💐یه دسته گل💐
هرچی از پشت در آشپزخونه خواهش کردم فایده نداشت. در رو بسته بود و میگفت:«چیزی نیست الان تموم میشه».
وقتی اومد بیرون دیدم آشپزخونه رو مرتب کرده، کف آشپزخونه رو شسته، ظرفها رو چیده سرجاشون، روی اجاق گاز رو تمیز کرده و خلاصه آشپزخونه شده مثل به دسته گل.
گفتم:«با این کارها منو خجالت زده میکنی». گفت:« فقط خواستم کمکی کرده باشم».
🎍شهید علی صیاد شیرازی🎍
(خدا میخواست زنده بمانی، صفحه ۷)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۸)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
هرچی از پشت در آشپزخونه خواهش کردم فایده نداشت. در رو بسته بود و میگفت:«چیزی نیست الان تموم میشه».
وقتی اومد بیرون دیدم آشپزخونه رو مرتب کرده، کف آشپزخونه رو شسته، ظرفها رو چیده سرجاشون، روی اجاق گاز رو تمیز کرده و خلاصه آشپزخونه شده مثل به دسته گل.
گفتم:«با این کارها منو خجالت زده میکنی». گفت:« فقط خواستم کمکی کرده باشم».
🎍شهید علی صیاد شیرازی🎍
(خدا میخواست زنده بمانی، صفحه ۷)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۸)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
❤6
🔸خجالت🔸
تا اومدم دست به کار بشم سفره رو انداخته بود. یه پارچ آب، دو تا لیوان و دو تا پیش دستی گذاشته بود سر سفره. نشسته بود تا باهم غذا رو شروع کنیم.
وقتی غذا تموم شد گفت:«الهی صد مرتبه شکر، دستت درد نکنه خانم. تا تو سفره رو جمع کنی منم ظرفها رو میشورم». گفتم:«خجالتم نده، شما خستهای، تازه از منطقه اومدی. تا استراحت کنی ظرفا هم تموم شده».
نگاهی بهم انداخت و گفت:«خدا کسی رو خجالت بده که میخواد خانمش رو خجالت بده». منم سرم رو انداختم پایین و مشغول کار شدم.
🍃شهید حسن شوکت پور🍃
(حدیث آرزومندی، صفحه ۱۰۸)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۹)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
تا اومدم دست به کار بشم سفره رو انداخته بود. یه پارچ آب، دو تا لیوان و دو تا پیش دستی گذاشته بود سر سفره. نشسته بود تا باهم غذا رو شروع کنیم.
وقتی غذا تموم شد گفت:«الهی صد مرتبه شکر، دستت درد نکنه خانم. تا تو سفره رو جمع کنی منم ظرفها رو میشورم». گفتم:«خجالتم نده، شما خستهای، تازه از منطقه اومدی. تا استراحت کنی ظرفا هم تموم شده».
نگاهی بهم انداخت و گفت:«خدا کسی رو خجالت بده که میخواد خانمش رو خجالت بده». منم سرم رو انداختم پایین و مشغول کار شدم.
🍃شهید حسن شوکت پور🍃
(حدیث آرزومندی، صفحه ۱۰۸)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۹)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
❤7
Forwarded from نبض پزشکی
🔰معمای منطقه؛ سرنوشت مقاومت چه خواهد شد؟
➕همراه با پرسش و پاسخ
🔻با حضور :
🔶 نضال حمادة،
دانشکده پزشکی|سالن شورای ۱
#محور_مقاومت
#خاورمیانه_جدید
〰〰〰〰〰〰
🇮🇷 @basij_mumsmed
➕همراه با پرسش و پاسخ
🔻با حضور :
🔶 نضال حمادة،
خبرنگار، نویسنده و پژوهشگر لبنانی مقیم فرانسه، با بیش از دو دهه تجربه میدانی در حوزه رسانهٔ مقاومت و تحلیل تحولات غرب آسیا🗓 دوشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۰ الی ۱۸:۳۰
دانشکده پزشکی|سالن شورای ۱
#محور_مقاومت
#خاورمیانه_جدید
〰〰〰〰〰〰
🇮🇷 @basij_mumsmed
❤4
❄️خون سرد❄️
صبح زود حمید میخواست بره بیرون. براش تخم مرغ آب پز کرده بودم. وقتی رفتم از روی گاز بردارم احسان اومده بود پشت سرم وایساده بود. همین که برداشتم آبِ جوش ریخت پشت گردنش.
هم عصبانی بودم که اومده تو آشپزخونه، هم ترسیده بودم که نکنه طوریش بشه. حمید سریع خودشو رسوند توی آشپزخونه و با خونسردی بهم گفت:«آروم باش. تا تو آروم نشی بچه رو نمیبرم دکتر». این قدر با نرمی و خون سردی باهام حرف زد تا آروم شدم.
یه هفته تموم میبردش دکتر. بهم میگفت:«دیدی خودتو بی خود ناراحت کردی، دیدی بچه خوب شد».
🌾شهید حمید باکری🌾
(نیمه پنهان ماه، جلد ۱۰، صفحه ۲۶)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۰)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
صبح زود حمید میخواست بره بیرون. براش تخم مرغ آب پز کرده بودم. وقتی رفتم از روی گاز بردارم احسان اومده بود پشت سرم وایساده بود. همین که برداشتم آبِ جوش ریخت پشت گردنش.
هم عصبانی بودم که اومده تو آشپزخونه، هم ترسیده بودم که نکنه طوریش بشه. حمید سریع خودشو رسوند توی آشپزخونه و با خونسردی بهم گفت:«آروم باش. تا تو آروم نشی بچه رو نمیبرم دکتر». این قدر با نرمی و خون سردی باهام حرف زد تا آروم شدم.
یه هفته تموم میبردش دکتر. بهم میگفت:«دیدی خودتو بی خود ناراحت کردی، دیدی بچه خوب شد».
🌾شهید حمید باکری🌾
(نیمه پنهان ماه، جلد ۱۰، صفحه ۲۶)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۰)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
❤8
#اردو_جهادی
امیرالمومنین حضرت علی علیه السلام :
براستى که جهاد یکى از درهاى بهشت است که خداوند آن را براى اولیاى خاص خود گشوده است؛
کانون جهادی بسیج خوابگاه با همکاری قرارگاه جهادی شهید چمران برگزار میکند:
اردو جهادیبه رسم ابراهیم
》به نیت شهدای خدمت《
🔆عرصه های فعالیت:
🏗عمرانی و آبادانی
👤ویژه برادران
🔰مکان:منطقه تبادکان
🔰زمان:۱۴ الی ۱۶ خرداد
🔰حرکت:۱۳ خرداد بعد از نماز مغرب و عشا از مسجد امام رضا(ع)
⏳مهلت ثبت نام:۷ الی ۱۰ خرداد
🌐برای ثبت نام وارد لینک زیر شوید:
https://survey.porsline.ir/s/T0KS9Zoq
☎️راه ارتباطی با ما:
@bas_dorm
جهاد جامه تقوا و زره استوار خداوند و سپر محکم اوست.
(نهج البلاغه ، خطبه ۲۷)
بسیج خوابگاه های دانشگاه فردوسی مشهد
🆔️@fajr_bas
🆔️@basfum
🆔️@jahad_e_hashie
امیرالمومنین حضرت علی علیه السلام :
براستى که جهاد یکى از درهاى بهشت است که خداوند آن را براى اولیاى خاص خود گشوده است؛
کانون جهادی بسیج خوابگاه با همکاری قرارگاه جهادی شهید چمران برگزار میکند:
اردو جهادی
》به نیت شهدای خدمت《
🔆عرصه های فعالیت:
🏗عمرانی و آبادانی
👤ویژه برادران
🔰مکان:منطقه تبادکان
🔰زمان:۱۴ الی ۱۶ خرداد
🔰حرکت:۱۳ خرداد بعد از نماز مغرب و عشا از مسجد امام رضا(ع)
⏳مهلت ثبت نام:۷ الی ۱۰ خرداد
🌐برای ثبت نام وارد لینک زیر شوید:
https://survey.porsline.ir/s/T0KS9Zoq
☎️راه ارتباطی با ما:
@bas_dorm
جهاد جامه تقوا و زره استوار خداوند و سپر محکم اوست.
(نهج البلاغه ، خطبه ۲۷)
بسیج خوابگاه های دانشگاه فردوسی مشهد
🆔️@fajr_bas
🆔️@basfum
🆔️@jahad_e_hashie
❤6
👧دختر یا پسر؟👶
بعد از چند ماه انتظار میخواستم خبر پدر شدنشو بدم اما وقتی از منطقه اومدی فورا رفت سراغ کارهای لشکر و اعزام نیروها. شب خسته و کوفته اومد و رفت استراحت کنه ولی خیلی تو فکر بود. گفتم:«محمود تو فکر چی هستی؟» گفت:«تو فکر بچهها» خوشحال شدم و گفتم:«تو فکر بچهها؟ کدوم بچهها؟ هنوز که بچهای در کار نیست!» گفت:« ای بابا بچههای لشکرو میگم». انگار آب سرد ریخته باشن رو بدنم. با ناراحتی رفتم خوابیدم و آروم آروم گریه کردم.
_ فاطمه خوابیدی؟
_ دارم میخوابم.
_ چرا امشب اینقدر ساکتی؟
_ چی بگم؟
_ مثلا بگو دختر دوست داری یا پسر؟
خودمو جمع و جور کردم و جوابشو دادم. اون هم نظرشو گفت. اون شب کلی باهام حرف زد. تا خیالش ازم راحت نشد، نخوابید.
🍂شهید محمود کاوه🍂
(رد خون روی برف، صفحه ۴)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۱)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
بعد از چند ماه انتظار میخواستم خبر پدر شدنشو بدم اما وقتی از منطقه اومدی فورا رفت سراغ کارهای لشکر و اعزام نیروها. شب خسته و کوفته اومد و رفت استراحت کنه ولی خیلی تو فکر بود. گفتم:«محمود تو فکر چی هستی؟» گفت:«تو فکر بچهها» خوشحال شدم و گفتم:«تو فکر بچهها؟ کدوم بچهها؟ هنوز که بچهای در کار نیست!» گفت:« ای بابا بچههای لشکرو میگم». انگار آب سرد ریخته باشن رو بدنم. با ناراحتی رفتم خوابیدم و آروم آروم گریه کردم.
_ فاطمه خوابیدی؟
_ دارم میخوابم.
_ چرا امشب اینقدر ساکتی؟
_ چی بگم؟
_ مثلا بگو دختر دوست داری یا پسر؟
خودمو جمع و جور کردم و جوابشو دادم. اون هم نظرشو گفت. اون شب کلی باهام حرف زد. تا خیالش ازم راحت نشد، نخوابید.
🍂شهید محمود کاوه🍂
(رد خون روی برف، صفحه ۴)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۱)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
❤6
📦جعبههای خالی📦
بعد از یکی از عملیاتها چند تا جعبه خالی با خودش آورده بود. زن همسایه که دید به کنایه گفت:«انگار آقای برونسی دست پر تشریف آوردند. حتما یه چیزی واسه بچههاس». عبدالحسین وقتی عصبانیت من رو دید با خنده گفت:«حتما کسی خانم ما رو ناراحت کرده!» گفتم:«زن همسایه فکر کرده توی جعبهها چیزی گذاشتی و آوردی واسه بچهها».
عبدالحسین که سعی میکرد ناراحتی من رو برطرف کنه گفت:«به جای عصبانیت، خواستی بگی شما هم شوهرتون رو بفرستید جبهه تا جعبههای بیشتری بیاره!» تا اومدم حرف دیگهای بزنم، حالت پدرانه به خودش گرفت و شروع کرد به دلداری دادن. اون قدر گفت و گفت، تا آروم شدم.
🎍شهید عبدالحسین برونسی🎍
(خاکهای نرم کوشک، صفحه ۱۴۳)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۲)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
بعد از یکی از عملیاتها چند تا جعبه خالی با خودش آورده بود. زن همسایه که دید به کنایه گفت:«انگار آقای برونسی دست پر تشریف آوردند. حتما یه چیزی واسه بچههاس». عبدالحسین وقتی عصبانیت من رو دید با خنده گفت:«حتما کسی خانم ما رو ناراحت کرده!» گفتم:«زن همسایه فکر کرده توی جعبهها چیزی گذاشتی و آوردی واسه بچهها».
عبدالحسین که سعی میکرد ناراحتی من رو برطرف کنه گفت:«به جای عصبانیت، خواستی بگی شما هم شوهرتون رو بفرستید جبهه تا جعبههای بیشتری بیاره!» تا اومدم حرف دیگهای بزنم، حالت پدرانه به خودش گرفت و شروع کرد به دلداری دادن. اون قدر گفت و گفت، تا آروم شدم.
🎍شهید عبدالحسین برونسی🎍
(خاکهای نرم کوشک، صفحه ۱۴۳)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۲)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
❤7
Forwarded from بسیج دانشجویی دانشکده کشاورزی
میخوام برای آیندم سرمایهگذاری کنم ولی یه سوال ذهنمو درگیر کرده .... طلا یا تولید ؟!🧐
سرمایهگذاری روی طلا به نفع کشوره یا نه؟!
.
.
.
اگر میخوای به جواب سوالاتت برسی ، دوشنبه ۱۴۰۴/۰۳/۱۲ ساعت ۱۲_۱۴ منتظرتیم😉
هزینه ثبت نام: رایگان
ظرفیت: محدود
مکان👇
https://nshn.ir/sb1JneQJxaEN
لینک جهت ثبت نام 👇
https://formafzar.com/form/2ceyk
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_کشاورزی
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🆔 @basagri
🆔 @basfum
سرمایهگذاری روی طلا به نفع کشوره یا نه؟!
.
.
.
اگر میخوای به جواب سوالاتت برسی ، دوشنبه ۱۴۰۴/۰۳/۱۲ ساعت ۱۲_۱۴ منتظرتیم😉
هزینه ثبت نام: رایگان
ظرفیت: محدود
مکان👇
https://nshn.ir/sb1JneQJxaEN
لینک جهت ثبت نام 👇
https://formafzar.com/form/2ceyk
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_کشاورزی
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🆔 @basagri
🆔 @basfum
❤5
💢مقصر💢
یه روز که خسته از محل کار به منزل برگشتم دیدم بچهها دعواشون شده و صداشون تا دم در خونه میاد. با عصبانیت وارد خونه شدم تا از عباس گلایه کنم. دیدم داره نماز میخونه. نمازش که تموم شد حسابی ازش گله کردم که چرا شما خونه بودی و بچهها اینقدر شلوغ میکردند؟ عباس هم با مظلومیت خاصی عذرخواهی کرد.
بعد که آروم شدم فهمیدم چقدر تند باهاش حرف زدم. اصلا عباس مقصر نبود. نماز میخوند، و بچهها از همین فرصت استفاده کرده بودند. فقط به این فکر میکردم که چقدر بزرگوارانه باهام برخورد کرد.
🍃شهید عباس بابایی🍃
(راز و نیاز شهدا، صفحه ۶۸)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۳)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
یه روز که خسته از محل کار به منزل برگشتم دیدم بچهها دعواشون شده و صداشون تا دم در خونه میاد. با عصبانیت وارد خونه شدم تا از عباس گلایه کنم. دیدم داره نماز میخونه. نمازش که تموم شد حسابی ازش گله کردم که چرا شما خونه بودی و بچهها اینقدر شلوغ میکردند؟ عباس هم با مظلومیت خاصی عذرخواهی کرد.
بعد که آروم شدم فهمیدم چقدر تند باهاش حرف زدم. اصلا عباس مقصر نبود. نماز میخوند، و بچهها از همین فرصت استفاده کرده بودند. فقط به این فکر میکردم که چقدر بزرگوارانه باهام برخورد کرد.
🍃شهید عباس بابایی🍃
(راز و نیاز شهدا، صفحه ۶۸)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۳)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
❤6
🏴 بسیج دانشجویی دانشکده منابع طبیعی و محیط زیست برگزار میکند:
🏳 مراسم عزاداری به مناسبت شهادت امام محمد باقر (ع)
🗓 سهشنبه ۱۳ خرداد۱۴۰۴
🕰 پس از نماز ظهر و عصر
🕌 نمازخانه دانشکده منابع طبیعی و محیط زیست
#هیئت
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
🏳 مراسم عزاداری به مناسبت شهادت امام محمد باقر (ع)
🗓 سهشنبه ۱۳ خرداد۱۴۰۴
🕰 پس از نماز ظهر و عصر
🕌 نمازخانه دانشکده منابع طبیعی و محیط زیست
🌱 منتظر حضور گرم شما عزیزان هستیم
#هیئت
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
❤6💔2
بسیج دانشجویی دانشکده منابع طبیعی و محیطزیست
🏴 بسیج دانشجویی دانشکده منابع طبیعی و محیط زیست برگزار میکند: 🏳 مراسم عزاداری به مناسبت شهادت امام محمد باقر (ع) 🗓 سهشنبه ۱۳ خرداد۱۴۰۴ 🕰 پس از نماز ظهر و عصر 🕌 نمازخانه دانشکده منابع طبیعی و محیط زیست 🌱 منتظر حضور گرم شما عزیزان هستیم #هیئت ➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖…
🏴 برگزاری مراسم عزاداری به مناسبت شهادت امام محمد باقر (ع)
🗓 سهشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
#هیئت
#گزارش_تصویری
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
🗓 سهشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
#هیئت
#گزارش_تصویری
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
❤7
📌 بسیج دانشجویی دانشکده منابع طبیعی و محیط زیست برگزار میکند:
♻️ کارگاه بررسی سیستمهای مدیریت پسماند در کشورهای اروپایی
👤 استاد:
- دکتر عبدالله زاده
🦅 به همراه بازدید از موزه محیط زیست و آشنایی با حیات وحش استان
👤 باحضور:
- مهندس ناصر پرویان
🗓 یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
🕰 ساعت ۱۱
💰 هزینه نامنویسی: ۱۰ هزار تومان
✔️ برای نامنویسی به شناسه زیر پیام دهید👇🏻
👤 @Fzuhm
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
♻️ کارگاه بررسی سیستمهای مدیریت پسماند در کشورهای اروپایی
👤 استاد:
- دکتر عبدالله زاده
🦅 به همراه بازدید از موزه محیط زیست و آشنایی با حیات وحش استان
👤 باحضور:
- مهندس ناصر پرویان
🗓 یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
🕰 ساعت ۱۱
🧁 همراه با پذیرایی
📜 گواهی حضور به شرکت کنندگان اعطا میشود
💰 هزینه نامنویسی: ۱۰ هزار تومان
✔️ برای نامنویسی به شناسه زیر پیام دهید👇🏻
👤 @Fzuhm
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
❤7👍1
☕️قهوه☕️
مادرم موقع خواستگاری برای مصطفی شرط گذاشته بود که «این دختر صبح که از خواب بلند میشه باید یه لیوان شیر و قهوه جلوش بزاری و... خلاصه زندگی با این دختر برات سخته». اما خدا میدونه مصطفی تا وقتی که شهید شد، با اینکه خودش قهوه نمیخورد همیشه برای من قهوه درست میکرد. میگفتم:«واسه چی این کارو میکنی؟ راضی به زحمتت نیستم». میگفت:«من به مادرت قول دادم که این کارها رو انجام بدم». همین عشق و محبتهاش بود که به زندگی مون رنگ خدایی داده بود.
🌾شهید مصطفی چمران🌾
(افلاکیان، جلد ۴، صفحه ۷)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۴)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
مادرم موقع خواستگاری برای مصطفی شرط گذاشته بود که «این دختر صبح که از خواب بلند میشه باید یه لیوان شیر و قهوه جلوش بزاری و... خلاصه زندگی با این دختر برات سخته». اما خدا میدونه مصطفی تا وقتی که شهید شد، با اینکه خودش قهوه نمیخورد همیشه برای من قهوه درست میکرد. میگفتم:«واسه چی این کارو میکنی؟ راضی به زحمتت نیستم». میگفت:«من به مادرت قول دادم که این کارها رو انجام بدم». همین عشق و محبتهاش بود که به زندگی مون رنگ خدایی داده بود.
🌾شهید مصطفی چمران🌾
(افلاکیان، جلد ۴، صفحه ۷)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۴)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
❤6
🔹شهادتت مبارک🔹
با چند تا از بچههای سپاه توی یه خونه ساکن شده بودیم. یه روز که حمید از منطقه اومد به شوخی گفتم:«دلم میخواد یه بار بیای و ببینی اینجا رو زدن و من هم کشته شدم. اون وقت برام بخونی، فاطمه جان شهادتت مبارک!» بعد شروع کردم به راه رفتن و این جمله رو تکرار کردم.
دیدم از حمید صدایی در نمیآد. نگاه کردم دیدم داره گریه میکنه، جا خوردم. گفتم:«تو خیلی بی انصافی هر روز میری توی آتش و منم چشم به راه تو. اون وقت طاقت اشک ریختن من رو نداری و نمیزاری من گریه کنم؛ حالا خودت نشستی و جلوی من داری گریه میکنی؟» سرش رو بالا آورد و گفت:«فاطمه جان به خدا قسم اگه تو نباشی من اصلا از جبهه بر نمیگردم».
🍂شهید حمید باکری🍂
(نیمه پنهان ماه، جلد ۳، صفحه ۳۳)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۵)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
با چند تا از بچههای سپاه توی یه خونه ساکن شده بودیم. یه روز که حمید از منطقه اومد به شوخی گفتم:«دلم میخواد یه بار بیای و ببینی اینجا رو زدن و من هم کشته شدم. اون وقت برام بخونی، فاطمه جان شهادتت مبارک!» بعد شروع کردم به راه رفتن و این جمله رو تکرار کردم.
دیدم از حمید صدایی در نمیآد. نگاه کردم دیدم داره گریه میکنه، جا خوردم. گفتم:«تو خیلی بی انصافی هر روز میری توی آتش و منم چشم به راه تو. اون وقت طاقت اشک ریختن من رو نداری و نمیزاری من گریه کنم؛ حالا خودت نشستی و جلوی من داری گریه میکنی؟» سرش رو بالا آورد و گفت:«فاطمه جان به خدا قسم اگه تو نباشی من اصلا از جبهه بر نمیگردم».
🍂شهید حمید باکری🍂
(نیمه پنهان ماه، جلد ۳، صفحه ۳۳)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۵)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
❤7
🌾گلهای وحشی🌵
جمعه به جمعه با دوستاش میرفت کوهنوردی. یه بار نشد که دست خالی برگرده. همیشه برام گلهای وحشی زیبا یا بوتههای طلایی میآورد. معلوم بود که از میون صدها شاخه و بوته به زحمت چیده شدند.
بعد از شهادتش رفتم اتاق فرماندهی تا وسایلش رو ببینم و جمع کنم. دیدم گوشه اتاقش یه بوته خار طلایی گذاشته که تازه بود. جریانش رو پرسیدم، گفتند:«از ارتفاعات لولان عراق آورده بود». شک نداشتم که برای من آورده.
🎍شهید حسن آبشناسان🎍
(نیمه پنهان ماه، جلد ۱۲، صفحه ۳۰)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۶)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
جمعه به جمعه با دوستاش میرفت کوهنوردی. یه بار نشد که دست خالی برگرده. همیشه برام گلهای وحشی زیبا یا بوتههای طلایی میآورد. معلوم بود که از میون صدها شاخه و بوته به زحمت چیده شدند.
بعد از شهادتش رفتم اتاق فرماندهی تا وسایلش رو ببینم و جمع کنم. دیدم گوشه اتاقش یه بوته خار طلایی گذاشته که تازه بود. جریانش رو پرسیدم، گفتند:«از ارتفاعات لولان عراق آورده بود». شک نداشتم که برای من آورده.
🎍شهید حسن آبشناسان🎍
(نیمه پنهان ماه، جلد ۱۲، صفحه ۳۰)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۶)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
❤4
🍴دست به غذا نزد🍝
ناهار خونه پدرش بودیم. همه دور تا دور سفره نشسته بودن و مشغول غذا خوردن. رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم. چند دقیقه طول کشید.
تا برگشتم نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به غذا نزده تا من برگردم و با هم شروع کنیم. این قدر کارش برام زیبا بود که تا الان تو ذهنم مونده.
🍃شهید مهدی زین الدین🍃
(یادگاران، صفحه ۱۹)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۷)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
ناهار خونه پدرش بودیم. همه دور تا دور سفره نشسته بودن و مشغول غذا خوردن. رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم. چند دقیقه طول کشید.
تا برگشتم نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به غذا نزده تا من برگردم و با هم شروع کنیم. این قدر کارش برام زیبا بود که تا الان تو ذهنم مونده.
🍃شهید مهدی زین الدین🍃
(یادگاران، صفحه ۱۹)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۷)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
❤3
بسیج دانشجویی دانشکده منابع طبیعی و محیطزیست
📌 بسیج دانشجویی دانشکده منابع طبیعی و محیط زیست برگزار میکند: ♻️ کارگاه بررسی سیستمهای مدیریت پسماند در کشورهای اروپایی 👤 استاد: - دکتر عبدالله زاده 🦅 به همراه بازدید از موزه محیط زیست و آشنایی با حیات وحش استان 👤 باحضور: - مهندس ناصر پرویان 🗓 یکشنبه…
#گزارش_تصویری
📌 برگزاری کارگاه بررسی سیستمهای مدیریت پسماند در کشورهای اروپایی و بازدید از موزه محیط زیست با تدریس دکتر عبدالله زاده و همراهی مهندس ناصر پرویان
🗓 یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
📌 برگزاری کارگاه بررسی سیستمهای مدیریت پسماند در کشورهای اروپایی و بازدید از موزه محیط زیست با تدریس دکتر عبدالله زاده و همراهی مهندس ناصر پرویان
🗓 یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
❤4