Forwarded from "𝙏𝙝𝙚 𝙒𝙖𝙩𝙚𝙧𝙇𝙞𝙡𝙮"🖤 (𝑺𝒂𝒌𝒖𝒓𝒂.)
کاش میتوانستم آنقدر در کنج تنهایی روحم نگاهت کنم که چشمانم فقط نگاره های چشمِ تورا تجسم کند
بی آنکه خودت متوجهش شوی.
بی آنکه خودت متوجهش شوی.
' R̶a̶i̶n̶y̶S̶o̶u̶l̶s̶
Video
لو.لی.تا
سه بخشی که هیچ گاه از دهانم نمیافتاد. به زمزمه کردن نامت عادت کرده بودم، مثلا هنگامی که کت و شلوار نه چندان نو خاکستری رنگ را می پوشیدم و موهایم را در اینه شانه میزدم، هنگامی که در ایسگاه منتظر قطار فکسنی میماندم و وقتی قهوه شبانگاهیم را می نوشیدم این کلمه نحس ، ورد زبانم بود.
هرگاه اولین روزی که دیدمت را در ذهنم تصویرسازی میکنم همان احساس را دارم. همان بو، همان نسیم خنک، همان عرق سردی که از تیره کمرم به پایین لغزید! همه اینها را دوباره و دوباره تجربه میکنم.
پیراهن خیسی که به تنت چسبیده بود و منحنی های خوشایند بدنت ...
کاش میتوانستم مثل هر مرد دیگری تو را از مادرت خواستگاری کنم ولی نمیدانی آن عشوه های ناپختهات، که نه -شیطنت های کودکانه ات- چطور اتش جانم شد .
هیچ از حالم نمی فهمیدی! بی ملاحظه و سرخوش، دامن کذایی کوتاه کرم رنگت را می پوشیدی و زیر درختان بید مجنون می دویدی و من ...
خیالم میان ران های کوچک و سفیدت گم میشد .
تا نیمه شب بیدار ماندنم را بهانه میکردم که میخواهم کمی بیشتر مطالعه کنم؛ ولی کسی غیر از من و نور کم جان ماه نمیدانست برای دیدنت در لباس خواب عروسکی صورتیسفید، روی صندلی چرمی رو به روی در اتاق می نشینم.
مادرت همیشه می پرسید:« جناب هامبرت چرا از میز مطالعه استفاده نمی کنید؟»
جوابی اماده و قانع کننده در آستین داشتم که بلافاصله رو میکردم و کلکش را می کندم. نمیدانی ضربان قلبم چقدر شدت میگرفت وقتی صدای قدمهایت را می شنیدم. حتم دارم اگر دخترکی همسن و سال خودت در خانه قدم میزد میتوانستم تفاوت صدای پای تو و او را به خوبی از هم تشخیص دهم.
وقتی از جلوی اتاق کوچک و نمناکم رد میشدی گردنم را کج میکردم و تا اخرین لحظات ورود به اتاقت تماشایت میکردم .
از اتاقم شکایتی نداشتم ، خیلی وقتها نجاتم میداد. شبها انچنان در فکر و خیالت غرق میشدم که میدانستم اگر قطره ابی از سقف روی پیشانیم چکه نکند، قطعا در ذهنی که جای جایش از یاد تو پر بود، دفن میشدم!
خانم ها و اقایان هیئت منصفه! ایا انصاف است من - تعداد گیلاس هایی که هنگام بستنی خوردن در دهان میگذاشت و کنار لپ چپش نگه میداشت و دیگری را در دهانش میچپاند از حفظ باشم- ولی او لرزش دستهایم هنگام نوازش موهایش را متوجه نشود؟
#خردهنوشته
سه بخشی که هیچ گاه از دهانم نمیافتاد. به زمزمه کردن نامت عادت کرده بودم، مثلا هنگامی که کت و شلوار نه چندان نو خاکستری رنگ را می پوشیدم و موهایم را در اینه شانه میزدم، هنگامی که در ایسگاه منتظر قطار فکسنی میماندم و وقتی قهوه شبانگاهیم را می نوشیدم این کلمه نحس ، ورد زبانم بود.
هرگاه اولین روزی که دیدمت را در ذهنم تصویرسازی میکنم همان احساس را دارم. همان بو، همان نسیم خنک، همان عرق سردی که از تیره کمرم به پایین لغزید! همه اینها را دوباره و دوباره تجربه میکنم.
پیراهن خیسی که به تنت چسبیده بود و منحنی های خوشایند بدنت ...
کاش میتوانستم مثل هر مرد دیگری تو را از مادرت خواستگاری کنم ولی نمیدانی آن عشوه های ناپختهات، که نه -شیطنت های کودکانه ات- چطور اتش جانم شد .
هیچ از حالم نمی فهمیدی! بی ملاحظه و سرخوش، دامن کذایی کوتاه کرم رنگت را می پوشیدی و زیر درختان بید مجنون می دویدی و من ...
خیالم میان ران های کوچک و سفیدت گم میشد .
تا نیمه شب بیدار ماندنم را بهانه میکردم که میخواهم کمی بیشتر مطالعه کنم؛ ولی کسی غیر از من و نور کم جان ماه نمیدانست برای دیدنت در لباس خواب عروسکی صورتیسفید، روی صندلی چرمی رو به روی در اتاق می نشینم.
مادرت همیشه می پرسید:« جناب هامبرت چرا از میز مطالعه استفاده نمی کنید؟»
جوابی اماده و قانع کننده در آستین داشتم که بلافاصله رو میکردم و کلکش را می کندم. نمیدانی ضربان قلبم چقدر شدت میگرفت وقتی صدای قدمهایت را می شنیدم. حتم دارم اگر دخترکی همسن و سال خودت در خانه قدم میزد میتوانستم تفاوت صدای پای تو و او را به خوبی از هم تشخیص دهم.
وقتی از جلوی اتاق کوچک و نمناکم رد میشدی گردنم را کج میکردم و تا اخرین لحظات ورود به اتاقت تماشایت میکردم .
از اتاقم شکایتی نداشتم ، خیلی وقتها نجاتم میداد. شبها انچنان در فکر و خیالت غرق میشدم که میدانستم اگر قطره ابی از سقف روی پیشانیم چکه نکند، قطعا در ذهنی که جای جایش از یاد تو پر بود، دفن میشدم!
خانم ها و اقایان هیئت منصفه! ایا انصاف است من - تعداد گیلاس هایی که هنگام بستنی خوردن در دهان میگذاشت و کنار لپ چپش نگه میداشت و دیگری را در دهانش میچپاند از حفظ باشم- ولی او لرزش دستهایم هنگام نوازش موهایش را متوجه نشود؟
#خردهنوشته
کسی را داشته باشی که اجازه دهد
تاریکترین فکرهایت را برایش برهنه کنی،
بیان کنی، و او همچنان بماند
تاریکترین فکرهایت را برایش برهنه کنی،
بیان کنی، و او همچنان بماند
Forwarded from 𝐍𝐠𝐚𝐫ִֶָ ☽︎۪ ࣪
زندگیم قشنگ تر ميشد ؛ اگر گردونه قلعه هاول رو داشتم که هر روز اون رو بچرخونم و برم توی اون دشتی که هاول ازش مراقبت کرده .
Forwarded from ریشه🌱
بسیاری از چیزهایی که در مورد عشق می آموزیم توسط افرادی آموزش داده می شوند که هرگز واقعاً ما را دوست نداشته اند.
• R.H Sin
☆ More Quotes
• R.H Sin
☆ More Quotes
Forwarded from لاته
برام جالبه که بعضی آدما به خودشون اجازه میدن روی همه چیز برچسب بزنن، فلان چیز سطحیه؛ پس اگه تو دوسش داری آدم سطحیای هستی. جدا از اینکه اصلا معنی ✌️🏻سطحی بودن✌️🏻 رو نمیدونم. اما خیلیهامون روزهای سختی رو میگذرونیم، روزانه با چیزهایِ جدیِ زیادی سر و کله میزنیم، زندگی به اندازهیِ کافی آشغال هست و چه اشکالی داره برای بهتر کردن حالمون، فرار کردن از واقعیتهای مسخرهی زندگی برای چند دقیقه؛ کتابی رو بخونیم که یه عاشقانه بین یه مردِ پولدار که جراح مغز و اعصابه و یه دختر گلفروشه؟ چه اشکالی داره اگه ازش لذت ببریم؟ اجازه ندید آدمای دیگه برای چیزهایی که دوست دارید، چیزهایی که میبینید و میخونید سرزنشتون کنن. یکی شاید با خوندنِ کتابای کالین هوور و جوجو مویز حالش خوب میشه و لذت میبره، یکی هم با خوندنِ نمایشنامههای داستایفسکی، همین تفاوت باعث میشه با خودت بگی پس اولی انسانِ سطحیایه و دومی فاخر؟ نمیفهمم. کاش دست بردارید از باید و نباید کردنهای مسخره و برچسب زدنهای مسخرهتری که انجام میدید و درموردش با افتخار مینویسید و به آدما بخاطرِ لذت بردن از همین چیزهای کوچیک توی زندگیشون احساس بدی میدید.