Forwarded from ☼𝓐𝓹𝓻𝓲𝓬𝓲𝓪 ❂ ((#×_×))
꫞ بالاخره بعد از مدت ها یه چالش دارم꫞
𐂂 این پیامو فور کنید توی چنل هاتون، یه آهنگ عاشقانه زیرش بفرستید و یا تگ کنید تا من بهتون یه عکس ساختگی از یه قاتل انیمهای و البته همراه با یک سناریوی ترسناک از همون قاتل بدم ❆
محدودیت: 85 نفر بشیم
@moonnight_core
𐂂 این پیامو فور کنید توی چنل هاتون، یه آهنگ عاشقانه زیرش بفرستید و یا تگ کنید تا من بهتون یه عکس ساختگی از یه قاتل انیمهای و البته همراه با یک سناریوی ترسناک از همون قاتل بدم ❆
@moonnight_core
سناریوی دارک برای تو:
قاتل خونسرد و آروم، در جامعه به عنوان یک انسان معمولی با رفتار آروم و معقولانه شناخته میشه ...⚠️ از این قسمت به بعد شامل خشونت میشه بنابراین اگه میترسی نخون⚠️
به طرز اتفاقی با تو همکلاسی شده بود و کم کم شخصیت تو باعث شد که جذب رفتار هات بشه به طوری که هربار با دیدنت ناخودآگاه لبخند روی صورتش میومد، وقتی از کنارش رد میشدی عطر تو براش لذت بخش بود، به این نتیجه رسیده بود که به وجود تو توی زندگیش احتیاج داره...
یکی از روز ها بعد از تعطیلی کلاس، تو رو میدزده ، توی یه اتاق نیمه تاریک با دیوار های خاکستری دست و پاهات به صندلی مخصوص شکنجه میبنده، بعد از اون هرروز بخشی از خون تو رو برای تزریق به خون خودش از بدنت میکشید، بخشی از گوشت تنت رو برای ساختن قرص ازت جدا میکنه و بخشی از موهاتو میبره و توی فضای اتاق میسوزونه تا اونو استشمام کنه
با تو مثل یک دارو رفتار میکرد که باید همه جوره تو رو مصرف میکرد و هربار که نگاهش به چشم های ناراضی یا ملتمسانه تو می افتاد بهم میریخت و مدام میگفت:
من نمیدونم... نمیدونم تو برای من چی هستی... نمیدونم... مثل یه دارو میمونی... نمیدونم... نمیدونم...
❤1
سناریوی دارک برای تو:
⚠️ از این بخش به بعد شامل خشونت میشه اگه دوست نداری نخون⚠️
مرد گلفروش که درواقع قاتل بود همیشه به تو که از جلوی ویترین مغازه رد میشدی و با علاقه به گیاهانش نگاه میکردی، توجه داشت. یکی از روز ها بالاخره تصمیم گرفته بودی که به داخل اون مغازه بری و گیاهان فوقالعاده ای که داخل نگهداری میشد رو از نزدیک ببینی، همون موقع بود که حضور اون مرد رو نزدیک خودت حس کردی و شروع به حرف زدن راجع به گیاهان کرد و با یک بحث ساده و دوستانه میزان علاقه ات به اونها رو متوجه شد...
⚠️ از این بخش به بعد شامل خشونت میشه اگه دوست نداری نخون⚠️
بعد از چندین باری که به اون مغازه رفته بودی تو رو به گلخونه ی تاریکی که زیرزمین مغازه بود میبره، جایی که تمام قربانی ها رو به خورد گل و گیاهان داده بود و بوی خون و گوشت اونها فضای اونجا رو آلوده کرده بود.
با لبخند مرموز همیشگیش و یک تیغه جراحی به شکم تو که به زودی گلدون جدیدش میشد نگاه میکرد و آهنگی رو زمزمه میکرد، در پایان کار بهت نگاه میکنه و میگه:
تو زیباترین اثر من میشی، تو درختی میشی که دونهی با ارزشش درون این بدن شگفت انگیز کاشته شده و از خون گوشتش تغذیه کرده... مشتاقانه منتظرم حرکت ریشه های تو رو درون این بدن ببینم...
🔥1
سناریوی دارک برای تو:
⚠️ از اینجا به بعد شامل خشونت میشه اگه از خوندن این چیزا اذیت میشی نخون⚠️
چند وقتی بود که نگاه های سنگینی رو روی خودت حس میکردی، توی محل کار و مسیر رفت و برگشت به خونه، چند باری از دوستا و همکارات شنیده بودی که یه مرد خوش قیافه و درشت هیکل مدام نگاهت میکنه و به نظر خودت این موضوع ترسناک بود...
چند باری سعی کردی ازش فرار کنی ولی هربار بدتر میشد و حتی چند باری دقیقا جلوی روت ظاهر میشد و بدون اینکه بتونی حرفی بزنی با نگاه ترسناکش بهت خیره میشد و لبخند میزد، این اتفاق انقدر ادامه داشت که بالاخره یکی از روزا تو رو دزدید و به خونهاش برد
⚠️ از اینجا به بعد شامل خشونت میشه اگه از خوندن این چیزا اذیت میشی نخون⚠️
توی خونه به نظر عادی بود اما تنها موندن با اون هیولای رو به روت ترسناکش میکرد، دست و پاهات بسته شده بودن و حتی نمیدونستی قراره چه بلایی سرت بیاد، متاسفانه اون مرد عاشق خون بود مخصوصا خون آدمایی که خودش اونها رو آزار میداد و یا زخمی میکرد. اون یه متجاوز وحشی بود و حتی در حین کارایی که باهات میکرد کتکت میزد و از ابراز خطرناکی مثل اره و انبر دست برای اذیت کردنت استفاده میکرد انقدر که از بدنت خون بیاد و نفسی برات نمونه... تا آخرین لحظه ی مرگت
سناریوی دارک برای لی جیه:
⚠️ از اینجا به بعد محتوا سنگین تره⚠️
از روی زمین بلند میشی و به اطراف نگاه میکنی، توی راهروی طولانی و عجیبی گیر افتاده بودی و تقریبا هیچ چیز از گذشته یادت نمیومد، نمیدونستی که کجایی و یا قبل از این کجا و مشغول چه کاری بودی، شروع میکنی به راه رفتن داخل راهرو که ناگهان مانیتور های مختلف در گوشه و کناره راهرو روشن میشه و تصویر مردی رو نمایش میده که بدون هیچ حرفی یا حرکتی بهت زل زده و لبخند احمقانه ای روی صورتشه، این موضوع ترسناک بود ولی هنوز چالش های اصلی ماجرا شروع نشده بود
⚠️ از اینجا به بعد محتوا سنگین تره⚠️
چند ساعتی که توی راهرو ها راه میری سرگیجه میگیری و از پا می افتی، صداهای نویز مانیتور ها عذابت میداد و نمیتونستی ازشون فرار کنی، گرمای مانیتور ها کلافه ات میکرد، این مسیر جهنمی تموم نمیشد، نه آبی نه غذایی... با این وضعیت حتی خوابم غیر ممکن بود، بالاخره تلاش میکنی با سرعت بیشتری این راهروی لعنتی رو ادامه بدی تا تموم بشه و بعد از کمی ادامه دادن یه نفر دیگه رو میبینی، وقتی جلو میری متوجه میشی که فقط یه جسد پوسیده بدبوئه اما بدتر اینجاست که صدها جسد دیگه هم اونجا بود که هیچکدوم راه خروجی رو پیدا نکرده بودن...