Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
میخوام اعتراف کنم یوکی خوشکل ترین گربه ایه که دیدم
#yuki
#yuki
#The_playful_shadow
Part2
لبخندی به خانومی که از کنارش رد میشد زد و سرش رو کمی خم کرد.
بعد از کنارش رد شد و لبخند کجی زد و رفت.
*اداره پلیس*
دوک با عجله وارد اداره پلیس شد.
منشی حتی به خودش زحمت نداد سرشو بلند کنه، کنه، برگه ای کوبوند رو میز: شکایتی داری برگرو پر برو نیم ساعت دیگه بیا.
دوک اخمی کرد بعد یه عصاش تکیه داد و گلویی صاف کرد .
منشی با بی حوصلگی سرشو از رو برگه هایی که داشت روشون مینوشت بالا اوورد: مگه نش-
با دیدن ظاهر دوک هول شد و سریع بلند شد که باعث شد صندلیش بیفته:
دو-دوک؟! شما اینجا چی- یعنی خوش اومدید. کمکی میتونم بکنم؟
دوک پشت چشمی نازک کرد: منو ببر پیش رئیس پلیس.
منشی شوکه شد : راستش... ایشون الان...
دوک اخمی کرد و گفت: زود باش حرف بزن . فکر کردی وقت ادمی مثل تورو دارم؟
منشی گفت: ایشون الان پیش کاراگاه بزرگ هستن.
دوک یه لحظه شوکه شد: چی؟ ایشون که الان پیش من بودن. به این سرعت اومدن اینجا؟!
منشی یه لحظه ماتش برد: چی!؟! چی گفتید؟! کاراگاه که یک ساعت پیش تو یه کارخونه متروکه پیدا شدن! چی میگید دوک!
دوک عصبی شد و به سمت مرد حمله ور شد و یقشو گرفت: یعنی میگی دروغ میگم مرد احمق؟! زود باش منو ببر پیش اون رئیس احمقت! مفت خور!!!
منشی با ترس یقشو از تو دست دوک در اوورد و راه رو به دوک نشون داد.
*اتاق رییسپلیس*
اقای نوئل کیسه کمپرس یخی رو با دست باندپیچی شدش رو پیشونیش نگه داشته بود. رئیس پلیس پشت میزش نشسته بود و داشت صحبت میکرد: یعنی هیچ اطلاعی از هدف مجرم ندارید؟ دشمن که زیاد دارید. مسئله اینه که کدومشون بوده.
اقای نوئل آهی کشید : چند بار بهتون بگم. نه! نمیدونم، یه نفر یهویی بهم حمله کرد و کوبید تو سرم، تا مدتی بیهوش بودم. تو راه بودم تا به خونه دوک برای پرونده جدید سر بز-
در با شدت باز شد و دوک با قیافه مشوش وارد شد. رئیس پلیس از جاش بلند شد و با تعجب پرسید: دوک؟!
دوک نگاهی به رئیس پلیس کرد و مرد روی مبل انداخت و وقتی دید کاراگاه نیست با شک پرسید: این مفت خور میگفت با کاراگاه دارید صحبت میکنید، این مرد کیه؟
رئیس و پلیس و اقای نوئل شوکه شدن، رئیس پلیس گفت: راجب چی حرف میزنید، ایشون-
اقای نوئل وسطش حرفش گفت: من جیکوب نوئل هستم، کاراگاه نوئل.
دوک از شوک خنده ای کرد و به سمت کارگاه رفت و محکم یقشو گرفت: مردک شیاد! من ده دقیقه قبل پیش کاراگاه نوئل بودم، تو کدوم خری هستی ؟!
رئیس پلیس ، دوک رو اروم کرد
و بعد با ارامش گفت: همه چیز رو میشه توضیح بدید دوک؟
دوک که از خشم و شوک میلرزید ، گفت: برای اتفاقاتی که برام افتاده بود کاراگاه رو به خونم دعوت کردم تا باهاش مشورت کنم، ساعت ۱۰ صبح به خونم اومد و حدودا پونزده دقیقه قبل ازونجا رفت، حالا این مردک میگه همون کاراگا-
کاراگاه با لبخند و ارومی بهش گفت: میشه اروم باشید و توضیح بدید که اون مرد چیکار کرد توی خونتون تا بفهمیم چه اتفاقی داره میفته؟
دوک گفت: اون راجب خدمتکار ها و بقیه افراد نزدیک و دشمنان و دوستان و .... از من و خدمه سوال پرسید .و در اخر هم وسایل ارزشمند عمارت رو برسی کرد، حالا بگو تو کی هستی؟!!
کاراگاه خشکش زده بود ، بعد صورتشو با دستش پوشوند.
رئیس پلیس با شَک گفت: اقای نوئل چه اتفاقی داره میفته؟
کاراگاه سرش رو بلند کرد و به دوک گفت: برسی کنید از اشیا ارزشمند عمارت چیزی باید کم شده باشه.
اون فرد از هویت من برای دزدی استفاده کرده.
دوک گفت: نه از عمارت من هیچ چیز کم نشده.
بعد هم برای اینکه بقیه رو مطمئن کنه، جعبه انگشتر که موقع خروجش به سرعت توی جیبش انداخته بود بیرون اوورد و ذرش رو باز کرد. تنها چیزی که توی جعبه پیدا کرد یک کاغذ بود: ممنون بابت هدیه سخاوتمندانتون!
#lettring
Part2
لبخندی به خانومی که از کنارش رد میشد زد و سرش رو کمی خم کرد.
بعد از کنارش رد شد و لبخند کجی زد و رفت.
*اداره پلیس*
دوک با عجله وارد اداره پلیس شد.
منشی حتی به خودش زحمت نداد سرشو بلند کنه، کنه، برگه ای کوبوند رو میز: شکایتی داری برگرو پر برو نیم ساعت دیگه بیا.
دوک اخمی کرد بعد یه عصاش تکیه داد و گلویی صاف کرد .
منشی با بی حوصلگی سرشو از رو برگه هایی که داشت روشون مینوشت بالا اوورد: مگه نش-
با دیدن ظاهر دوک هول شد و سریع بلند شد که باعث شد صندلیش بیفته:
دو-دوک؟! شما اینجا چی- یعنی خوش اومدید. کمکی میتونم بکنم؟
دوک پشت چشمی نازک کرد: منو ببر پیش رئیس پلیس.
منشی شوکه شد : راستش... ایشون الان...
دوک اخمی کرد و گفت: زود باش حرف بزن . فکر کردی وقت ادمی مثل تورو دارم؟
منشی گفت: ایشون الان پیش کاراگاه بزرگ هستن.
دوک یه لحظه شوکه شد: چی؟ ایشون که الان پیش من بودن. به این سرعت اومدن اینجا؟!
منشی یه لحظه ماتش برد: چی!؟! چی گفتید؟! کاراگاه که یک ساعت پیش تو یه کارخونه متروکه پیدا شدن! چی میگید دوک!
دوک عصبی شد و به سمت مرد حمله ور شد و یقشو گرفت: یعنی میگی دروغ میگم مرد احمق؟! زود باش منو ببر پیش اون رئیس احمقت! مفت خور!!!
منشی با ترس یقشو از تو دست دوک در اوورد و راه رو به دوک نشون داد.
*اتاق رییسپلیس*
اقای نوئل کیسه کمپرس یخی رو با دست باندپیچی شدش رو پیشونیش نگه داشته بود. رئیس پلیس پشت میزش نشسته بود و داشت صحبت میکرد: یعنی هیچ اطلاعی از هدف مجرم ندارید؟ دشمن که زیاد دارید. مسئله اینه که کدومشون بوده.
اقای نوئل آهی کشید : چند بار بهتون بگم. نه! نمیدونم، یه نفر یهویی بهم حمله کرد و کوبید تو سرم، تا مدتی بیهوش بودم. تو راه بودم تا به خونه دوک برای پرونده جدید سر بز-
در با شدت باز شد و دوک با قیافه مشوش وارد شد. رئیس پلیس از جاش بلند شد و با تعجب پرسید: دوک؟!
دوک نگاهی به رئیس پلیس کرد و مرد روی مبل انداخت و وقتی دید کاراگاه نیست با شک پرسید: این مفت خور میگفت با کاراگاه دارید صحبت میکنید، این مرد کیه؟
رئیس و پلیس و اقای نوئل شوکه شدن، رئیس پلیس گفت: راجب چی حرف میزنید، ایشون-
اقای نوئل وسطش حرفش گفت: من جیکوب نوئل هستم، کاراگاه نوئل.
دوک از شوک خنده ای کرد و به سمت کارگاه رفت و محکم یقشو گرفت: مردک شیاد! من ده دقیقه قبل پیش کاراگاه نوئل بودم، تو کدوم خری هستی ؟!
رئیس پلیس ، دوک رو اروم کرد
و بعد با ارامش گفت: همه چیز رو میشه توضیح بدید دوک؟
دوک که از خشم و شوک میلرزید ، گفت: برای اتفاقاتی که برام افتاده بود کاراگاه رو به خونم دعوت کردم تا باهاش مشورت کنم، ساعت ۱۰ صبح به خونم اومد و حدودا پونزده دقیقه قبل ازونجا رفت، حالا این مردک میگه همون کاراگا-
کاراگاه با لبخند و ارومی بهش گفت: میشه اروم باشید و توضیح بدید که اون مرد چیکار کرد توی خونتون تا بفهمیم چه اتفاقی داره میفته؟
دوک گفت: اون راجب خدمتکار ها و بقیه افراد نزدیک و دشمنان و دوستان و .... از من و خدمه سوال پرسید .و در اخر هم وسایل ارزشمند عمارت رو برسی کرد، حالا بگو تو کی هستی؟!!
کاراگاه خشکش زده بود ، بعد صورتشو با دستش پوشوند.
رئیس پلیس با شَک گفت: اقای نوئل چه اتفاقی داره میفته؟
کاراگاه سرش رو بلند کرد و به دوک گفت: برسی کنید از اشیا ارزشمند عمارت چیزی باید کم شده باشه.
اون فرد از هویت من برای دزدی استفاده کرده.
دوک گفت: نه از عمارت من هیچ چیز کم نشده.
بعد هم برای اینکه بقیه رو مطمئن کنه، جعبه انگشتر که موقع خروجش به سرعت توی جیبش انداخته بود بیرون اوورد و ذرش رو باز کرد. تنها چیزی که توی جعبه پیدا کرد یک کاغذ بود: ممنون بابت هدیه سخاوتمندانتون!
#lettring
👍1
⋆دخترِ رهبرِ سیرک⋆
#The_playful_shadow Part2 لبخندی به خانومی که از کنارش رد میشد زد و سرش رو کمی خم کرد. بعد از کنارش رد شد و لبخند کجی زد و رفت. *اداره پلیس* دوک با عجله وارد اداره پلیس شد. منشی حتی به خودش زحمت نداد سرشو بلند کنه، کنه، برگه ای کوبوند رو میز: شکایتی داری…
فکر نکنم کسی بخونه
ولی قسمت دومش
ولی قسمت دومش
اتاقم که همه جاش عکس و نقاشی و پوستره و کتاب و پر خنزل پنزله، عودم روشن میکنم
مامانم: اتاق جادوگرا
Hmmm who knows?
مامانم: اتاق جادوگرا
Hmmm who knows?
#The_playful_shadow
Part3
دوک خشکش زد جعبرو با خشونت گشت و داد زد: مطمئنم همینجاست!!؟
بعد از اینکه هرچقدر گشت پیداش نکرد به نوئل حمله ور شد و یقشو گرفت: همش تقصیر توعهه، زودباش، زود باش پیداش کن!!! اون انگشتر ارزشش از صدتای تو بیشتره!! اصلا چطور ممکنه ، شاید کار خودت بوده!! اون ادم صبحی بهم مدارکشو نشون داد!
کاراگاه طوری با نگاه سردش به دوک خیره شد که باعث شد دوک بترسه و یقشو ول کنه و عقب عقب بره.
ولی همچنان با من و من ادامه داد: ت-تو باید پیداش کنی... اره! پیداش کن!! زودباش!!
کاراگاه لبخندی زد و گفت: لطفا به اتاق چهره نگاری برید تا زودتر بتونیم جست وجو برای مجرمو شروع کنید
دوک میخواست دوباره داد بزنه که نگاه خیره کاراگاه نوئل رو دید و گفت: باشه!
کاراگاه نوئل لبخندی زد و سرشو به نشونه خداحافظی تکون داد.
بعد رفتن دوک ، کاراگاه سرشو بین دستاش گرفت و گفت: وقتی کارت شناساییمو دزدید باید میفهمیدم... خراب کردم.
رئیس پلیس گفت: یعنی همچی تمومه؟
کاراگاه با خستگی به رئیس پلیس زل زد: خیلی خستم میرم خونه استراحت کنم.
از اداره پلیس خارج شد و بجای اینکه مسیر خونه رو در پیش بگیره، به سمت دیگه ای رفت.
*یکی از کوچه های متروکه، نزدیک بندر*
لیام اشوود، خیلی راحت خودشو با به نقشهی تمیز جای کاراگاه معروف نوئل جا زده بود و انگشتر قیمتی دوک رو دزدیده بود. اسون تر از پیش بینیش بود.
با پوزخند داشت انگشتر رو برانداز میکرد و منتظر کشتی بود تا از کشور خارج شه.که صدایی با تن اروم اما قوی از پشت سرش شنید: ببخشید وقتتونو میگیرم کاراگاه.
اشوود خشکش زد ، نفس عمیقی کشید و برگشت سمت صدا. وقتی باهم چشم تو چشم شدن ، کاراگاه نوئل گفت: یا بهتره بگم کاراگاه قلابی؟جای من بودن برای یک روز چه حسی داشت؟
و هردو با نگاهی سرد بهم خیره شدن.
#lettering
Part3
دوک خشکش زد جعبرو با خشونت گشت و داد زد: مطمئنم همینجاست!!؟
بعد از اینکه هرچقدر گشت پیداش نکرد به نوئل حمله ور شد و یقشو گرفت: همش تقصیر توعهه، زودباش، زود باش پیداش کن!!! اون انگشتر ارزشش از صدتای تو بیشتره!! اصلا چطور ممکنه ، شاید کار خودت بوده!! اون ادم صبحی بهم مدارکشو نشون داد!
کاراگاه طوری با نگاه سردش به دوک خیره شد که باعث شد دوک بترسه و یقشو ول کنه و عقب عقب بره.
ولی همچنان با من و من ادامه داد: ت-تو باید پیداش کنی... اره! پیداش کن!! زودباش!!
کاراگاه لبخندی زد و گفت: لطفا به اتاق چهره نگاری برید تا زودتر بتونیم جست وجو برای مجرمو شروع کنید
دوک میخواست دوباره داد بزنه که نگاه خیره کاراگاه نوئل رو دید و گفت: باشه!
کاراگاه نوئل لبخندی زد و سرشو به نشونه خداحافظی تکون داد.
بعد رفتن دوک ، کاراگاه سرشو بین دستاش گرفت و گفت: وقتی کارت شناساییمو دزدید باید میفهمیدم... خراب کردم.
رئیس پلیس گفت: یعنی همچی تمومه؟
کاراگاه با خستگی به رئیس پلیس زل زد: خیلی خستم میرم خونه استراحت کنم.
از اداره پلیس خارج شد و بجای اینکه مسیر خونه رو در پیش بگیره، به سمت دیگه ای رفت.
*یکی از کوچه های متروکه، نزدیک بندر*
لیام اشوود، خیلی راحت خودشو با به نقشهی تمیز جای کاراگاه معروف نوئل جا زده بود و انگشتر قیمتی دوک رو دزدیده بود. اسون تر از پیش بینیش بود.
با پوزخند داشت انگشتر رو برانداز میکرد و منتظر کشتی بود تا از کشور خارج شه.که صدایی با تن اروم اما قوی از پشت سرش شنید: ببخشید وقتتونو میگیرم کاراگاه.
اشوود خشکش زد ، نفس عمیقی کشید و برگشت سمت صدا. وقتی باهم چشم تو چشم شدن ، کاراگاه نوئل گفت: یا بهتره بگم کاراگاه قلابی؟جای من بودن برای یک روز چه حسی داشت؟
و هردو با نگاهی سرد بهم خیره شدن.
#lettering
Me being fucking depressed because I found out I still dont like what I draw .
Fuck this .
Fuck this .
⋆دخترِ رهبرِ سیرک⋆
Photo
کاش حداقل میفهمیدم از چیش خوشم نمیاد
فقط میدونم خوش نمیاد
فقط میدونم خوش نمیاد
#The_playful_shadow
Part4(last)
نوئل به چشمای اشوود زل زد و یه قدم بهش نزدیک تر شد.
اشوود با نگاهی سرد بدون هیچ حرکتی بهش خیره شده بود.
فاصلشون کم شد.
اشوود دستشو اوورد بالا و به سرعت به سمت نوئل برد.
اروم به شونهی نوئل کوبید خندید: هییی. حال کردی جی!؟نقش بازی کردنم به عنوان یه کاراگاه قلابی چطور بود، کاراگاه بزرگ؟! بهت گفتم باحاله. بگو که باحال بود!
جیکوب نوئل لبخند محوی زد و گفت: قرار نیست به چیزی اعتراف کنم ، به هرحال همش سر یه شرط بندی بود، لیام.
لیام پوزخندی زد و چشاشو تو حدقه چرخوند: قبوله کاراگاه بی نقص، قبول کن که امروز مثل یه سایهی بینقص بودم برات.
جیکوب اهی کشید و گفت: خب ، نگفتی چطور انگشترو عوض کردی؟ اون دختر رو چطور ساکت کردی؟
لیام گفت: دوک یه ابله سادس، خیلی راحت دکش کردم بعدم سرشو مشغول کردم که کلا یادش بره انگشترو. اون دخترم که... به لطف دلربا بودن کاراگاهمون خیلی راحت ازش اطلاعات گرفتیم، بهش گفتم اگه به کسی بگه، جیکوب نوئله جذاب به خطر میفته.
بعدم پوزخندی زد
جیکوب گفت: خب، من به شرطی که باخته بودم عمل کردم، ارزششو داشت فقط چون ازش بدت میومد و ادم فاسدی بود این همه زحمت بکشی؟ خوشحالی زندگی کاری و اجتماعی منم خراب کردی؟
لیام کنار جیکوب وایساد و دستشو انداخت دور گردن جیکوب: هی هی هی! جی، یچیزیو اشتباه کردی ! یادته؟ قبلنم بهت گفتم! من اینکارو نکردم چون شخصیت فاسدی داره! من قهرمانی نیستم که به بقیه کمک میکنه. همم، بزار اینطوری بگم، میخواستم خوش بگذرونیم.
و کوتاه بیا پسر، توهم مثل منی، برای همینه که این همه سال دوستیم، توهم یه تغییر میخواستی.
جیکوب با یاداوری صحنهی توی بار لبخندی زد
*بار*
لیوان ویسکی رو تو دستش میچرخوند و با لیامی که دستشو زیر چونش گذاشته بود و بهش خیره شده بود حرف میزد: خب ، من باختم، یه خواستتو انجام میدم.بزار حدس بزنم حتما میخوای اون دوک فاسد رو به سزای اعمال کثیفش برسونی.
لیام زد زیر خنده و ابرویی بالا انداخت: هی ، منو اشتباه شناختی ، من میخوام خوش بگذرونم فقط، و سایهی تو امن ترین مکانه برام.
*زمان حال*
جیکوب به خودش اومد و رو به لیام کرد: تا الان احتمالا پرتره روکشیدن و دارن دنبالت میگردن، کشتی نرسیده؟ وقتشه بریم، سایهی سبکسره من.
#lettering
Part4(last)
نوئل به چشمای اشوود زل زد و یه قدم بهش نزدیک تر شد.
اشوود با نگاهی سرد بدون هیچ حرکتی بهش خیره شده بود.
فاصلشون کم شد.
اشوود دستشو اوورد بالا و به سرعت به سمت نوئل برد.
اروم به شونهی نوئل کوبید خندید: هییی. حال کردی جی!؟نقش بازی کردنم به عنوان یه کاراگاه قلابی چطور بود، کاراگاه بزرگ؟! بهت گفتم باحاله. بگو که باحال بود!
جیکوب نوئل لبخند محوی زد و گفت: قرار نیست به چیزی اعتراف کنم ، به هرحال همش سر یه شرط بندی بود، لیام.
لیام پوزخندی زد و چشاشو تو حدقه چرخوند: قبوله کاراگاه بی نقص، قبول کن که امروز مثل یه سایهی بینقص بودم برات.
جیکوب اهی کشید و گفت: خب ، نگفتی چطور انگشترو عوض کردی؟ اون دختر رو چطور ساکت کردی؟
لیام گفت: دوک یه ابله سادس، خیلی راحت دکش کردم بعدم سرشو مشغول کردم که کلا یادش بره انگشترو. اون دخترم که... به لطف دلربا بودن کاراگاهمون خیلی راحت ازش اطلاعات گرفتیم، بهش گفتم اگه به کسی بگه، جیکوب نوئله جذاب به خطر میفته.
بعدم پوزخندی زد
جیکوب گفت: خب، من به شرطی که باخته بودم عمل کردم، ارزششو داشت فقط چون ازش بدت میومد و ادم فاسدی بود این همه زحمت بکشی؟ خوشحالی زندگی کاری و اجتماعی منم خراب کردی؟
لیام کنار جیکوب وایساد و دستشو انداخت دور گردن جیکوب: هی هی هی! جی، یچیزیو اشتباه کردی ! یادته؟ قبلنم بهت گفتم! من اینکارو نکردم چون شخصیت فاسدی داره! من قهرمانی نیستم که به بقیه کمک میکنه. همم، بزار اینطوری بگم، میخواستم خوش بگذرونیم.
و کوتاه بیا پسر، توهم مثل منی، برای همینه که این همه سال دوستیم، توهم یه تغییر میخواستی.
جیکوب با یاداوری صحنهی توی بار لبخندی زد
*بار*
لیوان ویسکی رو تو دستش میچرخوند و با لیامی که دستشو زیر چونش گذاشته بود و بهش خیره شده بود حرف میزد: خب ، من باختم، یه خواستتو انجام میدم.بزار حدس بزنم حتما میخوای اون دوک فاسد رو به سزای اعمال کثیفش برسونی.
لیام زد زیر خنده و ابرویی بالا انداخت: هی ، منو اشتباه شناختی ، من میخوام خوش بگذرونم فقط، و سایهی تو امن ترین مکانه برام.
*زمان حال*
جیکوب به خودش اومد و رو به لیام کرد: تا الان احتمالا پرتره روکشیدن و دارن دنبالت میگردن، کشتی نرسیده؟ وقتشه بریم، سایهی سبکسره من.
#lettering