📽️ گزارش نشست «داده عمومی، کالای عمومی، خیر عمومی»
نشست «داده عمومی، کالای عمومی، خیر عمومی؛ چگونه میتوان دادههای عمومی را برای تقویت خیر عمومی در ایران به کار گرفت؟» در تاریخ ۶ بهمن ۱۴۰۳ با حضور جمعی از اساتید دانشگاه، پژوهشگران، تحلیلگران داده و دانشجویان در محل شهر کتاب مرکزی تهران برگزار شد.
فیلم کامل این نشست را در لینک زیر مشاهده کنید:
📺 youtu.be/OecFW3544tM?si=mYsohOzm1g-rOqn_
گزارش تفصیلی این نشست همراه با خلاصهای از ایدهها و راهکارهای آن به زودی در لینک زیر منتشر خواهد شد:
d-mag.ir/p19298
@dmag_ir
نشست «داده عمومی، کالای عمومی، خیر عمومی؛ چگونه میتوان دادههای عمومی را برای تقویت خیر عمومی در ایران به کار گرفت؟» در تاریخ ۶ بهمن ۱۴۰۳ با حضور جمعی از اساتید دانشگاه، پژوهشگران، تحلیلگران داده و دانشجویان در محل شهر کتاب مرکزی تهران برگزار شد.
فیلم کامل این نشست را در لینک زیر مشاهده کنید:
📺 youtu.be/OecFW3544tM?si=mYsohOzm1g-rOqn_
گزارش تفصیلی این نشست همراه با خلاصهای از ایدهها و راهکارهای آن به زودی در لینک زیر منتشر خواهد شد:
d-mag.ir/p19298
@dmag_ir
✅ عید در عید
@baharvin
اگر قرار به نشانهها باشد، لابد امسال پر از نور و روشنی و خیر باید باشد، سالی که شیرینترین و وحدتآورترین عید مذهبی همزمان شده است با باستانیترین عید فراگیر در فرهنگ ایرانی، عید در عید، به نشانهها باشد آدم احساس میکند با این حجم پرچگال از عید در ابتدای سال لابد تا آخر سال باید در حال و هوایی عیدگونه و پر از دلخوشی و آرامش غوطهور باشد:) فارغ از تضادها و تنشهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادیای که سالیانی است مثل خوره افتاده است به جان فرهنگ و جامعهی ایرانی، فارغ از دورنمای اقتصادی و سیاسی ترسناک و دلهرهآوری که توی دل خیلی از آدمها را خالی کرده است، فارغ از سند چشمانداز ۱۴۰۴ که آرزوهای از دست رفتهی یک ملت را بهش یادآوری کند، دلم میخواهد فارغ از تمام اینها، تسلیم جادوی نشانهها شوم و در سال ۱۴۰۴ همچنان منتظر خیر و برکت و نور بمانم.
@baharvin
اگر قرار به نشانهها باشد، لابد امسال پر از نور و روشنی و خیر باید باشد، سالی که شیرینترین و وحدتآورترین عید مذهبی همزمان شده است با باستانیترین عید فراگیر در فرهنگ ایرانی، عید در عید، به نشانهها باشد آدم احساس میکند با این حجم پرچگال از عید در ابتدای سال لابد تا آخر سال باید در حال و هوایی عیدگونه و پر از دلخوشی و آرامش غوطهور باشد:) فارغ از تضادها و تنشهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادیای که سالیانی است مثل خوره افتاده است به جان فرهنگ و جامعهی ایرانی، فارغ از دورنمای اقتصادی و سیاسی ترسناک و دلهرهآوری که توی دل خیلی از آدمها را خالی کرده است، فارغ از سند چشمانداز ۱۴۰۴ که آرزوهای از دست رفتهی یک ملت را بهش یادآوری کند، دلم میخواهد فارغ از تمام اینها، تسلیم جادوی نشانهها شوم و در سال ۱۴۰۴ همچنان منتظر خیر و برکت و نور بمانم.
✅ از رنجی که میبریم
@baharvin
متنی نوشتهام با عنوان "این ده سالی که مادر شدهام" (+) راجع به ده ساله شدن رهاست و کیفیت منحصر به فردی از دوست داشتن و دوست داشته شدن که در این ده سال تجربه کردهام.
تا آمدم منتشرش کنم، حسی احتیاطامیز و مرموز جلویم را گرفت، دو سه بار از روی متن خواندم و به این نتیجه رسیدم زیادی شخصی و صمیمانه است، لحن و حسوحال سالهای وبلاگنویسی را دارد، انگار یک عصر بهاری نشسته باشم کنار صمیمیترین دوستهایم و تلاش کنم از ده سال تجربهی مادریام بگویم.
شانهای بالا انداختم که یعنی خب که چی، صمیمانه هست که باشد، بالاخره یک جایی باید این نقاب رسمی برامده از تجربهی سیاست را از صورتم بردارم و تلاش کنم خودم باشم، با همان صراحت و صمیمیتی که قبلتر از خودم سراغ داشتم.
باز اما دلم راضی نشد، متن را برای دوستی فرستادم و نظرش را خواستم، دوستم هم معتقد بود لحنش با متنهای منتشر شده در اینجا تناسبی ندارد، به درد همان وبلاگ میخورد.
داشتیم در مورد چندوچون و میزان صمیمیت مطلوب متنهای روی کانال تلگرام گفتوگو میکردیم که یکهو دوستم گفت البته مساله فقط لحن نوشته نیست، موضوع و محتوای ان هم واکنشبرانگیز است و اینجا بود که تازه دوزاریام بابت ان حس مرموز احتیاط و پرهیز از انتشار افتاد.
متنی در ستایش تجربهی مادری و بچهدار شدن یا به تعبیر کنایههای نیشدار منتقدان احتمالی متنی همراستا با پروپاگاندای حکومتی در باب ضرورت و مطلوبیت فرزندآوری!
تازه اینجا بود که ذهنم روشن شد بابت این حس مرموز و فهمناشدنی که همهاش حس میکردم متن یک حال خاصی است اما نمیفهمیدم دقیقا چهاش است؛ هی ربطش میدادم به صمیمیت بیش از حدی که دیرزمانی قاعده و مطلوبم در نوشتن بود و حالا نمیفهمیدم چرا با این حد از صمیمیت در نوشتار احساس راحتی نمیکنم، تازه فهمیدم که ربطی به صمیمیت ندارد، این بُر خوردن ناخواسته و احتمالی در محتوای پروپاگانداگونه بود که حالم را ناخوش میکرد.
بعد فکر کردم این بُر خوردن ناخواسته در میان کسان و عقایدی که صنمی با آنها نداریم، برایمان تبدیل به تجربهای روزمره شده است بسکه قطبهای رادیکال عقاید و سبکهای زندگی، مثل دو تیغهی تیز قیچی، در حال از شکل انداختن تجربیات خاص و منحصر به فرد هریک از ما هستند.
خوب که فکر کردم دیدم کمتر حرفی است که ادم بزند و متهم به همراهی با حکومت یا ضدیت با ان نشود، روایت سادهی همینکه نفس میکشیم، زندگی میکنیم یا همینکه از پس همهی انچه از سر گذراندهایم زنده ماندهایم برای برخی مصداق سفیدشویی است و برای برخی دیگر سند سیاهنمایی
همین دیگر، از خیر انتشار مستقیم متن در اینجا گذشتم، گذاشتماش در همان وبلاگ، جاییکه شاید مخاطبان قدیمی و اشناتری داشته باشد که به واسطهی آشنایی چندسالهشان با ان وبلاگ و نویسندهاش، در به چوب راندن متن با پروپاگاندای حکومتی محتاطتر و منصفتر عمل کنند.
@baharvin
متنی نوشتهام با عنوان "این ده سالی که مادر شدهام" (+) راجع به ده ساله شدن رهاست و کیفیت منحصر به فردی از دوست داشتن و دوست داشته شدن که در این ده سال تجربه کردهام.
تا آمدم منتشرش کنم، حسی احتیاطامیز و مرموز جلویم را گرفت، دو سه بار از روی متن خواندم و به این نتیجه رسیدم زیادی شخصی و صمیمانه است، لحن و حسوحال سالهای وبلاگنویسی را دارد، انگار یک عصر بهاری نشسته باشم کنار صمیمیترین دوستهایم و تلاش کنم از ده سال تجربهی مادریام بگویم.
شانهای بالا انداختم که یعنی خب که چی، صمیمانه هست که باشد، بالاخره یک جایی باید این نقاب رسمی برامده از تجربهی سیاست را از صورتم بردارم و تلاش کنم خودم باشم، با همان صراحت و صمیمیتی که قبلتر از خودم سراغ داشتم.
باز اما دلم راضی نشد، متن را برای دوستی فرستادم و نظرش را خواستم، دوستم هم معتقد بود لحنش با متنهای منتشر شده در اینجا تناسبی ندارد، به درد همان وبلاگ میخورد.
داشتیم در مورد چندوچون و میزان صمیمیت مطلوب متنهای روی کانال تلگرام گفتوگو میکردیم که یکهو دوستم گفت البته مساله فقط لحن نوشته نیست، موضوع و محتوای ان هم واکنشبرانگیز است و اینجا بود که تازه دوزاریام بابت ان حس مرموز احتیاط و پرهیز از انتشار افتاد.
متنی در ستایش تجربهی مادری و بچهدار شدن یا به تعبیر کنایههای نیشدار منتقدان احتمالی متنی همراستا با پروپاگاندای حکومتی در باب ضرورت و مطلوبیت فرزندآوری!
تازه اینجا بود که ذهنم روشن شد بابت این حس مرموز و فهمناشدنی که همهاش حس میکردم متن یک حال خاصی است اما نمیفهمیدم دقیقا چهاش است؛ هی ربطش میدادم به صمیمیت بیش از حدی که دیرزمانی قاعده و مطلوبم در نوشتن بود و حالا نمیفهمیدم چرا با این حد از صمیمیت در نوشتار احساس راحتی نمیکنم، تازه فهمیدم که ربطی به صمیمیت ندارد، این بُر خوردن ناخواسته و احتمالی در محتوای پروپاگانداگونه بود که حالم را ناخوش میکرد.
بعد فکر کردم این بُر خوردن ناخواسته در میان کسان و عقایدی که صنمی با آنها نداریم، برایمان تبدیل به تجربهای روزمره شده است بسکه قطبهای رادیکال عقاید و سبکهای زندگی، مثل دو تیغهی تیز قیچی، در حال از شکل انداختن تجربیات خاص و منحصر به فرد هریک از ما هستند.
خوب که فکر کردم دیدم کمتر حرفی است که ادم بزند و متهم به همراهی با حکومت یا ضدیت با ان نشود، روایت سادهی همینکه نفس میکشیم، زندگی میکنیم یا همینکه از پس همهی انچه از سر گذراندهایم زنده ماندهایم برای برخی مصداق سفیدشویی است و برای برخی دیگر سند سیاهنمایی
همین دیگر، از خیر انتشار مستقیم متن در اینجا گذشتم، گذاشتماش در همان وبلاگ، جاییکه شاید مخاطبان قدیمی و اشناتری داشته باشد که به واسطهی آشنایی چندسالهشان با ان وبلاگ و نویسندهاش، در به چوب راندن متن با پروپاگاندای حکومتی محتاطتر و منصفتر عمل کنند.
✅ بیمها و امیدهای جامعه ایران
@baharvin
🔸 سال ۴۰۲ بود، از پس همهی آنچه که جامعه و دانشگاه در سال ۴۰۱ از سر گذرانده بود، خفقان در فضای دانشگاه به شکلی بیمنطق و غیرقابل درک رو به افزایش بود.
🔸 در این میان، گروه جامعهشناسی و دانشجویانش بیش از همه گرفتار قبض بودند چراکه به نقلی شنیده شده، از دید برخی، جامعهشناسی رشتهای معترضپرور بود؛ یکی از اساتید گروه در شهریور ۴۰۲ تعلیق شد و ظرفیت پذیرش دانشجوی کارشناسی ارشد جامعهشناسی برای سال بعد صفر شد.
🔸 روزهای تاریکی بود، روزهایی که هر صبح میگشتم دنبال دستاویزی برای اینکه خودم را از تخت بیرون بکشم و به دانشگاه برسانم، یکیاش همین بچهها بودند، انجمن علمی دانشجویی رشته جامعهشناسی دانشگاهمان که در اوج مخالفتهای بیپایان حراست در مواجهه با هر برنامهای در دانشگاه کوتاه نمیآمدند و تلاش میکردند در آن روزهای سخت و تاریک هم برنامه و نشست برگزار کنند، روزهایی بود که تنها انگیزهام برای دانشگاه آمدن همین بود که بیایم فرم برنامهی بچهها را امضا کنم و نامه بزنم که بهشان سالن بدهند.
🔹 از آن خفقان و روزهای تاریک گذشتیم و حالا فضا کمی برای نفس کشیدن و اندیشیدن در فضای دانشگاه بازتر شده است (اگر خدا بخواهد و چشم نزنیم:) بچهها هم باانگیزهتر از قبل، برای برگزاری سلسلهنشستهایی پروپوزال مفصل مینویسند و اولین نشست را روز سهشنبه ۶ خرداد ساعت ۱۳:۳۰ در سالن میرحسنی دانشکده علوم انسانی دانشگاه تربیت مدرس برگزار میکنند با موضوعی مشابه محور ویژهی همایش خرداد ماه انجمن جامعهشناسی ایران: آیندههای ممکن جامعهی ایران
امیدوارم در نشستهای بعدی دایرهی رویکردها و سخنرانان بازتر و متنوعتر شود تا امکان طرح و فهم رویکردهای متفاوت و گفتوگو با انها نیز فراهم شود.
توضیحات بیشتر از جمله چگونگی ثبتنام و طرح بحث نشست را اینجا ببینید:
https://news.1rj.ru/str/TmuSociology/466
@baharvin
🔸 سال ۴۰۲ بود، از پس همهی آنچه که جامعه و دانشگاه در سال ۴۰۱ از سر گذرانده بود، خفقان در فضای دانشگاه به شکلی بیمنطق و غیرقابل درک رو به افزایش بود.
🔸 در این میان، گروه جامعهشناسی و دانشجویانش بیش از همه گرفتار قبض بودند چراکه به نقلی شنیده شده، از دید برخی، جامعهشناسی رشتهای معترضپرور بود؛ یکی از اساتید گروه در شهریور ۴۰۲ تعلیق شد و ظرفیت پذیرش دانشجوی کارشناسی ارشد جامعهشناسی برای سال بعد صفر شد.
🔸 روزهای تاریکی بود، روزهایی که هر صبح میگشتم دنبال دستاویزی برای اینکه خودم را از تخت بیرون بکشم و به دانشگاه برسانم، یکیاش همین بچهها بودند، انجمن علمی دانشجویی رشته جامعهشناسی دانشگاهمان که در اوج مخالفتهای بیپایان حراست در مواجهه با هر برنامهای در دانشگاه کوتاه نمیآمدند و تلاش میکردند در آن روزهای سخت و تاریک هم برنامه و نشست برگزار کنند، روزهایی بود که تنها انگیزهام برای دانشگاه آمدن همین بود که بیایم فرم برنامهی بچهها را امضا کنم و نامه بزنم که بهشان سالن بدهند.
🔹 از آن خفقان و روزهای تاریک گذشتیم و حالا فضا کمی برای نفس کشیدن و اندیشیدن در فضای دانشگاه بازتر شده است (اگر خدا بخواهد و چشم نزنیم:) بچهها هم باانگیزهتر از قبل، برای برگزاری سلسلهنشستهایی پروپوزال مفصل مینویسند و اولین نشست را روز سهشنبه ۶ خرداد ساعت ۱۳:۳۰ در سالن میرحسنی دانشکده علوم انسانی دانشگاه تربیت مدرس برگزار میکنند با موضوعی مشابه محور ویژهی همایش خرداد ماه انجمن جامعهشناسی ایران: آیندههای ممکن جامعهی ایران
امیدوارم در نشستهای بعدی دایرهی رویکردها و سخنرانان بازتر و متنوعتر شود تا امکان طرح و فهم رویکردهای متفاوت و گفتوگو با انها نیز فراهم شود.
توضیحات بیشتر از جمله چگونگی ثبتنام و طرح بحث نشست را اینجا ببینید:
https://news.1rj.ru/str/TmuSociology/466
Telegram
انجمن علمی جامعهشناسی تربیت مدرس
بر کسی پوشیده نیست که امروز در یکی از ملتهبترین وضعیتهای اجتماعی در تاریخ معاصر ایران قرار داریم. اگرچه گروهها، اقشار و طبقات مختلف، این وضعیت را به نحوی متفاوت «مسئلهمند» میکنند اما انگار همگان به نحوی شهودی از امری مشترک اما با ماهیتهایی متفاوت حرف…
Forwarded from حامد بخشی (hamed bakhshi)
گاهی رفتارهای ما پیامدهایی برعکس آنچه قصد کرده ایم، به وجود می آورند.
مورد توسعه گاز خانگیران سرخس یک نمونه از این چنین اقداماتی است که البته سرمشق و الگوی مهمی برای اقدامات توسعه ای در مواردی این چنینی است. برای مثال، در توسعه مبتنی بر سنگ آهن خواف باید آن را در نظر داشت.
مسوولان شرکت گاز، برای آنکه مهندسان و کارکنان شهرنشین خود را متقاعد و متمایل به اقامت در محل استقرار پالایشگاه کنند، اقدام به ساخت یک شهرک لاکچری در نزدیکی پالایشگاه کردند.
و باز برای آنکه احساس نکنند در یک شهرستان دورافتاده با مردمی متفاوت از طبقه اجتماعی خود همزیست شده اند، دیواری نیز دور شهرک کشیدند.
تلاش کردند در این شهرک هر آنچه مورد نیاز یک زندگی لوکس است فراهم کنند: ساخت سینما، استخر، زمین گلف، مسیر دوچرخه سواری، پارک، و بسیاری تاسیسات رفاهی دیگر که حتی بعضی از آنها را نیز به خاطر ملاحظات فرهنگی در دو مجموعه زنان و مردان ساختند.
این در حالی بود که در شهر سرخس فاقد حتی یک سالن سینمای معمولی برای کل مردم شهر بود.
مردم محلی نگاهی خصمانه به مردم «شهرک نشین» داشتند و پرسنل شرکت گاز نیز از حضور در شهرک لذت نمی بردند و از هر فرصتی برای بازگشت به شهر مشهد استفاده می کردند.
در واقع، تلاش برای ایجاد یک فضای محدود و محصور برای پرسنل، در عین بی توجهی به محیط بزرگتر شهر سرخس، نه تنها موجب رضایت کارکنان را فراهم نیاورده بود که علیرغم خواست مسولان، موجب اقامت و ماندگاری آنها نیز نشده بود.
در حالیکه مسوولان شرکت گاز، فکر می کردند با چنین اقدامی می توانند رضایت کارکنان خود را فراهم آورند، اما از این نکته غافل بودند که لذت های رفاهی ما در بستر اجتماعی اثربخش اند. اگر همین اقدامات را برای شهر سرخس انجام داده بودند، آن وقت شهر سرخس شهری توسعه یافته تر از امروز بود. همزیستی مردم محلی با کارکنان پالایشگاه بیشتر بود، نگاه و نگرش آنان به پالایشگاه مثبت تر بود و امنیت بیشتری برای پالایشگاه به همراه داشت، و نهایتا اینکه کارکنان نیز از اقامت و اسکان در شهر سرخس راضی بودند و اینگونه نبود که در هر تعطیلی و حتی بعد از اتمام ساعات کاری در روزهای هفته به سمت مشهد حرکت کنند.
مورد گاز خانگیران سرخس بار دیگر به ما گوشزد می کند که:
توسعه را بایستی را در نظر گرفتن محیط بزرگتر اجتماعی دید.
مردم محلی را بایستی شریک و بهره مند از توسعه کرد.
اقدامات توسعه ای محدود و محصور به ضد خود بدل می شوند
مورد توسعه گاز خانگیران سرخس یک نمونه از این چنین اقداماتی است که البته سرمشق و الگوی مهمی برای اقدامات توسعه ای در مواردی این چنینی است. برای مثال، در توسعه مبتنی بر سنگ آهن خواف باید آن را در نظر داشت.
مسوولان شرکت گاز، برای آنکه مهندسان و کارکنان شهرنشین خود را متقاعد و متمایل به اقامت در محل استقرار پالایشگاه کنند، اقدام به ساخت یک شهرک لاکچری در نزدیکی پالایشگاه کردند.
و باز برای آنکه احساس نکنند در یک شهرستان دورافتاده با مردمی متفاوت از طبقه اجتماعی خود همزیست شده اند، دیواری نیز دور شهرک کشیدند.
تلاش کردند در این شهرک هر آنچه مورد نیاز یک زندگی لوکس است فراهم کنند: ساخت سینما، استخر، زمین گلف، مسیر دوچرخه سواری، پارک، و بسیاری تاسیسات رفاهی دیگر که حتی بعضی از آنها را نیز به خاطر ملاحظات فرهنگی در دو مجموعه زنان و مردان ساختند.
این در حالی بود که در شهر سرخس فاقد حتی یک سالن سینمای معمولی برای کل مردم شهر بود.
مردم محلی نگاهی خصمانه به مردم «شهرک نشین» داشتند و پرسنل شرکت گاز نیز از حضور در شهرک لذت نمی بردند و از هر فرصتی برای بازگشت به شهر مشهد استفاده می کردند.
در واقع، تلاش برای ایجاد یک فضای محدود و محصور برای پرسنل، در عین بی توجهی به محیط بزرگتر شهر سرخس، نه تنها موجب رضایت کارکنان را فراهم نیاورده بود که علیرغم خواست مسولان، موجب اقامت و ماندگاری آنها نیز نشده بود.
در حالیکه مسوولان شرکت گاز، فکر می کردند با چنین اقدامی می توانند رضایت کارکنان خود را فراهم آورند، اما از این نکته غافل بودند که لذت های رفاهی ما در بستر اجتماعی اثربخش اند. اگر همین اقدامات را برای شهر سرخس انجام داده بودند، آن وقت شهر سرخس شهری توسعه یافته تر از امروز بود. همزیستی مردم محلی با کارکنان پالایشگاه بیشتر بود، نگاه و نگرش آنان به پالایشگاه مثبت تر بود و امنیت بیشتری برای پالایشگاه به همراه داشت، و نهایتا اینکه کارکنان نیز از اقامت و اسکان در شهر سرخس راضی بودند و اینگونه نبود که در هر تعطیلی و حتی بعد از اتمام ساعات کاری در روزهای هفته به سمت مشهد حرکت کنند.
مورد گاز خانگیران سرخس بار دیگر به ما گوشزد می کند که:
توسعه را بایستی را در نظر گرفتن محیط بزرگتر اجتماعی دید.
مردم محلی را بایستی شریک و بهره مند از توسعه کرد.
اقدامات توسعه ای محدود و محصور به ضد خود بدل می شوند
✅ بر همان پاشنهی سابق
@baharvin
سرنوشت مذاکرات چه خواهد شد؟ توافق صورت خواهد گرفت؟ توافق احتمالی بر سر چه خواهد بود و چه پیامدهایی خواهد داشت؟ اگر توافق نشود چه چیزی در انتظارمان است؟ حمله نظامی و جنگ؟ چه عواملی بر توافق یا عدم توافق اثرگذار است؟
در متن ضمیمه تلاش کردهام از منظری متفاوت از تحلیلهای رایج در مورد مذاکرات به این سوالات پاسخ دهم.
متن با تغییرات اندکی در شمارهی امروز روزنامهی فرهیختگان منتشر شده است (+)
@baharvin
سرنوشت مذاکرات چه خواهد شد؟ توافق صورت خواهد گرفت؟ توافق احتمالی بر سر چه خواهد بود و چه پیامدهایی خواهد داشت؟ اگر توافق نشود چه چیزی در انتظارمان است؟ حمله نظامی و جنگ؟ چه عواملی بر توافق یا عدم توافق اثرگذار است؟
در متن ضمیمه تلاش کردهام از منظری متفاوت از تحلیلهای رایج در مورد مذاکرات به این سوالات پاسخ دهم.
متن با تغییرات اندکی در شمارهی امروز روزنامهی فرهیختگان منتشر شده است (+)
Telegraph
بر همان پاشنهی سابق
سرنوشت مذاکرات چه خواهد شد؟ توافق صورت خواهد گرفت؟ توافق احتمالی بر سر چه خواهد بود و چه پیامدهایی خواهد داشت؟ اگر توافق نشود چه چیزی در انتظارمان است؟ حمله ی نظامی و جنگ؟ چه عواملی بر توافق یا عدم توافق اثرگذار است؟ پاسخ کوتاهم این است که هیچ اتفاق مهم و…
✅ تولد، جنگ و شگفتی شوقانگیز بزرگ شدن بچه
@baharvin
۴۳ ساله شدم، دیروز، در بهت و اضطراب آغاز جنگ
ساعت ۳:۳۰ صبح بود که با صدای انفجار و لرزش خانه از خواب پریدم و در آن حال خواب و بیداری و اضطراب به دومین تولدی فکر کردم که در روزی سرنوشتساز و آغازگر دورهای جدید و متفاوت رقم میخورد، اولیاش ۲۳ خرداد ۸۸ بود. شنبه روزی بود و به باور بسیاری، هرآنچه پس از آن شنبه در عرصهی سیاسی رخ داد، تفاوتی ماهوی با قبلش داشت، هنوز هم برای خیلیها محتوای کنشگری سیاسی به پیش و پس از ۲۳ خرداد ۸۸ تقسیم میشود. بگذریم، بههرحال دیروز دومیناش بود، دومین تولدی که برحسب تصادف بر نقطهی عطفی تاریخی منطبق شده بود. تاچند ساعت بعد گیج و مبهوت و خوابزده خبرهای مربوط به ترورها را میخواندم تصاویر ویرانی در شبکههای اجتماعی از جلوی چشمانم میگذشت.
رها پیگیر دورهمی خانوادگی تولد بود و من مانده بودم به بچه چه بگویم، زنگ زدم به مادرم که چه کنیم، مادرم هم در جواب گفت: برگزار کنیم دیگر، چارهای نیست، زندگی جریان دارد مادر، تیپ اصیل والدینی که یکبار همهی این شرایط زندگی در عمق دلهره و اضطراب در شرایط جنگی را در دههی شصت تجربه کردهاند و لابد از سر همان تجربه است که می گویند: چارهای نیست، زندگی جریان دارد مادر.
این شد که بالاخره عصر خودم را جمع کردم و فکر کردم برای حفظ آرامش و سلامت روان بچه هم که شده مراسم فوت کردن شمع و کیک بریدن را به جابیاوریم.
رها به بهانهای مرا کشاند خانهی مادرم و آنجا در کمال ناباوری با صحنهی سورپرایزی تولد مواجه شدم و تازه فهمیدم اینکه این دو روز هی میرفت توی اتاق و به بهانهی گفتوگوی تلفنی پچپچ میکرد از سر چه بود، بچهام خانواده را به خط کرده بود و داشت برای سورپرایز مادرش برنامه میچید، از حیرت و ذوق اشک توی چشمهایم جمع شد، یادم افتاد همین یک ماه پیش سناش دو رقمی شد و بیآنکه من متوجه باشم ده ساله شدن یعنی چقدری شدن، به اندازهای بزرگ شده است که مادرش را برای تولدش سورپرایز کند.
سه سال پیش در تولد چهل سالگی که جمع دوستان را دور هم جمع کرده بودم، در پیشبینیشان برای دعوت به تولد ۵۰ سالگی گفتم آنرا دیگر رها برایم خواهد گرفت، سه سال بعد، خیلی زودتر از آنچه فکرش را میکردم جایمان عوض شد و حالا او برای تولد من برنامهریزی میکند.
وسط اضطراب عمیق و فلجکنندهی جنگ، حرف مادرم طنینی چندبرابری داشت: زندگی جریان دارد مادر؛ بچهها بزرگ میشوند و ما فارغ از قیل و قال جهان، در همین لحظههای بزرگ شدن و بالندگیشان غرق در شگفتیای شوقانگیز میشویم.
@baharvin
۴۳ ساله شدم، دیروز، در بهت و اضطراب آغاز جنگ
ساعت ۳:۳۰ صبح بود که با صدای انفجار و لرزش خانه از خواب پریدم و در آن حال خواب و بیداری و اضطراب به دومین تولدی فکر کردم که در روزی سرنوشتساز و آغازگر دورهای جدید و متفاوت رقم میخورد، اولیاش ۲۳ خرداد ۸۸ بود. شنبه روزی بود و به باور بسیاری، هرآنچه پس از آن شنبه در عرصهی سیاسی رخ داد، تفاوتی ماهوی با قبلش داشت، هنوز هم برای خیلیها محتوای کنشگری سیاسی به پیش و پس از ۲۳ خرداد ۸۸ تقسیم میشود. بگذریم، بههرحال دیروز دومیناش بود، دومین تولدی که برحسب تصادف بر نقطهی عطفی تاریخی منطبق شده بود. تاچند ساعت بعد گیج و مبهوت و خوابزده خبرهای مربوط به ترورها را میخواندم تصاویر ویرانی در شبکههای اجتماعی از جلوی چشمانم میگذشت.
رها پیگیر دورهمی خانوادگی تولد بود و من مانده بودم به بچه چه بگویم، زنگ زدم به مادرم که چه کنیم، مادرم هم در جواب گفت: برگزار کنیم دیگر، چارهای نیست، زندگی جریان دارد مادر، تیپ اصیل والدینی که یکبار همهی این شرایط زندگی در عمق دلهره و اضطراب در شرایط جنگی را در دههی شصت تجربه کردهاند و لابد از سر همان تجربه است که می گویند: چارهای نیست، زندگی جریان دارد مادر.
این شد که بالاخره عصر خودم را جمع کردم و فکر کردم برای حفظ آرامش و سلامت روان بچه هم که شده مراسم فوت کردن شمع و کیک بریدن را به جابیاوریم.
رها به بهانهای مرا کشاند خانهی مادرم و آنجا در کمال ناباوری با صحنهی سورپرایزی تولد مواجه شدم و تازه فهمیدم اینکه این دو روز هی میرفت توی اتاق و به بهانهی گفتوگوی تلفنی پچپچ میکرد از سر چه بود، بچهام خانواده را به خط کرده بود و داشت برای سورپرایز مادرش برنامه میچید، از حیرت و ذوق اشک توی چشمهایم جمع شد، یادم افتاد همین یک ماه پیش سناش دو رقمی شد و بیآنکه من متوجه باشم ده ساله شدن یعنی چقدری شدن، به اندازهای بزرگ شده است که مادرش را برای تولدش سورپرایز کند.
سه سال پیش در تولد چهل سالگی که جمع دوستان را دور هم جمع کرده بودم، در پیشبینیشان برای دعوت به تولد ۵۰ سالگی گفتم آنرا دیگر رها برایم خواهد گرفت، سه سال بعد، خیلی زودتر از آنچه فکرش را میکردم جایمان عوض شد و حالا او برای تولد من برنامهریزی میکند.
وسط اضطراب عمیق و فلجکنندهی جنگ، حرف مادرم طنینی چندبرابری داشت: زندگی جریان دارد مادر؛ بچهها بزرگ میشوند و ما فارغ از قیل و قال جهان، در همین لحظههای بزرگ شدن و بالندگیشان غرق در شگفتیای شوقانگیز میشویم.
فردا صبح در این نشست در مورد اینکه در حوادث اخیر، در سطح جامعه از نظر اعتماد و همبستگی اجتماعی با چه پدیده و رخدادی مواجه بودیم، آنرا چه بنامیم و این پدیده و رخداد دارای چه ویژگیها و پیامدهایی برای جامعه و حکومت است صحبت خواهم کرد.
⏰ زمان: سهشنبه ۱۷ تیر، ساعت ۸ تا ۱۰ صبح
📍 محل برگزاری: مرکز پژوهشهای توسعه و آیندهنگری (www.cdrf.ir)
✅ لینک مجازی حضور در نشست:
http://connect.mporg.ir/cdrf
⏰ زمان: سهشنبه ۱۷ تیر، ساعت ۸ تا ۱۰ صبح
📍 محل برگزاری: مرکز پژوهشهای توسعه و آیندهنگری (www.cdrf.ir)
✅ لینک مجازی حضور در نشست:
http://connect.mporg.ir/cdrf
...حالا که فکرش را میکنم...| بهاره آروین
فردا صبح در این نشست در مورد اینکه در حوادث اخیر، در سطح جامعه از نظر اعتماد و همبستگی اجتماعی با چه پدیده و رخدادی مواجه بودیم، آنرا چه بنامیم و این پدیده و رخداد دارای چه ویژگیها و پیامدهایی برای جامعه و حکومت است صحبت خواهم کرد. ⏰ زمان: سهشنبه ۱۷…
Rec 0013
<unknown>
✅ فایل صوتی نشست "انسجام ملی: بیمها و امیدها" که در مرکز پژوهشهای توسعه و آینده نگری در هفدهم تیرماه با حضور دکتر مصطفی زمانیان، دکتر مقصود فراستخواه و من برگزار شد.
تلاشم بیشتر طرح مساله و پرسشهایی بود که برای سخن گفتن از آنچه در جنگ ۱۲ روزه با آن مواجه بودیم، تامل و پاسخ گفتن به آنها ضروری است. به نظرم تفسیر و تبیینهای شتابزده بیشتر نوعی مصادره به مطلوب است، قبل از هر چیز باید بتوانیم آنچه در جامعه رخ داد را فارغ از سوگیری و فرضیات پیشینی توصیف کنیم.
تلاشم بیشتر طرح مساله و پرسشهایی بود که برای سخن گفتن از آنچه در جنگ ۱۲ روزه با آن مواجه بودیم، تامل و پاسخ گفتن به آنها ضروری است. به نظرم تفسیر و تبیینهای شتابزده بیشتر نوعی مصادره به مطلوب است، قبل از هر چیز باید بتوانیم آنچه در جامعه رخ داد را فارغ از سوگیری و فرضیات پیشینی توصیف کنیم.
☑️ برای دکتر ساعی عزیز، استاد و همکاری که در دانشگاه برایم مثل پدر بود
برای لیلا و فاطمه که هر دو زودتر از پدرومادرشان پر کشیدند
و برای نسرین خانم، همسر دکتر ساعی، مادر داغدار دو فرزند و تجسم زندهی صبر و ایمان
همه چیز امروز زیادی عجیب و غیرواقعی بود، عکس دکتر ساعی را با یک سینی خرما گذاشته بودیم روی میز گروه جامعهشناسی، متقاضیان پذیرش در مقطع دکتری برای انجام مصاحبه به نوبت وارد اتاق گروه میشدند، تسلیت میگفتند، مصاحبه انجام میشد و بعد با برداشتن خرما و قرائت فاتحه خداحافظی میکردند. صبح و عصر امروز برنامه همین بود، هی من منتظر بودم از این کابوس بیدار شوم و بفهمم همهچیز یک خواب عجیب و ترسناک بوده اما همه چیز همانطور ادامه پیدا میکرد.
توی اتاق گروه، در راهروهای دانشکده و در حیاط دانشگاه که راه میرفتم هی بدنم یخ می کرد و پایم سست میشد، هی فکر میکردم، وا، یعنی چه که دیگر قرار نیست همراه با دکتر ساعی و دیگر همکاران گروه روی این سنگفرشها راه برویم و دربارهی امور مختلف گروه و جامعهشناسی و مملکت حرف بزنیم؟ مگر میشود؟ همه چیز خیلی غیرواقعی بود، هنوز هم هست. دلم نمیخواهد باور کنم، درواقع نمیتوانم باور کنم، همهی این دو سال و مصیبتهای ریز و درشتی را که تا همین چندماه پیش ادامه داشت، با این تصویر و تصور دوام آوردم که دکتر خوب میشود و برمیگردد دانشگاه و من بهش میگویم بفرمایید، این هم گروه جامعهشناسی که امانت گذاشته بودید پیش ما و من و همکاران هر آنچه در توان داشتیم برای حفظ و بقایش از گزند تنگنظریهای سیاسی انجام دادیم همانطور که شما با آن پایمردی خستگیناپذیرتان در حفظ و بقای گروه جامعهشناسی در سالهای سیاه قبل و بعد ۸۸ یادمان داده بودید، همهی آن ماههای سخت و نفسگیر خفقان در دانشگاه را با همین فکر و تصویر دوام آورده بودم و حالا یکهو زیر پایم خالی شده است، گیج و سردرگم فکر میکنم وا، نمیشود که، حالا من و گروه جامعهشناسی بدون دکتر ساعی چه کنیم؟
رسما احساس یتیمی میکنم، احساس بیکسی، چهل روز پیش فاطمه را از دست دادیم، تنها فرزند باقیماندهی دکتر ساعی؛ لیلا، دختر کوچکتر ۱۰ سال پیش از بینمان رفت، دختر جوان و سالم و زیبا یکهو ناگهانی از دست رفت و ما دیدیم چطور شانههای دکتر ساعی زیر بار این مصیبت خم شد و در تمام سالهای بعد حزن و اندوه از دست دادن لیلا در جان دکتر ماندگار و ریشهدار شد تا همین دو سه سال پیش که دکتر بیمار شد و علیرغم درمان و بهبود موقتی یک ساله، اما تومور مغزی هم مثل همان غم از دست دادن لیلا دیگر رهایش نکرد، این چندماه اخیر و از پس جراحی دوم، دیگر دکتر ساعی آن دکتر ساعی همیشگی نبود، نمیتوانست با ما حرف بزند، نمیتوانست بدون کمک راه برود، نمیتوانست….نمیتوانست غم فرزند دوم را تاب بیاورد، از این یکی مطمئنم، چهل روز پیش که فاطمه هم مثل لیلا ناگهانی و بیدلیل از دنیا رفت و دیگر فرزندی برای دکتر باقی نماند، نفسم بند آمد که دکتر چطور قرار است با این مصیبت کنار بیاید، به دکتر ساعی مصیبت را نگفتیم، او در شرایطی نبود که مطلع شود، کسی هم خواست و توانش را نداشت که مطلعش کند، چهل روز گذشت و درست در شامگاه چهلمین روز، دکتر ساعی ناگهانی و در اثر ایست قلبی در منزلش از دنیا رفت.
فردا صبح قرار است اول بیاید با دانشگاه که مثل خانهاش بود وداع کند و بعد برود در قطعه ۳۰۵ بهشت زهرا کنار لیلا و فاطمهاش آرام بگیرد، از طرفی برای دکتر خوشحالم که از تمام این درد و مصیبت تحملناشدنی از دست دادن دو فرزند جوانش رها شد و از طرفی برای خودم و گروه جامعهشناسی بینهایت غمگینم، برای از دست دادن انسان اخلاقی و منصف و سلیمالنفسی که برای من و بسیاری دیگر از دانشجوهایش پدری کرد، با همان محبت و خیرخواهی بیچشمداشت یک پدر، برای از دست دادن استاد دلسوزی که اصلیترین و بنیانیترین دانستههایم در روش تحقیق را از او آموختهام، برای تجسم مسئولیتپذیری متعهدانهای که اسفند ۹۴ لیلایش در بیمارستان توی کما بود و دکتر آمده بود دانشگاه جلسهی دفاع از پایاننامه برگزار کند که کار دانشجو عقب نیفتد. همین شد که جرات نکردم مصاحبههای امروز را لغو کنم، مطمئنم که باهام دعوا میکرد که نباید حق و حقوق دانشجوها ضایع شود، تاریخ و ساعت اعلام کرده بودیم و مصیبت دیرهنگام دیشب فرصتی برای اطلاعرسانی لغو جلسه باقی نگذاشته بود، این شد که مجبور شدیم ماتمزده با عکس و سینی خرما روی میز جلسهی مصاحبه برگزار کنیم، کابوسوار و غیرواقعی اما پایبند به همان سنت و اصولی که دکتر ساعی گروه جامعهشناسی دانشگاه تربیت مدرس را بر آن بنا کرده و حفظ بود. روحش شاد و میراث و خاطرهاش ماندگار
http://baharvin.ir/wp-content/uploads/2025/07/dr.saee_.jpg
برای لیلا و فاطمه که هر دو زودتر از پدرومادرشان پر کشیدند
و برای نسرین خانم، همسر دکتر ساعی، مادر داغدار دو فرزند و تجسم زندهی صبر و ایمان
همه چیز امروز زیادی عجیب و غیرواقعی بود، عکس دکتر ساعی را با یک سینی خرما گذاشته بودیم روی میز گروه جامعهشناسی، متقاضیان پذیرش در مقطع دکتری برای انجام مصاحبه به نوبت وارد اتاق گروه میشدند، تسلیت میگفتند، مصاحبه انجام میشد و بعد با برداشتن خرما و قرائت فاتحه خداحافظی میکردند. صبح و عصر امروز برنامه همین بود، هی من منتظر بودم از این کابوس بیدار شوم و بفهمم همهچیز یک خواب عجیب و ترسناک بوده اما همه چیز همانطور ادامه پیدا میکرد.
توی اتاق گروه، در راهروهای دانشکده و در حیاط دانشگاه که راه میرفتم هی بدنم یخ می کرد و پایم سست میشد، هی فکر میکردم، وا، یعنی چه که دیگر قرار نیست همراه با دکتر ساعی و دیگر همکاران گروه روی این سنگفرشها راه برویم و دربارهی امور مختلف گروه و جامعهشناسی و مملکت حرف بزنیم؟ مگر میشود؟ همه چیز خیلی غیرواقعی بود، هنوز هم هست. دلم نمیخواهد باور کنم، درواقع نمیتوانم باور کنم، همهی این دو سال و مصیبتهای ریز و درشتی را که تا همین چندماه پیش ادامه داشت، با این تصویر و تصور دوام آوردم که دکتر خوب میشود و برمیگردد دانشگاه و من بهش میگویم بفرمایید، این هم گروه جامعهشناسی که امانت گذاشته بودید پیش ما و من و همکاران هر آنچه در توان داشتیم برای حفظ و بقایش از گزند تنگنظریهای سیاسی انجام دادیم همانطور که شما با آن پایمردی خستگیناپذیرتان در حفظ و بقای گروه جامعهشناسی در سالهای سیاه قبل و بعد ۸۸ یادمان داده بودید، همهی آن ماههای سخت و نفسگیر خفقان در دانشگاه را با همین فکر و تصویر دوام آورده بودم و حالا یکهو زیر پایم خالی شده است، گیج و سردرگم فکر میکنم وا، نمیشود که، حالا من و گروه جامعهشناسی بدون دکتر ساعی چه کنیم؟
رسما احساس یتیمی میکنم، احساس بیکسی، چهل روز پیش فاطمه را از دست دادیم، تنها فرزند باقیماندهی دکتر ساعی؛ لیلا، دختر کوچکتر ۱۰ سال پیش از بینمان رفت، دختر جوان و سالم و زیبا یکهو ناگهانی از دست رفت و ما دیدیم چطور شانههای دکتر ساعی زیر بار این مصیبت خم شد و در تمام سالهای بعد حزن و اندوه از دست دادن لیلا در جان دکتر ماندگار و ریشهدار شد تا همین دو سه سال پیش که دکتر بیمار شد و علیرغم درمان و بهبود موقتی یک ساله، اما تومور مغزی هم مثل همان غم از دست دادن لیلا دیگر رهایش نکرد، این چندماه اخیر و از پس جراحی دوم، دیگر دکتر ساعی آن دکتر ساعی همیشگی نبود، نمیتوانست با ما حرف بزند، نمیتوانست بدون کمک راه برود، نمیتوانست….نمیتوانست غم فرزند دوم را تاب بیاورد، از این یکی مطمئنم، چهل روز پیش که فاطمه هم مثل لیلا ناگهانی و بیدلیل از دنیا رفت و دیگر فرزندی برای دکتر باقی نماند، نفسم بند آمد که دکتر چطور قرار است با این مصیبت کنار بیاید، به دکتر ساعی مصیبت را نگفتیم، او در شرایطی نبود که مطلع شود، کسی هم خواست و توانش را نداشت که مطلعش کند، چهل روز گذشت و درست در شامگاه چهلمین روز، دکتر ساعی ناگهانی و در اثر ایست قلبی در منزلش از دنیا رفت.
فردا صبح قرار است اول بیاید با دانشگاه که مثل خانهاش بود وداع کند و بعد برود در قطعه ۳۰۵ بهشت زهرا کنار لیلا و فاطمهاش آرام بگیرد، از طرفی برای دکتر خوشحالم که از تمام این درد و مصیبت تحملناشدنی از دست دادن دو فرزند جوانش رها شد و از طرفی برای خودم و گروه جامعهشناسی بینهایت غمگینم، برای از دست دادن انسان اخلاقی و منصف و سلیمالنفسی که برای من و بسیاری دیگر از دانشجوهایش پدری کرد، با همان محبت و خیرخواهی بیچشمداشت یک پدر، برای از دست دادن استاد دلسوزی که اصلیترین و بنیانیترین دانستههایم در روش تحقیق را از او آموختهام، برای تجسم مسئولیتپذیری متعهدانهای که اسفند ۹۴ لیلایش در بیمارستان توی کما بود و دکتر آمده بود دانشگاه جلسهی دفاع از پایاننامه برگزار کند که کار دانشجو عقب نیفتد. همین شد که جرات نکردم مصاحبههای امروز را لغو کنم، مطمئنم که باهام دعوا میکرد که نباید حق و حقوق دانشجوها ضایع شود، تاریخ و ساعت اعلام کرده بودیم و مصیبت دیرهنگام دیشب فرصتی برای اطلاعرسانی لغو جلسه باقی نگذاشته بود، این شد که مجبور شدیم ماتمزده با عکس و سینی خرما روی میز جلسهی مصاحبه برگزار کنیم، کابوسوار و غیرواقعی اما پایبند به همان سنت و اصولی که دکتر ساعی گروه جامعهشناسی دانشگاه تربیت مدرس را بر آن بنا کرده و حفظ بود. روحش شاد و میراث و خاطرهاش ماندگار
http://baharvin.ir/wp-content/uploads/2025/07/dr.saee_.jpg
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
☑️ اگر زینب نبود....
سخنرانی کوتاه دکتر هاشم آقاجری در مراسم تشییع و بدرقهی مرحوم دکتر علی ساعی در دانشگاه تربیت مدرس
سخنرانی کوتاه دکتر هاشم آقاجری در مراسم تشییع و بدرقهی مرحوم دکتر علی ساعی در دانشگاه تربیت مدرس
فراخوانی برای مشارکت در تدوین یادنامهی دکتر ساعی
درگذشت زندهیاد دکتر علی ساعی، استاد اثرگذار گروه جامعهشناسی دانشگاه تربیت مدرس، برای همهی ما ناگهانی و غمانگیز بود. در طول سالیانی که ایشان در دانشگاه فعالیت داشتند، همکاران و دانشجویان بسیاری از کمکها و راهنماییهای ایشان در عرصهی زیست دانشگاهی خود بهرهمند شدهاند.
از اینرو، ما در گروه جامعهشناسی دانشگاه تربیتمدرس، قصد داریم یادنامهای برای ایشان تدوین کنیم تا گامی هرچند کوچک برای گرامیداشت یاد و خاطرهی ایشان برداریم.
بدین وسیله از همهی دانشجویان، همکاران و دوستداران ایشان دعوت میکنیم با ارسال مطالب خود در تدوین این یادنامه همکاری نمایند.
محورهای پیشنهادی:
جستارهایی با محوریت کارهای علمی دکتر ساعی (حداکثر 3000 کلمه)
سوگنوشتهها و خاطرات مرتبط با منش شخصی ایشان (حداکثر 1000 کلمه)
تصاویر یا دستخطها و دستنوشتههای منتشر نشده از استاد که ممکن است نزد بعضی از نزدیکان و دوستان و دانشجویان ایشان باشد.
لطفا نوشتههای خود را با فرمت word تا تاریخ ۲۰ مرداد ۱۴۰۴ به نشانی inmemoriam.dr.saei@gmail.com ارسال نمایید.
درگذشت زندهیاد دکتر علی ساعی، استاد اثرگذار گروه جامعهشناسی دانشگاه تربیت مدرس، برای همهی ما ناگهانی و غمانگیز بود. در طول سالیانی که ایشان در دانشگاه فعالیت داشتند، همکاران و دانشجویان بسیاری از کمکها و راهنماییهای ایشان در عرصهی زیست دانشگاهی خود بهرهمند شدهاند.
از اینرو، ما در گروه جامعهشناسی دانشگاه تربیتمدرس، قصد داریم یادنامهای برای ایشان تدوین کنیم تا گامی هرچند کوچک برای گرامیداشت یاد و خاطرهی ایشان برداریم.
بدین وسیله از همهی دانشجویان، همکاران و دوستداران ایشان دعوت میکنیم با ارسال مطالب خود در تدوین این یادنامه همکاری نمایند.
محورهای پیشنهادی:
جستارهایی با محوریت کارهای علمی دکتر ساعی (حداکثر 3000 کلمه)
سوگنوشتهها و خاطرات مرتبط با منش شخصی ایشان (حداکثر 1000 کلمه)
تصاویر یا دستخطها و دستنوشتههای منتشر نشده از استاد که ممکن است نزد بعضی از نزدیکان و دوستان و دانشجویان ایشان باشد.
لطفا نوشتههای خود را با فرمت word تا تاریخ ۲۰ مرداد ۱۴۰۴ به نشانی inmemoriam.dr.saei@gmail.com ارسال نمایید.
Forwarded from موسسه حامی علوم انسانی
🔴حامی با همکاری مدرسه مفید، نشر چشمه و مرکز حنیف برگزار میکند.
✅ دومین همایش معرفی رشتههای علوم انسانی و اجتماعی برای دانشآموزان
این همایش با هدف کمک به انتخاب آگاهانه مسیر تحصیلی در حوزه علوم انسانی و اجتماعی برای دانشآموزان در سه بخش برگزار میشود:
1️⃣ ارایه اساتید
توضیح اساتید برجسته با محوریت اهمیت و تاثیر، فرصتهای تحصیلی و پژوهشی و چالشهای هر رشته علوم انسانی.
2️⃣ کارگاههای تعاملی
کارگاههای همزمان و موازی برای هر رشته.
دانشآموزان بر اساس علاقه در کارگاه موردنظر خود شرکت میکنند. تسهیلگری کارگاهها توسط جمعی از دانشجویان تحصیلات تکمیلی و نخبگان علوم انسانی انجام میشود.
3️⃣ میزگرد فرصتهای شغلی در علوم انسانی
ارائه دو نفر از اساتید پیرامون فرصتهای شغلی در علوم انسانی
🗓 اطلاعات تکمیلی، شامل نام مدرسان هر کارگاه و برنامه زمانبندی دقیق، متعاقبا اعلام میشود.
🗓 پنجشنبه ۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۹ تا ۱۸
📍ویژه دانشآموزان پایه یازدهم و دوازدهم
📭 مرزداران، خیابان حضرت ابوالفضل، بوستان سوم غربی، دبستان پسرانه مفید۲، سالن همایش
🔗ثبتنام از طریق لینک زیر یا QRcode روی پوستر
https://evnd.co/HaS0V
✅ دومین همایش معرفی رشتههای علوم انسانی و اجتماعی برای دانشآموزان
این همایش با هدف کمک به انتخاب آگاهانه مسیر تحصیلی در حوزه علوم انسانی و اجتماعی برای دانشآموزان در سه بخش برگزار میشود:
1️⃣ ارایه اساتید
توضیح اساتید برجسته با محوریت اهمیت و تاثیر، فرصتهای تحصیلی و پژوهشی و چالشهای هر رشته علوم انسانی.
2️⃣ کارگاههای تعاملی
کارگاههای همزمان و موازی برای هر رشته.
دانشآموزان بر اساس علاقه در کارگاه موردنظر خود شرکت میکنند. تسهیلگری کارگاهها توسط جمعی از دانشجویان تحصیلات تکمیلی و نخبگان علوم انسانی انجام میشود.
3️⃣ میزگرد فرصتهای شغلی در علوم انسانی
ارائه دو نفر از اساتید پیرامون فرصتهای شغلی در علوم انسانی
🗓 اطلاعات تکمیلی، شامل نام مدرسان هر کارگاه و برنامه زمانبندی دقیق، متعاقبا اعلام میشود.
🗓 پنجشنبه ۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۹ تا ۱۸
📍ویژه دانشآموزان پایه یازدهم و دوازدهم
📭 مرزداران، خیابان حضرت ابوالفضل، بوستان سوم غربی، دبستان پسرانه مفید۲، سالن همایش
🔗ثبتنام از طریق لینک زیر یا QRcode روی پوستر
https://evnd.co/HaS0V
✅ جنگ ۱۲ روزه: شکست یا احیای بازدارندگی؟
@baharvin
برخلاف آنچه در یادداشت قبلی (+) پیشبینی کرده بودم جنگ شد. در متن فعلی میخواهم به این بپردازم که کدام فرضهای تحلیلی منجر به این خطای پیشبینی شد؛ به عبارت دیگر، کدام وجوهی از واقعیت نادیده گرفته شده بود که منجر به عدم پیشبینی درگیری نظامی میان ایران و اسراییل شد. در نهایت تلاش میکنم به این پرسش پاسخ دهم که در دستگاه تحلیلی مورد بحث کدام فرضها همچنان معتبر است و کدام فرضها باید بنابر خطای رخ داده مورد بازنگری و تجدیدنظر قرار گیرند و بنابراین دستگاه تحلیلی بازنگری شده، پیشبینیام از آینده چه خواهد بود؟
پینوشت: این متن با تاخیر بسیار منتشر میشود، شروعش در همان دو سه هفتهی بعد از جنگ بود اما مصیبت از دست دادن دکتر ساعی و ماجرای طاقتفرسای اسبابکشی اتمام و انتشارش را تا به امروز به تعویق انداخت. همچنان فکر میکنم هم متن قبلی و هم این متن نیازمند تکلمهای است بر محور پاسخ به این سوال که اصلا مسالهی جمهوری اسلامی با جهان و در راسشان غرب چیست؟ چرا به قول دوستان ایران نمیتواند و نباید کشوری نرمال مشابه دیگر کشورها باشد؟ مساله صرفا بر سر چسبیدن به پوستهای نخنما و بیحاصل از ایدئولوژی است یا واقعیتی اصیلتر و پایدارتر در میان است. امیدوارم به زودی بتوانم متن مربوط به این پرسش را هم بنویسم و منتشر کنم.
@baharvin
برخلاف آنچه در یادداشت قبلی (+) پیشبینی کرده بودم جنگ شد. در متن فعلی میخواهم به این بپردازم که کدام فرضهای تحلیلی منجر به این خطای پیشبینی شد؛ به عبارت دیگر، کدام وجوهی از واقعیت نادیده گرفته شده بود که منجر به عدم پیشبینی درگیری نظامی میان ایران و اسراییل شد. در نهایت تلاش میکنم به این پرسش پاسخ دهم که در دستگاه تحلیلی مورد بحث کدام فرضها همچنان معتبر است و کدام فرضها باید بنابر خطای رخ داده مورد بازنگری و تجدیدنظر قرار گیرند و بنابراین دستگاه تحلیلی بازنگری شده، پیشبینیام از آینده چه خواهد بود؟
پینوشت: این متن با تاخیر بسیار منتشر میشود، شروعش در همان دو سه هفتهی بعد از جنگ بود اما مصیبت از دست دادن دکتر ساعی و ماجرای طاقتفرسای اسبابکشی اتمام و انتشارش را تا به امروز به تعویق انداخت. همچنان فکر میکنم هم متن قبلی و هم این متن نیازمند تکلمهای است بر محور پاسخ به این سوال که اصلا مسالهی جمهوری اسلامی با جهان و در راسشان غرب چیست؟ چرا به قول دوستان ایران نمیتواند و نباید کشوری نرمال مشابه دیگر کشورها باشد؟ مساله صرفا بر سر چسبیدن به پوستهای نخنما و بیحاصل از ایدئولوژی است یا واقعیتی اصیلتر و پایدارتر در میان است. امیدوارم به زودی بتوانم متن مربوط به این پرسش را هم بنویسم و منتشر کنم.
Telegraph
جنگ ۱۲ روزه: شکست یا احیای بازدارندگی؟
برخلاف آنچه در یادداشت قبلی (+) پیشبینی کرده بودم جنگ شد، در متن فعلی میخواهم به این بپردازم که کدام فرضهای تحلیلی منجر به این خطای پیشبینی شد، به عبارت دیگر، کدام وجوهی از واقعیت نادیده گرفته شده بود که منجر به عدم پیشبینی درگیری نظامی میان ایران…
✅ با لباس عروسیام چه کار کنم؟ مساله این است
این یک پست بیات شده است، نیمهی تیر که مینوشتماش هنوز مصیبت از دست دادن دکتر ساعی پیش نیامده بود و فرآیند پرماجرای اسبابکشی روی دور تند و نفسگیر بعدش نیفتاده بود، الان حدود دو ماهی از آن روزها گذشته است و گرچه هنوز پنجرهها پرده ندارند اما آنقدر آرام و قرار پیدا کردهام که بنشینم این متنهای بیات شده را مرور کنم و با انتشارشان یک بار هرچند کوچک از حجم تلنبار شدهی کارهای توی ذهنم بردارم.
این یک پست بیات شده است، نیمهی تیر که مینوشتماش هنوز مصیبت از دست دادن دکتر ساعی پیش نیامده بود و فرآیند پرماجرای اسبابکشی روی دور تند و نفسگیر بعدش نیفتاده بود، الان حدود دو ماهی از آن روزها گذشته است و گرچه هنوز پنجرهها پرده ندارند اما آنقدر آرام و قرار پیدا کردهام که بنشینم این متنهای بیات شده را مرور کنم و با انتشارشان یک بار هرچند کوچک از حجم تلنبار شدهی کارهای توی ذهنم بردارم.
Telegraph
با لباس عروسیام چه کار کنم؟ مساله این است
۱۷ سال گذشته است و لابد اگر امروز کسی بپوشدش به بینندگان حس بیرون آمدن از عکسهای قدیمی را میدهد، این است که نه میشود اهداءاش کرد نه میشود فروخت، همینطور مانده روی دستم و نمیدانم باهاش چه کار کنم، ببرم بگذارم سر کوچه؟ یکطور ناجوری نیست آدم لباس عروساش…
Forwarded from مدرسه روش
"مدرسه تابستانه روش: طراحی تحقیق در علوم اجتماعی"
💢 اساتید دوره:
🔸روحالله هنرور
(دکتری سیستمهای اطلاعاتی مدرسه اقتصاد و علوم سیاسی لندن)
🔹️ یاسر خوشنویس
(دکتری فلسفه علم و فناوری پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی)
🔸️ مسعود شادنام
(دکتری مدیریت و مطالعات سازمان دانشگاه سایمون فریزر)
🔹️ مرضیه ثقفیان
(پستدکتری مدیریت دانشگاه استنفورد)
🔸 بهاره آروین
(دکتری جامعهشناسی دانشگاه تهران)
🔹 مهدی نادی
(دانشجوی دکتری روشهای کمی، سنجش و آمار دانشگاه کالیفرنیا)
💢 محتوای دوره:
کارگاههای مهارتی:
۱- مرور ادبیات
٢- مطالعه و تفکر انتقادی
٣- درک و تحلیل مقالات کمی و کیفی
۴- پروپوزال نویسی
چارچوب روششناسی:
۱- مبانی طراحی تحقیق
۲- توسعه سوال تحقیق
۳- معرفی روشهای تحقیق کمی و کیفی
مباحث بنیادین:
۱- تاریخ و فلسفه علم
۲- دینامیک علم و نظریه پردازی
۳- رابطه نظریه و پژوهش
❇️ ظرفیت: ۱۵ نفر
❇️ هزینه: ۳ میلیون تومان (ثبتنام اولیه رایگان است و پرداخت پس از بررسی فرم ثبتنام کنندگان خواهد بود.)
❗️بارگذاری فایل "چکیده یک پاراگرافی از ایده تحقیق" در فرم ثبتنام ضروری است.
🔗ثبتنام
ارتباط با ما:
@MethodsAdminist
💢 اساتید دوره:
🔸روحالله هنرور
(دکتری سیستمهای اطلاعاتی مدرسه اقتصاد و علوم سیاسی لندن)
🔹️ یاسر خوشنویس
(دکتری فلسفه علم و فناوری پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی)
🔸️ مسعود شادنام
(دکتری مدیریت و مطالعات سازمان دانشگاه سایمون فریزر)
🔹️ مرضیه ثقفیان
(پستدکتری مدیریت دانشگاه استنفورد)
🔸 بهاره آروین
(دکتری جامعهشناسی دانشگاه تهران)
🔹 مهدی نادی
(دانشجوی دکتری روشهای کمی، سنجش و آمار دانشگاه کالیفرنیا)
💢 محتوای دوره:
کارگاههای مهارتی:
۱- مرور ادبیات
٢- مطالعه و تفکر انتقادی
٣- درک و تحلیل مقالات کمی و کیفی
۴- پروپوزال نویسی
چارچوب روششناسی:
۱- مبانی طراحی تحقیق
۲- توسعه سوال تحقیق
۳- معرفی روشهای تحقیق کمی و کیفی
مباحث بنیادین:
۱- تاریخ و فلسفه علم
۲- دینامیک علم و نظریه پردازی
۳- رابطه نظریه و پژوهش
❇️ ظرفیت: ۱۵ نفر
❇️ هزینه: ۳ میلیون تومان (ثبتنام اولیه رایگان است و پرداخت پس از بررسی فرم ثبتنام کنندگان خواهد بود.)
❗️بارگذاری فایل "چکیده یک پاراگرافی از ایده تحقیق" در فرم ثبتنام ضروری است.
🔗ثبتنام
ارتباط با ما:
@MethodsAdminist
✅ لحظهی بازشناختن
نمیخواستم بدانم ولی حالا دیگر میدانم
@baharvin
ناخودآگاه بغض کردم، یاد تمام آن لحظات عمیقا اندوهناکی افتادم که ناگهان واقعیت با وضوحی کورکننده خودش را آشکار کرده بود و من مبهوت آن مقاوت و انکاری شده بودم که باعث شده بود واقعیت مدتی طولانی جلوی چشمام باشد اما نبینمش چون لابد "نمیخواستم بدانم"، شاید چون در سطحی ناخودآگاه حس کرده بودم واقعیت فراتر از حد تحملم ترسناک یا دردناک است ولی عاقبت ناگزیر به دانستناش شده بودم وقتی بالاخره آن شاهد موثق در نقش چوپان نمایشنامهی سوفوکل از راه رسیده بود و راه گریزی برای ادیپ جز دانستن واقعیت، بازشناختن آن درواقع، باقی نگذاشته بود.
«نمیخواستم بدانم ولی حالا دیگر میدانم، در دل این نمیخواستم بدانم، یک جور از قبل میدانستم نهفته است، تغییر بنیادین ناشی از بازشناختن فقط با انباشت دانش ممکن میشود، دانشی که داشتهایم اما با آن رودررو نشدهایم… بااینحساب بازشناختن یعنی ادراک روشن چیزی که آنرا - در سطحی- از اول هم میدانستهای اما شاید نمیخواستهای بدانی…
ارسطو این لحظهی بازشناختن را آناگنوریسیس مینامد، لحظهای که اسرار هویدا میشود، هر چیزی که خیال میکردهایم میدانیم زیر و زبر میشود و با اینحال همهچیز جور در میآید.»
برای من خواندن این کتاب، فارغ از بینشهای درخشان و عمیق و آرامشبخشی که در مورد موضوع اصلیاش، فلسطین، داشت و در متن دیگری بهش خواهم پرداخت، این مبحث "بازشناختن" به طور خاص پیوندی شخصی با تجربیات اخیرم در جلسات تراپی داشت، انگار این جمله "نمیخواستم بدانم ولی حالا دیگر میدانم" شاهبیت جلسات تراپی باشد، انکار و مقاومتی در برابر دانستن که آشناترین کنش در اتاق درمان است، اما چنانکه نویسنده به درستی میگوید «حتی انکار هم بر نوعی شناخت مبتنی است، انکار یعنی روگردانی عامدانه از دانشی ویرانگر، شاید از سر ترس» یا درد.
نویسنده به درستی میگوید که این لحظهی بازشناختن عمدتا لحظهای تراژیک است و درعینحال رایجترین شکل رخداد آن در ادبیات و رمان و سینماست که دستمایهی قصهگویی و روایت داستانی قرار میگیرد.
«در تراژدی هم مثل رمان و مثل زندگی، زور انسان به دست سرنوشت یا شرایط محیطی یا بخت و اقبال نمیرسد. این نیروها که میشود اسمشان را «خدایان» بگذاریم خودرای، فهمناپذیر و بیانصافاند. مثلا اوضاع ادیپ بینوا هیچ منصفانه نبود: آخر از کجا باید می فهمید که یوکاسته مادرش است؟»
این لحظههای بازشناختن تراژیک دستمایهی اصلی روایت داستانی هستند چون به قول نویسنده «خود خواننده مشتاقانه این دگرگونی تراژیک را طلب می کند، چون داستان میتواند «مبهوتمان کند، آرامشمان را برهم بزند، و ادارکمان را به شیوهای تغییر دهد که گونههای دیگر به کارگیری زبان از پساش برنمیآیند». اما «آنچه در داستان لذتبخش و زیباست خیلیوقتها در زندگی واقعی، ترسناک است» و به همین دلیل این لحظهی بازشناختن که در روایتها داستانی مکرر و معمول است در زندگی واقعی به ندرت و در موقعیتهایی خاص رخ میدهد.
«نمیخواستم بدانم ولی حالا دیگر میدانم»، تکراری نمیشود، هربار که زیر لب تکرارش میکنم اشک توی چشمهایم جمع میشود.
نمیخواستم بدانم ولی حالا دیگر میدانم
@baharvin
ناخودآگاه بغض کردم، یاد تمام آن لحظات عمیقا اندوهناکی افتادم که ناگهان واقعیت با وضوحی کورکننده خودش را آشکار کرده بود و من مبهوت آن مقاوت و انکاری شده بودم که باعث شده بود واقعیت مدتی طولانی جلوی چشمام باشد اما نبینمش چون لابد "نمیخواستم بدانم"، شاید چون در سطحی ناخودآگاه حس کرده بودم واقعیت فراتر از حد تحملم ترسناک یا دردناک است ولی عاقبت ناگزیر به دانستناش شده بودم وقتی بالاخره آن شاهد موثق در نقش چوپان نمایشنامهی سوفوکل از راه رسیده بود و راه گریزی برای ادیپ جز دانستن واقعیت، بازشناختن آن درواقع، باقی نگذاشته بود.
«نمیخواستم بدانم ولی حالا دیگر میدانم، در دل این نمیخواستم بدانم، یک جور از قبل میدانستم نهفته است، تغییر بنیادین ناشی از بازشناختن فقط با انباشت دانش ممکن میشود، دانشی که داشتهایم اما با آن رودررو نشدهایم… بااینحساب بازشناختن یعنی ادراک روشن چیزی که آنرا - در سطحی- از اول هم میدانستهای اما شاید نمیخواستهای بدانی…
ارسطو این لحظهی بازشناختن را آناگنوریسیس مینامد، لحظهای که اسرار هویدا میشود، هر چیزی که خیال میکردهایم میدانیم زیر و زبر میشود و با اینحال همهچیز جور در میآید.»
برای من خواندن این کتاب، فارغ از بینشهای درخشان و عمیق و آرامشبخشی که در مورد موضوع اصلیاش، فلسطین، داشت و در متن دیگری بهش خواهم پرداخت، این مبحث "بازشناختن" به طور خاص پیوندی شخصی با تجربیات اخیرم در جلسات تراپی داشت، انگار این جمله "نمیخواستم بدانم ولی حالا دیگر میدانم" شاهبیت جلسات تراپی باشد، انکار و مقاومتی در برابر دانستن که آشناترین کنش در اتاق درمان است، اما چنانکه نویسنده به درستی میگوید «حتی انکار هم بر نوعی شناخت مبتنی است، انکار یعنی روگردانی عامدانه از دانشی ویرانگر، شاید از سر ترس» یا درد.
نویسنده به درستی میگوید که این لحظهی بازشناختن عمدتا لحظهای تراژیک است و درعینحال رایجترین شکل رخداد آن در ادبیات و رمان و سینماست که دستمایهی قصهگویی و روایت داستانی قرار میگیرد.
«در تراژدی هم مثل رمان و مثل زندگی، زور انسان به دست سرنوشت یا شرایط محیطی یا بخت و اقبال نمیرسد. این نیروها که میشود اسمشان را «خدایان» بگذاریم خودرای، فهمناپذیر و بیانصافاند. مثلا اوضاع ادیپ بینوا هیچ منصفانه نبود: آخر از کجا باید می فهمید که یوکاسته مادرش است؟»
این لحظههای بازشناختن تراژیک دستمایهی اصلی روایت داستانی هستند چون به قول نویسنده «خود خواننده مشتاقانه این دگرگونی تراژیک را طلب می کند، چون داستان میتواند «مبهوتمان کند، آرامشمان را برهم بزند، و ادارکمان را به شیوهای تغییر دهد که گونههای دیگر به کارگیری زبان از پساش برنمیآیند». اما «آنچه در داستان لذتبخش و زیباست خیلیوقتها در زندگی واقعی، ترسناک است» و به همین دلیل این لحظهی بازشناختن که در روایتها داستانی مکرر و معمول است در زندگی واقعی به ندرت و در موقعیتهایی خاص رخ میدهد.
«نمیخواستم بدانم ولی حالا دیگر میدانم»، تکراری نمیشود، هربار که زیر لب تکرارش میکنم اشک توی چشمهایم جمع میشود.
اطراف
بازشناختن غریبه - اطراف
ایزابلا حماد | الهام شوشتریزاده «فلسطینیگرایی نوعی وضعیتِ غربتنشینی مزمن است؛ غربتنشینی به مثابهٔ رنج و همچنین غربتنشینی به مثابهٔ موضعی اخلاقی. جدا ماندن از گروه ضمنِ احترام به همخونیِ خود با آن؛ سر کردن میان تنهایی و همراهی با دیگران؛ همیشه اندکی…
Forwarded from انجمن جامعه شناسی ایران
سلسله نشستهای انجمن جامعهشناسی ایران
با همکاری
دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
در موضوع
«بازخوانی اجتماعی جنگ ۱۲ روزه»
با حضور:
۱- بهاره آروین (جامعه شناسی)
۲- محمد فاضلی (جامعهشناسی)
۳-جواد کاشی (علوم سیاسی)
۴- محمد ملاعباسی (جامعهشناسی)
دبیر نشست: سمیه توحیدلو
دوشنبه ۷ مهرماه ۱۴۰۴، ساعت ۱۶ الی ۱۸
نشستها به صورت زنده از آدرس اینترنتی اینستاگرام و آپارات انجمن جامعهشناسی ایران پخش خواهد شد.
آدرس صفحه اینستاگرام انجمن جامعهشناسی: @isa13_99
آدرس صفحه آپارات انجمن جامعهشناسی:
https://www.aparat.com/Iran_sociology
@iran_sociology
#انجمن_جامعه_شناسی_ایران
با همکاری
دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
در موضوع
«بازخوانی اجتماعی جنگ ۱۲ روزه»
نشست نهم: جنگ و پساجنگ
با حضور:
۱- بهاره آروین (جامعه شناسی)
۲- محمد فاضلی (جامعهشناسی)
۳-جواد کاشی (علوم سیاسی)
۴- محمد ملاعباسی (جامعهشناسی)
دبیر نشست: سمیه توحیدلو
دوشنبه ۷ مهرماه ۱۴۰۴، ساعت ۱۶ الی ۱۸
نشستها به صورت زنده از آدرس اینترنتی اینستاگرام و آپارات انجمن جامعهشناسی ایران پخش خواهد شد.
آدرس صفحه اینستاگرام انجمن جامعهشناسی: @isa13_99
آدرس صفحه آپارات انجمن جامعهشناسی:
https://www.aparat.com/Iran_sociology
@iran_sociology
#انجمن_جامعه_شناسی_ایران
...حالا که فکرش را میکنم...| بهاره آروین
☑️ برای دکتر ساعی عزیز، استاد و همکاری که در دانشگاه برایم مثل پدر بود برای لیلا و فاطمه که هر دو زودتر از پدرومادرشان پر کشیدند و برای نسرین خانم، همسر دکتر ساعی، مادر داغدار دو فرزند و تجسم زندهی صبر و ایمان همه چیز امروز زیادی عجیب و غیرواقعی بود، عکس…
☑️ اتاق طبقه چهارم
@baharvin
▪️از همه جا که رانده میشدم، عقلم که به جایی قد نمیداد، پناهم اتاق طبقه چهارم دانشکده بود، اتاق دکتر ساعی، اتاقی کوچک و گرم، خیلی گرم آنقدر که بارها به شوخی بهش میگفتیم دکتر اینجا دیگر رسما سوناست و او هم با خنده تایید میکرد:) آن اتاق گرم با همان لبخند گشودهی دکتر که آدم را دعوت به نشستن میکرد، با همان لیوانهای پاکیزهای که دکتر اصرار داشت هربار خودش درشان برای مهمان اتاق چای تازهدم بیاورد، حالا هرچقدر هم که ادم ابراز شرمندگی میکرد و درخواست که حداقل بگذارید چای را دیگر خودم بیاورم، دکتر اما راضی نمیشد، چای مخصوص و خوش طعم را خودش برای مهمان میآورد در همان لیوانهای شیشهای که از خانه آورده بود و همیشه خودش بعد از استفاده خیلی تمیز میشست و آدم را شرمندهتر میکرد.
▪️روزهای زیادی روی صندلی فلزی آن اتاق نشستم و دکتر ساعی با آن لحن آرام و شمرده ذهنم را روشن کرد، بارهای زیادی از اتاق که میآمدم بیرون، نفسم جا آمده بود، تکلیفم روشن شده بود، آرام و قرار گرفته بودم، دلم قرص شده بود که تنها نیستم و پشت و پناه دارم.
▪️روزهای زیادی با همکاران در همان یک گله جای اتاق که سجادهی دکتر هم به زور درش پهن میشد، نشسته و گپ زده بودیم، روی همان صندلیهای فلزی و مبل قرمز کوچک و تکنفرهی کنار پنجره که وقتی تعداد زیاد میشد بالاخره یکیمان رویاش مینشست… خاطرات زیادی هست، خاطراتی دلنشین از روزهای خوش از دست رفته...
▪️فردا ظهر، دوشنبه هفتم مهر، ساعت ۱۲:۳۰ ما، یعنی همهی کسانی که از اتاق طبقهی چهارم خاطره داریم، میخواهیم در کنار همکاران و دانشجویان و همسر دکتر ساعی برویم و آخرین تصویر و خاطرهمان از اتاق طبقه چهارم را ثبت کنیم، جای خالی دکتر را در کنار یادداشتها و کتابها و پژوهشها و…لیوانها، جای خالیای که هرگز پر نمیشود با همهی آن صمیمت و محبت پدرانهی پرحجمی که از درودیوارهای آن اتاق سرازیر بود و من مطمئنم تا سالها، وقتی از آسانسور طبقهی چهارم بیرون بیایم، ناخودآگاه همچنان پاهایم را سمت راهروی شمالی میکشد، به سمت اتاق دکتر ساعی، جایی که ده پانزده سال از جوانیام پناه و مشکلگشای سردرگمیها و استیصال جوانانهام بود.
پینوشت: مراسم یادبود و گرامیداشت خاطرهی دکتر ساعی را به همراه رونمایی از یادنامهای که حاوی نوشتههای دوستان و همکاران و دانشجویان دربارهی اوست، برای اواخر مهر ماه برنامهریزی کردهایم که در وقت خودش اطلاعرسانی خواهد شد. یکبار دیگر از همهی کسانی که یاد و خاطرهای هرچند کوتاه از دکتر ساعی دارند دعوت میکنم حداکثر تا نیمهی مهرماه این یاد و خاطرات دلنشین را مکتوب کنند و به آدرس inmemoriam.dr.saei@gmail.com ارسال کنند تا در یادنامهای که آخرین مراحل تدوین را طی میکند جای گیرد و ماندگار شود.
@baharvin
▪️از همه جا که رانده میشدم، عقلم که به جایی قد نمیداد، پناهم اتاق طبقه چهارم دانشکده بود، اتاق دکتر ساعی، اتاقی کوچک و گرم، خیلی گرم آنقدر که بارها به شوخی بهش میگفتیم دکتر اینجا دیگر رسما سوناست و او هم با خنده تایید میکرد:) آن اتاق گرم با همان لبخند گشودهی دکتر که آدم را دعوت به نشستن میکرد، با همان لیوانهای پاکیزهای که دکتر اصرار داشت هربار خودش درشان برای مهمان اتاق چای تازهدم بیاورد، حالا هرچقدر هم که ادم ابراز شرمندگی میکرد و درخواست که حداقل بگذارید چای را دیگر خودم بیاورم، دکتر اما راضی نمیشد، چای مخصوص و خوش طعم را خودش برای مهمان میآورد در همان لیوانهای شیشهای که از خانه آورده بود و همیشه خودش بعد از استفاده خیلی تمیز میشست و آدم را شرمندهتر میکرد.
▪️روزهای زیادی روی صندلی فلزی آن اتاق نشستم و دکتر ساعی با آن لحن آرام و شمرده ذهنم را روشن کرد، بارهای زیادی از اتاق که میآمدم بیرون، نفسم جا آمده بود، تکلیفم روشن شده بود، آرام و قرار گرفته بودم، دلم قرص شده بود که تنها نیستم و پشت و پناه دارم.
▪️روزهای زیادی با همکاران در همان یک گله جای اتاق که سجادهی دکتر هم به زور درش پهن میشد، نشسته و گپ زده بودیم، روی همان صندلیهای فلزی و مبل قرمز کوچک و تکنفرهی کنار پنجره که وقتی تعداد زیاد میشد بالاخره یکیمان رویاش مینشست… خاطرات زیادی هست، خاطراتی دلنشین از روزهای خوش از دست رفته...
▪️فردا ظهر، دوشنبه هفتم مهر، ساعت ۱۲:۳۰ ما، یعنی همهی کسانی که از اتاق طبقهی چهارم خاطره داریم، میخواهیم در کنار همکاران و دانشجویان و همسر دکتر ساعی برویم و آخرین تصویر و خاطرهمان از اتاق طبقه چهارم را ثبت کنیم، جای خالی دکتر را در کنار یادداشتها و کتابها و پژوهشها و…لیوانها، جای خالیای که هرگز پر نمیشود با همهی آن صمیمت و محبت پدرانهی پرحجمی که از درودیوارهای آن اتاق سرازیر بود و من مطمئنم تا سالها، وقتی از آسانسور طبقهی چهارم بیرون بیایم، ناخودآگاه همچنان پاهایم را سمت راهروی شمالی میکشد، به سمت اتاق دکتر ساعی، جایی که ده پانزده سال از جوانیام پناه و مشکلگشای سردرگمیها و استیصال جوانانهام بود.
پینوشت: مراسم یادبود و گرامیداشت خاطرهی دکتر ساعی را به همراه رونمایی از یادنامهای که حاوی نوشتههای دوستان و همکاران و دانشجویان دربارهی اوست، برای اواخر مهر ماه برنامهریزی کردهایم که در وقت خودش اطلاعرسانی خواهد شد. یکبار دیگر از همهی کسانی که یاد و خاطرهای هرچند کوتاه از دکتر ساعی دارند دعوت میکنم حداکثر تا نیمهی مهرماه این یاد و خاطرات دلنشین را مکتوب کنند و به آدرس inmemoriam.dr.saei@gmail.com ارسال کنند تا در یادنامهای که آخرین مراحل تدوین را طی میکند جای گیرد و ماندگار شود.
Telegram
...حالا که فکرش را میکنم...| بهاره آروین
فراخوانی برای مشارکت در تدوین یادنامهی دکتر ساعی
درگذشت زندهیاد دکتر علی ساعی، استاد اثرگذار گروه جامعهشناسی دانشگاه تربیت مدرس، برای همهی ما ناگهانی و غمانگیز بود. در طول سالیانی که ایشان در دانشگاه فعالیت داشتند، همکاران و دانشجویان بسیاری از کمکها…
درگذشت زندهیاد دکتر علی ساعی، استاد اثرگذار گروه جامعهشناسی دانشگاه تربیت مدرس، برای همهی ما ناگهانی و غمانگیز بود. در طول سالیانی که ایشان در دانشگاه فعالیت داشتند، همکاران و دانشجویان بسیاری از کمکها…
Forwarded from انجمن جامعه شناسی ایران
کنکاش_های_مفهومی_و_نظری_درباره_جامعه_ایران_۵.pdf
1.3 MB
برنامه تفصیلی همایش کنکاشهای مفهومی و نظری در جامعه ایران
دوشنبه الی پنجشنبه
۱۴-۱۷ مهرماه
دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
📣 لازم به ذکر است برای عزیزانی که علاقمندند به شکل برخط در جلسات حضور داشته باشند، لینک هر جلسه در فایل بالا قرار داده شده است.
@iran_sociology
#انجمن_جامعه_شناسی_ایران
دوشنبه الی پنجشنبه
۱۴-۱۷ مهرماه
دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
📣 لازم به ذکر است برای عزیزانی که علاقمندند به شکل برخط در جلسات حضور داشته باشند، لینک هر جلسه در فایل بالا قرار داده شده است.
@iran_sociology
#انجمن_جامعه_شناسی_ایران