Forwarded from پژوهش همهچیز
عقل، علم و ساختن جهنم مدرن
ما با یک وعدهی روبرو بودیم. وعدهای که از دل روشنگری بیرون آمد: اگر انسان اراده کند از سلطه سنت، اسطوره و تقدس خارج شود و به عقل و علم تکیه کند، از مسیر رنج منحرف خواهد شد. فرمول ساده بود:
علم بیشتر = رنج کمتر + آزادی بیشتر + انسانیت بالاتر
این وعده، فقط یک نظریه نبود؛ به ایمان تمدنی تبدیل شد. دانشگاه، کارخانه، دولت مدرن و تکنولوژی همگی در ابتدا بر پایهی همین ایمان شکل گرفتند. اما قرن بیستم، این ایمان را با فاجعهای عینی به چالش کشید.
جنگ جهانی اول و دوم، اردوگاههای مرگ، بمب اتم و کشتار، نه در حاشیهی تمدن، بلکه در مرکز آن رخ دادند. این فجایع محصول جوامع «عقبمانده» نبودند؛ آنها در پیشرفتهترین نظامهای علمی، صنعتی و بوروکراتیک دوران اتفاق افتادند. اینجا بود که پرسش اصلی متولد شد:
چگونه تمدنی که بتهوون، گوته و کانت را پرورش داد، به آشویتس رسید؟
این پرسش، نقطهی عزیمت متفکرانی شد که بعدها با عنوان «مکتب فرانکفورت» شناخته شدند؛ آدورنو، هورکهایمر، مارکوزه و دیگران. آنها به جای محکوم کردن «علم» بهطور کلی، دقیقتر نگاه کردند و به یک تشخیص نگرانکننده رسیدند: مسئله نه نداشتن عقل، بلکه دگرگونیِ ماهیت عقل بود.
عقلِ تقلیلیافته: از داوری انتقادی تا ماشینحساب
در سنت کلاسیک، عقل فقط ابزار محاسبه نبود؛ عقل قرار بود داوری کند، ارزشگذاری کند و بپرسد «چه چیزی شایستهی انجام دادن است؟». اما در مدرنیته، این عقل بهتدریج لاغر شد و به شکلی خاص فروکاسته شد: عقل ابزاری.
عقل ابزاری یک سؤال محوری دارد و فقط همان را میشناسد:
«چگونه به هدف برسیم، با کمترین هزینه و بیشترین بازده؟»
در این منطق، خودِ هدف بدیهی فرض میشود و از نقد مصون میماند. نظام آموزشی، بازار کار و ساختارهای بوروکراتیک دقیقاً با همین منطق کار میکنند:
* درس بخوان تا مدرک بگیری
* مدرک بگیر تا شغل داشته باشی
* شغل داشته باش تا مصرف کنی
اما پرسشهای بنیادین عمداً حذف میشوند:
* آیا این مسیر معنادار است؟
* آیا این شغل، این تولید، این پیشرفت، به کاهش رنج انسان منجر میشود؟
* اساساً چرا باید با این سرعت حرکت کنیم؟
در نتیجه، انسان مدرن به مسافری تبدیل شد که در یک قطار سریع السیر نشسته، سرعت دارد، اما هیچ تصویری از مقصد ندارد. عقل، دیگر قطبنما نیست؛ فقط پدال گاز است.
عقلانیتِ بدون وجدان: بوروکراسی و حذف مسئولیت اخلاقی
نکتهی محوری دیگر در نقد مکتب فرانکفورت، نقش تکنولوژی و بوروکراسی در تکهتکه کردن مسئولیت اخلاقی است. سیستم مدرن، خشونت را شخصی نمیکند؛ آن را اداری میکند.
در جهان پیشامدرن، کشتن، کنشی رودررو بود. قاتل، قربانی را میدید. اما مدرنیته، میان کنش و پیامد، فاصلهای ساختاری ایجاد کرد.
فرآیند مرگ، به زنجیرهای از وظایف تخصصی تقسیم شد:
* دانشمند فرمول را مینویسد و میگوید: «من فقط پژوهش علمی میکنم.»
* مهندس دستگاه را طراحی میکند و میگوید: «من فقط مسئلهی فنی را حل میکنم.»
* کارمند دستور را ثبت میکند و میگوید: «من فقط مقررات را اجرا میکنم.»
* سرباز یا خلبان دکمه را فشار میدهد و میگوید: «من مأمورم.»
در این ساختار، هیچکس خود را «فاعلِ قتل» نمیداند. نتیجه، وضعیتی است که آدورنو آن را عقلانیتِ بیرحمانهی عادیشده مینامد: جنایت، نه از سر نفرت یا جنون، بلکه در قالب انجام درست وظیفه اتفاق میافتد.
این همان جایی است که «عقل» از اخلاق جدا میشود و به کارآمدیِ صرف فروکاسته میشود.
علم بهمثابه نقاب ایدئولوژی
گام بعدی، استفادهی سیاسی از این عقل تقلیلیافته است. رژیمهای توتالیتر خیلی زود فهمیدند که علم، به دلیل اعتبار و ظاهر بیطرفش، بهترین ابزار مشروعیتبخشی به خشونت است.
جنایت، وقتی در زبان اسطوره یا نفرت بیان شود، قابل نقد است. اما وقتی در زبان «آمار»، «زیستشناسی» و «ضرورت علمی» بیان شود، خطرناک میشود.
ایدئولوژی نازی، خود را نه بهعنوان نفرت، بلکه بهعنوان «پزشکی اجتماعی» معرفی میکرد. انسانها به دادههای زیستی تقلیل یافتند و جامعه به بدنی بیمار که باید جراحی شود. در اینجا، علم دیگر ابزار فهم جهان نبود؛ به ابزار حذف انسان تبدیل شد.
مسئله این نبود که علم دروغ میگفت؛ مسئله این بود که علم بدون انسانشناسی اخلاقی، میتواند به هر سویی برود.
مرگ «خود» و خودکشی عقلانیت
باهوشتر شدن، الزاماً انسانتر شدن نیست.
ما ظرفیت محاسبه، پیشبینی و کنترل را بهشدت افزایش دادیم، اما همزمان، توان پرسش از معنا، ارزش و مسئولیت را تضعیف کردیم. عقل، علیه خودش شورید؛ نه با نفی عقلانیت، بلکه با تقلیل آن.
تمدن مدرن با شکستن عاملیت فردی، انسان را نه بهعنوان یک «خودِ مسئول»، بلکه بهمثابه قطعهای قابلجایگزین در یک هدف جمعی تعریف کرد؛ هدفی که از پیش تعیین شده بود و هرکس از آن انحراف داشت، نه متفاوت، بلکه مسئلهدار و مزاحم تلقی شد.
ما با یک وعدهی روبرو بودیم. وعدهای که از دل روشنگری بیرون آمد: اگر انسان اراده کند از سلطه سنت، اسطوره و تقدس خارج شود و به عقل و علم تکیه کند، از مسیر رنج منحرف خواهد شد. فرمول ساده بود:
علم بیشتر = رنج کمتر + آزادی بیشتر + انسانیت بالاتر
این وعده، فقط یک نظریه نبود؛ به ایمان تمدنی تبدیل شد. دانشگاه، کارخانه، دولت مدرن و تکنولوژی همگی در ابتدا بر پایهی همین ایمان شکل گرفتند. اما قرن بیستم، این ایمان را با فاجعهای عینی به چالش کشید.
جنگ جهانی اول و دوم، اردوگاههای مرگ، بمب اتم و کشتار، نه در حاشیهی تمدن، بلکه در مرکز آن رخ دادند. این فجایع محصول جوامع «عقبمانده» نبودند؛ آنها در پیشرفتهترین نظامهای علمی، صنعتی و بوروکراتیک دوران اتفاق افتادند. اینجا بود که پرسش اصلی متولد شد:
چگونه تمدنی که بتهوون، گوته و کانت را پرورش داد، به آشویتس رسید؟
این پرسش، نقطهی عزیمت متفکرانی شد که بعدها با عنوان «مکتب فرانکفورت» شناخته شدند؛ آدورنو، هورکهایمر، مارکوزه و دیگران. آنها به جای محکوم کردن «علم» بهطور کلی، دقیقتر نگاه کردند و به یک تشخیص نگرانکننده رسیدند: مسئله نه نداشتن عقل، بلکه دگرگونیِ ماهیت عقل بود.
عقلِ تقلیلیافته: از داوری انتقادی تا ماشینحساب
در سنت کلاسیک، عقل فقط ابزار محاسبه نبود؛ عقل قرار بود داوری کند، ارزشگذاری کند و بپرسد «چه چیزی شایستهی انجام دادن است؟». اما در مدرنیته، این عقل بهتدریج لاغر شد و به شکلی خاص فروکاسته شد: عقل ابزاری.
عقل ابزاری یک سؤال محوری دارد و فقط همان را میشناسد:
«چگونه به هدف برسیم، با کمترین هزینه و بیشترین بازده؟»
در این منطق، خودِ هدف بدیهی فرض میشود و از نقد مصون میماند. نظام آموزشی، بازار کار و ساختارهای بوروکراتیک دقیقاً با همین منطق کار میکنند:
* درس بخوان تا مدرک بگیری
* مدرک بگیر تا شغل داشته باشی
* شغل داشته باش تا مصرف کنی
اما پرسشهای بنیادین عمداً حذف میشوند:
* آیا این مسیر معنادار است؟
* آیا این شغل، این تولید، این پیشرفت، به کاهش رنج انسان منجر میشود؟
* اساساً چرا باید با این سرعت حرکت کنیم؟
در نتیجه، انسان مدرن به مسافری تبدیل شد که در یک قطار سریع السیر نشسته، سرعت دارد، اما هیچ تصویری از مقصد ندارد. عقل، دیگر قطبنما نیست؛ فقط پدال گاز است.
عقلانیتِ بدون وجدان: بوروکراسی و حذف مسئولیت اخلاقی
نکتهی محوری دیگر در نقد مکتب فرانکفورت، نقش تکنولوژی و بوروکراسی در تکهتکه کردن مسئولیت اخلاقی است. سیستم مدرن، خشونت را شخصی نمیکند؛ آن را اداری میکند.
در جهان پیشامدرن، کشتن، کنشی رودررو بود. قاتل، قربانی را میدید. اما مدرنیته، میان کنش و پیامد، فاصلهای ساختاری ایجاد کرد.
فرآیند مرگ، به زنجیرهای از وظایف تخصصی تقسیم شد:
* دانشمند فرمول را مینویسد و میگوید: «من فقط پژوهش علمی میکنم.»
* مهندس دستگاه را طراحی میکند و میگوید: «من فقط مسئلهی فنی را حل میکنم.»
* کارمند دستور را ثبت میکند و میگوید: «من فقط مقررات را اجرا میکنم.»
* سرباز یا خلبان دکمه را فشار میدهد و میگوید: «من مأمورم.»
در این ساختار، هیچکس خود را «فاعلِ قتل» نمیداند. نتیجه، وضعیتی است که آدورنو آن را عقلانیتِ بیرحمانهی عادیشده مینامد: جنایت، نه از سر نفرت یا جنون، بلکه در قالب انجام درست وظیفه اتفاق میافتد.
این همان جایی است که «عقل» از اخلاق جدا میشود و به کارآمدیِ صرف فروکاسته میشود.
علم بهمثابه نقاب ایدئولوژی
گام بعدی، استفادهی سیاسی از این عقل تقلیلیافته است. رژیمهای توتالیتر خیلی زود فهمیدند که علم، به دلیل اعتبار و ظاهر بیطرفش، بهترین ابزار مشروعیتبخشی به خشونت است.
جنایت، وقتی در زبان اسطوره یا نفرت بیان شود، قابل نقد است. اما وقتی در زبان «آمار»، «زیستشناسی» و «ضرورت علمی» بیان شود، خطرناک میشود.
ایدئولوژی نازی، خود را نه بهعنوان نفرت، بلکه بهعنوان «پزشکی اجتماعی» معرفی میکرد. انسانها به دادههای زیستی تقلیل یافتند و جامعه به بدنی بیمار که باید جراحی شود. در اینجا، علم دیگر ابزار فهم جهان نبود؛ به ابزار حذف انسان تبدیل شد.
مسئله این نبود که علم دروغ میگفت؛ مسئله این بود که علم بدون انسانشناسی اخلاقی، میتواند به هر سویی برود.
مرگ «خود» و خودکشی عقلانیت
باهوشتر شدن، الزاماً انسانتر شدن نیست.
ما ظرفیت محاسبه، پیشبینی و کنترل را بهشدت افزایش دادیم، اما همزمان، توان پرسش از معنا، ارزش و مسئولیت را تضعیف کردیم. عقل، علیه خودش شورید؛ نه با نفی عقلانیت، بلکه با تقلیل آن.
تمدن مدرن با شکستن عاملیت فردی، انسان را نه بهعنوان یک «خودِ مسئول»، بلکه بهمثابه قطعهای قابلجایگزین در یک هدف جمعی تعریف کرد؛ هدفی که از پیش تعیین شده بود و هرکس از آن انحراف داشت، نه متفاوت، بلکه مسئلهدار و مزاحم تلقی شد.
🐳1
Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر (Danial)
وقتی فشار روانی طولانی و فرسایشی میشه، ذهن شروع میکنه به ساده سازی افراطی. دیدگاههای سیاه و سفید یا صفر و صدی، اغلب در همین موارد بوجود میان. برای خاکستری دیدن، باید روان رو آسوده کنی عزیزم.
🐳1
Forwarded from WillWrites
این پیام رو فروارد کنید توی چنلتون تا امشب بر اساس وایب چنلتون یه متن ادبی کوچیک راجع بهتون بنویسم.🖤
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🐳1
WillWrites
این پیام رو فروارد کنید توی چنلتون تا امشب بر اساس وایب چنلتون یه متن ادبی کوچیک راجع بهتون بنویسم.🖤
اگر دونستن اینکه کیام کمکی میکنه بگو بهت پیام بدم :))(میشناسی منو)
❤1🐳1
دوست دارم با آدمای نرد کانکشن سازی کنم
باهم کلی ایده بریزیم
کلی تبادل دانش کنیم
ولی حس میکنم یه مانعی توسط خودم این جلو هست
دلم نرد و گیک بازی میخواد :(
باهم کلی ایده بریزیم
کلی تبادل دانش کنیم
ولی حس میکنم یه مانعی توسط خودم این جلو هست
دلم نرد و گیک بازی میخواد :(
❤1🐳1
Forwarded from DevTwitter | توییت برنامه نویسی
بهترین اتفاق سال من میرسه به این که جنرال رو open-source کردن.
یعنی میشه هررکجا بگی نصبش کردی، linux, macos و ....
https://github.com/TheSuperHackers/GeneralsGameCode
@DevTwitter | <Sadegh/>
یعنی میشه هررکجا بگی نصبش کردی، linux, macos و ....
https://github.com/TheSuperHackers/GeneralsGameCode
@DevTwitter | <Sadegh/>
🐳1
Forwarded from WillWrites
《چندی بود شلوغ، یا شاید کمی گیج شده بود؛ بین مسیری که بویی از روشنی نبرده بود، این پا و آن پا میکرد. در حالیکه چراغِ کنجکاویاش را به تاریکیِ راه میتاباند، در اوجِ هراس به تازگیِ اتفاقات لبخند میزد؛ گاهی خشمگین، گاهی هم دلنگران، اما همیشه کنجکاو.》
🐳1
WillWrites
اما همیشه کنجکاو
کنجکاوی تنها چیزی بود که او را به تاریکی، همان که زندگی میخواندنش
متصل نگه داشته بود...
متصل نگه داشته بود...
🐳1😭1
Forwarded from Mindtale
من میدونستم اسکرول کردن چیز بدیه، همچنین میدونستم با ترشح دوپامین باعث میشه علاقهام به چیزهای دیگه کم بشه. ولی الان دوتا چیز جدید دربارهاش یاد گرفته.
۱. اسکرول کردن به اندازه قمار کردن اعتیادآوره.
۲. کسایی که در روز بیشتر از دو ساعت اسکرول میکنن سی و پنج درصد کنترل کمتری روی ایمپالسهای قشر پیشپیشانیشون دارن.
قشر پیشپیشانی نقش مهمی در تصمیمگیری داره و وقتی کنترلتون رو روی این بخش از دست بگیرین در تصمیمگیری به مشکل میخورین.
به نظر میاد اسکرول کردن یکی از چیزهای ترسناک در دنیاست.
۱. اسکرول کردن به اندازه قمار کردن اعتیادآوره.
۲. کسایی که در روز بیشتر از دو ساعت اسکرول میکنن سی و پنج درصد کنترل کمتری روی ایمپالسهای قشر پیشپیشانیشون دارن.
قشر پیشپیشانی نقش مهمی در تصمیمگیری داره و وقتی کنترلتون رو روی این بخش از دست بگیرین در تصمیمگیری به مشکل میخورین.
به نظر میاد اسکرول کردن یکی از چیزهای ترسناک در دنیاست.
🐳2
Forwarded from Mohammad Discovery (Mohammad Jafari)
ما این کلمه دیسیپلین رو زیاد می شنویم، نمی دونم ترجمه ی چی براش خوبه، شاید بگن نظم شخصی، ولی به نظر میاد همون دیسپیلین جا افتاده،
از این بگذریم که این باشگاه پنج صبحی ها، سخنرانان انگیزشی و موفقیت زیاد ازش گفتن، درست گفتن ولی چون نا به جا ازش گفتن و سعی کردن نسخه پیچی کنن آدما بدفاز شدن باهاش.
ولی از این بگذریم که کی گفته و کلا چی گفتن،
بیام سوال اصلی رو از خودمون بپرسیم، چرا به دیسیپلین نیاز داریم؟
برای اینکه بفهمیم چرا بهش نیاز داریم، بیایم یه تشریح وضعیت کنیم، اصلا وضعیت ما چی هست که دیسپیلین قراره به ما کمک کنه.
پراکندگی ذهن
ذهن پر آشوب و پرفشار
تصمیم گیری زیاد
ایده پردازی بدون خروجی
بهره وری پایین
عدم رضایت از خود
عدم توسعه مهارت ها
حس نداشتن دستاورد
نصفه رها کردن کارها و ایده ها
وضعیت بدتر شدن در گذر زمان
عدم پایبندی به قول ها و قرارهای شخصی
عدم مدیریت انرژی
بی نظمی در خواب و خوراک
استرس دائمی و نامشخص
بی نظمی در خواب و خوراک
نداشتن زمان با کیفیت برای خود
حس خالق نبودن و چیزی را منظم خلق نکردن
میشه به این لیست کلی آیتم اضافه کرد،
همه این ها یه مفهوم رو برای ما دارن عدم رشد، یه حس سکون و درجا زدن و بعضن شرایط نسبت به گذشته بدتر شدن،
عموما چنین وضعیتی رو هممون تجربه کردیم، درونش بودیم و هستیم و خواهیم بود،
اما چرا این اتفاق افتاده؟
چون ما خودمون رو از دست دادیم، مدیریت خودمون و مالکیتون خودمون رو از دست دادیم، دائم داریم در تنش ها، آشفتگی ها، بی قراری ها، اضطراب ها و استرس های مختلف پاسکاری میشیم، بهتر می دونین خودتون که اتفافا توی چنین شرایط هایی چیکار می کنیم
خودآزاری بیشتر، رفتارهای اعتیادی بیشتر
سیگار
مشروب
خشم
پرسه زنی در فضای سوشال
و رفتارهای معمول دیگه.
پس قدم اول اینه که باید مالکیت خودمون رو پس بگیریم،
مالکیت زمانمون، تمرکزمون، انرژی مون
روش باز پس گیری این مالکیت، همون ابزار دیسپیلین هست، کمک می کنه که رها نشیم،
دیسپیلین یه نوع سخت و اگرسیو از رفتار نیست لزوما، یه نوع متفاوت از بودن هست برای بازپس گیری خودمون و تمرکزمون
اصلا چه طور کار می کنه؟
دیسپیلین قراره که تصمیم گیری های اتوماتیک رو بیشتر کنه که فضای ذهنی باز تر بشه، استرس ها و تنش های اضافی کنار زده بشن و مسیر رشد هموارتر بشه و بتونیم نمودش رو در گذر زمان در خودمون ببینییم.
و چه طور شروع میشه؟
عموما با کارهایی که به فیزیک بدن مربوط هست، چون فیزیک بدن خیلی سریع اثر می کنه، در تمام ابعاد وجود خودش رو نشون میده
یه تایم مشخصی خوابیدن و بیدار شدن
یه تایم های مشخصی ورزش کردن
یه تایم های مشخصی مطالعه کردن
یه تایم های مشخصی یه کاری کردن
در واقع بدن عادت می کنه یه تایم های مشخصی یه کاری رو انجام بده
فکر اضافه و پیچیده نمی کنه، یه اقدامی رو منظم انجام میده و چون منظم انجام میشه، اثرش رو می تونه ببینه، چون اثرش رو می تونه ببینه حال و روانش بهتره و چون حال و روانش بهتره، تصمیم هاش بهتره و همین طور مثل یه حلقه مثبت هی بخش های مختلف رو تقویت می کنه و چون منظم در یک بازه ای مرتب تکرار میشه، به مرور مالکیت خودمون، زمانمون و انرژی مون رو می تونیم به عهده بگیریم.
دیسیپلین حتما تفریح توش هست، حتما ملال توش هست.
به همین دلیل همیشه دوس داشتم از کلمه روتین استفاده کنم.
حس مثبتی داره و بار معنای ملموس تری هم داره.
از این بگذریم که این باشگاه پنج صبحی ها، سخنرانان انگیزشی و موفقیت زیاد ازش گفتن، درست گفتن ولی چون نا به جا ازش گفتن و سعی کردن نسخه پیچی کنن آدما بدفاز شدن باهاش.
ولی از این بگذریم که کی گفته و کلا چی گفتن،
بیام سوال اصلی رو از خودمون بپرسیم، چرا به دیسیپلین نیاز داریم؟
برای اینکه بفهمیم چرا بهش نیاز داریم، بیایم یه تشریح وضعیت کنیم، اصلا وضعیت ما چی هست که دیسپیلین قراره به ما کمک کنه.
پراکندگی ذهن
ذهن پر آشوب و پرفشار
تصمیم گیری زیاد
ایده پردازی بدون خروجی
بهره وری پایین
عدم رضایت از خود
عدم توسعه مهارت ها
حس نداشتن دستاورد
نصفه رها کردن کارها و ایده ها
وضعیت بدتر شدن در گذر زمان
عدم پایبندی به قول ها و قرارهای شخصی
عدم مدیریت انرژی
بی نظمی در خواب و خوراک
استرس دائمی و نامشخص
بی نظمی در خواب و خوراک
نداشتن زمان با کیفیت برای خود
حس خالق نبودن و چیزی را منظم خلق نکردن
میشه به این لیست کلی آیتم اضافه کرد،
همه این ها یه مفهوم رو برای ما دارن عدم رشد، یه حس سکون و درجا زدن و بعضن شرایط نسبت به گذشته بدتر شدن،
عموما چنین وضعیتی رو هممون تجربه کردیم، درونش بودیم و هستیم و خواهیم بود،
اما چرا این اتفاق افتاده؟
چون ما خودمون رو از دست دادیم، مدیریت خودمون و مالکیتون خودمون رو از دست دادیم، دائم داریم در تنش ها، آشفتگی ها، بی قراری ها، اضطراب ها و استرس های مختلف پاسکاری میشیم، بهتر می دونین خودتون که اتفافا توی چنین شرایط هایی چیکار می کنیم
خودآزاری بیشتر، رفتارهای اعتیادی بیشتر
سیگار
مشروب
خشم
پرسه زنی در فضای سوشال
و رفتارهای معمول دیگه.
پس قدم اول اینه که باید مالکیت خودمون رو پس بگیریم،
مالکیت زمانمون، تمرکزمون، انرژی مون
روش باز پس گیری این مالکیت، همون ابزار دیسپیلین هست، کمک می کنه که رها نشیم،
دیسپیلین یه نوع سخت و اگرسیو از رفتار نیست لزوما، یه نوع متفاوت از بودن هست برای بازپس گیری خودمون و تمرکزمون
اصلا چه طور کار می کنه؟
دیسپیلین قراره که تصمیم گیری های اتوماتیک رو بیشتر کنه که فضای ذهنی باز تر بشه، استرس ها و تنش های اضافی کنار زده بشن و مسیر رشد هموارتر بشه و بتونیم نمودش رو در گذر زمان در خودمون ببینییم.
و چه طور شروع میشه؟
عموما با کارهایی که به فیزیک بدن مربوط هست، چون فیزیک بدن خیلی سریع اثر می کنه، در تمام ابعاد وجود خودش رو نشون میده
یه تایم مشخصی خوابیدن و بیدار شدن
یه تایم های مشخصی ورزش کردن
یه تایم های مشخصی مطالعه کردن
یه تایم های مشخصی یه کاری کردن
در واقع بدن عادت می کنه یه تایم های مشخصی یه کاری رو انجام بده
فکر اضافه و پیچیده نمی کنه، یه اقدامی رو منظم انجام میده و چون منظم انجام میشه، اثرش رو می تونه ببینه، چون اثرش رو می تونه ببینه حال و روانش بهتره و چون حال و روانش بهتره، تصمیم هاش بهتره و همین طور مثل یه حلقه مثبت هی بخش های مختلف رو تقویت می کنه و چون منظم در یک بازه ای مرتب تکرار میشه، به مرور مالکیت خودمون، زمانمون و انرژی مون رو می تونیم به عهده بگیریم.
دیسیپلین حتما تفریح توش هست، حتما ملال توش هست.
به همین دلیل همیشه دوس داشتم از کلمه روتین استفاده کنم.
حس مثبتی داره و بار معنای ملموس تری هم داره.
👍1🐳1
Forwarded from Mohammad Discovery (Mohammad Jafari)
Mohammad Discovery
ما این کلمه دیسیپلین رو زیاد می شنویم، نمی دونم ترجمه ی چی براش خوبه، شاید بگن نظم شخصی، ولی به نظر میاد همون دیسپیلین جا افتاده، از این بگذریم که این باشگاه پنج صبحی ها، سخنرانان انگیزشی و موفقیت زیاد ازش گفتن، درست گفتن ولی چون نا به جا ازش گفتن و سعی کردن…
دائم حس بی قراری درونمون هست، به خصوص که هی در دنیای مقایسه با دیگران خودمون رو قرار می دیم، وضعیت و شرایط موجودمون اون چیزی نبوده که از خودمون وقتی که بزرگ شدیم تصور داشتیم، یهو می بینیم در دنیایی از فشار، تنش، نرسیدن و فرسوده شدن داریم گم میشیم،
توی چنین شرایطی حس می کنیم که کم کاری کردیم و می خوای روی توسعه مهارت هامون کار کنیم، دوره جدید، کتاب جدید، کارگاه جدید و پرونده ی جدیدتری رو هم باز می کنیم، اما چون از لحاظ سیستم بدنی بهره وری خوبی رو نداریم، این پرونده جدید هم نصفه کاره رها میشه و ماییم تحت تنش بیشتر و فشار بیشتر،
انگار سایه بی قراری هم توی تاریکی مطلق جلوی چشممون هست و رهامون نمی کنه، این فشار و تنش و عدم رضایت از وضعیت موجود کم نمیشه، مگه اینکه ما حذف کردن رو اول خوب بلد باشیم، حذف کردن سوشال نتورک ها، حذف کردن محرک ها، حذف کردن ایده های جدید، حذف کردن کارای ناتمام، حذف کردن آدمایی که به ما آسیب می زنن، حذف کردن هر چیزی که کمی ذهن بتونه خودش رو رها کنه، کمی فشار تصمیم گیری و انتخاب کردن کمتر بشه، بدن بتونه از این تنش دائمی بودن در حالت بقا خارج بشه، بتونه کمی رها بشه،
کلیدواژه به دست آوردن این مالکیت خود حذف کردنه، توی یه بازه خوب و معنا دار.
توی چنین شرایطی حس می کنیم که کم کاری کردیم و می خوای روی توسعه مهارت هامون کار کنیم، دوره جدید، کتاب جدید، کارگاه جدید و پرونده ی جدیدتری رو هم باز می کنیم، اما چون از لحاظ سیستم بدنی بهره وری خوبی رو نداریم، این پرونده جدید هم نصفه کاره رها میشه و ماییم تحت تنش بیشتر و فشار بیشتر،
انگار سایه بی قراری هم توی تاریکی مطلق جلوی چشممون هست و رهامون نمی کنه، این فشار و تنش و عدم رضایت از وضعیت موجود کم نمیشه، مگه اینکه ما حذف کردن رو اول خوب بلد باشیم، حذف کردن سوشال نتورک ها، حذف کردن محرک ها، حذف کردن ایده های جدید، حذف کردن کارای ناتمام، حذف کردن آدمایی که به ما آسیب می زنن، حذف کردن هر چیزی که کمی ذهن بتونه خودش رو رها کنه، کمی فشار تصمیم گیری و انتخاب کردن کمتر بشه، بدن بتونه از این تنش دائمی بودن در حالت بقا خارج بشه، بتونه کمی رها بشه،
کلیدواژه به دست آوردن این مالکیت خود حذف کردنه، توی یه بازه خوب و معنا دار.
🐳1
باگ نویس فعلی، کشاورز آینده
Dorcci – BE KOJA RESIDI
به کجا رسیدی؟
من هیچجا نرسیدم...
تو چی رو قبول داری؟
منکه دیگه هیچی قبول ندارمو
تو چی رو قبول داری؟
منکه دیگه هیچی قبول ندارمو
🐳1
Forwarded from Music Art (💜🌿)
بارها شاهد این اتفاق بودم ، هر هنرمندی که از دنیا میره کل فضای مجازی پر میشه از آثارش و یادش،
درحالی که وقتی در قید حیات بود همچین توجهی بهش نمیشد .
درحالی که وقتی در قید حیات بود همچین توجهی بهش نمیشد .
🐳1
Music Art
بارها شاهد این اتفاق بودم ، هر هنرمندی که از دنیا میره کل فضای مجازی پر میشه از آثارش و یادش، درحالی که وقتی در قید حیات بود همچین توجهی بهش نمیشد .
مطمئن نیستم این مطلب رو کجا خوندم یا شنیدم
ولی چیز خوبی بود که دوست دارم بازگو کنم:
علت اینکه آدما بعد از مردن محبوب میشن یا براشون دل سوزونده میشه، اینه که پرونده زندگیشون بسته شده!
آدمی که زندهست همچنان خیلی کارها میتونه بکنه، مثلا اگر موافق یک موضوعی ازش باشید ممکنه یه کار جدید و غیرقابل انتظار بکنه و همچیز رو بهم بریزه
اما وقتی کسی مرد، پرونده اون شخص بسته میشه و تموم کارهایی که کرده رو میشه کنار هم گذاشت و اصطلاحا قضاوتش کرد، دیگه زنده نیست که اعمالش هنوز بصورت متغیر باشن
کسی که مرده دیگه نمیتونه کاری بکنه که شمارو نا امید کنه، پس بسته به اعمالش میتونه مقدس بشه...
برای همینه که وقتی کسی میره، توجه بیشتری بهش هست تا زمانی که زندهست
ولی چیز خوبی بود که دوست دارم بازگو کنم:
علت اینکه آدما بعد از مردن محبوب میشن یا براشون دل سوزونده میشه، اینه که پرونده زندگیشون بسته شده!
آدمی که زندهست همچنان خیلی کارها میتونه بکنه، مثلا اگر موافق یک موضوعی ازش باشید ممکنه یه کار جدید و غیرقابل انتظار بکنه و همچیز رو بهم بریزه
اما وقتی کسی مرد، پرونده اون شخص بسته میشه و تموم کارهایی که کرده رو میشه کنار هم گذاشت و اصطلاحا قضاوتش کرد، دیگه زنده نیست که اعمالش هنوز بصورت متغیر باشن
کسی که مرده دیگه نمیتونه کاری بکنه که شمارو نا امید کنه، پس بسته به اعمالش میتونه مقدس بشه...
برای همینه که وقتی کسی میره، توجه بیشتری بهش هست تا زمانی که زندهست
👍2🐳1
صبح که بیدار میشیم ، از دیشب فقیرتریم
نه قمار کردیم ، نه شب دزد به ما زده
نه حتی فعالیت اقتصادی انجام دادیم
ما فقط خواب بودیم...
نه قمار کردیم ، نه شب دزد به ما زده
نه حتی فعالیت اقتصادی انجام دادیم
ما فقط خواب بودیم...
👍1🐳1