لمس سر انگشتان او – Telegram
Here
تمام. اگر کسی جا مونده بهم بگه
ممنون از صبوریتون
به یه دلیت اکانت ذهنی نیازمندم
لمس سر انگشتان او
پارت بعدی 🤲🏻
این خیلی قدیمیه ولی خب چون سمه باید اینجا باشه😂خلاصه که اگر خواستین ادم احمق پیدا کنین توییتر بهترین جاست
همیشه خواستار به اتش کشیده شدن قلبم بودم. آتش‌دان داشتم، اتش نداشتم
میلم به اتش چنان شد، که بدون وجودش خاکستر شدم. خاکسترم را نسیم سرنوشت برد و به مشامش رسانید!
بعد از ان روزها بود که بو و صدای خوشایندش اطرافم پرسه میزد. سرانجام، آمد. مشتاقانه خاکستر هایم را جمع کردم و به دست او سپردم تا دوباره به اتش کشیده شوم. تو میگویی خاکستر که اتشین نمیشود. حال مرا تماشا کن !
پرشور تر و زیباتر از همیشه در حال سوختنم
- در انتظار معشوق
#خرده‌نوشته
مامانم داشت اهنگ میخوند و همون موقع صدای اواز پرنده ها در اومد. داداشم با یه شگفتی و هیجان خاصی میگه وای پرنده ها دارن با مامان حرف میزنن:)))
Forwarded from دیاستومی
‏فاصلم تا نقطه‌ی وای ولش کن اصلا میرم جنده میشم خیلی کمه

@Diastomii | -
وقتی نتایج کنکور میاد:🤲🏻
Forwarded from "𝙏𝙝𝙚 𝙒𝙖𝙩𝙚𝙧𝙇𝙞𝙡𝙮"🖤 (𝑺𝒂𝒌𝒖𝒓𝒂.)
‍ Giant Train - chapter 1

با صدای هم همه مردم و سوتی بلند بیدار شدم. شاید هم سوت نبود! بیشتر مانند صدای جیغ خانمی بود که در گوش هایم و اعماق ذهنم بارها تکرار شد.
کمی طول کشید تا چشم هایم به نور سفید مصنوعی و زننده محیط عادت کند.
از روی نیمکت های سفت و سخت کوچک پلاستیکی، به سختی خودم را بلند کردم و با حیرت به اطراف نگاه کردم.
باورم نمی‌شد روی نیمکت های انتظار قطار خوابم برده باشد!
ایستگاه قطار شلوغی بود،. چطور انقدر خسته بودم که در همچین جایی خوابم برد؟
مردان و زنان زیادی با عجله به سمت قطاری که تا ثانیه های دیگر آماده حرکت می‌شد، می‌رفتند و به نوبت از میان در های فلزی طلایی رنگ آن عبور میکردند و بخاری عجیب از میان آن ها در حال حرکت بود. چه قطار غول آسایی!! قطار ها کوچک تر از این نبودند؟! این چیز به راحتی میتواند یک هتل سیار باشد!
هنوز از خواب کاملا گیج هستم و همه چیز برایم محو است... چطور انقدر سنگین خوابم برده؟!
کمی خجالت کشیدم که تا الان در چنین جای شلوغی، ممکن است چند نفر من را در حالی که مثل یک خمار روی صندلی خوابم دیده باشند و با لبخند عکس سوژه جالبی که پیدا کرده اند را به دوستان خود بفرستند... و در کنارش بنویسند (پسر خسته‌!)
خود را دلداری دادم.
مهم نیست، یک روز از یاد ها میرود. قرار نیست قد پیرمردی که با لیوان در دست لبخند می‌زند معروف شوم.
و با سوالات مهم تری ذهنم را مشغول کردم.
چند ساعت خوابیدم؟!
اصلا من اینجا چیکار میکنم ؟؟
چرا به خاطر نمیاورم... من... کی هستم؟..
چندان طولی نکشید که دانه استرس در وجودم رشد کند و من را در پیچک های خود ببلعد.
من... الان نباید خانه باشم؟ خانه... خانه من کجاست..؟ حالا باید کجا برم؟؟
میتوانم تماس بگیرم، آره خودشه!! ولی... با کی؟..
سکوت سنگین و تک بعدی محیط من را از افکار خود بیرون کشید.
قطار شلوغی که درست لحظاتی قبل حجم زیادی از وسع دیدم را تصاحب کرده بود،. بی سر صدا و مخفیانه از دنیا محو شد و تمام جمعیت و هیاهو شلوغ محیط را با خود شست و برد. در ثانیه هایی کوتاه هیچ نشانه ای از جمعیت و قطار باقی نمانده بود.
انگار که زمین تمام آنها را بلعیده باشد!
دیگر خبری از هیچ چیز نبود... نه انسانی، نه صدایی و نه هیچ چیز...
به غیر از...
من
و یک ایستگاه متروکه


_نوشته شده توسط ابر*
داستان نوشته شده توسط دوستم بنی
و نقاشی توسط اون دوست دیگم :))
حتما بخونین خیلی قشنگه
من خودم را جا گذاشته‌ام ...
در اخرین شبی که روی پل چوبی همدیگر را ملاقات کردیم.
Forwarded from "𝙏𝙝𝙚 𝙒𝙖𝙩𝙚𝙧𝙇𝙞𝙡𝙮"🖤 (𝑺𝒂𝒌𝒖𝒓𝒂.)
Giant Train - chapter 2

تا ابد نمیتوانم گیج و بهت زده یکجا بنشینم...
باید زودتر به خاطر بیاورم... که الان باید کجا باشم؟ و من کی هستم...
در همان لحظه که از جای خود برخاستم متوجه سطحی نا هموار و نرم زیر کفش هایم شدم! چمن؟!
کی برای یک ایستگاه ساده انقدر اهمیت قائل میشود؟؟
کمی از آن را از زمین جدا کرده و در دست خود فشردم و سعی کردم با لمس، جنس حقیقی آن را متوجه شوم... واقعا گیاهان تازه هستند که در خاکی نمناک و تمیز کاشته شده اند!
با حیرت به اطراف خود نگاه کردم... تمام راهرو های غربی و شرقی قطار با چمن تازه پوشیده شده بود ! انگار که کف پوش سبز رنگی بر آن پهن کرده باشند.
چه صحنه زیبایی...
ولی موضوع های مهم تری از پرداختن به چمن هم وجود دارد! مانند جواب سوال هایم.
نیمه غربی ایستگاه را بارها و بارها طی کردم.
هیچ راه خروجی در کار نبود. نه راه پله ای، نه درب خروجی یا آسانسور... به جز یک دستگاه قدیمی نوشابه در انتهای راهرو، محیط آنجا چیزی جز دیوار و صندلی برای ارائه به مشتریان نداشت!
و نیمه شرقی... به دلیل ریل پهن و عریض قطار غول آسا، به سختی میتونستم جزئیات نیمه مجاور را مشاهده کنم‌! چرا یه قطار ساده باید مانند یک برج چرخ دار با‌شد تا همچین ریل پهناوری داشته باشد؟!
شاید با قطار قبلی آمده ام... تنها گزینه همین است!
پس چرا اینجا پیاده شدم؟
بعد از کمی پرسه زدن بی فایده در راهرو و گشتن دنبال مسیر خروجی ، لبه پرتگاه ریل ایستادم.
به اندازه همان برج چرخ دار مرتفع بود و جرعت فرار از طریق راه ریل را به خود ندادم!
شاید اگر آنجا هم چمن کاری شده بود میتوانستم ریسک پریدن را بپذیرم... اما ارتفاع حقیقی آن محیط مانند دره ای میان دو کوه، غرق در دل تاریکی و نا معلوم است... حتی نور پروژکتور های پر قدرت ایستگاه از نفوذ در دل آن سیاهی عاجز بود.
با خود فکر کردم، شرکت های حمل و نقل روز به روز بی مسئولیت تر از قبل می‌شوند. هیچ انسانی با سقوط از این فاصله شانسی برای زنده ماندن ندارد حتی اگه با خواست خود بپرد!
سمت صندلی ها برگشتم تا از لبه دور بمانم.
دیوار های ایستگاه با رنگ آبی تیره زیبایی پوشیده شده بودند و از قطرات رنگ سفید به عنوان ستاره های ریز و درشت استفاده ‌شده بود تا حس آسمانی پهناور در پشت سر مشتری را به زیبایی القا کند ، با ترکیب رنگ بنفش روشن صندلی هایی که به نظم و ترتیب کنار هم چیده شده بودند، حس قشنگی به محیط بی جان ایستگاه می‌دادند . تمام این رنگ های پویا و براق با چمن نرم و تازه ای که زیر پاهایم احساس می‌شد، حس انرژی بخش تازه ای به وجود پر از دلهره و ناآرامم هدیه می‌کرد.
مانند مهد کودکی برای آدم بزرگ هایی که مشغول کار های بزرگسالانه اند ! مطمئنم حتی اگر به خاطر نیاورم بارها از این ایستگاه ریلی زیبا دیدن کرده ام.
در دل خود سلیقه به کار رفته در محیط را تحسین می‌کنم ... اگر راه خروجی هم وجود داشت دیگر حرفی برای گفتن نمی‌ماند!
ده ها دقیقه گذشت.
قدم زدن بیشتر، راه تازه ای برای فرار من باز نکرد...
دلتنگ بودم... نمیدانم دلتنگ چه کسی یا چه چیزی، اما این تنهایی و قفس بخشی از زندگی من نیست...
روی یکی از صندلی های بنفش کودکانه نشستم و به راهرو شرقی که مجاور من بود خیره شدم.
حس گیجی و دلهره در وجودم جای خود را به خشم عجیبی داد.
یعنی اگر آن سمت بودم راهی برای خروج پیدا میکردم؟ شاید نکته این ایستگاه همین است که مردم باید از سمت شرقی آن پیاده شوند...
امکان ندارد! من آدم هایی را دیدم که از کنارم عبور کردند و وارد قطار شدند!
‌شاید باید دل به دریا بزنم و پریدن از لبه میانه را امتحان کنم؟
ولی این راهش نیست!
شاید باید منتظر بمانم... ولی من چندین ساعته اینجام؟! شاید... شاید...
از ته دل فریادی بلند زدم.
‌‌_ لعنت بهت!!!
+آم... سلام.. ؟


_نوشته شده توسط ابر:)*
خب انگار وارد مرحله جدیدی از زندگی شدم. مرحله ای که همه ایدی اینستاتو میپرسن، بهت تو تلگرام پیام میدن و ...
و این خیلی ترسناکه
لمس سر انگشتان او
این خیلی قدیمیه ولی خب چون سمه باید اینجا باشه😂خلاصه که اگر خواستین ادم احمق پیدا کنین توییتر بهترین جاست
1162تا لایک؟ خب این زندگی دیگه بدرد نمیخوره باید هرچه زودتر دنبال راه خودکشی باشم.
تو که خودت هیچ عنی نیستی با چه رویی این حرفو میزنی گلاره جان؟
:«دایرهٔ دوستام به موازات افزایش سن داره کوچیک‌تر می‌شه و بر تعداد آشناهام افزوده»
من: دیدن ویدیو گربه تو تیک‌تاک و ضعف کردن
همچنان من : سیو کردن همه ویدیوها🌚