⋆دخترِ رهبرِ سیرک⋆ – Telegram
⋆دخترِ رهبرِ سیرک⋆
162 subscribers
4.02K photos
265 videos
8 files
296 links
Download Telegram
میان دریا شاید خستگی ها آرام یابند.
ممکن است خستگی ها با آب ترکیب شده، از شانه هایت بالاتر روند و روی استخون های گونه‌ات جولان دهند.
استخوان های گونه؟ بنظر میرسد از قسمت لب های تو بالاتر هستند و تو
فرو میروی.
غرق نمیشوی اما بین آب که دستت را نوازش وار به پایین میکشد کسی را میبینی.
محو است میان پلک هایت اما واضح به اندازه تمام باورهایت است.
از این وضع چندان هم بدت نمی‌آید بلکه حس آشنایی از وضعیتی که هیچوقت قادر به درکش نبودی تا حس و حالی که با تمام وجودت هنگام باز کردن چشم هایت روی تخت سفید رنگت تجربه اش می‌کردی.
خب کمی عجیب است اما بهتر است بگوییم لباسی که همیشه هنگام دیدنش میپوشیدی تا حدود سینه‌ات بالا آمده و احساس میکنی با دستانش تورا از تخت پایین میکشد.
خودت را بالاتر میکشی اما میدانی این را نمیخواهی
آهنگ صدایی در گوش هایت پخش میشود اما این فریاد خفه تو در دریاییست که سراسر خون خواهد شد
یا شاید هم پر از اشک کسانی که برایت خون گریه خواهند کرد.
اهمیتی نمیدهی و بعد از تقلا ها خودت را رها میکنی.
با همان لباس.
با همان استخوان فکی که تحسین میشد.
و البته با همان دست هایی که گلویت را میگرفتند اما حال خسته تر از تلاشی برای مرگ یا رهایی هستند.
و تو
در میان بودن ها نیستی.

@Blankforwhile : برای
چشمام بخاطر اینکه تو تاریکی نقاشی میکشم ازم متنفرن.
3
Habit
SEKAI NO OWARI
All you guys wanna do is label , discriminate, divide
For some reasons human has this habit to categories

Are you ying or yang? You can't relax
unless you fit us in a box


In other words it's not so simple , Somebody more ambitious, delicate and obscure
Like the one who has it but can't bring it out

After all you're gifted,you say you're an ordinary person.
I'm not saying you need a dream.
But it won't make you irresponsible.


Just don't get eaten by that habit.
Each habit you hid , your value is revealed.
Because you guys were categories in an ordinary suffering box.
The world only cares about money, love, luck and fate, how can it be so simple?
I don't know if I hate categorizing or love it. Here we have a empty head again.
But as I always say, humans are not a simple box with same kind of habits, behavior, likes or dislikes, personality.
I mean, we can't put some Personality characteristics in a box and boom! Here we have a human .
People get angry in different ways. People show their kindness in different ways. Showing their happiness and sadness differently.
Even have lots of emotions that is espesific for them.
But we can kinda Specify the range Ig. Mabey not?
وقتی میگم دراماتیکم یعنی میتونم ساعت سه نصف شب که به زور چشمام باز میشه براتون راجب فلسفی ترین موضوعات حرف بزنم . حتی اگه اینجا نگم دو ساعت به سقف زل میزنم و برای دیوار سخنرانی میکنم. تهشم خودمم نیمفمم سر و ته حرفام چیه.
⋆دخترِ رهبرِ سیرک⋆
1st -میشه لطفا از اونجا بیاید پایین؟ پسر تازه متوجه صدای زن شد که داشت سعی میکرد داد نزنه و کنترلش رو از دست نده. با یه لبخند که حرص همه رو درمی‌آورد و بچه گربه‌ی توی بغلش از روی سقف پرید پایین. -ارباب، سقف رو تازه تعمیر کردیم می‌شه لطفا نرید روش؟ الیسان…
2nd
صدای بسته شدن در رو که شنید سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و چند ثانیه به هیچ چیز فکر‌ نکرد. باید به کارها می‌رسید، حتی وقت استراحت هم نداشت. نمی‌تونست بگه از این موضوع متنفره یا دوستش داره. با خودش فکر کرد:«شاید فقط یه عادته...» به هرحال اون کسیه که متولد شده تا ازش تمجید شه. صدای مادرش توی سرش پیچید:«هیچکس نقشش رو توی دنیا خودش انتخاب نمیکنه.»
صاف نشست و به برگه‌های پخش شده روی میز خیره شد. «یعنی الیسان الان داره چیکار میکنه؟» اما سریع سرش رو تکون داد تا افکارش پراکنده شن و سعی کرد روی کارهاش تمرکز کنه. که صدای در زدن و بعد اون صدای کسی اومد که:«پاریس؟ اونجایی؟»
سرش رو بلند کرد. صدای پدرش بود. از جاش بلند شد، در رو باز کرد، لبخندی زد و گفت:«صبحت بخیر پدر.»
دوک سرش رو تکون داد و نگاهی به سرویس چایی که هنوز روی میز بود کرد و پرسید:«صحبتت با رئیس اتحادیه تاجرا خوب پیش رفت؟»
-بله پدر.
-خب، خوشحالم! دیگه خودت میتونی از پس کارای اداری هم بر‌ بیای‌. تو می‌تونی جانشین لایقی-
پاریس با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشت، حرف دوک رو قطع کرد:«پدر!»
دوک لحظه‌ای ساکت شد، آهی کشید و بعد ادامه داد:«اون پسر، الیسان، نمی‌تونه از پس نصف کارایی که تو انجام میدی بر بیاد؛ اون نمیتونه جای من رو بگیره!»
پاریس چشم‌هاش رو محکم به هم فشار داد. ضربان خون رو توی کل بدنش حس میکرد. نفس عمیقی کشید، سرش رو بالا آورد و با لبخند گفت:«پدر امروز قرار بود به تمرین شوالیه ها سر بزنید. یادتون که نرفته؟ منم باید به کارها برسم. چطوره سر ناهار صحبت کنیم؟»
دوک که این قضیه کاملا یادش رفته بود، بحث رو رها کرد و یکهو از سر جاش بلند شد.
-ممنون که یادم آوردی! میبینمت.
و با عجله از اتاق خارج شد.
پاریس سرش رو بین دست‌هاش گرفت. شقیقه هاش نبض میزد.
-پسر! این قیافه بهت نمیادا.
سرش رو سریع برگردوند و الیسان رو دید که توی چهارچوب پنجره نشسته بود و باد پرده‌های سفید رو به صورتش میکوبید.
الیسان پرید تو و موهای پاریس رو بهم ریخت و با نیش باز پرسید:«چیشده؟ نکنه باز با دوستات دعوات شده؟ بزار حدس بزنم! لابد موقع دزدیدن کلوچه گیرت انداختن.»
صدای خنده‌ی پاریس اتاق رو پر کرد:«برادر! میدونستی که الان دیگه یه پسر بچه نیستم، درسته؟»
الیسان که سعی می‌کرد قیافه‌ش تا حد ممکن متعجب به نظر برسه، جواب داد:«وایسا ببینم!»
و زیر بغل الیسان رو گرفت، از جاش بلندش کرد و کنارش ایستاد و ادامه داد:«ولی تو هنوزم قدت از من کوتاه تره پس هنوز بچه‌‌ای.» و بعد خندید و دوباره موهای پاریس رو بهم ریخت.
الیسان تنها کسی بود که به پاریس به دید یه مرد کامل و آماده‌ی مراقبت از همه چیز نگاه نمیکرد و این فکر باعث می‌شد پاریس لبخند بزنه.
-تادا! 
الیسان مجسمه‌ای که درست کرده بود رو جلوی صورت برادرش گرفت و از افکارش بیرونش کشید. پاریس ناخودآگاه دستش رو به سمت مجسمه برد. خیلی زیبا بود. حتی از خود واقعیش هم زیباتر بود. هنر دست برادر بزرگش بود به هرحال! اما الیسان مجسمه رو عقب کشید و با خنده گفت:«عا عا! چرا مجسمه‌ی خودتو بدم بهت؟ نکنه توهم میخوای خودتو بپرستی؟ خودشیفته!»
و بعد قیافه‌ی ناراحتی به خودش گرفت و ادامه داد:«کجارو اشتباه کردم که اینطوری شدی؟!»
پاریس اخمی کردو گفت:«اذیتم نکن! اگه نمی‌خوای بدیش بهم پس برای چی نشونم دادیش؟»
الیسان لبخند مهربونی زد و جواب داد:«تو هنوز بچه‌ای این چیزارو نمیفهمی. الانم برو به کارات برس. خوش بگذره داداش کوچولو!»
و قبل از اینکه پاریس حتی فرصت دهن باز کردن هم پیدا کنه، از  پنجره رفت بیرون رفت طوری که انگار از اول هم اونجا نبوده. دقیقا همون جوری که همه ترجیح میدادن.
#lettering
نمیخوام نمیشه.
یه بخشم اینطوریه که: بابا بیخیال تو هرچی تمرینم کنی نمیتونی هیچوقت بیخیال شد دیگه
یه بخش دیگه اینطوریه که: انقد تمرین میکنی که بتونییی.
و در این حین که این دوتا دارن دعوا میکنن دستم خودش داره سعی میکنه یچیزی بکشه.
#drawing
3
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
راستش آرامش خاصی بهم میدی و هر وقت میام ببینم چیکار کردی یه لبخند بزرگ رو صورتمه کارات و که میبینم انگاری نشستم روی یه کاناپه نرم قدیمی نسکافمم دستمه و دارم نقاشیایی که خودم کشیدم و میبینم و ذوق میکنم برا کارای گذشته و حس خوبی میده که تو تواناییشو داری و من فعلا نمیتونم برم سمتش
به کارات ادامه بده 🥺💕 تو خیلی خوبی 🍃
👍1
برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ راستش آرامش خاصی بهم میدی و هر وقت میام ببینم چیکار کردی یه لبخند بزرگ رو صورتمه کارات و که میبینم انگاری نشستم روی یه کاناپه نرم قدیمی نسکافمم دستمه و دارم نقاشیایی که خودم کشیدم و میبینم و ذوق…
این پیام میتونه باعث شه کل روز رو با لبخند گوش تا گوش اینور اونور برم.
پنج دقیقه داشتم ذوق میکردم بعد اومدم جواب بدم.
حقیقتا همیشه خیلی سعی میکنم طوری باشم که وقتی یکی باهام یه مکالمه داره، ارامش داشته باشه و آروم شه‌ ‌. خیلی خوشحال شدم اینو خوندم. ممنون.
3
حدس بزنید کی تنها داره تو ماگما استودیو برا خودش نقاشی میکشه.
#drawing
4
هنوزم هستم. ولی تنها نیستم. هه
#drawing
🔥3👏1