⋆دخترِ رهبرِ سیرک⋆
1st -میشه لطفا از اونجا بیاید پایین؟ پسر تازه متوجه صدای زن شد که داشت سعی میکرد داد نزنه و کنترلش رو از دست نده. با یه لبخند که حرص همه رو درمیآورد و بچه گربهی توی بغلش از روی سقف پرید پایین. -ارباب، سقف رو تازه تعمیر کردیم میشه لطفا نرید روش؟ الیسان…
2nd
صدای بسته شدن در رو که شنید سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و چند ثانیه به هیچ چیز فکر نکرد. باید به کارها میرسید، حتی وقت استراحت هم نداشت. نمیتونست بگه از این موضوع متنفره یا دوستش داره. با خودش فکر کرد:«شاید فقط یه عادته...» به هرحال اون کسیه که متولد شده تا ازش تمجید شه. صدای مادرش توی سرش پیچید:«هیچکس نقشش رو توی دنیا خودش انتخاب نمیکنه.»
صاف نشست و به برگههای پخش شده روی میز خیره شد. «یعنی الیسان الان داره چیکار میکنه؟» اما سریع سرش رو تکون داد تا افکارش پراکنده شن و سعی کرد روی کارهاش تمرکز کنه. که صدای در زدن و بعد اون صدای کسی اومد که:«پاریس؟ اونجایی؟»
سرش رو بلند کرد. صدای پدرش بود. از جاش بلند شد، در رو باز کرد، لبخندی زد و گفت:«صبحت بخیر پدر.»
دوک سرش رو تکون داد و نگاهی به سرویس چایی که هنوز روی میز بود کرد و پرسید:«صحبتت با رئیس اتحادیه تاجرا خوب پیش رفت؟»
-بله پدر.
-خب، خوشحالم! دیگه خودت میتونی از پس کارای اداری هم بر بیای. تو میتونی جانشین لایقی-
پاریس با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشت، حرف دوک رو قطع کرد:«پدر!»
دوک لحظهای ساکت شد، آهی کشید و بعد ادامه داد:«اون پسر، الیسان، نمیتونه از پس نصف کارایی که تو انجام میدی بر بیاد؛ اون نمیتونه جای من رو بگیره!»
پاریس چشمهاش رو محکم به هم فشار داد. ضربان خون رو توی کل بدنش حس میکرد. نفس عمیقی کشید، سرش رو بالا آورد و با لبخند گفت:«پدر امروز قرار بود به تمرین شوالیه ها سر بزنید. یادتون که نرفته؟ منم باید به کارها برسم. چطوره سر ناهار صحبت کنیم؟»
دوک که این قضیه کاملا یادش رفته بود، بحث رو رها کرد و یکهو از سر جاش بلند شد.
-ممنون که یادم آوردی! میبینمت.
و با عجله از اتاق خارج شد.
پاریس سرش رو بین دستهاش گرفت. شقیقه هاش نبض میزد.
-پسر! این قیافه بهت نمیادا.
سرش رو سریع برگردوند و الیسان رو دید که توی چهارچوب پنجره نشسته بود و باد پردههای سفید رو به صورتش میکوبید.
الیسان پرید تو و موهای پاریس رو بهم ریخت و با نیش باز پرسید:«چیشده؟ نکنه باز با دوستات دعوات شده؟ بزار حدس بزنم! لابد موقع دزدیدن کلوچه گیرت انداختن.»
صدای خندهی پاریس اتاق رو پر کرد:«برادر! میدونستی که الان دیگه یه پسر بچه نیستم، درسته؟»
الیسان که سعی میکرد قیافهش تا حد ممکن متعجب به نظر برسه، جواب داد:«وایسا ببینم!»
و زیر بغل الیسان رو گرفت، از جاش بلندش کرد و کنارش ایستاد و ادامه داد:«ولی تو هنوزم قدت از من کوتاه تره پس هنوز بچهای.» و بعد خندید و دوباره موهای پاریس رو بهم ریخت.
الیسان تنها کسی بود که به پاریس به دید یه مرد کامل و آمادهی مراقبت از همه چیز نگاه نمیکرد و این فکر باعث میشد پاریس لبخند بزنه.
-تادا!
الیسان مجسمهای که درست کرده بود رو جلوی صورت برادرش گرفت و از افکارش بیرونش کشید. پاریس ناخودآگاه دستش رو به سمت مجسمه برد. خیلی زیبا بود. حتی از خود واقعیش هم زیباتر بود. هنر دست برادر بزرگش بود به هرحال! اما الیسان مجسمه رو عقب کشید و با خنده گفت:«عا عا! چرا مجسمهی خودتو بدم بهت؟ نکنه توهم میخوای خودتو بپرستی؟ خودشیفته!»
و بعد قیافهی ناراحتی به خودش گرفت و ادامه داد:«کجارو اشتباه کردم که اینطوری شدی؟!»
پاریس اخمی کردو گفت:«اذیتم نکن! اگه نمیخوای بدیش بهم پس برای چی نشونم دادیش؟»
الیسان لبخند مهربونی زد و جواب داد:«تو هنوز بچهای این چیزارو نمیفهمی. الانم برو به کارات برس. خوش بگذره داداش کوچولو!»
و قبل از اینکه پاریس حتی فرصت دهن باز کردن هم پیدا کنه، از پنجره رفت بیرون رفت طوری که انگار از اول هم اونجا نبوده. دقیقا همون جوری که همه ترجیح میدادن.
#lettering
صدای بسته شدن در رو که شنید سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و چند ثانیه به هیچ چیز فکر نکرد. باید به کارها میرسید، حتی وقت استراحت هم نداشت. نمیتونست بگه از این موضوع متنفره یا دوستش داره. با خودش فکر کرد:«شاید فقط یه عادته...» به هرحال اون کسیه که متولد شده تا ازش تمجید شه. صدای مادرش توی سرش پیچید:«هیچکس نقشش رو توی دنیا خودش انتخاب نمیکنه.»
صاف نشست و به برگههای پخش شده روی میز خیره شد. «یعنی الیسان الان داره چیکار میکنه؟» اما سریع سرش رو تکون داد تا افکارش پراکنده شن و سعی کرد روی کارهاش تمرکز کنه. که صدای در زدن و بعد اون صدای کسی اومد که:«پاریس؟ اونجایی؟»
سرش رو بلند کرد. صدای پدرش بود. از جاش بلند شد، در رو باز کرد، لبخندی زد و گفت:«صبحت بخیر پدر.»
دوک سرش رو تکون داد و نگاهی به سرویس چایی که هنوز روی میز بود کرد و پرسید:«صحبتت با رئیس اتحادیه تاجرا خوب پیش رفت؟»
-بله پدر.
-خب، خوشحالم! دیگه خودت میتونی از پس کارای اداری هم بر بیای. تو میتونی جانشین لایقی-
پاریس با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشت، حرف دوک رو قطع کرد:«پدر!»
دوک لحظهای ساکت شد، آهی کشید و بعد ادامه داد:«اون پسر، الیسان، نمیتونه از پس نصف کارایی که تو انجام میدی بر بیاد؛ اون نمیتونه جای من رو بگیره!»
پاریس چشمهاش رو محکم به هم فشار داد. ضربان خون رو توی کل بدنش حس میکرد. نفس عمیقی کشید، سرش رو بالا آورد و با لبخند گفت:«پدر امروز قرار بود به تمرین شوالیه ها سر بزنید. یادتون که نرفته؟ منم باید به کارها برسم. چطوره سر ناهار صحبت کنیم؟»
دوک که این قضیه کاملا یادش رفته بود، بحث رو رها کرد و یکهو از سر جاش بلند شد.
-ممنون که یادم آوردی! میبینمت.
و با عجله از اتاق خارج شد.
پاریس سرش رو بین دستهاش گرفت. شقیقه هاش نبض میزد.
-پسر! این قیافه بهت نمیادا.
سرش رو سریع برگردوند و الیسان رو دید که توی چهارچوب پنجره نشسته بود و باد پردههای سفید رو به صورتش میکوبید.
الیسان پرید تو و موهای پاریس رو بهم ریخت و با نیش باز پرسید:«چیشده؟ نکنه باز با دوستات دعوات شده؟ بزار حدس بزنم! لابد موقع دزدیدن کلوچه گیرت انداختن.»
صدای خندهی پاریس اتاق رو پر کرد:«برادر! میدونستی که الان دیگه یه پسر بچه نیستم، درسته؟»
الیسان که سعی میکرد قیافهش تا حد ممکن متعجب به نظر برسه، جواب داد:«وایسا ببینم!»
و زیر بغل الیسان رو گرفت، از جاش بلندش کرد و کنارش ایستاد و ادامه داد:«ولی تو هنوزم قدت از من کوتاه تره پس هنوز بچهای.» و بعد خندید و دوباره موهای پاریس رو بهم ریخت.
الیسان تنها کسی بود که به پاریس به دید یه مرد کامل و آمادهی مراقبت از همه چیز نگاه نمیکرد و این فکر باعث میشد پاریس لبخند بزنه.
-تادا!
الیسان مجسمهای که درست کرده بود رو جلوی صورت برادرش گرفت و از افکارش بیرونش کشید. پاریس ناخودآگاه دستش رو به سمت مجسمه برد. خیلی زیبا بود. حتی از خود واقعیش هم زیباتر بود. هنر دست برادر بزرگش بود به هرحال! اما الیسان مجسمه رو عقب کشید و با خنده گفت:«عا عا! چرا مجسمهی خودتو بدم بهت؟ نکنه توهم میخوای خودتو بپرستی؟ خودشیفته!»
و بعد قیافهی ناراحتی به خودش گرفت و ادامه داد:«کجارو اشتباه کردم که اینطوری شدی؟!»
پاریس اخمی کردو گفت:«اذیتم نکن! اگه نمیخوای بدیش بهم پس برای چی نشونم دادیش؟»
الیسان لبخند مهربونی زد و جواب داد:«تو هنوز بچهای این چیزارو نمیفهمی. الانم برو به کارات برس. خوش بگذره داداش کوچولو!»
و قبل از اینکه پاریس حتی فرصت دهن باز کردن هم پیدا کنه، از پنجره رفت بیرون رفت طوری که انگار از اول هم اونجا نبوده. دقیقا همون جوری که همه ترجیح میدادن.
#lettering
نمیخوام نمیشه.
یه بخشم اینطوریه که: بابا بیخیال تو هرچی تمرینم کنی نمیتونی هیچوقت بیخیال شد دیگه
یه بخش دیگه اینطوریه که: انقد تمرین میکنی که بتونییی.
و در این حین که این دوتا دارن دعوا میکنن دستم خودش داره سعی میکنه یچیزی بکشه.
#drawing
یه بخشم اینطوریه که: بابا بیخیال تو هرچی تمرینم کنی نمیتونی هیچوقت بیخیال شد دیگه
یه بخش دیگه اینطوریه که: انقد تمرین میکنی که بتونییی.
و در این حین که این دوتا دارن دعوا میکنن دستم خودش داره سعی میکنه یچیزی بکشه.
#drawing
❤3
Forwarded from برنامه ناشناس
راستش آرامش خاصی بهم میدی و هر وقت میام ببینم چیکار کردی یه لبخند بزرگ رو صورتمه کارات و که میبینم انگاری نشستم روی یه کاناپه نرم قدیمی نسکافمم دستمه و دارم نقاشیایی که خودم کشیدم و میبینم و ذوق میکنم برا کارای گذشته و حس خوبی میده که تو تواناییشو داری و من فعلا نمیتونم برم سمتش
به کارات ادامه بده 🥺💕 تو خیلی خوبی 🍃
راستش آرامش خاصی بهم میدی و هر وقت میام ببینم چیکار کردی یه لبخند بزرگ رو صورتمه کارات و که میبینم انگاری نشستم روی یه کاناپه نرم قدیمی نسکافمم دستمه و دارم نقاشیایی که خودم کشیدم و میبینم و ذوق میکنم برا کارای گذشته و حس خوبی میده که تو تواناییشو داری و من فعلا نمیتونم برم سمتش
به کارات ادامه بده 🥺💕 تو خیلی خوبی 🍃
👍1
برنامه ناشناس
راستش آرامش خاصی بهم میدی و هر وقت میام ببینم چیکار کردی یه لبخند بزرگ رو صورتمه کارات و که میبینم انگاری نشستم روی یه کاناپه نرم قدیمی نسکافمم دستمه و دارم نقاشیایی که خودم کشیدم و میبینم و ذوق…
این پیام میتونه باعث شه کل روز رو با لبخند گوش تا گوش اینور اونور برم.
پنج دقیقه داشتم ذوق میکردم بعد اومدم جواب بدم.
حقیقتا همیشه خیلی سعی میکنم طوری باشم که وقتی یکی باهام یه مکالمه داره، ارامش داشته باشه و آروم شه . خیلی خوشحال شدم اینو خوندم. ممنون.
پنج دقیقه داشتم ذوق میکردم بعد اومدم جواب بدم.
حقیقتا همیشه خیلی سعی میکنم طوری باشم که وقتی یکی باهام یه مکالمه داره، ارامش داشته باشه و آروم شه . خیلی خوشحال شدم اینو خوندم. ممنون.
❤3
تازه مجبور شدم بیخیال کلی از اسکرین شاتا بشم.
شاید باید به مرور بزارم ولی یادم میره.
شاید باید به مرور بزارم ولی یادم میره.
❤1
⋆دخترِ رهبرِ سیرک⋆
Photo
Literally me in every family gathering.
NO MA'AM IM NOT ENJOYING.
NO MA'AM IM NOT ENJOYING.
Me everytime I rewatch Sherlock:
Oh dear , He is the kindest asshole I have ever known.
Oh dear , He is the kindest asshole I have ever known.
👍1
چند وقت پیش یه نفر بهم یه قلم هدیه داده بود، و من اینطوری بودم که
What the hell should I do with a fuckin fancy قلمممم
برا همین تصمیم گرفتیم بریم عوضش کنیم، و من هرچی توضیح دادم به هرحال یه روان نویس گرون نمیخوام و پولشو بهم بدید بجاش قبول نکردن ، اینطوری که: نه یچیزی اونجا بدردت میخوره. Man, no!
در نتیجه امروز کشون کشون رفتیم مغازه روان نویس های بدرد نخور خدا تومنیه فنسی. و واقعا فهمیدن به درد نمیخوره. در نهایت پس دادن کلا. میشد از همون اول به حرف من گوش بدن. but never
What the hell should I do with a fuckin fancy قلمممم
برا همین تصمیم گرفتیم بریم عوضش کنیم، و من هرچی توضیح دادم به هرحال یه روان نویس گرون نمیخوام و پولشو بهم بدید بجاش قبول نکردن ، اینطوری که: نه یچیزی اونجا بدردت میخوره. Man, no!
در نتیجه امروز کشون کشون رفتیم مغازه روان نویس های بدرد نخور خدا تومنیه فنسی. و واقعا فهمیدن به درد نمیخوره. در نهایت پس دادن کلا. میشد از همون اول به حرف من گوش بدن. but never
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و سپس مامانم راه خونه رو به من نشون داد تا برم. « این خیابون رو مستقیم برو، اخرین فرعی بپیچ»
منم چون عصبانی بودم سر تکون دادم و رفتم. ولی وسط راه برام یه سوال پیش اومد: آخرین فرعی کجا؟ آخرین فرعی از اول یا اخر؟ فرعی کدوم میشه؟ نایس. بعد همینطوری مستقیم رفتم و رفتم و رفتم. ولی از رو سطل اشغالا شناختم کوچه رو.
منم چون عصبانی بودم سر تکون دادم و رفتم. ولی وسط راه برام یه سوال پیش اومد: آخرین فرعی کجا؟ آخرین فرعی از اول یا اخر؟ فرعی کدوم میشه؟ نایس. بعد همینطوری مستقیم رفتم و رفتم و رفتم. ولی از رو سطل اشغالا شناختم کوچه رو.
حداقل کمتر اعصبانیم، چون موتور و ماشین قشنگ دیدم.بعدش، رسیدم خونه، ولی کلید نداشتم. اوه. بعد هرچی صبر کردم کسی نیومد ، ولی چون باهوش بودم فهمیدم وقتی گرممه نباید زیر افتاب وایسم، رفتم اونور خیابون و رو جدولا راه رفتم . میتونستم برم تو لابیه ساختمون، ولی بهترین تصمیم وقتی تشنتونه و گرمتونه و حوصلتون سر رفته چیه ؟ افرین! سرتون رو بندازید پایین و تو خیابونایی که بلد نیستید رندوم برید جلو.
❤1