آرکی تایپ ها- ١
🍃
ناخود آگاه جمعی collected unconscious و آرکی تایپ ها archetypes-
هر دوی این اصطلاحات را کارل گوستاو یونگ روانپزشک سوئیسی وضع کرد. منظور از ناخودآگاه جمعی قسمتی از ذهن انسان است که به عقیدۀ یونگ در همۀ انسان ها مشترک است و محل غرایز و آرکی تایپ هاست. می دانیم که غریزه ها را انسان از کسی یاد نمی گیرد بلکه خودش آنها را می داند، آرکی تایپ ها هم همین طورند. یعنی آنها را هم بدون این که از کسی یاد گرفته باشد می داند. به عبارت دیگر هم آرکی تایپ ها موروثی هستند هم غرایز، و در همۀ انسان ها وجود دارند.
غرایز را می دانیم چه هستند. «رفتارها»یی که هر انسانی آن ها را بلد است، بدون آن که از کسی یاد گرفته باشد. یعنی غرایز رفتارهای اولیه یا ابتدایی انسان هستند.
آرکی تایپ ها هم به «تفکر» اولیه یا ابتدایی انسان مربوط می شوند. انسان یک تفکر عالی دارد که مخصوص قسمت خودآگاه ذهن اوست. اما یک تفکر ابتدایی هم دارد که به طور ناخودآگاه صورت می گیرد. مثلاً آن تفکری که در خواب ها یا در ذهن کودک می گذرد. یا همین طور تفکر انسان های اولیه و وحشی.
در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مطالعات مهمی دربارۀ قبایل بدوی موجود در دنیا صورت گرفت. قبایلی که هنوز هیچ تماسی با دنیای خارج از قبیلۀ خود پیدا نکرده بودند. یکی از این مطالعات را یک دانشمند انگلیسی به نام سِر جیمز فریزر انجام داد و گزارش آن را به صورت کتاب بسیار مهم و حجیمی به نام شاخۀ زرین یا The Golden Baugh منتشر کرد. یکی دیگر از این تحقیقات و مطالعات را کلود لِوی-استروس، دانشمند مردم شناس فرانسوی، انجام داد، که نویسندۀ کتاب هایی مثل غمگینیِ گرمسیری Tristes Tropiques و فکر خام The Savage Mind است. نتایج این تحقیقات نشان می داد با آن که قبایل بدوی هر کدام فقط دنیای خودشان را می شناختند، و افراد هر کدام آنها جز افراد قبیلۀ خودشان هیچ انسان دیگری را ندیده بودند، عقاید و خرافه ها و طرز فکر همۀ آنها، در هر جای دنیا که بودند، مشترکات عجیبی با هم داشت، و نحوۀ فکر کردنشان طوری بود که همیشه یک چیزهایی در آنها تکرار می شد.
مطالعات فروید دربارۀ خواب ها هم، که در همان زمان ها صورت می گرفت، چنین چیزی را نشان داد. می دانیم که وقتی خواب هستیم بخش خودآگاه ذهنمان غیر فعال می شود و آن تصویرهایی که گاهی در خواب هایمان می بینیم آنها در ناخودآگاهمان می گذرد. فروید با بررسی خواب های خودش و صدها خوابی که بیمارانش برایش تعریف کردند توانست مکانیزم و قوانین آنها را بفهمد. فروید گفت خواب ها زبان ناخودآگاه ما هستند. و آن تصویرهایی که هنگام خواب می بینیم آنها همان فکرهایی هستند که در ناخودآگاهمان می گذرد. او قوانین و مکانیزم های این فکر کردن را هم به صورت نظریه ای بیان کرد و اسمش را عمل رویا سازی یا Dream Work گذاشت. آن چنان که فروید می گفت خواب های همۀ انسان ها هم، مثل تفکرات انسان های بدوی، مشترکاتی با هم داشتند. هم از نظر این که همۀ آنها طبق الگوهای مشخص شکل می گرفتند و هم از نظر این که بعضی تصویرها بود که خیلی در آنها تکرار می شدند.
یونگ از روی آن مطالعات مردم شناسی و همین طور از روی تحقیقات فروید بود که تئوری ناخودآگاه جمعی و آرکی تایپ هایش را به جود آورد. او همچنان که گفتم آرکی تایپ ها را الگوهای تفکر ابتدایی می داند، تفکری که هم اجداد اولیۀ ما آن را داشته اند و هم همۀ ما آن را داریم، و به طور ناخودآگاه از ما سر می زند. برای همین است که در اسطوره ها و آفرینش های هنری و ادبی هم دیده می شود. به خاطر این که الهام و شهود که ماهیت ناخودآگاه دارند در این نوع آفرینش ها نقش دارد، و از این طریق است که آرکی تایپ ها هم در این نوع فعالیت ها وارد عمل می شوند.
تعداد آرکی تایپ ها خیلی زیاد است. اما بعضی از آنها مهم تر است. مثلاً یکی از آنها نحوۀ فکر کردن ما دربارۀ معشوقه است. وقتی عاشق می شویم فکر می کنیم معشوقه مان در تمام دنیا تک است، و هیچ کسی در دنیا نیست که بتواند جای او را برای ما بگیرد. یا مثلاً تصویر اولیه ای که هر زن از جنس مرد در ذهن خودش دارد. تصویری که زن از مرد در ذهن خودش دارد تصویری از یک نوع دانایی و نظریات خود به خود یا فی االبداهه است و آن را آنیموس می گویند، و زن این نوع دانایی را در مرد می جوید. یا همین طور آن تصویر اولیه ای که هر مرد از جنس زن در ذهن خودش دارد و آن را آنیما می گویند. تصویری که یک چیز رازآلود و مسحور کننده است، و مرد این رازآلودگی و زیبایی را در زن می جوید. آنیموس در همۀ زن ها یک جور است و آنیما هم در همۀ مردها یک جور است.
عباس پژمان
٣٠ آذر ١٣٩۴
🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
🍃
ناخود آگاه جمعی collected unconscious و آرکی تایپ ها archetypes-
هر دوی این اصطلاحات را کارل گوستاو یونگ روانپزشک سوئیسی وضع کرد. منظور از ناخودآگاه جمعی قسمتی از ذهن انسان است که به عقیدۀ یونگ در همۀ انسان ها مشترک است و محل غرایز و آرکی تایپ هاست. می دانیم که غریزه ها را انسان از کسی یاد نمی گیرد بلکه خودش آنها را می داند، آرکی تایپ ها هم همین طورند. یعنی آنها را هم بدون این که از کسی یاد گرفته باشد می داند. به عبارت دیگر هم آرکی تایپ ها موروثی هستند هم غرایز، و در همۀ انسان ها وجود دارند.
غرایز را می دانیم چه هستند. «رفتارها»یی که هر انسانی آن ها را بلد است، بدون آن که از کسی یاد گرفته باشد. یعنی غرایز رفتارهای اولیه یا ابتدایی انسان هستند.
آرکی تایپ ها هم به «تفکر» اولیه یا ابتدایی انسان مربوط می شوند. انسان یک تفکر عالی دارد که مخصوص قسمت خودآگاه ذهن اوست. اما یک تفکر ابتدایی هم دارد که به طور ناخودآگاه صورت می گیرد. مثلاً آن تفکری که در خواب ها یا در ذهن کودک می گذرد. یا همین طور تفکر انسان های اولیه و وحشی.
در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مطالعات مهمی دربارۀ قبایل بدوی موجود در دنیا صورت گرفت. قبایلی که هنوز هیچ تماسی با دنیای خارج از قبیلۀ خود پیدا نکرده بودند. یکی از این مطالعات را یک دانشمند انگلیسی به نام سِر جیمز فریزر انجام داد و گزارش آن را به صورت کتاب بسیار مهم و حجیمی به نام شاخۀ زرین یا The Golden Baugh منتشر کرد. یکی دیگر از این تحقیقات و مطالعات را کلود لِوی-استروس، دانشمند مردم شناس فرانسوی، انجام داد، که نویسندۀ کتاب هایی مثل غمگینیِ گرمسیری Tristes Tropiques و فکر خام The Savage Mind است. نتایج این تحقیقات نشان می داد با آن که قبایل بدوی هر کدام فقط دنیای خودشان را می شناختند، و افراد هر کدام آنها جز افراد قبیلۀ خودشان هیچ انسان دیگری را ندیده بودند، عقاید و خرافه ها و طرز فکر همۀ آنها، در هر جای دنیا که بودند، مشترکات عجیبی با هم داشت، و نحوۀ فکر کردنشان طوری بود که همیشه یک چیزهایی در آنها تکرار می شد.
مطالعات فروید دربارۀ خواب ها هم، که در همان زمان ها صورت می گرفت، چنین چیزی را نشان داد. می دانیم که وقتی خواب هستیم بخش خودآگاه ذهنمان غیر فعال می شود و آن تصویرهایی که گاهی در خواب هایمان می بینیم آنها در ناخودآگاهمان می گذرد. فروید با بررسی خواب های خودش و صدها خوابی که بیمارانش برایش تعریف کردند توانست مکانیزم و قوانین آنها را بفهمد. فروید گفت خواب ها زبان ناخودآگاه ما هستند. و آن تصویرهایی که هنگام خواب می بینیم آنها همان فکرهایی هستند که در ناخودآگاهمان می گذرد. او قوانین و مکانیزم های این فکر کردن را هم به صورت نظریه ای بیان کرد و اسمش را عمل رویا سازی یا Dream Work گذاشت. آن چنان که فروید می گفت خواب های همۀ انسان ها هم، مثل تفکرات انسان های بدوی، مشترکاتی با هم داشتند. هم از نظر این که همۀ آنها طبق الگوهای مشخص شکل می گرفتند و هم از نظر این که بعضی تصویرها بود که خیلی در آنها تکرار می شدند.
یونگ از روی آن مطالعات مردم شناسی و همین طور از روی تحقیقات فروید بود که تئوری ناخودآگاه جمعی و آرکی تایپ هایش را به جود آورد. او همچنان که گفتم آرکی تایپ ها را الگوهای تفکر ابتدایی می داند، تفکری که هم اجداد اولیۀ ما آن را داشته اند و هم همۀ ما آن را داریم، و به طور ناخودآگاه از ما سر می زند. برای همین است که در اسطوره ها و آفرینش های هنری و ادبی هم دیده می شود. به خاطر این که الهام و شهود که ماهیت ناخودآگاه دارند در این نوع آفرینش ها نقش دارد، و از این طریق است که آرکی تایپ ها هم در این نوع فعالیت ها وارد عمل می شوند.
تعداد آرکی تایپ ها خیلی زیاد است. اما بعضی از آنها مهم تر است. مثلاً یکی از آنها نحوۀ فکر کردن ما دربارۀ معشوقه است. وقتی عاشق می شویم فکر می کنیم معشوقه مان در تمام دنیا تک است، و هیچ کسی در دنیا نیست که بتواند جای او را برای ما بگیرد. یا مثلاً تصویر اولیه ای که هر زن از جنس مرد در ذهن خودش دارد. تصویری که زن از مرد در ذهن خودش دارد تصویری از یک نوع دانایی و نظریات خود به خود یا فی االبداهه است و آن را آنیموس می گویند، و زن این نوع دانایی را در مرد می جوید. یا همین طور آن تصویر اولیه ای که هر مرد از جنس زن در ذهن خودش دارد و آن را آنیما می گویند. تصویری که یک چیز رازآلود و مسحور کننده است، و مرد این رازآلودگی و زیبایی را در زن می جوید. آنیموس در همۀ زن ها یک جور است و آنیما هم در همۀ مردها یک جور است.
عباس پژمان
٣٠ آذر ١٣٩۴
🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
❤5👍1
آرکی تایپ ها- ٢
🍃
تعداد آرکی تایپ ها خیلی زیاد است. اما بعضی از آنها مهم تر است. مثلاً یکی از آنها نحوۀ فکر کردن ما دربارۀ معشوقه است. وقتی عاشق می شویم فکر می کنیم معشوقه مان در تمام دنیا تک است، و هیچ کسی در دنیا نیست که بتواند جای او را برای ما بگیرد. یا مثلاً تصویر اولیه ای که هر زن از جنس مرد در ذهن خودش دارد. تصویری که زن از مرد در ذهن خودش دارد تصویری از یک نوع دانایی و نظریات خود به خود یا فی االبداهه است و آن را آنیموس می گویند، و زن این نوع دانایی را در مرد می جوید. یا همین طور آن تصویر اولیه ای که هر مرد از جنس زن در ذهن خودش دارد و آن را آنیما می گویند. تصویری که یک چیز رازآلود و مسحور کننده است، و مرد این رازآلودگی و زیبایی را در زن می جوید. آنیموس در همۀ زن ها یک جور است و آنیما هم در همۀ مردها یک جور است.
گفت و گوی شازده کوچولو و گل در اولین دیدارشان:
... (گل) با این که با آن دقت خودش را درست کرده بود خمیازه ای کشید و گفت::
«اوه! تازه از خواب بیدار شده ام... از شما عذر می خواهم... هنوز موهایم را شانه نکرده ام...»
شازده کوچولو دیگر نتوانست جلو خودش را بگیرد:
«وای چه قدر زیبا هستید شما!»
گل آهسته گفت: «آره؟ آخر من و خورشید در یک لحظه به دنبا آمده ایم...»
شازده کوچولو فهمید که طرف چندان اهل تواضع نیست. اما واقعاً مسحور کننده بود! و یک لحظه بعد هم گفت:
«فکر می کنم الآن وقت صبحانه است. لطف می کنید یک فکری به حال من بکنید ...»
و شازده کوچولو با کلی شرمندگی یک آب پاش آبِ خنک آورد و گل را آب داد.
عباس پژمان
٣٠ آذر ١٣٩۴
🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
🍃
تعداد آرکی تایپ ها خیلی زیاد است. اما بعضی از آنها مهم تر است. مثلاً یکی از آنها نحوۀ فکر کردن ما دربارۀ معشوقه است. وقتی عاشق می شویم فکر می کنیم معشوقه مان در تمام دنیا تک است، و هیچ کسی در دنیا نیست که بتواند جای او را برای ما بگیرد. یا مثلاً تصویر اولیه ای که هر زن از جنس مرد در ذهن خودش دارد. تصویری که زن از مرد در ذهن خودش دارد تصویری از یک نوع دانایی و نظریات خود به خود یا فی االبداهه است و آن را آنیموس می گویند، و زن این نوع دانایی را در مرد می جوید. یا همین طور آن تصویر اولیه ای که هر مرد از جنس زن در ذهن خودش دارد و آن را آنیما می گویند. تصویری که یک چیز رازآلود و مسحور کننده است، و مرد این رازآلودگی و زیبایی را در زن می جوید. آنیموس در همۀ زن ها یک جور است و آنیما هم در همۀ مردها یک جور است.
گفت و گوی شازده کوچولو و گل در اولین دیدارشان:
... (گل) با این که با آن دقت خودش را درست کرده بود خمیازه ای کشید و گفت::
«اوه! تازه از خواب بیدار شده ام... از شما عذر می خواهم... هنوز موهایم را شانه نکرده ام...»
شازده کوچولو دیگر نتوانست جلو خودش را بگیرد:
«وای چه قدر زیبا هستید شما!»
گل آهسته گفت: «آره؟ آخر من و خورشید در یک لحظه به دنبا آمده ایم...»
شازده کوچولو فهمید که طرف چندان اهل تواضع نیست. اما واقعاً مسحور کننده بود! و یک لحظه بعد هم گفت:
«فکر می کنم الآن وقت صبحانه است. لطف می کنید یک فکری به حال من بکنید ...»
و شازده کوچولو با کلی شرمندگی یک آب پاش آبِ خنک آورد و گل را آب داد.
عباس پژمان
٣٠ آذر ١٣٩۴
🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
❤3👍1
شهر و قلب
افسوس که شکل شهر زودتر از قلب فانی تغییر می کند- بودلر
حالا دیگر خیلی وقت است عادت کرده ام اگر گاهی گذارم به خیابان یا محله ای در این شهر می افتد که چند سال است آن را ندیده ام، آنجا دیگر آن خیابان یا محله ای نباشد که چند سال پیش بود. البته اگر اصلاً باقی مانده باشد. اما عشق ها و احساس ها بی اعتنا به این تغییر ها به زندگی شان ادامه می دهند. به طوری که گاهی ممکن است جای خالی تابلویی که سال ها بود به آن عادت کرده بودی چنان غمگین ات کند که دیگر جرئت نکنی از قسمتی از خیابانی رد شوی که آن تابلو قبلاً آنجا بود، و هر وقت گذارت از آنجا می افتد راهت را کج کنی و از یک راه دیگر بروی.
عباس پژمان
٣٠ آذر ١٣٩۴
@apjmn
افسوس که شکل شهر زودتر از قلب فانی تغییر می کند- بودلر
حالا دیگر خیلی وقت است عادت کرده ام اگر گاهی گذارم به خیابان یا محله ای در این شهر می افتد که چند سال است آن را ندیده ام، آنجا دیگر آن خیابان یا محله ای نباشد که چند سال پیش بود. البته اگر اصلاً باقی مانده باشد. اما عشق ها و احساس ها بی اعتنا به این تغییر ها به زندگی شان ادامه می دهند. به طوری که گاهی ممکن است جای خالی تابلویی که سال ها بود به آن عادت کرده بودی چنان غمگین ات کند که دیگر جرئت نکنی از قسمتی از خیابانی رد شوی که آن تابلو قبلاً آنجا بود، و هر وقت گذارت از آنجا می افتد راهت را کج کنی و از یک راه دیگر بروی.
عباس پژمان
٣٠ آذر ١٣٩۴
@apjmn
🔥2
چهرهها و آینهها
در تشییعِ جنازۀ پدرم بود که واقعاً فهمیدم چند سالم است. تا آن موقع سنم بیشتر یک عدد بود برایم. هر وقت به سنم فکر میکردم عددی به ذهنم می آمد که فرقِ چندانی با هیچ عددِ دیگر نداشت. حتی اگر گاهی حسِ خاصی را هم با خودش میآورد که ممکن بود چند لحظه ای غمگینم هم بکند. اما حس چندان عمیقی نبود.
تقریباً هیچ کدام از کسانی را که سالها پیش در این نوع مجالس دیده بودم، و در آن زمانها پیرمرد یا میانسال بودند، حالا دیگر نمیدیدم. دیگر نبودند که بیایند. و کسانی را دیدم که فقط در سالهایِ خیلی دور، در دورانِ کودکی یا نو جوانیام، دیده بودم، و غالباً همسنهای من بودند. چه عجیب بود برایم وقتی میدیدم اینها، که فقط با آن چهرههای کودکی یا جوانیشان در خاطرِم مانده بودند، حالا جای آن قبلیها را گرفته اند!
آن روز برای دومین بار یک حس عجیب و وحشتناکی را تجربه کردم. حسی که فکر کردن به سنم و عددِ آن هیچ گاه نتوانسته بود در دلم ایجاد کند. چند ماه قبل از آن هم یک بار چنین حسی را با دیدن همکلاسانِ دوران دانشکدهام بعد از سی سال دوری از یکدیگر تجربه کرده بودم. گاهی آنطور که در بعضی چهرههای دیگر میتوانی تصویرِ خودت را ببینی در هیچ آینهای نمیتوانی. امسال، سالِ چهرهها و آینهها بود برایم.
عباس پژمان
١ دی ١٣٩۴
@apjmn
در تشییعِ جنازۀ پدرم بود که واقعاً فهمیدم چند سالم است. تا آن موقع سنم بیشتر یک عدد بود برایم. هر وقت به سنم فکر میکردم عددی به ذهنم می آمد که فرقِ چندانی با هیچ عددِ دیگر نداشت. حتی اگر گاهی حسِ خاصی را هم با خودش میآورد که ممکن بود چند لحظه ای غمگینم هم بکند. اما حس چندان عمیقی نبود.
تقریباً هیچ کدام از کسانی را که سالها پیش در این نوع مجالس دیده بودم، و در آن زمانها پیرمرد یا میانسال بودند، حالا دیگر نمیدیدم. دیگر نبودند که بیایند. و کسانی را دیدم که فقط در سالهایِ خیلی دور، در دورانِ کودکی یا نو جوانیام، دیده بودم، و غالباً همسنهای من بودند. چه عجیب بود برایم وقتی میدیدم اینها، که فقط با آن چهرههای کودکی یا جوانیشان در خاطرِم مانده بودند، حالا جای آن قبلیها را گرفته اند!
آن روز برای دومین بار یک حس عجیب و وحشتناکی را تجربه کردم. حسی که فکر کردن به سنم و عددِ آن هیچ گاه نتوانسته بود در دلم ایجاد کند. چند ماه قبل از آن هم یک بار چنین حسی را با دیدن همکلاسانِ دوران دانشکدهام بعد از سی سال دوری از یکدیگر تجربه کرده بودم. گاهی آنطور که در بعضی چهرههای دیگر میتوانی تصویرِ خودت را ببینی در هیچ آینهای نمیتوانی. امسال، سالِ چهرهها و آینهها بود برایم.
عباس پژمان
١ دی ١٣٩۴
@apjmn
👍4❤1
ف. م. سخن (فرهاد مشرقزمینی)
بازنويسی در جستجوی زمان از دست رفته
میخواستم عنوان اين معرفی کتاب را بگذارم "دوستداران مارسل بشتابيد" ولی پيش خودم فکر کردم دوستداران او حتما پيش از اين شتافتهاند و اين نوشته به درد کسانی خواهد خورد که تا حالا نشتافتهاند! به هر حال اين متن، وَ کتابی که معرفی خواهد شد به درد همه نمیخورَد و اگر دوستدار مارسل پروست و زبان پيچ در پيچ روياگونهاش نيستيد از اين متن درگذريد و سراغ آيتم بعدی يعنی "آلزايمر" برويد. اما اگر دوستدار پروست و در جستجوی زمان از دست رفته و به قول معروف "از خودمان" هستيد حتما اين قسمت را بخوانيد بخصوص اگر تا به حال کتاب کوچک قطع پالتويیِ ۱۰۱ صفحهایِ منتشر شده توسط انتشارات هرمس با شناسنامهی "در جستجوی زمان از دست رفته، نوشتهی مارسل پروست، بازنويسی برای تئاتر توسط هارولد پينتر و دای تِرِويس به ترجمهی عباس پژمان" را نخواندهايد.
ممکن است فکر کنيد چرا اين قدر با هيجان اين معرفی را انجام میدهم. اولاً به خاطر اين که بعد از مدتها يک ترجمهی فنّی-هنریِ خوب خواندهام. دوم اين که کتابِ ترجمه شده توسط آقای پژمان کتابی ست -هر چند برای ناآشنايان با اصل در جستجوی زمان از دست رفته نامفهوم ولی- شگفتانگيز؛ شگفتانگيز از اين رو که کتابی عظيم و هفت جلدی و چهار هزار صفحهای، با مهارت يک نمايشنامهنويسِ هنرمند خلاصه شده است در يک کتاب قطع پالتويی با ۱۰۱ صفحه. آن هم کتابی که به قول مرحوم مهدی سحابی، "در عين روشنی و زلالی «سنگين» است" (گزيدههايی از در جستجوی زمان از دست رفته، مارسل پروست، مهدی سحابی، صفحهی ۸) و به قول دکتر پژمان با آن که اين کتاب "از شاهکارهای مسلّم دنيای رمان و از قلّههای رفيع آن است، کمتر کسی میتواند خواندن آن را تا آخر ادامه دهد." (بازنويسی، صفحه ی پنج).
اما چند کلمه در مورد ترجمهی "بازنويسی...". من نمیتوانم اظهار نظری در مورد تطابق ترجمه با اصلِ کتاب بکنم ولی عباس پژمان جزو آن دسته از مترجمانی ست که طبق گفتهها و شنيدهها، به کار او و دقت او میتوان اطمينان کرد. ايشان کسی است که بر خلاف نظريهٔ رايج ميان مترجمان که دانستن زبان مقصد را اساس يک ترجمهی خوب میدانند، فهميدن مطلب در زبان مبداء را پايهی ترجمه میداند که نظری بسيار ارزشمند است و به گمان من اگر ترجمههای زيادی قابل خواندن نيست، علت آن نه ضعف در زبان فارسی و نه ضعفِ خودِ زبان فارسی که نفهميدن متنِ مبداء است که کار را به ترجمهی لغت به لغت میکشاند و مترجم و خواننده را به گرفتاری و مرارت دچار میکند (اولی را به گرفتاری و مرارتِ ترجمه کردن و دومی را به گرفتاری و مرارتِ مطالعه کردن). چيزی که از ترجمهی "بازنويسی" میتوان حس کرد اين است که مترجمِ کارآشنا، پروست و اثرش را خوب شناخته و مشکلی برای فهميدن و فهماندن متن خلاصه شدهای که خود عصارهی يک متن دشوار و در هم پيچيدهی ادبی ست نداشته، و اين کم امتيازی نيست. خواننده، احساسِ خواندنِ متنِ ترجمه شده نمیکند و با هيچ دستانداز آزاردهندهای رو به رو نمیشود.
البته برای فهميدن اين کتاب، دانستن زبان فارسی کافی نيست! بايد با پروست و نحوهی نوشتن او از قبل آشنا بود والا متن، متنی بی سر و ته و خسته کننده و از هم گسسته به نظر خواهد رسيد. پيوند مفاهيم پروست نه بر روی کاغذ که در ذهن خواننده بايد انجام شود و اين کار هر کسی نيست. به قول عباس پژمان، کسی که در جستجو را به طور کامل میخواند انگار يک "خواب بزرگ" را میخواند (همانجا).
به هر حال مطمئن هستم دوستداران پروست با کمال ميل ۱۸۰۰ تومان برای خريدن اين کتاب کوچک خواهند پرداخت و نه يک بار بل که چند بار آن را خواهند خواند و هر بار چيز جديدی در آن خواهند يافت. مطمئن هستم!
منبع:
خبرنامه گویا کشکول خبری هفته (۱۲۲)
http://www.fmsokhan.com/archives/2010/06/uoeuuu_oeoeoeu_121.html
بازنويسی در جستجوی زمان از دست رفته
میخواستم عنوان اين معرفی کتاب را بگذارم "دوستداران مارسل بشتابيد" ولی پيش خودم فکر کردم دوستداران او حتما پيش از اين شتافتهاند و اين نوشته به درد کسانی خواهد خورد که تا حالا نشتافتهاند! به هر حال اين متن، وَ کتابی که معرفی خواهد شد به درد همه نمیخورَد و اگر دوستدار مارسل پروست و زبان پيچ در پيچ روياگونهاش نيستيد از اين متن درگذريد و سراغ آيتم بعدی يعنی "آلزايمر" برويد. اما اگر دوستدار پروست و در جستجوی زمان از دست رفته و به قول معروف "از خودمان" هستيد حتما اين قسمت را بخوانيد بخصوص اگر تا به حال کتاب کوچک قطع پالتويیِ ۱۰۱ صفحهایِ منتشر شده توسط انتشارات هرمس با شناسنامهی "در جستجوی زمان از دست رفته، نوشتهی مارسل پروست، بازنويسی برای تئاتر توسط هارولد پينتر و دای تِرِويس به ترجمهی عباس پژمان" را نخواندهايد.
ممکن است فکر کنيد چرا اين قدر با هيجان اين معرفی را انجام میدهم. اولاً به خاطر اين که بعد از مدتها يک ترجمهی فنّی-هنریِ خوب خواندهام. دوم اين که کتابِ ترجمه شده توسط آقای پژمان کتابی ست -هر چند برای ناآشنايان با اصل در جستجوی زمان از دست رفته نامفهوم ولی- شگفتانگيز؛ شگفتانگيز از اين رو که کتابی عظيم و هفت جلدی و چهار هزار صفحهای، با مهارت يک نمايشنامهنويسِ هنرمند خلاصه شده است در يک کتاب قطع پالتويی با ۱۰۱ صفحه. آن هم کتابی که به قول مرحوم مهدی سحابی، "در عين روشنی و زلالی «سنگين» است" (گزيدههايی از در جستجوی زمان از دست رفته، مارسل پروست، مهدی سحابی، صفحهی ۸) و به قول دکتر پژمان با آن که اين کتاب "از شاهکارهای مسلّم دنيای رمان و از قلّههای رفيع آن است، کمتر کسی میتواند خواندن آن را تا آخر ادامه دهد." (بازنويسی، صفحه ی پنج).
اما چند کلمه در مورد ترجمهی "بازنويسی...". من نمیتوانم اظهار نظری در مورد تطابق ترجمه با اصلِ کتاب بکنم ولی عباس پژمان جزو آن دسته از مترجمانی ست که طبق گفتهها و شنيدهها، به کار او و دقت او میتوان اطمينان کرد. ايشان کسی است که بر خلاف نظريهٔ رايج ميان مترجمان که دانستن زبان مقصد را اساس يک ترجمهی خوب میدانند، فهميدن مطلب در زبان مبداء را پايهی ترجمه میداند که نظری بسيار ارزشمند است و به گمان من اگر ترجمههای زيادی قابل خواندن نيست، علت آن نه ضعف در زبان فارسی و نه ضعفِ خودِ زبان فارسی که نفهميدن متنِ مبداء است که کار را به ترجمهی لغت به لغت میکشاند و مترجم و خواننده را به گرفتاری و مرارت دچار میکند (اولی را به گرفتاری و مرارتِ ترجمه کردن و دومی را به گرفتاری و مرارتِ مطالعه کردن). چيزی که از ترجمهی "بازنويسی" میتوان حس کرد اين است که مترجمِ کارآشنا، پروست و اثرش را خوب شناخته و مشکلی برای فهميدن و فهماندن متن خلاصه شدهای که خود عصارهی يک متن دشوار و در هم پيچيدهی ادبی ست نداشته، و اين کم امتيازی نيست. خواننده، احساسِ خواندنِ متنِ ترجمه شده نمیکند و با هيچ دستانداز آزاردهندهای رو به رو نمیشود.
البته برای فهميدن اين کتاب، دانستن زبان فارسی کافی نيست! بايد با پروست و نحوهی نوشتن او از قبل آشنا بود والا متن، متنی بی سر و ته و خسته کننده و از هم گسسته به نظر خواهد رسيد. پيوند مفاهيم پروست نه بر روی کاغذ که در ذهن خواننده بايد انجام شود و اين کار هر کسی نيست. به قول عباس پژمان، کسی که در جستجو را به طور کامل میخواند انگار يک "خواب بزرگ" را میخواند (همانجا).
به هر حال مطمئن هستم دوستداران پروست با کمال ميل ۱۸۰۰ تومان برای خريدن اين کتاب کوچک خواهند پرداخت و نه يک بار بل که چند بار آن را خواهند خواند و هر بار چيز جديدی در آن خواهند يافت. مطمئن هستم!
منبع:
خبرنامه گویا کشکول خبری هفته (۱۲۲)
http://www.fmsokhan.com/archives/2010/06/uoeuuu_oeoeoeu_121.html
👍3
کیاوش انوری [نویسنده و موسیقیدان]:
#در_جست_و_جوی_زمان_از_دست_رفته؛ شاهکارِ بیمانندِ #مارسل_پروست که هر علاقهمندِ به ادبیّات و زیبایی را شیفته و فریفتهی خود میسازد. این رمانِ خوشاقبال، که تا کنون ضمنِ ورود به زبانها و فرهنگهای گوناگون(از جمله فارسی) عمیقاً موردِ توجهِ هنرمندان و اندیشمندان قرار گرفته، دستمایهی آفرینشِ آثارِ برجستهی ادبی و هنریِ دیگري هم شده است.
تاکنون تلاشهای بسیاري برای خلاصه کردنِ این رمانِ شگفتانگیز شده است. لورانی گروسیه و آلن دوباتن از این جمله افراد هستند. امّا حقیقت این است که این رمانِ سترگ را به هیچ عنوان نمیتوان خلاصه کرد. نه به این دلیل که بزرگ و طولانی ست و در ۷ جلد نوشته شده. بلکه این کار از این رو نشدنیست که رمانِ پروست روایتي روشن و سرراست نیست. بلکه اتفاقاً جنبهی رواییِ داستان اهمّیّتِ فرعی دارد. کتاب لبریز است از توصیفها و سنجشگریهای ژرفنگرانه از هنر و ادبیّات، از حالتهای روانشناختی، از موقعیتها و حالاتِ متغیّرِ انسان، مسائلِ مربوط به زبان، خودشناسی، جامعهشناسی، وصفِ حالِ اشرافِ جامعه -که اغلب برای مردمِ عادّی در حبابهای برتری، دستنیافتنی بودن و شکوه و ارجمندی ظاهر میشوند- رنجها و ملالها، زیباییها و لذّتهای زندگی و خلاصه بیشمار مشاهده و نکتهسنجی از چیزها، طبیعت و زندگی. تمامیِ اینها با داستانِ زندگیِ راوی در پیوندي ژرف و تنگاتنگ قرار دارند. بنابراین هرگونه تلاش برای خلاصه کردنِ این رمان نتیجهاي جز مثله کردنِ آن نخواهد داشت. فقط میتوان دربارهی بخش یا بخشهایي از آن بطورِ جداگانه سخن گفت. تنها راهِ فهم، و درکِ اهمّیّت و مقصودِ پروست خواندنِ خودِ رمان است.
امّا کاري که پینتر و ترویس انجام دادهاند از نوعي دیگر است؛ بازنویسیِ رمانِ جستوجو برای تئاتر. به نظرِ من آنها با این کارشان -اگر بیراه نگفته باشم- یک اثرِ سورئال پدید آورده اند! به گمانِ من این اثر برای مخاطبي که رمانِ پروست را نخوانده، بسیار عجیب و غریب به نگر آید و شاید اصلاً هیچ از آن نفهمد. امّا یک مخاطبِ فهیم به سیّالیّت و خوابآلودگیِ عمیقي که بر کلِ اثر سایه انداخته پی خواهد برد.
در هر حال چیزي که بیشتر از همه خواندنِ آن را برای خوانندهی فارسیزبان توجیه [بلکه واجب] میکند، ترجمهی درخشان و استادانهی #عباس_پژمان است. همانگونه که از پژمان انتظار میرود، همچون دیگر کارهایش با متني روان، روشن، دقیق و قابلِ اعتماد روبرو هستیم.
اگرچه بعید میدانم اجرای چنین تئاتري [بویژه در ایران] کارِ سادهاي باشد، ولی خیلی علاقه دارم که موسیقیِ آن را من بنویسم.
کیاوش انوری آذر ۱۴۰۰
@apjmn
@KiawaschAnwarie
#در_جست_و_جوی_زمان_از_دست_رفته؛ شاهکارِ بیمانندِ #مارسل_پروست که هر علاقهمندِ به ادبیّات و زیبایی را شیفته و فریفتهی خود میسازد. این رمانِ خوشاقبال، که تا کنون ضمنِ ورود به زبانها و فرهنگهای گوناگون(از جمله فارسی) عمیقاً موردِ توجهِ هنرمندان و اندیشمندان قرار گرفته، دستمایهی آفرینشِ آثارِ برجستهی ادبی و هنریِ دیگري هم شده است.
تاکنون تلاشهای بسیاري برای خلاصه کردنِ این رمانِ شگفتانگیز شده است. لورانی گروسیه و آلن دوباتن از این جمله افراد هستند. امّا حقیقت این است که این رمانِ سترگ را به هیچ عنوان نمیتوان خلاصه کرد. نه به این دلیل که بزرگ و طولانی ست و در ۷ جلد نوشته شده. بلکه این کار از این رو نشدنیست که رمانِ پروست روایتي روشن و سرراست نیست. بلکه اتفاقاً جنبهی رواییِ داستان اهمّیّتِ فرعی دارد. کتاب لبریز است از توصیفها و سنجشگریهای ژرفنگرانه از هنر و ادبیّات، از حالتهای روانشناختی، از موقعیتها و حالاتِ متغیّرِ انسان، مسائلِ مربوط به زبان، خودشناسی، جامعهشناسی، وصفِ حالِ اشرافِ جامعه -که اغلب برای مردمِ عادّی در حبابهای برتری، دستنیافتنی بودن و شکوه و ارجمندی ظاهر میشوند- رنجها و ملالها، زیباییها و لذّتهای زندگی و خلاصه بیشمار مشاهده و نکتهسنجی از چیزها، طبیعت و زندگی. تمامیِ اینها با داستانِ زندگیِ راوی در پیوندي ژرف و تنگاتنگ قرار دارند. بنابراین هرگونه تلاش برای خلاصه کردنِ این رمان نتیجهاي جز مثله کردنِ آن نخواهد داشت. فقط میتوان دربارهی بخش یا بخشهایي از آن بطورِ جداگانه سخن گفت. تنها راهِ فهم، و درکِ اهمّیّت و مقصودِ پروست خواندنِ خودِ رمان است.
امّا کاري که پینتر و ترویس انجام دادهاند از نوعي دیگر است؛ بازنویسیِ رمانِ جستوجو برای تئاتر. به نظرِ من آنها با این کارشان -اگر بیراه نگفته باشم- یک اثرِ سورئال پدید آورده اند! به گمانِ من این اثر برای مخاطبي که رمانِ پروست را نخوانده، بسیار عجیب و غریب به نگر آید و شاید اصلاً هیچ از آن نفهمد. امّا یک مخاطبِ فهیم به سیّالیّت و خوابآلودگیِ عمیقي که بر کلِ اثر سایه انداخته پی خواهد برد.
در هر حال چیزي که بیشتر از همه خواندنِ آن را برای خوانندهی فارسیزبان توجیه [بلکه واجب] میکند، ترجمهی درخشان و استادانهی #عباس_پژمان است. همانگونه که از پژمان انتظار میرود، همچون دیگر کارهایش با متني روان، روشن، دقیق و قابلِ اعتماد روبرو هستیم.
اگرچه بعید میدانم اجرای چنین تئاتري [بویژه در ایران] کارِ سادهاي باشد، ولی خیلی علاقه دارم که موسیقیِ آن را من بنویسم.
کیاوش انوری آذر ۱۴۰۰
@apjmn
@KiawaschAnwarie
❤10
خودکشی هدایت و من و بوف کور
گاهی خواب دیدنمان آن قدر به واقعیت نزدیک است که انگار در بیداری اتفاق افتاده است و گاهی پیشآمدهای نادری در بیداری هست که مانندِ خواب و رویا به نظر میرسد. نویسندۀ کتاب بوف کور در اول کتاب می گوید فقط به شرحِ یکی از این پیشآمدها میپردازد که برای خودش اتفاق افتاده است و در حالتِ اغما و برزخِ بینِ خواب و بیداری برایش جلوه کرده است.
مغزِ بشر ساختمانِ پیچیدهای دارد و گاهی خودِ او را گول میزند! زمانی که نمیخواهیم واقعیتی را قبول کنیم و به زبان آوریم، یا به عبارتِ دیگر آن را سرکوب میکنیم، آن هم در زمانِ خواب به صورت رؤیا و کابوس خودش را نشان میدهد. خواب دیدن یک پدیدۀ فوقِ طبیعی نیست بلکه تابعِِ ذهن بشر و محصولِ زندگی ماست. مغزِ ما در زمانِ خواب و دور از هیاهوی روزمره کار خودش را دنبال میکند و بدن ما که در حالتِ اغما به سر میبرد، مغز را در این راه آزاد میگذارد و رؤیا اتفاق میافتد.
راویِ بوف کور در این داستان، پیشآمد و اتفاقِ نادری در زندگیِ خودش را به صورتِ یک خوابِ عمیق به تصویر کشیده و از سمبلهایِ گوناگونی اسم برده که هر یک بیانگرِ رازی در این داستان است. من در مصاحبهام در کتابِ «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران»، کتابِ بوف کور را از زاویۀ روابطِ خانوادگیِ صادق هدایت رمزگشایی کردهام و عباس پژمان در «من و بوف کور» به رمزگشاییِ سمبلها و همچنین به آنالیزِ خواب و رؤیا پرداختهاند که میتواند در موردِ بوف کور اهمیت بسیاری داشته باشد.
صادق هدایت در کتابِ بوف کور بعد از به پایان رساندنِ داستانی که تعریف کرده، از زبان راوی میگوید: از خوابی عمیق و طولانی بیدار شده است. خواب و بیداریِ ترسناکی که زندگی او را دگرگون کرده و او را به سمتِ خواب مصنوعی کشانده است. این در زندگیِ نویسنده هم او را وادار به خودکشی کرد.
کتابهای «آشنایی با صادق هدایت»، نوشتهی م. فرزانه، کتابِ «تاریخِ شفاهی ادبیاتِ معاصر ایران» که به صورت گفتوگو با من، و به کوششِ مریم سادات گوشه و زیرِ نظرِ محمد هاشم اکبریانی به چاپ رسیده است، و مخصوصاً «من و بوف کور»ِ عباس پژمان میتوانند راه گشایی باشند برای درکِ این که چرا صادق هدایت خودکشی کرد.
میترا هدایت
[نوۀ برادرِ صادق هدایت]
@apjmn
گاهی خواب دیدنمان آن قدر به واقعیت نزدیک است که انگار در بیداری اتفاق افتاده است و گاهی پیشآمدهای نادری در بیداری هست که مانندِ خواب و رویا به نظر میرسد. نویسندۀ کتاب بوف کور در اول کتاب می گوید فقط به شرحِ یکی از این پیشآمدها میپردازد که برای خودش اتفاق افتاده است و در حالتِ اغما و برزخِ بینِ خواب و بیداری برایش جلوه کرده است.
مغزِ بشر ساختمانِ پیچیدهای دارد و گاهی خودِ او را گول میزند! زمانی که نمیخواهیم واقعیتی را قبول کنیم و به زبان آوریم، یا به عبارتِ دیگر آن را سرکوب میکنیم، آن هم در زمانِ خواب به صورت رؤیا و کابوس خودش را نشان میدهد. خواب دیدن یک پدیدۀ فوقِ طبیعی نیست بلکه تابعِِ ذهن بشر و محصولِ زندگی ماست. مغزِ ما در زمانِ خواب و دور از هیاهوی روزمره کار خودش را دنبال میکند و بدن ما که در حالتِ اغما به سر میبرد، مغز را در این راه آزاد میگذارد و رؤیا اتفاق میافتد.
راویِ بوف کور در این داستان، پیشآمد و اتفاقِ نادری در زندگیِ خودش را به صورتِ یک خوابِ عمیق به تصویر کشیده و از سمبلهایِ گوناگونی اسم برده که هر یک بیانگرِ رازی در این داستان است. من در مصاحبهام در کتابِ «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران»، کتابِ بوف کور را از زاویۀ روابطِ خانوادگیِ صادق هدایت رمزگشایی کردهام و عباس پژمان در «من و بوف کور» به رمزگشاییِ سمبلها و همچنین به آنالیزِ خواب و رؤیا پرداختهاند که میتواند در موردِ بوف کور اهمیت بسیاری داشته باشد.
صادق هدایت در کتابِ بوف کور بعد از به پایان رساندنِ داستانی که تعریف کرده، از زبان راوی میگوید: از خوابی عمیق و طولانی بیدار شده است. خواب و بیداریِ ترسناکی که زندگی او را دگرگون کرده و او را به سمتِ خواب مصنوعی کشانده است. این در زندگیِ نویسنده هم او را وادار به خودکشی کرد.
کتابهای «آشنایی با صادق هدایت»، نوشتهی م. فرزانه، کتابِ «تاریخِ شفاهی ادبیاتِ معاصر ایران» که به صورت گفتوگو با من، و به کوششِ مریم سادات گوشه و زیرِ نظرِ محمد هاشم اکبریانی به چاپ رسیده است، و مخصوصاً «من و بوف کور»ِ عباس پژمان میتوانند راه گشایی باشند برای درکِ این که چرا صادق هدایت خودکشی کرد.
میترا هدایت
[نوۀ برادرِ صادق هدایت]
@apjmn
تالارِ فرهاد
دیشب برفِ سنگینی باریده است. بعید است تاکسیها بتوانند به این زودی در خیابانها تردد کنند. مخصوصاً در خیابان اعتماد که خیابانِ کم رفتوآمدی است. حتماً چند ساعتی طول خواهد کشید تا لودرهای شهرداری راهِ خیابان را باز کنند. احتمالاً باید از خانه تا درمانگاه را پیاده طی کنم. وقتی واردِ کوچه میشوم پاهایم تا نیم متر در برف فرو میروند. در کوچه فقط جای چندتا پا دیده میشود که از خانۀ روبرو بیرون آمده اند. حتماً جای پای دخترهای نرس و ماماست که در آن خانه مینشینند. چه صدای قشنگی دارد برف وقتی که زیرِ پوتینهایت ناله میکند. خررررت، خررررت، خررررت، خررررت. اما وقتی به چند قدمیِ خانۀ آنها میرسم، که اولین خانۀ جنوبیِ کوچه است، صدای ضعیفِ آهنگی به گوشم میخورَد. خرررت. نگاهم را به سمتِ خانه بر میگردانم. خررر. پنجرۀ این سمتِ در روشن است. دیگر صدای برف در زیرِ پوتینهایم را نمیشنوم. سایۀ دختری بر پردۀ پنجره افتاده است که موهایش را شانه میکند. آینهای کوچک را هم یک لحظه میبینم که تهش بر لبۀ پنجره و سرش به قابِ آن تکیه داده شده است. موها لَخت و صاف از جلوِ صورت پایین ریختهاند و شانه میخورند، و من از جلوِ پنجره رد میشوم. کاش هیچ وقت تمام نمیشدی ای لحظۀ زیبا. در هیچ رودخانهای نمیشود دوبار وارد شد. میشود خفه خون بگیری هراک جان ...
عباس پژمان
١ فروردین ١٣٩۵
@apjmn
دیشب برفِ سنگینی باریده است. بعید است تاکسیها بتوانند به این زودی در خیابانها تردد کنند. مخصوصاً در خیابان اعتماد که خیابانِ کم رفتوآمدی است. حتماً چند ساعتی طول خواهد کشید تا لودرهای شهرداری راهِ خیابان را باز کنند. احتمالاً باید از خانه تا درمانگاه را پیاده طی کنم. وقتی واردِ کوچه میشوم پاهایم تا نیم متر در برف فرو میروند. در کوچه فقط جای چندتا پا دیده میشود که از خانۀ روبرو بیرون آمده اند. حتماً جای پای دخترهای نرس و ماماست که در آن خانه مینشینند. چه صدای قشنگی دارد برف وقتی که زیرِ پوتینهایت ناله میکند. خررررت، خررررت، خررررت، خررررت. اما وقتی به چند قدمیِ خانۀ آنها میرسم، که اولین خانۀ جنوبیِ کوچه است، صدای ضعیفِ آهنگی به گوشم میخورَد. خرررت. نگاهم را به سمتِ خانه بر میگردانم. خررر. پنجرۀ این سمتِ در روشن است. دیگر صدای برف در زیرِ پوتینهایم را نمیشنوم. سایۀ دختری بر پردۀ پنجره افتاده است که موهایش را شانه میکند. آینهای کوچک را هم یک لحظه میبینم که تهش بر لبۀ پنجره و سرش به قابِ آن تکیه داده شده است. موها لَخت و صاف از جلوِ صورت پایین ریختهاند و شانه میخورند، و من از جلوِ پنجره رد میشوم. کاش هیچ وقت تمام نمیشدی ای لحظۀ زیبا. در هیچ رودخانهای نمیشود دوبار وارد شد. میشود خفه خون بگیری هراک جان ...
عباس پژمان
١ فروردین ١٣٩۵
@apjmn
حسین منصور حلاج
۱- کتاب تاریخ بغداد می گوید اجدادِ حسینِ منصورِ حلاج تا پدربزرگش، که اسمش مَحَمّا بود، زرتشتی بودهاند. آن وقت پدرش مسلمان می شود و به مذهبِ سُنّی در می آید. اما تاریخ بغداد ظاهراً نمیگوید آیا حسینِ منصورِ حلاج مسلمان به دنیا آمد، یا وقتی به دنیا آمد که هنوز پدرش زرتشتی بود.
حسین منصور حلاج، اسمش حسین، و اسم پدرش منصور بوده. اما چون آن زمانها هنوز اسمِ فامیلْ رسم نبود، اسمِ اشخاص را با ذکرِ اسمِ پدرِ آنها می گفتند، یا مینوشتند، تا از کسانِ دیگری که هم اسمِ آنها بودند مشخص شوند. بنابراین او را هم حسین ابنِ منصور، یعنی حسین پسرِ منصور، میگفتهاند. کلمۀ عربیِ ابن به معنیِ پسر را هم هموطنانِ آن زمانمان برای تفاخُر و ادایِ احترام به زبان عربی استفاده میکردند. هرچند که گاهی هم اسمش را فقط حسینِ منصور نوشتهاند، که شاید برای پرهیز از گفتنِ کلمۀ ابن بوده است. گاهی هم اسمش را در بعضی شعرها فقط منصور گفتهاند. البته انگار اسمهایش خیلی بیشتر از اینها بوده است. اما الآن دیگر تقریباً فقط با همین ها شناخته میشود.
حسین، یا حسینِ منصور، در سال ٢۴۴ هجری قمری، مطابق با ۵٨٨ میلادی، به دنیا آمد. پدر و مادرش هر دو ایرانی بودند. زادگاهش روستایی بود به نام تور، در منطقۀ بیضای فارس، که اکنون از توابعِ شهرستانِ آباده است. شغلِ پدرش حلاجی بود. یعنی پنبه و پشم را با یک وسیلۀ مخصوص میزده تا سبکتر و پر حجم بشود و به صورتی دربیاید که از آن برای درست کردن لحاف و تُشَک و بالش استفاده میکردند. خودِ حسین هم مدتی همان شغل پدر را داشته است. حلاجی میکرده است. بنابراین گاهی هم اسمش را فقط حلاج گفتهاند.
منصور بعد از تولدِ حسین مدتی ساکنِ اهواز و بعد شوشتر شده بود و در آن شهرها حلاجی میکرده است تا این که در ٢۵۵ هجری قمری، که حسین یازده ساله بوده، در یکی از شهرهای جنوبیِ عراق به نام واسط ساکن میشود. آن زمان همۀ این شهرها در دستِ عرب ها بود و خُلَفای عباسی بر آنها حکومت میکردند.
وقتی سالِ ٢۶٠ هجری قمری شد، که مطابق با ٨٧٣ میلادی بود، حسین ١۶ ساله شد و تحصیلاتِ مقدماتیاش را در مدرسۀ حَنْبَلیهای واسط تمام کرد. آن وقت به تنهایی به شهرِ سابقشان شوشتر برگشت، و آنجا، باز هم در مدرسۀ حَنْبَلیها، شاگردِ عارفِ مشهوری به نام سَهْلْ شد. حَنْبَلیها یکی از شاخههای مذهبِ سُنّی هستند و ظاهراً به امر به معروف و نهی از مُنْکَر اهمیت زیادی میدهند. حسین دو سال آنجا درس خواند و بعد از دو سال به بصره رفت. بصره در آن زمان مرکزِ صوفیها بود، و کارِ این جماعت در آن شهر رونقِ فراوانی داشت. بزرگترین صوفیِ آن اطراف هم که در بغداد اقامت داشت شخصی به نام جُنَیْد بود. حسین در بصره شاگردِ صوفیای به نام عَمْرِ مَکّی شد و شدیداً تحتِ تأثیر او و تعلیماتش قرار گرفت.
آنگاه، در سال ٢۶۴ هجری قمری، با دخترِ یکی از صوفیهای بصره به نامِ ابو یعقوبِ اَقْطَعِ کَرْنَبائی ، که از مریدان جُنَیْد بود، ازدواج کرد. این تنها ازدواجِ او بوده و او از آن صاحبِ سه پسر و یک دختر شد. اسم پسرِ بزرگش حَمْدْ بوده، که شرحِ حالی هم از پدرش نوشته است که به سالهای آخرِ عمرِ او مربوط میشود. حَمْدْ در همین شرح حال گفته است عَمْرِ مَکّی، استادِ دورانِ جوانیِ حلاج، با ازدواجِ او با دخترِ ابویعقوب مخالف بوده است. ظاهراً این دو صوفی، یعنی استادِ حسین و پدرزنش، به یکدیگر حسادت میکردهاند. مخصوصاً که ابو یعقوب ظاهراً شیعه هم بوده است.
خلاصه این که ازدواجِ حلاج باعث شد آن حسادت تشدید شود، به طوری که آن دو صوفی دعوا هم بر سرِ حلاج کردند. حلاج هم مجبور شد بصره را ترک کند، و به بغداد پیشِ جُنَیْد رفت، که رهبر و بزرگِ صوفی ها بود. ظاهراً حلاج میخواسته درسش را پیشِ این جُنِید ادامه دهد. اما جُنَیْد میگوید برگردد همان بصره و درسش را با استادش عَمْرِ مَکّی ادامه دهد. همین واقعه میتواند نشان دهد حلاج چه شخصیتی داشته است. شخصیتی که میتوانسته دیگران را شیفتۀ خود کند و آنها بر سرِ دوستی یا تصاحبِ وابستگیاش با هم دعوا بکنند.
عباس پژمان
@apjmn
۱- کتاب تاریخ بغداد می گوید اجدادِ حسینِ منصورِ حلاج تا پدربزرگش، که اسمش مَحَمّا بود، زرتشتی بودهاند. آن وقت پدرش مسلمان می شود و به مذهبِ سُنّی در می آید. اما تاریخ بغداد ظاهراً نمیگوید آیا حسینِ منصورِ حلاج مسلمان به دنیا آمد، یا وقتی به دنیا آمد که هنوز پدرش زرتشتی بود.
حسین منصور حلاج، اسمش حسین، و اسم پدرش منصور بوده. اما چون آن زمانها هنوز اسمِ فامیلْ رسم نبود، اسمِ اشخاص را با ذکرِ اسمِ پدرِ آنها می گفتند، یا مینوشتند، تا از کسانِ دیگری که هم اسمِ آنها بودند مشخص شوند. بنابراین او را هم حسین ابنِ منصور، یعنی حسین پسرِ منصور، میگفتهاند. کلمۀ عربیِ ابن به معنیِ پسر را هم هموطنانِ آن زمانمان برای تفاخُر و ادایِ احترام به زبان عربی استفاده میکردند. هرچند که گاهی هم اسمش را فقط حسینِ منصور نوشتهاند، که شاید برای پرهیز از گفتنِ کلمۀ ابن بوده است. گاهی هم اسمش را در بعضی شعرها فقط منصور گفتهاند. البته انگار اسمهایش خیلی بیشتر از اینها بوده است. اما الآن دیگر تقریباً فقط با همین ها شناخته میشود.
حسین، یا حسینِ منصور، در سال ٢۴۴ هجری قمری، مطابق با ۵٨٨ میلادی، به دنیا آمد. پدر و مادرش هر دو ایرانی بودند. زادگاهش روستایی بود به نام تور، در منطقۀ بیضای فارس، که اکنون از توابعِ شهرستانِ آباده است. شغلِ پدرش حلاجی بود. یعنی پنبه و پشم را با یک وسیلۀ مخصوص میزده تا سبکتر و پر حجم بشود و به صورتی دربیاید که از آن برای درست کردن لحاف و تُشَک و بالش استفاده میکردند. خودِ حسین هم مدتی همان شغل پدر را داشته است. حلاجی میکرده است. بنابراین گاهی هم اسمش را فقط حلاج گفتهاند.
منصور بعد از تولدِ حسین مدتی ساکنِ اهواز و بعد شوشتر شده بود و در آن شهرها حلاجی میکرده است تا این که در ٢۵۵ هجری قمری، که حسین یازده ساله بوده، در یکی از شهرهای جنوبیِ عراق به نام واسط ساکن میشود. آن زمان همۀ این شهرها در دستِ عرب ها بود و خُلَفای عباسی بر آنها حکومت میکردند.
وقتی سالِ ٢۶٠ هجری قمری شد، که مطابق با ٨٧٣ میلادی بود، حسین ١۶ ساله شد و تحصیلاتِ مقدماتیاش را در مدرسۀ حَنْبَلیهای واسط تمام کرد. آن وقت به تنهایی به شهرِ سابقشان شوشتر برگشت، و آنجا، باز هم در مدرسۀ حَنْبَلیها، شاگردِ عارفِ مشهوری به نام سَهْلْ شد. حَنْبَلیها یکی از شاخههای مذهبِ سُنّی هستند و ظاهراً به امر به معروف و نهی از مُنْکَر اهمیت زیادی میدهند. حسین دو سال آنجا درس خواند و بعد از دو سال به بصره رفت. بصره در آن زمان مرکزِ صوفیها بود، و کارِ این جماعت در آن شهر رونقِ فراوانی داشت. بزرگترین صوفیِ آن اطراف هم که در بغداد اقامت داشت شخصی به نام جُنَیْد بود. حسین در بصره شاگردِ صوفیای به نام عَمْرِ مَکّی شد و شدیداً تحتِ تأثیر او و تعلیماتش قرار گرفت.
آنگاه، در سال ٢۶۴ هجری قمری، با دخترِ یکی از صوفیهای بصره به نامِ ابو یعقوبِ اَقْطَعِ کَرْنَبائی ، که از مریدان جُنَیْد بود، ازدواج کرد. این تنها ازدواجِ او بوده و او از آن صاحبِ سه پسر و یک دختر شد. اسم پسرِ بزرگش حَمْدْ بوده، که شرحِ حالی هم از پدرش نوشته است که به سالهای آخرِ عمرِ او مربوط میشود. حَمْدْ در همین شرح حال گفته است عَمْرِ مَکّی، استادِ دورانِ جوانیِ حلاج، با ازدواجِ او با دخترِ ابویعقوب مخالف بوده است. ظاهراً این دو صوفی، یعنی استادِ حسین و پدرزنش، به یکدیگر حسادت میکردهاند. مخصوصاً که ابو یعقوب ظاهراً شیعه هم بوده است.
خلاصه این که ازدواجِ حلاج باعث شد آن حسادت تشدید شود، به طوری که آن دو صوفی دعوا هم بر سرِ حلاج کردند. حلاج هم مجبور شد بصره را ترک کند، و به بغداد پیشِ جُنَیْد رفت، که رهبر و بزرگِ صوفی ها بود. ظاهراً حلاج میخواسته درسش را پیشِ این جُنِید ادامه دهد. اما جُنَیْد میگوید برگردد همان بصره و درسش را با استادش عَمْرِ مَکّی ادامه دهد. همین واقعه میتواند نشان دهد حلاج چه شخصیتی داشته است. شخصیتی که میتوانسته دیگران را شیفتۀ خود کند و آنها بر سرِ دوستی یا تصاحبِ وابستگیاش با هم دعوا بکنند.
عباس پژمان
@apjmn
❤2