Forwarded from Suta
تا پایان چرخش عقربهی ساعت تورا دنبال میکنم. تا پایان ابد به دنبال ساعت ها میگردم. ترس هایم و مرزها ها به سنگ تبدیل میشوند اما من خود را به دست باد میدهم.
آیا قول خود را فراموش کردی؟ قرار بود هرگز خود را فراموش نکنی. حال در دیدار دوبارهیمان تنها مرا به یاد داری. و من تورا. آیا این کافی نیست؟
آیا قول خود را فراموش کردی؟ قرار بود هرگز خود را فراموش نکنی. حال در دیدار دوبارهیمان تنها مرا به یاد داری. و من تورا. آیا این کافی نیست؟
Forwarded from ابنیزر خاک تو سرت
به من برب هاتونو نشون بدید، خوشحال میشم (یا کلا هر پتی رو)
توراه که میرفتیم یه پیرزن صدا زد که بیاید چای و گلاب. تازه داشتن وسایلشون رو آماده میکردم عرق گیری کنن. یه پیرمرد و پیرزن با نوشون . خیلی مهربون و گرم بودن، لهجشون هم خیلی شیرین بود. کلی حرف زدیم. چندتا عرقیات هم اووردن بچشیم. چای هم خیلی خوشمزه بود. دیگه چندتا عرق گرفتیم اومدیم. دقیقا پشت مغازشون یه باغ بود. خیلی ناز بودن خلاصه.
همیشه از پیرزن و پیرمردا تو شهرای کوچیک خاطرهی خوبی دارم. خیلی صمیمی هستن.
همیشه از پیرزن و پیرمردا تو شهرای کوچیک خاطرهی خوبی دارم. خیلی صمیمی هستن.
❤10