطلاعات نادرست همراهه.
تورم با خلق پول ایجاد میشه، نه با گرون شدن یک کالا. حتی اگه اون کالا استراتژیک باشه. آیفون همین چندسال پیش فقط ۶۰۰ دلار قیمت داشت، امروز شده ۱۲۰۰ دلار. اگه کسی در این مدت درآمدش ثابت بود و باز هم میخواست آیفون جدید بخره باید چه می‌کرد؟ مثلا باید از خرید کتاب و مجلات کم می‌کرد و میداد به آیفون و اپلیکیشن‌ها. یعنی مخارج از یک جا منتقل شد به یک جای دیگه. خانواده‌ها پول میدادن و دوربین میخریدند. حالا دیگه دوربین نمیخرند چون دوربین آیفون‌شون کافیه. پول از یه جا رفت به یه جای دیگه. خلق نشد (البته در آمریکا هم پول چاپ میشه، اما فدرال رزرو اینکارو می‌کنه، نه اپل!). با منطق این‌ها برای اینکه تورم رو به صفر برسونیم باید پول بیشتری چاپ کنیم! یعنی دقیقا همون چیزی که باعث تورم میشه.
4
گروه‌های حقوق‌بشری مدت‌هاست چین رو متهم می‌کردند که اعضای بدن زندانیان رو به فروش می‌رسونه. مخصوصا اونایی که به اعدام محکوم بودند. دولت ادعا کرد این کار رو متوقف کرده، بعد برای اینکه ثابت کنه متوقف شده مجبور بود ثابت کنه پیوند اعضایی که داره انجام میشه داره توسط اهدای عضو مردمی تأمین میشه. اما خب مردم دیگه اونقدر در حال اهدای عضو نبودند، پس مجبور بودند عددسازی کنند. اما اون کارمندهایی که موظف شدند عددسازی کنند، برای طراحی نمودار رشد از معادله درجه دو استفاده کردند! یعنی حتی حال نداشته طوری تقلب کنه که به نظر رندوم بیاد!
بی‌کفایتی از خصوصیات ذاتی دولت‌هاست. حتی در پنهان کردن جنایت هم بی‌کفایتند.
«یه بروکرات میان‌رده دولتی قدرت بیشتری میتونه روی زندگیت داشته باشه تا ثروتمندترین سرمایه‌دار.‌ بروکراته میتونه به هر بهانه‌ای مامور شهرداری رو بفرسته سراغت، جوازت رو باطل کنه، مغازه‌ت رو پلمپ کنه اگه حتی تابلوش زیادی بزرگ باشه.. و ازین کارها. اما سرمایه‌داره اگه پولت رو می‌گیره لاقل یه کالا و خدمت ارزش‌دار بت میده».

پورشه یه مدل تولید کرده بود که فقط هزار عدد تولید شد و قیمت هرکدوم یک میلیون دلار بود. ملت فکر می‌کردن نمیشه هزارنفر پیدا کرد که حاضر باشند یک میلیون دلار پول به اون ماشین بدن. ولی سریع‌تر از چیزی که مردم فکر می‌کردند همشون پیش‌فروش شد! بعضیا می‌گفتند دیدید؟ دیدییید؟ همین خرپول‌ها هستن که ما رو بیچاره کردن! اینجور غرزدن‌ها بیشتر هم لایک میخوره. در حالی که اونی که بیچارشون کرده یه مدیر معمولیه که یه تویوتا کرولا سوار میشه. شاید حتی ماشین هم نداره و با اتوبوس میاد سر کار.
2
وقتی سیستم ایمنی به کلی تخریب شد، دیگه فرقی نداره چقدر شیمی درمانی کنی. این ساختار، هرچه که هست، توانایی اینکه خودشو بازسازی کنه نداره. مهم نیست اقتصاددان‌ها چی میگن، مهم نیست جامعه‌شناسان چی میگن، مهم نیست اهل علم چی میگن، مهم نیست مردم چی میگن. موضوع این نیست که نمیتونه بشنوه، موضوع اینه که نمیتونه به چیزی که میشنوه عمل کنه. هیچ‌کاری برای نجات خودش نمیتونه انجام بده.
3
ما هیچوقت نمیفهمیم که خدایی هست یا نیست، اما بهتر است باشد، تا برای همه جان‌باختگان روزهای گذشته ازو طلب رحمت کنیم. باید خدایی باشد تا انتقام‌شان را از سلاطین بگیرد. باید خدایی باشد تا زندگی‌ای که ازشان دریغ شد، جبران کند. جان‌باختگان بازنده نیستند. زنده‌مانده‌ها هم، برنده نیستند. تا وقتی مرگ هست هیچ‌کس برنده نیست. دیر یا زود به آن‌ها ملحق خواهیم شد. اما رسیدگی به تمام چیزهایی که باید برای آن‌ها جبران شود، در اولویت است. باید دنیای دیگری وجود داشته باشد، و باید در آن دنیا هرچقدر که لازم است در صف منتظر بمانیم تا آن‌ها همه‌چیزهایی که آرزو داشتند تحویل بگیرند. ما هیچوقت نمیفهمیم که خدایی هست یا نیست، اما بهتر است یک خدای انتقام‌گیرنده و جبران‌کننده وجود داشته باشد.
19
وقتی این پست رو گذاشتم خیلی‌ها پرسیدند «خب نفع حکومت ازین شل گرفتن‌های مصلحتی چیه؟». و گفتم به زودی معلوم میشه. معلوم نشد؟ تساهلِ انتظامیِ عمدی برای این بود که حاشیه‌نشین‌های عصبانی خودشون رو به هسته‌های تظاهرات برسونند و کار از حالت مسالمت‌آمیز خارج بشه، که متعاقبا سرکوب امنیتی-نظامی همه‌چیز رو تعطیل کنه. عملا کاری کردند یا اعتراضی وجود نداشته باشد، یا اگر وجود داشته باشد خشن باشه! معترضان میرحسینی در سال ۸۸ حضور مأموران صف کشیده در کنار خیابان‌ها رو نشانه سرکوب معرفی می‌کردند، در حالی که همون حضور بشون اجازه میداد تجمع مسالمت‌آمیز داشته باشند. به عنوان یک بسیجی سابق میگم هر نوع حضور بسیجی، به معنی سرکوب نیست. گاهی عدم حضورش نشانه یک بازی کثیف‌تره. اگه بخشی از الیگارشی، معترض بخش دیگه‌ای ازش باشه (مثل اوائل اعتراضات هشتاد و هشت)، امنیت اعتراضش رو تأمین می‌کنند. اما اگه توده‌ای که خارج از شبکه‌ست معترض باشه، خیلی سریع به سمت خشونت هدایتش میکنند. هرچند که به خاطر بی‌کفایتی سیستماتیک و ذاتی که حکومت بش مبتلاست، همیشه درباره ابعاد و کنترل‌پذیری چیزهایی که تصور می‌کنند در کنترلشونه، خطای فاحش دارند.

اما این حاشین‌نشین‌های عصبانی، حتی اگه دست به اعمالی بزنند که در مواردی به نفع تشکیلات سرکوب باشه، ربطی به حکومت ندارند. ربطی به افسانه‌های فوق‌تکراری که حکومت درباره مزدور بودن‌شون تعریف می‌کنه هم ندارند. حتی به فراخوان‌های آن‌سوی آب‌ها هم ربطی ندارند (همونطور که هر گاز پیک‌نیکی که در ایران منفجر بشه به نفع نتانیاهو خواهد بود که بگه «کار ما بود»، به نفع اپوزیسیونِ بدونِ سازمانِ خارجی هم خواهد بود که وانمود کنه در ایران سازمان‌یافتگی داره. این ادعاها خرجی هم براشون نداره). اینکه گوششون بدهکار آن‌طرفی‌ها نیست، و تقریبا بدهکار هیچ‌کس نیست، یک مزیت نیست، ولی یک فکته. که باید پذیرفت. این‌ها کسانی هستند که چهل ساله فقط در حد یک «داده آماری» بودند. مسئولان و صاحب‌نظران و تحلیلگران و دانشگاهیان و سیاستمداران با درصد بهمدیگه نشون‌شون می‌دادند. حتی در همون درصدها و نمودارها و جدول‌ها، به فیزیک محل‌ زندگی‌شون پرداخته میشد تا خود زندگی‌شون. این‌ها رو با «بافت فرسوده» میشناختند. انگار این املاک هستند که مِلاک فلاکتند! اما نارآمی‌هایی که در شهرک‌های جدیدالتاسیس رخ داد ثابت کرد موضوع فراتر از در و دیوارهاست (مجموعه‌ای از احمق‌ها که در بیابان مسکن مهر میساختند به این فکر نمی‌کردند که ساکنان این‌ها ممکنه احساس کنند به بهانه فقر از شهرها دورانداخته شده‌اند!). اما این داده‌های آماری حالا دیگه دُم درآورده‌اند، و دم کلفتی هم شده. نه تنها حکومت، بلکه مردم مرکزنشین به قدری پرت هستند از واقعیت وجودی این‌ها که رفتار این‌ها براشون قابل درک نیست (اینجا وقتی میگم مرکزنشین منظورم پایتخت‌نشین نیست. منظورم قسمت‌های مرتب شهر و مرکزشه. حتی منظورم از مرکز شهر لزوما مرکز جغرافیایی شهر نیست). یک عده تعجب می‌کنند این‌ها چطور از گلوله نمی‌ترسند؟ یک عده تعجب می‌کنند این‌ها چطور برای خودنمایی خیابانی نیاز به اینترنت ندارند؟ و یک عده از خرابکاری‌هاشون نتیجه می‌گیرند این اعمال قبلا بشون آموزش داده شده! (انقدر پرتند که تصوری ندارند از چیزهایی که یک جوان حاشیه‌نشین می‌تونه بلد باشه. بله این‌ها برای تمام شیطنت‌ها و خشونتی که بروز میدن آموزش دیده‌اند، اما این آموزش‌ها رو در ساعت به ساعت عمرشون گذروندن، نه در قالب یک پروژه داخلی یا خارجی. زندگی‌‌ای که بشون تحمیل شد این‌ چیزها رو بشون یاد داد). عده‌ای تعجب می‌کنند چطور از حبس و اعدام نمی‌ترسند؟ شاید چون هیچ‌وقت به اندازه اون‌ها هرروز و هرشب در معرض چاقوکشی و خشونت نبودن. مرکزنشین از هضم این واقعیت که مفهوم مرگ و مجاورت با مرگ در محله‌های مختلف متفاوته، عاجزه.

🔽
6
حکومت و مخالفانش اگر در یک چیز نقطه اشتراک داشته باشند، نفهمیدن این‌هاست. و چون نمی‌فهمند، رفتارشون رو اونجوری تفسیر می‌کنند که با روایت‌ خودشون جور دربیاد. هر دو طرف تصور می‌کنند این‌ها گرایشات براندازانه دارند. اما فقر و فلاکت طوری این‌ها رو هل داده که از خود براندازی هم عبور کرده‌اند. این‌ها انقدر باهوش هستند که بدونند با گرفتن یه پاسگاه نمیشه یک حکومت رو ساقط کرد (این «تسخیر»ها فانتزی‌های پنجاه و هفتی سلحشوران توعیتریه. نه جوان له‌شده حاشیه‌نشین). خرابکاری‌های این‌ها نه صرفا حکومت، که مردمی که زیر سایه حکومت زندگی عادی دارند رو هدف قرار داده. پلیس برای این‌ها همون آقا پلیسه مهربون و وظیفه‌شناس که مرکزنشین حتی براش دلسوزی می‌کنه نیست. پلیس محله این‌ها از دزدها و قاچاقچی‌ها شرورتره. مرکزنشین هنوز دوگانه پلیس خوب و پلیس بد براش معتبره (و برای همین موقع شعاردادن «حمایت حمایت» درخواست می‌کنه ازشون)، ولی برای این‌ها پلیس یعنی «اصالتا کفتار». وقتی حوزه علمیه خواهران رو آتیش میزنند، هدفشون صرفا حکومت اسلامی نیست. هدفشون اون مرکزنشین‌هاییه که انقدر کم‌دغدغه و انقدر «در کمال امنیت خانه‌دار» هستند که می‌تونند با پول بیت‌المال وقت صرف فقهی کنند که هیچ ربطی به زندگی آدم‌ها نداره. وقتی پاساژ موبایل‌فروشی رو غارت می‌کنند، هدفشون فقط به جیب‌زدن چندتا گوشی نیست. دارند صنفی رو میچزونند که برخلاف خودشون اجازه داره دزد باشه! طبقه له‌شده، در حال مجازات حکومت نیست، در حال انتقام‌گیری از مردمیه که به حکومت و قواعد بازیش تکیه کرده‌اند و این تکیه‌گاه بشون اجازه داده له‌شده‌ها رو نبینند. این تکیه‌گاه بشون اجازه داده در فضایی که اصلا عادی نیست، یک زندگی قابل تحمل داشته باشند، و حتی خوش بگذرونند.

مرکزنشین‌ها فکر می‌کنند تردد در خیابان‌ها که به حالت معمول برگشت و نئاندرتال‌های امنیتی به لونه‌هاشون برگشتند و اینترنت که وصل شد و فروشگاه‌های زنجیره‌ای ورقات آهنی که به سرتاسر در ورودی‌شون جوش داده بودند رو کندند، بازی تموم شده. اما تمام این اتفاقات با وجود ظاهر خشن‌شون نمادین بودند. طبقه له شده انتقامش رو موثرتر ازین حرف‌ها خواهد گرفت. در دراز مدت کیفیت زندگی مرکزنشین‌ها رو تنزل خواهند داد، و وجود داشتن و پرتعداد بودن‌شون رو به رخ خواهند کشید. این جنگ تازه شروع شده و قرار نیست مرکزنشین‌ها بتونن حدس بزنند که چطور پیش خواهد رفت.
7
با اینکه تاریک شده بود اما اونجا جایی نبود که به بهانه تاریکی خلوت بشه. اونجا جایی نبود که هیچ انسان و ماشینی ازش عبور نکنه. شاید مردم گمان کرده بودند اونجا جاییه که یا شورشی‌ها جمع خواهند شد، یا ضدشورشی‌ها. اما هیچ‌کدوم اونجا نبودند. هرکس فارغ ازینکه چه کاره‌ی ماجرا باشه از ترس حضور دیگران، حضور نداشت. فضای عجیبی میسازه فضایی که ترس تخلیه‌ش کرده باشه. مخصوصا اگه سوز هوا تنت رو وادار کنه که خودشو جمع کنه. حتی بعضی از چراغ‌ها از ترس سوخته بودند، و تاریکی بیشتر از چیزی شده بود که از شبِ مرکز شهر انتظار می‌رفت. عادت تعمیم دادنم، همدست عادت خیالبافی‌ام شد. با خودم گفتم اگه دامنه این فضای غریب به کل شهر گسترده می‌شد، دقیقا چه حسی می‌داشتم؟ اگه ترس همه آدم‌ها رو می‌کشت و من تنها بازمانده می‌بودم، با چراغ‌هایی که هر شب تعداد روشن‌هاشون کمتر میشه، در جایی که هیچ‌کس نیست، و هیچ حرفی نیست، و همه مسئله‌ها دفن شده، به چه چیزی فکر می‌کردم؟ چقدر آماده اون حد از تنهایی‌ می‌بودم؟ می‌دونستم چقدر می‌تونه هولناک و سرد باشه، و می‌دونستم که ذهنم از پسش برمیاد. شاید از سرما از پا میفتادم، از تنهایی؟ نه.
وقتی معترضین مثل پنگوئن‌ها به هم چسبیده بودند تا سرمای کمتری سهم هرکس شه، و با هر شعارشون دست میزدند، با خودم می‌گفتم من هیچ تیمی ندارم. برای این‌ها غصه می‌خورم، برای این‌ها نگرانم، برای اون‌هایی که در خانه نشستند هم نگرانم، برای همه اونهایی که گزینه‌ای جز عصیان براشون باقی نمونده نگرانم، اما هیچ‌کدوم از دسته‌جات این جامعه، تیم من نیستند. کسی برای من کف نخواهد زد. حتی اگه زمان بگذره. حتی اگه همه تغییر کنند. حتی اگه فاصله‌های طبقاتی از بین بره. حتی اگه جای مظلوم و ظالم عوض بشه. نسخه تغییریافته مردم هم منو نخواهد پسندید. مردم هشتاد سال بهتر از امروز هم منو نخواهند پسندید. چرخ روزگار به هرشکلی بچرخه منو بالا نخواهد برد. نه می‌تونم پشت کسی قرار بگیرم نه کسی میتونه پشتم قرار بگیره. اون یک تخیل نبود. همین الان، کل شهر برای من متروکه‌ست. خیلی وقته که بوده. هیچ‌کس رو غیر از خودم نمی‌بینم. خلائی که معمولا پر از نویزه.. و گاهی مثل اون شب، حتی نویزی هم در کار نیست.

نزدیکی همونجایی که نباید خلوت می‌بود به پیرزنی کمک کردم بارش رو بذاره توی کیسه. گفت خدا خیرت بده جوون. فکر کرد نشنیدم. دوباره گفت. باز هم چیزی نگفتم. دو سه بار دیگه تشکر کرد و انقدر سکوت تحویل گرفت که سرش رو بالا آورد تا مطمئن بشه هنوز زنده‌م. داشتم نمی‌دیدمش. داشتم می‌دیدم که دارم نمی‌بینمش. کمکش کردم، فقط تا از جلوی چشمم دور بشه. تا آدمی که نیاز به کمک داره از جلوی چشمم دور شه. تا هر آدمی دور بشه. تا صحنه خالی روبروم، خالی‌تر شه. انقدر «هیچ‌کس با من نیست» که.. دیگه هیچ‌کس زنده نیست. شاید یکی داخل این خلاء قرارم داد تا ذهنم رو شکنجه کنه، اما فکرش رو نمی‌کرد باش کنار بیام.‌
9
یه نوع موش صحرایی هست که ترک‌ها بش میگن آخچاسیچان. میگن عادت این موش اینه که قطعه‌های ریز طلا رو جمع کنه و تو لانه‌ش پنهان کنه، بعد هرروز صبح میارتشون بیرون مرتب میچینه کنار هم تا زیر نور آفتاب بدرخشند و از درخشش‌شون لذت می‌بره، بعد دوباره همه‌رو جمع می‌کنه و میذاره سرجاش و فردا دوباره همین کارو تکرار می‌کنه. تظاهرات حکومتی در دوران جمهوری اسلامی هم همین حکایته. آخچاسیچان اسلامی ما هم هر از چندی نون‌خورهای اجاره‌ای خودش رو از لونه‌هاشون می‌کشه بیرون که همون چهارتا شعار بیش از حد مستعمل حکومتی رو تکرار کنند و سلطان کف دستانش رو بماله بهم و بگه به به چه حلبی‌های آبکاری شده باارزشی دارم، چه مفت‌خورهای مفیدی! هنوز هستن! بعد بذارتشون سرجاش تا موقعیت بعدی.
7
زمانی که خلیفه و کارگزارانش اینترنت رو قطع کرده بودند فرصتی شد تا کتاب Fooled by Randomness نسیم طالب رو بخونم. انقدر روشنگرانه‌ست که به خودم حرف‌های رکیکی زدم که چرا زودتر نخوندمش. هرچند که دنبال کردن نویسنده‌ش در توعیتر باعث شده بود از قبل با این محتوا برخورد داشته باشم اما خوندن حالت گردآوری‌شده و هدف‌‌دارش در یک کتاب مزه دیگه‌ای داره (هرچند که منزجرم از عادت فرهنگی جوامع لوس مدرن که کتاب رو برای مزه‌ش میخونند. اما همونطور که طالب تشریح می‌کنه این حق ماست که خودمون رو نقض کنیم). بخش عمده کتاب درباره جهل مرکب بیشتر مردم نسبت به احتمالات و شانس و تصادفاته، و قبل ازینکه به اونجای کتاب برسم که بگه قسمتی ازین جهل و نابینایی به بیولوژی ما متصل شده، می‌دونستم که درباره‌ش حرف خواهد زد. چون هرروز در حال برخورد با برداشت‌های ماورایی مردم از چیزهایی هستم که درست فهمش نمی‌کنند، یا دوست ندارند فهمش کنند و می‌‌دونستم جدا کردن این کج‌فهمی‌ها از زندگی، از ترک مواد مخدر سخت‌تره. خوندن این کتاب ازین جهت جالب بود که درست همین روزها به قبرستان شهر رفتیم و والدین گرامی از ترافیک اموات! متعجب شدند، و از جوان بودن یکی از متوفیان در حال دفن نتیجه گرفتند یکی از قربانیان سرکوب اخیر بوده. هرچقدر گفتم عزیزان من، در این شهر روزی سی نفر فوت می‌کنند و طبعا بیشترشون رو برای دفن میارن همینجا؛ نه من می‌دونم که این جوان هم جزء قربانیان بوده نه شما، اما احتمال اینکه یکی ازون سی نفر متوفیان روتین هرروزه یک جوان باشه خیلی بالاست، فایده نداشت. حتی خودم هم سال ۸۸ هر سنگ قبری می‌دیدم که تاریخ طلوع رو زمانی در دهه شصت و تاریخ غروب رو نیمه اول هشتاد و هشت زده بود احساس می‌کردم کسی که زیرش خوابیده یه جایی در خیابان حافظ تیر خورده! ولی خیلی زود خودم رو درمان کردم. و بعدها متوجه شدم سرنوشت تلخی که کافران و ملحدان در طول تاریخ داشتند و خیلی‌هاشون به خاطر گناه نکرده سوزانده شدند، در واقع به خاطر غیرت مومنین نسبت به خدا نبوده. بلکه جماعت ازین جهت مجازات یا طردشون می‌کردند که برداشت‌های ماورایی که از اتفاقات رندوم داشتند توسط این‌ها زیر سوال رفته بود. هنوزم که هنوزه مردم بیشتر ازینکه از کفر ورزیدن به خدا ناراحت بشن، ازین ناراحت خواهند شد که بشون بگی اتفاق خاصی که فکر می‌کنند نشانه اینه که پدر مرحوم‌شون داره ازون دنیا سیگنالی میفرسته، یک اتفاق کاملا رندوم بوده و‌ معنای خاصی نداره. ولی کف دست هرکسی که گرفتار این برداشت‌هاست با خط‌کش زدن، کار بیهوده‌ایه. هم ازین جهت که میتونه بی‌فایده باشه، هم ازین جهت که بعضی‌ها نمی‌تونند طور دیگه‌ای خوب باشند! شاید پدر من برای اینکه دلسوز قربانیان سرکوب باشه، مجبوره درباره چیزهای رندومی که می‌بینه به خودش دروغ بگه. اون خط‌کش رو باید به دست خودم بزنم گاهی، چون هنوز دروغ‌های زیادی باقی مونده که خودم تو کاسه خودم ریختم و باید نوبتی از سفره ذهنم بیرون بکشم.

(اینکه نوشتم ارزشی سابقا فعال در تظاهرات حکومتی، باعث شد بعضی‌ها پرونده‌م رو ناپاک قلمداد کنند. کاملا درسته. اگه میشد مثل شرلوک هلمز که نامه‌های خصوصی مشتریانش رو مینداخت تو شومینه پرونده‌م رو به خاکستر تبدیل کنم حتما اینکارو می‌کردم. اما لاقل نسبت به خودم خشن بودم و به هیچ‌کدوم از باورهایی که داشتم رحم نکردم. شما چطور؟)
👍10
Anarchonomy
Photo
دبیر انجمن واردکنندگان خودرو هم دید تنور داغه گفت بذار ما هم یه نونی بچسبونیم، و برای اون نون به راحتی دروغ هم گفت! فرموده مکانیک‌های ایرانی مشکلی با ماشین‌های هیبرید ندارند، و با یک کمری هیبرید میشه با فقط ۲۳ لیتر از تهران تا مشهد رفت!
نخیر دیوانه. نه تنها مکانیک‌های ایران با هیبریدها مشکل دارند، بلکه مکانیک‌های کل دنیا با هیبریدها مشکل دارند. چیزی که دوستداران محیط‌زیست و اتحادیه اروپا به مردم نمیگن اینه که هزینه تعمیر و نگهداری این‌ها به مراتب بالاتره.
اما دروغ‌هایی که با عدد همراهند همیشه جذاب‌ترند. تهران-مشهد تقریبا هزارکیلومتره، ادعای ۲۳ لیتر مصرف یعنی مصرف خودرو رو صدی ۲ ممیز ۳ لیتر حساب کرده! نه تنها این عدد برای داخل اتوبان خنده‌داره، بلکه برای داخل شهر هم از واقعیت به دوره. دبیر انجمن واردکنندگان خودرو نمیدونه خودروی هیبرید چطوری کار می‌کنه؟ به محض اینکه راننده از یه حدی بیشتر پدال گاز رو فشار میده سیستم میره روی موتور بنزینی و دیگه خبری از مصرف پایین نیست. در سرعت‌های معمول اتوبان‌ها و جاده‌ها هم همین اتفاق میفته. مطلقا هیچ خودروی هیبریدی وجود نداره که با سرعت مجاز جاده‌ها انقدر کم مصرف کنه. مگر اینکه پلاگین هیبرید باشه، یعنی بشه باتریش رو با باتری شهر شارژ کرد (که لازم نباشه موتور بنزینی شارژش کنه). در مسیر تهران-مشهد هم شارژری وجود نداره. اما حتی بهترین پلاگین هیبریدهای دنیا هم اگه قرار باشه فقط از باتری استفاده کنند، تا به رکور ادعایی ایشون برسن، با هربار شارژ انقدر مسافت طی‌شده‌شون کوتاه خواهد بود که باید هر نیم ساعت توقف کنند!

واقعا عجیبه که در ایران هیچ‌کس حرفش رو درست نمیزنه. اگه حق واردات رو ازت سلب کردند، بگو حقم گرفته شده، بم پس بدید. نباید اهمیت داشته باشه که مردم از احقاق حقت منتفع میشوند یا نمی‌شوند. حق تو، مستقل از نیاز مردم به کمتر شدن هزینه سوخت، و تمیزتر شدن هواست. ۹۰ درصد مردم ایران از واردات خودروی هیبرید نفعی نمی‌برند، چون پول خریدش رو ندارند. حتی اگه دولت هیچ تعرفه‌ای نمیذاشت، حتی اگه هیچ مالیات و عوارض گمرکی گرفته نمی‌شد، حتی اگه هیچ نوع دلالی وجود نداشت، باز هم باید ۳۵۰ میلیون بابتش می‌پرداختند. چند درصد مردم ایران میتونند الان این هزینه رو بپردازند؟ این پیچاندن حرف، همه رو مبتلا کرده. فعال اقتصادی که بیزینسش به خاطر قطعی اینترنت نابود شده میگه «سرویس‌های داخلی هنوز به سطح رقبای خارجی خود نرسیده‌اند تا از آن‌ها استفاده کنیم». نخیر دیوانه. این حق توعه که حتی اگه سرویس داخلی در سطح رقبای خارجی بود، باز رقبای خارجیش رو انتخاب کنی. تازه به این ختم نمیشه: این حق توعه که اگه سرویس ایرانی «بهتر» از رقیب خارجی بود، رقیب خارجی بدتر رو انتخاب کنی! و این حق رو ازت گرفتن، و فقط باید درباره همین حرف زد.
ما درباره فجایعی که دخالت دولت در امور مردم ایجاد می‌کنه می‌نویسیم ولی در همه اون‌ها با دولت‌های نرمال سر و کار داریم. یعنی دولت‌هایی که از مالیات‌دهنده میدزدند تا مثلا برای بیخانمان‌ها سرپناه بسازند، که اغلب به اندازه یک هتل پنج‌ستاره خرج میذارن روی دست مردم. ولی در ایران، حتی با چنان دولتی هم روبرو نیستیم، بلکه با یک موجود بی‌معنی و زشت مواجهیم. دولت‌های دزد و بی‌کفایت غربی و شرقی، هرچه که هستند مدرن هستند، ولی در ایران با دولتی مواجهیم که متعلق به ۷۰۰ سال پیش است! و این باید در تمامی بحث‌ها لحاظ بشود. در تمامی بحث‌ها.
3
مدرسه ما یک مدرسه نرمال نبود. جایی بود که از ترکیب دو وضعیت همزمان بوجود اومده بود. هم فضای آموزشی شهر جوابگوی جمعیت ما نبود، هم عده‌ای احساس کرده بودند باید درس‌نخوان‌های مدارس رو در جایی خاص جمع کرد. نتیجه شد یک آلکاتراس آموزشی که برای کسی که دنبال درس بود یک شکنجه‌گاه بود، و برای بقیه یک تفرجگاه حیوانی که البته با استرس همراهه. ما اولین مدرسه شهر بودیم که جوش دادن ورق آهن سیاه به پنجره رو کلید زد، چون یکی از بچه‌ها از لای پنجره پودر پفک رو طوری با سرعت باد تنظیم کرده بود که بریزه روی مقنعه یک دختر در حال عبور از خیابان! که البته بهانه بود. می‌خواستند کسبه صدای نعره‌های خروجی از کلاس‌ها رو نشنوند. صدای مدرسه‌ها، آزاردهنده‌ست. ولی صدای مدرسه‌ای که با پسرهای مَرد و دیوانه پر شده، یک موضوع دیگه‌ست. معاون با من محترمانه برخورد می‌کرد. تیپ قاسم سلیمانی رو داشت.. دائما مشغول بازنمایی جذبه‌ای پوک، که میخواد وانمود کنه در عین صلابت، یک عارف محراب‌نشینه!.. بش گفتم من نمی‌گم چوب و پلاستیک اینجا دوام میاره، ولی شما دارید همه‌چیز رو جوشکاری می‌کنید. جوش یعنی قراره حالا حالاها همینطور بمونه. این معنیش این نیست که نمی‌دونید باید چیکار کرد؟ خوشحال بود که ازش انتظار نداشتند جواب سوال من رو بده. چون وظیفه سازمانیش این شده بود که این پسرهای وحشی تا قبل از ساعت ۱۲ ظهر وارد خیابان نشوند!

این اطراف تقریبا بانکی باقی نمونده که تمام نمای شعبه‌ش رو با ورق‌های آهن سیاه نپوشونده باشه. انگار مشکل مدرسه ما، مثل یک ویروس از مدرسه‌مون خارج شده و کل ایران رو گرفت! همه در حال جوشکاری‌اند، و این یعنی اعلام علنی این خبر که «ما راه حل نداریم». اما اقدام بانک پاسارگاد حتی از استانداردهای اینک‌آخرالزمانی مدرسه ما هم فراتر رفته.. این‌ها به جای ورق آهن سیاه که زشت و بدترکیب و آسیب‌پذیر در برابر زنگ‌زدگیه، از کامپوزیت خاکستری تیره که با رنگ‌بندی نمای شعبه‌هاش همخوانی داشته باشه استفاده کرده! من نمی‌دونم عکاس‌ها بین‌المللی کجا هستند.. اینجا داره اتفاقاتی میفته که از بیشتر حوادث قرن بیستم عجیب‌تره. یک بانک چنان مطمئنه از آینده تیره و ناامن و نامعلوم، که نه تنها مسدود کردن پنجره‌ها رو به عنوان یک واقعیت پذیرفته، بلکه چنان پذیرفته که براش طراحی دکوراتیو انجام داده!!