ازونجایی که سه روزه کل روز خوابم، خواب زیاد میبینم. این یادم موند.
متنش برا اونایی که به طرز قابل فهمی نمیتونن خطمو بخونن:
داشتم پرواز میکردم و همچی طبق برنامه بود. بعد سقوط کردم. از بالای بالا. نمیدونستم چخبره ، هیچکس راجب این مکان چیزی بهم نگفته بود.
من رو رها کرده بودن. هیچ راهی به بیرون نبود و همه جا تاریک بود. شبیه یه شهر بازی بود، فکر کنم. ولی تنها بودم.
اطراف میچرخیدم تا رفتم تو یه رستوران. کلی پنجره بلند اونجا بود. پنجره ها خیلی بلند و بیشتر شبیه در بودن. ولی هیچ پله ای نبود و بیرون ارتفاع خیلی زیاد بود.
رفتم بیرون. یه فضای کوچیک برای ایستادن بود. فقط یه دیوار، یه راه و ماه بیرون بود. ماه تنها امیدم بود.
بعد یک نفر اومد و به زور در رو بست. انگار عجله داشت.
اون من بودم، یه منِ دیگه.
ترسیده بود و انتظار داشت سعی کنم در رو به زور باز کنم.
احمق. بهش پوزخند زدم.
منظورم اینه که... به هرحال میخواستم بپرم، زودتر یا دیر تر.
و بعدش دیگه هیچی نبود.
پایان
متنش برا اونایی که به طرز قابل فهمی نمیتونن خطمو بخونن:
داشتم پرواز میکردم و همچی طبق برنامه بود. بعد سقوط کردم. از بالای بالا. نمیدونستم چخبره ، هیچکس راجب این مکان چیزی بهم نگفته بود.
من رو رها کرده بودن. هیچ راهی به بیرون نبود و همه جا تاریک بود. شبیه یه شهر بازی بود، فکر کنم. ولی تنها بودم.
اطراف میچرخیدم تا رفتم تو یه رستوران. کلی پنجره بلند اونجا بود. پنجره ها خیلی بلند و بیشتر شبیه در بودن. ولی هیچ پله ای نبود و بیرون ارتفاع خیلی زیاد بود.
رفتم بیرون. یه فضای کوچیک برای ایستادن بود. فقط یه دیوار، یه راه و ماه بیرون بود. ماه تنها امیدم بود.
بعد یک نفر اومد و به زور در رو بست. انگار عجله داشت.
اون من بودم، یه منِ دیگه.
ترسیده بود و انتظار داشت سعی کنم در رو به زور باز کنم.
احمق. بهش پوزخند زدم.
منظورم اینه که... به هرحال میخواستم بپرم، زودتر یا دیر تر.
و بعدش دیگه هیچی نبود.
پایان
❤3
اسپویل ویچ هت
هر دفعه میام کیفری بکشم یادم میره یه چشم نداره. خندیدن. هی باید یکیو پاک کنم.
👍3
Forwarded from Suta
تا پایان چرخش عقربهی ساعت تورا دنبال میکنم. تا پایان ابد به دنبال ساعت ها میگردم. ترس هایم و مرزها ها به سنگ تبدیل میشوند اما من خود را به دست باد میدهم.
آیا قول خود را فراموش کردی؟ قرار بود هرگز خود را فراموش نکنی. حال در دیدار دوبارهیمان تنها مرا به یاد داری. و من تورا. آیا این کافی نیست؟
آیا قول خود را فراموش کردی؟ قرار بود هرگز خود را فراموش نکنی. حال در دیدار دوبارهیمان تنها مرا به یاد داری. و من تورا. آیا این کافی نیست؟
Forwarded from ابنیزر خاک تو سرت
به من برب هاتونو نشون بدید، خوشحال میشم (یا کلا هر پتی رو)
توراه که میرفتیم یه پیرزن صدا زد که بیاید چای و گلاب. تازه داشتن وسایلشون رو آماده میکردم عرق گیری کنن. یه پیرمرد و پیرزن با نوشون . خیلی مهربون و گرم بودن، لهجشون هم خیلی شیرین بود. کلی حرف زدیم. چندتا عرقیات هم اووردن بچشیم. چای هم خیلی خوشمزه بود. دیگه چندتا عرق گرفتیم اومدیم. دقیقا پشت مغازشون یه باغ بود. خیلی ناز بودن خلاصه.
همیشه از پیرزن و پیرمردا تو شهرای کوچیک خاطرهی خوبی دارم. خیلی صمیمی هستن.
همیشه از پیرزن و پیرمردا تو شهرای کوچیک خاطرهی خوبی دارم. خیلی صمیمی هستن.
❤10