دلم یه انیمه یا سینمایی یا سریال دقیقا طبق داستان اصلی هاول میخواد.
اشتباه نشه ها، عاشق همین هاول فعلیم
ولی داستان اصلیش خیلی باحاله
اشتباه نشه ها، عاشق همین هاول فعلیم
ولی داستان اصلیش خیلی باحاله
👍3
هرچقدر از عجیب بودن خوابم بگم کم لطفی کردم یعنی.
یه راهبه اعظم بود. منم راهبه بودم. بعد مثل اینکه به هر کدوم از راهبه ها دوتا بچه گربه میدادن که بزرگ کنن. منم دوتا گربه پیدا کرده بودم، اونم حین فرار کردن . واییی، یکی از گربه ها دختر و امگا بود صداش میکردم اوجو ساما اون یکیم الفا پسر صداش میکردم عالیجناب😭😭 این چه سمیه. الفا وامگا اخهه؟ بعد واقعنم خیلی شیک رفتار میکردن.مثلا پنجولشونو اروم میزاشتن تو دستم راه میرفتن و انگار واقعا اشرافی بودن. بعد من به رسمیت شناخته نمیشدم برا همین نمیتونستم نگهشون دارم. به اسقف اعظمه کلی التماس کردم که کمک کنه نکرد. یهو یارو شد زن داییم بعد کلی همو نفرین کردیم رفتیم😂 شب بود سوار ماشیم شدیم رفتیم کنار دریا بود نمیدونم پارکینگ بود یا ساختمون نیم ساز.ترکیب همش. اونجا پر ادم با لباس عروسکی بود. لباس پنی وایز یا کاراکترای توی استوری و این طورا. دستشونم بادکنک بود .
اولش دور بودن ولی بعدش اومدن دور ماشین منم هی پنجره ماشین میکشیدم بالا درو قفل میکردم. ماشالا همشم باز بود.
همین دیگه. خر تو خر بود.
یه راهبه اعظم بود. منم راهبه بودم. بعد مثل اینکه به هر کدوم از راهبه ها دوتا بچه گربه میدادن که بزرگ کنن. منم دوتا گربه پیدا کرده بودم، اونم حین فرار کردن . واییی، یکی از گربه ها دختر و امگا بود صداش میکردم اوجو ساما اون یکیم الفا پسر صداش میکردم عالیجناب😭😭 این چه سمیه. الفا وامگا اخهه؟ بعد واقعنم خیلی شیک رفتار میکردن.مثلا پنجولشونو اروم میزاشتن تو دستم راه میرفتن و انگار واقعا اشرافی بودن. بعد من به رسمیت شناخته نمیشدم برا همین نمیتونستم نگهشون دارم. به اسقف اعظمه کلی التماس کردم که کمک کنه نکرد. یهو یارو شد زن داییم بعد کلی همو نفرین کردیم رفتیم😂 شب بود سوار ماشیم شدیم رفتیم کنار دریا بود نمیدونم پارکینگ بود یا ساختمون نیم ساز.ترکیب همش. اونجا پر ادم با لباس عروسکی بود. لباس پنی وایز یا کاراکترای توی استوری و این طورا. دستشونم بادکنک بود .
اولش دور بودن ولی بعدش اومدن دور ماشین منم هی پنجره ماشین میکشیدم بالا درو قفل میکردم. ماشالا همشم باز بود.
همین دیگه. خر تو خر بود.
❤3😁1
Xdinary Heroes "Strawberry Cake" M/V
Xdinary Heroes "Strawberry Cake" M/V
یعنی این یک هفته مامانم با طرز عجیبی بهم اعتماد کرد . به طرز ترسناکی.
این چهار روز خونه تنها بودم کلا. سه بار رفتم دوستمو که نمیشناختش دیدم و تا بعد تاریک شدن هوا هم بیرون بودم.
حس میکنم یا دارم میمیرم یا فکر میکنه بزرگ شدم. ولی من هنوز کودکم.
امروز داشتم بهش میگفتم : میخوای نرم؟ ناراحت میشی میخوای نرم؟
و اونم میگفت نه برو.
اعتماد مسئولیت میاره . و ترسناکه
این چهار روز خونه تنها بودم کلا. سه بار رفتم دوستمو که نمیشناختش دیدم و تا بعد تاریک شدن هوا هم بیرون بودم.
حس میکنم یا دارم میمیرم یا فکر میکنه بزرگ شدم. ولی من هنوز کودکم.
امروز داشتم بهش میگفتم : میخوای نرم؟ ناراحت میشی میخوای نرم؟
و اونم میگفت نه برو.
اعتماد مسئولیت میاره . و ترسناکه
❤1
اگه یه روزی دور از جون یه بچه داشته باشم از همین روش استفاده میکنم. اعتماد.
چون الان خودم رو موظف میدونم ناراحتش نکنم یا خلاف اعتمادش کاری نکنم. مهم نیست باشه پیشم یا نه. یعنی خودم رو موظف میدونم طبق ایده الاش پیش برم.
یه حرف شنوی که از خودم سرچشمه میگیره نه اجبار و ترس .
چون الان خودم رو موظف میدونم ناراحتش نکنم یا خلاف اعتمادش کاری نکنم. مهم نیست باشه پیشم یا نه. یعنی خودم رو موظف میدونم طبق ایده الاش پیش برم.
یه حرف شنوی که از خودم سرچشمه میگیره نه اجبار و ترس .