به نظر انسان یه حد خاصی برا دیدن زیبایی داره
و ونیتاس ازون حد گذشته...
کمک
و ونیتاس ازون حد گذشته...
کمک
Forwarded from 💊💉drug dude 🧬🩸 (henry)
https://news.1rj.ru/str/Blankforwhile
با عکسایی که میگیری و اتفاقای روزانت، باعث میشن مخاطب بیشتر باهات ارتباط بگیره. کارت خوبه توی آرت بیشتر بکش دود✨
نوشته هاتو دوس دارم، با اینکه اغلب شخصیتایی که میکشی احساسات خاصی رو بروز نمیدن ولی حس میکنم عمیقا زنده ای.
شخصیتت حس و حال یه روز تابستونی رو میده.
رنگ سبز با کمی طلایی.
با عکسایی که میگیری و اتفاقای روزانت، باعث میشن مخاطب بیشتر باهات ارتباط بگیره. کارت خوبه توی آرت بیشتر بکش دود✨
نوشته هاتو دوس دارم، با اینکه اغلب شخصیتایی که میکشی احساسات خاصی رو بروز نمیدن ولی حس میکنم عمیقا زنده ای.
شخصیتت حس و حال یه روز تابستونی رو میده.
رنگ سبز با کمی طلایی.
این خیلی خوشحالم کرد😭
ممنونم. واقعا
هی میخونم ذوق میکنم. قراره تا چند وقت هی بخونمش.
ممنونم. واقعا
هی میخونم ذوق میکنم. قراره تا چند وقت هی بخونمش.
Deniro
Alec Benjamin
Sometimes I'm unable to express my feelings and turn them into words.I can't even understand my feelings and thoughts my self.
Alec's music always show my feelings in the best way. I'm like: yes! That's exactly what I want to say.
So , his musics make me feel good. It' like, making my thoughts clear.
#music
Alec's music always show my feelings in the best way. I'm like: yes! That's exactly what I want to say.
So , his musics make me feel good. It' like, making my thoughts clear.
#music
سرشو به دستش تکیه داد . وزن افکارش رو نمیتونست به تنهایی تحمل کنه. کجا رو اشتباه رفته. کدوم تصمیمش اشتباه بوده. افکارش پر از مجهولاتی بود که خودش در ایجادشون نقشی نداشت. بستن چشماش برابر بود با پخش شدن تصاویر صبح. تنفر تنفر تنفر.
از خودش و امثال خودش. چی باعث شدهبود خودشونو بالاتر ببینن. یه پلک سریع، قطع شدن دست پسری که گناهش از خیلی از تماشاچی ها کمتر بود.
اما اشرافیت اب گندیده ای بود که برای شستن گناهانشون ازش استفاده میکردن. سرشو به مبل تکیه داد. این مبل چرم که میگفتن بهترین کیفیت رو داره، حتی نصف راحتی کاه هایی که تو بچگی روشون میخوابیدن رو نداره.
خاطرات مثل یه طوفان کل وجودشو تو خودش حبس میکنه و به گذشته میبره.
خنده هاشون ، سرگرمی های سادهشون. خوراکی هایی که باهم تقسیم میکردن.نگاه کردن به ستاره ها .
توی ذهنش تصویر ستاره ها جاشو به صورت عصبی پدرش داد.« تو یه مرد اشرافی هستی! خون خالص تو رگته. در شان تو نیست با این پسر رعیت وقتت رو بگذرونی!»
اون پسر رعیت... رد اشکاش مثل رد خون روی دست اون پسر رعیت بود.
اون امروز مهر تایید رو برای قطع کردن دست عزیز ترین دوست بچگیش روب کاغذ زده بود.
جرمش؟ دزدیدن کیف پول یه بانوی اشرافی . کیف پولی که مطمئن بود پر از پول دزدی از مردم عادی بود.
سیستم فاسدی که توش بودن، اونم جزوی ازون بود.
لبخند دوستش، کسی که اوندستشو ازش گرفته بود، تنها چیزی بود که میتونست بهش فکر کنه.
#lettering
از خودش و امثال خودش. چی باعث شدهبود خودشونو بالاتر ببینن. یه پلک سریع، قطع شدن دست پسری که گناهش از خیلی از تماشاچی ها کمتر بود.
اما اشرافیت اب گندیده ای بود که برای شستن گناهانشون ازش استفاده میکردن. سرشو به مبل تکیه داد. این مبل چرم که میگفتن بهترین کیفیت رو داره، حتی نصف راحتی کاه هایی که تو بچگی روشون میخوابیدن رو نداره.
خاطرات مثل یه طوفان کل وجودشو تو خودش حبس میکنه و به گذشته میبره.
خنده هاشون ، سرگرمی های سادهشون. خوراکی هایی که باهم تقسیم میکردن.نگاه کردن به ستاره ها .
توی ذهنش تصویر ستاره ها جاشو به صورت عصبی پدرش داد.« تو یه مرد اشرافی هستی! خون خالص تو رگته. در شان تو نیست با این پسر رعیت وقتت رو بگذرونی!»
اون پسر رعیت... رد اشکاش مثل رد خون روی دست اون پسر رعیت بود.
اون امروز مهر تایید رو برای قطع کردن دست عزیز ترین دوست بچگیش روب کاغذ زده بود.
جرمش؟ دزدیدن کیف پول یه بانوی اشرافی . کیف پولی که مطمئن بود پر از پول دزدی از مردم عادی بود.
سیستم فاسدی که توش بودن، اونم جزوی ازون بود.
لبخند دوستش، کسی که اوندستشو ازش گرفته بود، تنها چیزی بود که میتونست بهش فکر کنه.
#lettering
❤2