امروز روز خوبی بود. زنگ اول معلم نداشتیم تو حیاط یکم درس خوندم یکم اهنگ گوش دادم رونیمکتای حیاط یکم خوابیدم به اسمون ابری زل زدم. امتحان خوب بود. یه قسمت ونیتاس دیدم خیلی خفن بود.یه نقاشیم کشیدم که دوسش دارم. هوا از صبح ابری بود ولی ظهر یکم بارون اومد. عالی شد.دلم میخواد برم بیرون راه برم یکم تنهایی ولی خستمه و مقدار زیادی درس دارم. اشکال نداره بجاش هوا عالیه. بوی بارونی که بعد مدتها باریده خیلی خوبه.
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اخرین اخبار هواشناسی، عصر بارون اومد. بهشت .
فریاد میزد چرخش روز ها او را به اینجا آورده. میگفت بی گناه است. یک قربانی.
اما او حتی مفهوم گناه را نمیدانست . او روزگار را به خواست خودش به حرکت دراورده بود، خواسته هایش را با تقدیر پیوند داده بود.
+« بی گناهی تو چیزی رو عوض نمیکنه. همه چی اینطور رقم خورده، این پایانه. پایانی که تو خواهانش بودی. من ضعیف تر از اونی بودم که سرنوشت رو برده خودم کنم.»
نه. حق با او نبود. او کسی را برده خود کرده بود که سرنوشت را به بازی گرفته. او نوری بود که بر تاریکی تسلط داشت.
بازهم فریاد زد .فریادی از سر تمنا و ارزو. او میخواست برای اخرین بار یک چیز به خواسته اش باشد. نور باید باقی میماند.
باید باقی میماند و به او معنا میداد.
پشیمانی، گناه، حسرت ،ارزو، تمنا، همه برایش تا قبل از این بی معنا بودند.
_«تو قوی بودی . تو فرشته ی محبوب خدا هستی و من فرشته ای رانده شده، چرا، چرا گذاشتی یک طرد شده پیروز بشه؟»
سرد شدن نورش را در اغوشش حس میکرد. سایه به او نزدیک و نزدیک تر میشد. سایه ای که همیشه در تعقیبش بود.
+« ممکن نیست فرشته طرد شده، خودش محبوب برترین فرشته باشه؟ »
زمان رو به اتمام بود. زمانی که او آن را نابود کرده بود.
او تاریکی بود، اخرین سویه های نور را در اغوش گرفته بود. تاریکی هرگز خواهان مرگ نور نبود.
و سایه سر انجام به آن رانده شده رسید.
#lettering
اما او حتی مفهوم گناه را نمیدانست . او روزگار را به خواست خودش به حرکت دراورده بود، خواسته هایش را با تقدیر پیوند داده بود.
+« بی گناهی تو چیزی رو عوض نمیکنه. همه چی اینطور رقم خورده، این پایانه. پایانی که تو خواهانش بودی. من ضعیف تر از اونی بودم که سرنوشت رو برده خودم کنم.»
نه. حق با او نبود. او کسی را برده خود کرده بود که سرنوشت را به بازی گرفته. او نوری بود که بر تاریکی تسلط داشت.
بازهم فریاد زد .فریادی از سر تمنا و ارزو. او میخواست برای اخرین بار یک چیز به خواسته اش باشد. نور باید باقی میماند.
باید باقی میماند و به او معنا میداد.
پشیمانی، گناه، حسرت ،ارزو، تمنا، همه برایش تا قبل از این بی معنا بودند.
_«تو قوی بودی . تو فرشته ی محبوب خدا هستی و من فرشته ای رانده شده، چرا، چرا گذاشتی یک طرد شده پیروز بشه؟»
سرد شدن نورش را در اغوشش حس میکرد. سایه به او نزدیک و نزدیک تر میشد. سایه ای که همیشه در تعقیبش بود.
+« ممکن نیست فرشته طرد شده، خودش محبوب برترین فرشته باشه؟ »
زمان رو به اتمام بود. زمانی که او آن را نابود کرده بود.
او تاریکی بود، اخرین سویه های نور را در اغوش گرفته بود. تاریکی هرگز خواهان مرگ نور نبود.
و سایه سر انجام به آن رانده شده رسید.
#lettering
❤1
⋆دخترِ رهبرِ سیرک⋆
فریاد میزد چرخش روز ها او را به اینجا آورده. میگفت بی گناه است. یک قربانی. اما او حتی مفهوم گناه را نمیدانست . او روزگار را به خواست خودش به حرکت دراورده بود، خواسته هایش را با تقدیر پیوند داده بود. +« بی گناهی تو چیزی رو عوض نمیکنه. همه چی اینطور رقم خورده،…
نمیدونم اینو تو کتاب انشا نوشتم چیز نیست؟ چی میگن؟ خلاف شئونات.
حیفش.
حیفش.
Forwarded from Archive. (River)