Forwarded from archive. (henry)
Rather than not liking to break the rules, I don’t like to be reckless. If I have plans that guarantee I can get away with it, why not, yk?
1st
-میشه لطفا از اونجا بیاید پایین؟
پسر تازه متوجه صدای زن شد که داشت سعی میکرد داد نزنه و کنترلش رو از دست نده. با یه لبخند که حرص همه رو درمیآورد و بچه گربهی توی بغلش از روی سقف پرید پایین.
-ارباب، سقف رو تازه تعمیر کردیم میشه لطفا نرید روش؟
الیسان با خنده بچه گربه رو گذاشت روی زمین، به خدمتکار نزدیک شد و گفت:«اگه خراب شد باز خودم درستش میکنم.»
خدمتکار یک قدم عقب رفت و الیسان با بیتفاوتی رو پاشنهی پا چرخید. با همون حالت همیشگی. راه رفتنش نماد بیخیالی و سبکسری بود و همین هم اون رو انگشتنمای مردم خیابون میکرد.
بوی نون تازه، از یه لیوان شراب سرخ براش مست کنندهتر بود. بی توجه به زمزمههایی که پشت سرش میشد، یه دونه نون برداشت و سکه ای توی هوا به سمت فروشنده پرت کرد. زمزمهها بیشتر شد. گاهی فکر میکرد توی هوا به جای اکسیژن پر از شایعهها و زمزمه علیه اونه. به هرحال اون فقط یه مرد مست بود؛ حداقل بقیه اینطوری میگفتن! بیراهه هم نمیگفتن، اون مست زندگی شده بود. الیسان عاشق زمزمه ها بود؛ اثباتی بر زنده بودنش.
به کنارههای شهر رسید که از عمارت خیلی فاصله داشت. انگاری با دور شدن از دوکی هوای بیشتری برای تنفس داشت.
آسمون آبی بود. خیلی بینقص، بدون هیچ ابری. اون از این بینقصی متنفر بود. به نظر الیسان ابرها مثل طرحهای پراکنده روی بوم هستن و یه بوم سفید هیچوقت نمیتونه با تابلویی که لبریز از زندگیه برابری کنه.
به مقصدش رسید: سروی که مهر محکمی بر هویتش بود. لبخند زد و دستی به تنهی درخت کشید. پر از پستی و بلندی بود یا به قولی، پر از نقص. شاید نقصها از همهچیز زیباتر باشن، زیبایی که انکار میشه.
زیر درخت نشست، بهش تکیه داد و از توی کیفش وسایلش رو بیرون آورد. حالا دیگه اون فقط یه مجسمه ساز بود، نه یه پسر دوک.
«پسر ناخلف دوک!» از لقبش خندش گرفت.
لبخندی زد و به تیکه چوب توی دستش خیره شد. میدونست چی میخواد درست کنه، توی اعماق ذهنش همیشه میدونست. زیباترین شخصی که میشناخت: کسی که همه اون رو کامل صدا میزدن. ای کاش نقص هاش رو انکار نمیکردن؛ اون وقت میتونستن اون رو ببینن، پاریس واقعی رو با تمام ترسها و ضعفهاش. به همون زیباییای که هست. چه حیف که بشر قرنهاست سعی در کتمان ضعفها داره در حالی که کامل نبودن، چیزیه که انسان رو زیبا میکنه.
برش دادن چوب باعث میشد جریان خون توی رگ هاش قویتر بشه. حیات. چوب بیشکل بین دستهاش کم کم فرم انسانی به خودش میگرفت. طرهی مویی که توی صورتش افتاده بود روکنار زد و مجسمهی نهایی رو جلوی چشمهاش گرفت. ابرویی رو بالا انداخت و به مجسمه خطاب کرد:«میدونستی هیچوقت نمیتونی به خوبی اون باشی؟ اونپسر بچه...» لبخندش ناخودآگاه بود. با خودش فکر کرد:«باید برم پیشش.»
#lettering
-میشه لطفا از اونجا بیاید پایین؟
پسر تازه متوجه صدای زن شد که داشت سعی میکرد داد نزنه و کنترلش رو از دست نده. با یه لبخند که حرص همه رو درمیآورد و بچه گربهی توی بغلش از روی سقف پرید پایین.
-ارباب، سقف رو تازه تعمیر کردیم میشه لطفا نرید روش؟
الیسان با خنده بچه گربه رو گذاشت روی زمین، به خدمتکار نزدیک شد و گفت:«اگه خراب شد باز خودم درستش میکنم.»
خدمتکار یک قدم عقب رفت و الیسان با بیتفاوتی رو پاشنهی پا چرخید. با همون حالت همیشگی. راه رفتنش نماد بیخیالی و سبکسری بود و همین هم اون رو انگشتنمای مردم خیابون میکرد.
بوی نون تازه، از یه لیوان شراب سرخ براش مست کنندهتر بود. بی توجه به زمزمههایی که پشت سرش میشد، یه دونه نون برداشت و سکه ای توی هوا به سمت فروشنده پرت کرد. زمزمهها بیشتر شد. گاهی فکر میکرد توی هوا به جای اکسیژن پر از شایعهها و زمزمه علیه اونه. به هرحال اون فقط یه مرد مست بود؛ حداقل بقیه اینطوری میگفتن! بیراهه هم نمیگفتن، اون مست زندگی شده بود. الیسان عاشق زمزمه ها بود؛ اثباتی بر زنده بودنش.
به کنارههای شهر رسید که از عمارت خیلی فاصله داشت. انگاری با دور شدن از دوکی هوای بیشتری برای تنفس داشت.
آسمون آبی بود. خیلی بینقص، بدون هیچ ابری. اون از این بینقصی متنفر بود. به نظر الیسان ابرها مثل طرحهای پراکنده روی بوم هستن و یه بوم سفید هیچوقت نمیتونه با تابلویی که لبریز از زندگیه برابری کنه.
به مقصدش رسید: سروی که مهر محکمی بر هویتش بود. لبخند زد و دستی به تنهی درخت کشید. پر از پستی و بلندی بود یا به قولی، پر از نقص. شاید نقصها از همهچیز زیباتر باشن، زیبایی که انکار میشه.
زیر درخت نشست، بهش تکیه داد و از توی کیفش وسایلش رو بیرون آورد. حالا دیگه اون فقط یه مجسمه ساز بود، نه یه پسر دوک.
«پسر ناخلف دوک!» از لقبش خندش گرفت.
لبخندی زد و به تیکه چوب توی دستش خیره شد. میدونست چی میخواد درست کنه، توی اعماق ذهنش همیشه میدونست. زیباترین شخصی که میشناخت: کسی که همه اون رو کامل صدا میزدن. ای کاش نقص هاش رو انکار نمیکردن؛ اون وقت میتونستن اون رو ببینن، پاریس واقعی رو با تمام ترسها و ضعفهاش. به همون زیباییای که هست. چه حیف که بشر قرنهاست سعی در کتمان ضعفها داره در حالی که کامل نبودن، چیزیه که انسان رو زیبا میکنه.
برش دادن چوب باعث میشد جریان خون توی رگ هاش قویتر بشه. حیات. چوب بیشکل بین دستهاش کم کم فرم انسانی به خودش میگرفت. طرهی مویی که توی صورتش افتاده بود روکنار زد و مجسمهی نهایی رو جلوی چشمهاش گرفت. ابرویی رو بالا انداخت و به مجسمه خطاب کرد:«میدونستی هیچوقت نمیتونی به خوبی اون باشی؟ اونپسر بچه...» لبخندش ناخودآگاه بود. با خودش فکر کرد:«باید برم پیشش.»
#lettering
❤2
الکس برام ادیتش کرد چون من هیچی از علائم نگارشی و روش درست نوشتن بلد نیستم. کلی هم کمکم کرد. داستانش چند وقت بود تو ذهنم بود. اگه بخونید خوشحال میشم
پسر، دارم مثل یه سیب زمینی زندگی میکنم. خیلی خوشحالم، داره خوش میگذره .
Forwarded from 𝘋𝘦𝘢𝘵𝘩 𝘵𝘰 𝘣𝘪𝘳𝘵𝘩. (Nth.)
میان دریا شاید خستگی ها آرام یابند.
ممکن است خستگی ها با آب ترکیب شده، از شانه هایت بالاتر روند و روی استخون های گونهات جولان دهند.
استخوان های گونه؟ بنظر میرسد از قسمت لب های تو بالاتر هستند و تو
فرو میروی.
غرق نمیشوی اما بین آب که دستت را نوازش وار به پایین میکشد کسی را میبینی.
محو است میان پلک هایت اما واضح به اندازه تمام باورهایت است.
از این وضع چندان هم بدت نمیآید بلکه حس آشنایی از وضعیتی که هیچوقت قادر به درکش نبودی تا حس و حالی که با تمام وجودت هنگام باز کردن چشم هایت روی تخت سفید رنگت تجربه اش میکردی.
خب کمی عجیب است اما بهتر است بگوییم لباسی که همیشه هنگام دیدنش میپوشیدی تا حدود سینهات بالا آمده و احساس میکنی با دستانش تورا از تخت پایین میکشد.
خودت را بالاتر میکشی اما میدانی این را نمیخواهی
آهنگ صدایی در گوش هایت پخش میشود اما این فریاد خفه تو در دریاییست که سراسر خون خواهد شد
یا شاید هم پر از اشک کسانی که برایت خون گریه خواهند کرد.
اهمیتی نمیدهی و بعد از تقلا ها خودت را رها میکنی.
با همان لباس.
با همان استخوان فکی که تحسین میشد.
و البته با همان دست هایی که گلویت را میگرفتند اما حال خسته تر از تلاشی برای مرگ یا رهایی هستند.
و تو
در میان بودن ها نیستی.
@Blankforwhile : برای
ممکن است خستگی ها با آب ترکیب شده، از شانه هایت بالاتر روند و روی استخون های گونهات جولان دهند.
استخوان های گونه؟ بنظر میرسد از قسمت لب های تو بالاتر هستند و تو
فرو میروی.
غرق نمیشوی اما بین آب که دستت را نوازش وار به پایین میکشد کسی را میبینی.
محو است میان پلک هایت اما واضح به اندازه تمام باورهایت است.
از این وضع چندان هم بدت نمیآید بلکه حس آشنایی از وضعیتی که هیچوقت قادر به درکش نبودی تا حس و حالی که با تمام وجودت هنگام باز کردن چشم هایت روی تخت سفید رنگت تجربه اش میکردی.
خب کمی عجیب است اما بهتر است بگوییم لباسی که همیشه هنگام دیدنش میپوشیدی تا حدود سینهات بالا آمده و احساس میکنی با دستانش تورا از تخت پایین میکشد.
خودت را بالاتر میکشی اما میدانی این را نمیخواهی
آهنگ صدایی در گوش هایت پخش میشود اما این فریاد خفه تو در دریاییست که سراسر خون خواهد شد
یا شاید هم پر از اشک کسانی که برایت خون گریه خواهند کرد.
اهمیتی نمیدهی و بعد از تقلا ها خودت را رها میکنی.
با همان لباس.
با همان استخوان فکی که تحسین میشد.
و البته با همان دست هایی که گلویت را میگرفتند اما حال خسته تر از تلاشی برای مرگ یا رهایی هستند.
و تو
در میان بودن ها نیستی.
@Blankforwhile : برای
تابستان خود را چگونه گذراندید؟
Habit
SEKAI NO OWARI
All you guys wanna do is label , discriminate, divide
For some reasons human has this habit to categories
Are you ying or yang? You can't relax
unless you fit us in a box
In other words it's not so simple , Somebody more ambitious, delicate and obscure
Like the one who has it but can't bring it out
After all you're gifted,you say you're an ordinary person.
I'm not saying you need a dream.
But it won't make you irresponsible.
Just don't get eaten by that habit.
Each habit you hid , your value is revealed.
Because you guys were categories in an ordinary suffering box.
The world only cares about money, love, luck and fate, how can it be so simple?
For some reasons human has this habit to categories
Are you ying or yang? You can't relax
unless you fit us in a box
In other words it's not so simple , Somebody more ambitious, delicate and obscure
Like the one who has it but can't bring it out
After all you're gifted,you say you're an ordinary person.
I'm not saying you need a dream.
But it won't make you irresponsible.
Just don't get eaten by that habit.
Each habit you hid , your value is revealed.
Because you guys were categories in an ordinary suffering box.
The world only cares about money, love, luck and fate, how can it be so simple?
I don't know if I hate categorizing or love it. Here we have a empty head again.
But as I always say, humans are not a simple box with same kind of habits, behavior, likes or dislikes, personality.
I mean, we can't put some Personality characteristics in a box and boom! Here we have a human .
People get angry in different ways. People show their kindness in different ways. Showing their happiness and sadness differently.
Even have lots of emotions that is espesific for them.
But we can kinda Specify the range Ig. Mabey not?
I mean, we can't put some Personality characteristics in a box and boom! Here we have a human .
People get angry in different ways. People show their kindness in different ways. Showing their happiness and sadness differently.
Even have lots of emotions that is espesific for them.
But we can kinda Specify the range Ig. Mabey not?
وقتی میگم دراماتیکم یعنی میتونم ساعت سه نصف شب که به زور چشمام باز میشه براتون راجب فلسفی ترین موضوعات حرف بزنم . حتی اگه اینجا نگم دو ساعت به سقف زل میزنم و برای دیوار سخنرانی میکنم. تهشم خودمم نیمفمم سر و ته حرفام چیه.