Forwarded from yama⋆
گایز من طلسم شدم پوستر سفارشم اماده نمیشه..
تاوقت اگر کسی مایل بود سفارش بده بیاد پیوی @Owaranaiyume ⋆°⊹
تاوقت اگر کسی مایل بود سفارش بده بیاد پیوی @Owaranaiyume ⋆°⊹
اسپویل 19days
پست قبلی old xian: جیان درحالی که تو خون پل پل میخوره، بقیه روبه موت از نگرانی
پست جدیدش: همه رندوملی درحال خوردن کیک ماه و سیاحت و گرفتن عکسای کیوت
پست جدیدش: همه رندوملی درحال خوردن کیک ماه و سیاحت و گرفتن عکسای کیوت
👍7
Good news, I'm not a perfectionist anymore!
Bad news, i simply don't care anymore.
Bad news, i simply don't care anymore.
❤4👍2
امروز بالاخره رفتم بیرون. انقلاب.
Wow, how surprising.
بگذریم. کاش نمیرفتم، ولنتاینی چیزی بود؟ چرا همه جفت جفت بودن.
And so many gorgeous girls✨
Cough, i mean girlsss if you're so pretty , don't come out of your homes... Consider people might get heart attache- i mean attack.
Wow, how surprising.
بگذریم. کاش نمیرفتم، ولنتاینی چیزی بود؟ چرا همه جفت جفت بودن.
And so many gorgeous girls✨
Cough, i mean girlsss if you're so pretty , don't come out of your homes... Consider people might get heart attache- i mean attack.
👍3❤2
ازونجایی که سه روزه کل روز خوابم، خواب زیاد میبینم. این یادم موند.
متنش برا اونایی که به طرز قابل فهمی نمیتونن خطمو بخونن:
داشتم پرواز میکردم و همچی طبق برنامه بود. بعد سقوط کردم. از بالای بالا. نمیدونستم چخبره ، هیچکس راجب این مکان چیزی بهم نگفته بود.
من رو رها کرده بودن. هیچ راهی به بیرون نبود و همه جا تاریک بود. شبیه یه شهر بازی بود، فکر کنم. ولی تنها بودم.
اطراف میچرخیدم تا رفتم تو یه رستوران. کلی پنجره بلند اونجا بود. پنجره ها خیلی بلند و بیشتر شبیه در بودن. ولی هیچ پله ای نبود و بیرون ارتفاع خیلی زیاد بود.
رفتم بیرون. یه فضای کوچیک برای ایستادن بود. فقط یه دیوار، یه راه و ماه بیرون بود. ماه تنها امیدم بود.
بعد یک نفر اومد و به زور در رو بست. انگار عجله داشت.
اون من بودم، یه منِ دیگه.
ترسیده بود و انتظار داشت سعی کنم در رو به زور باز کنم.
احمق. بهش پوزخند زدم.
منظورم اینه که... به هرحال میخواستم بپرم، زودتر یا دیر تر.
و بعدش دیگه هیچی نبود.
پایان
متنش برا اونایی که به طرز قابل فهمی نمیتونن خطمو بخونن:
داشتم پرواز میکردم و همچی طبق برنامه بود. بعد سقوط کردم. از بالای بالا. نمیدونستم چخبره ، هیچکس راجب این مکان چیزی بهم نگفته بود.
من رو رها کرده بودن. هیچ راهی به بیرون نبود و همه جا تاریک بود. شبیه یه شهر بازی بود، فکر کنم. ولی تنها بودم.
اطراف میچرخیدم تا رفتم تو یه رستوران. کلی پنجره بلند اونجا بود. پنجره ها خیلی بلند و بیشتر شبیه در بودن. ولی هیچ پله ای نبود و بیرون ارتفاع خیلی زیاد بود.
رفتم بیرون. یه فضای کوچیک برای ایستادن بود. فقط یه دیوار، یه راه و ماه بیرون بود. ماه تنها امیدم بود.
بعد یک نفر اومد و به زور در رو بست. انگار عجله داشت.
اون من بودم، یه منِ دیگه.
ترسیده بود و انتظار داشت سعی کنم در رو به زور باز کنم.
احمق. بهش پوزخند زدم.
منظورم اینه که... به هرحال میخواستم بپرم، زودتر یا دیر تر.
و بعدش دیگه هیچی نبود.
پایان
❤3
اسپویل ویچ هت
هر دفعه میام کیفری بکشم یادم میره یه چشم نداره. خندیدن. هی باید یکیو پاک کنم.
👍3
Forwarded from Suta
تا پایان چرخش عقربهی ساعت تورا دنبال میکنم. تا پایان ابد به دنبال ساعت ها میگردم. ترس هایم و مرزها ها به سنگ تبدیل میشوند اما من خود را به دست باد میدهم.
آیا قول خود را فراموش کردی؟ قرار بود هرگز خود را فراموش نکنی. حال در دیدار دوبارهیمان تنها مرا به یاد داری. و من تورا. آیا این کافی نیست؟
آیا قول خود را فراموش کردی؟ قرار بود هرگز خود را فراموش نکنی. حال در دیدار دوبارهیمان تنها مرا به یاد داری. و من تورا. آیا این کافی نیست؟
Forwarded from ابنیزر خاک تو سرت
به من برب هاتونو نشون بدید، خوشحال میشم (یا کلا هر پتی رو)