حقیقتا به اونایی که مازندران زندگی میکنن حسودی میکنم. فک کن ظهر از مدرسه پیاده که برمیگردی همه جا سرسبز و قشنگه. بوی دریا و بارون توی دماغت می پیچه و شایدم اون وسط یک باد خنک تار موهای بیرون زده از مقنعهت رو نوازش کنه :»
Forwarded from R E Y H A N🌿☁️
چرا بعضی ها به زور میخوان طرز فکرشون و به بقیه تحمیل کنن ؟
باور کنید که هیچ درست و غلطی تو این دنیا وجود نداره.
شاید غلط ترین کار تو درست ترین کار من باشه
ولی نه من ادم بدی باشم نه تو!
نه راه من اشتباهه نه تو
فقط باهم فرق داریم همین
باور کنید که هیچ درست و غلطی تو این دنیا وجود نداره.
شاید غلط ترین کار تو درست ترین کار من باشه
ولی نه من ادم بدی باشم نه تو!
نه راه من اشتباهه نه تو
فقط باهم فرق داریم همین
صبح: الان بخوابم که عصر بتونم درس بخونم
عصر: الان بخوابم که شب بتونم درس بخونم
شب: الان بخوابم که صب بتونم درس بخونم
عصر: الان بخوابم که شب بتونم درس بخونم
شب: الان بخوابم که صب بتونم درس بخونم
ولی امید به زندگی من خود همین زندگیه
حیفم میاد الان این دنیارو ترک کنم چون هنوز خیلی کارا مونده که انجام ندادم، خیلی چیزا مونده که تجربه نکردم. واقعا زوره تا اینجای زندگیم اومدم ولی بقیشو ادامه ندم! یک تفکر خوشبینانس ولی شاید بتونم چیزایی که دوس دارم رو یه روزی تجربه کنم ...پس هنوز سعی میکنم زنده بمونم
حیفم میاد الان این دنیارو ترک کنم چون هنوز خیلی کارا مونده که انجام ندادم، خیلی چیزا مونده که تجربه نکردم. واقعا زوره تا اینجای زندگیم اومدم ولی بقیشو ادامه ندم! یک تفکر خوشبینانس ولی شاید بتونم چیزایی که دوس دارم رو یه روزی تجربه کنم ...پس هنوز سعی میکنم زنده بمونم
انگشت هایم را گره کردم در انگشتانت تا هیچوقت جدا نشویم. خیال میکردم دیگر کسی نمیتواند تو را از من بگیرد. ولی هنوز بیم رفتنت را داشتم
شبانگاه که چشم هایت را خواب میربود می نشستم و نخ نامرئی قرمزی را میبافتم که به خیال خام خودم این سرانگشتان حقیر و نیازمندم را به تو گره بزند. بافتن را تمام کردم و سرمست شدم از خیال بودن بیقید و شرط همیشگیت. اما دست هایمان از هم دور شد، فاصله بیشتر شد!
به دستانت می نگریستم که چگونه زیبا پیچ و تاب میخورد و دور میشود و من ؛ مروارید های بر زمین ریختهام را میشمردم
نخ محکمی که بافته بودم انگار کش می آمد ولی پاره نمیشد ؛ خودت دست به کار شدی و آنرا با قیچی احوالات نامعلومت بریدی. مگر نمیدانستی سر آن نخ به رگ و ریشههای قلبم وصل بود نه سر انگشتانم؟
#خردهنوشته
شبانگاه که چشم هایت را خواب میربود می نشستم و نخ نامرئی قرمزی را میبافتم که به خیال خام خودم این سرانگشتان حقیر و نیازمندم را به تو گره بزند. بافتن را تمام کردم و سرمست شدم از خیال بودن بیقید و شرط همیشگیت. اما دست هایمان از هم دور شد، فاصله بیشتر شد!
به دستانت می نگریستم که چگونه زیبا پیچ و تاب میخورد و دور میشود و من ؛ مروارید های بر زمین ریختهام را میشمردم
نخ محکمی که بافته بودم انگار کش می آمد ولی پاره نمیشد ؛ خودت دست به کار شدی و آنرا با قیچی احوالات نامعلومت بریدی. مگر نمیدانستی سر آن نخ به رگ و ریشههای قلبم وصل بود نه سر انگشتانم؟
#خردهنوشته
انسان از شدت اندوه گریه نمی کند
بلکه از ناتوانی در فروریختن
از سختی استواری اش گریه میکند.
بلکه از ناتوانی در فروریختن
از سختی استواری اش گریه میکند.
Forwarded from el beauty
"خاورمیانه را به تقلید چشمان شرقیِ تو ساخته اند!
پرالتهاب،
اندوهگین،
خسته،
زیبا..."
پرالتهاب،
اندوهگین،
خسته،
زیبا..."