همهچیز در آخرین آدمی خلاصه میشود که در تنگنای شب به یاد میآورید، قلب شما آنجاست.
- بوکوفسکی
- بوکوفسکی
«نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا درِ مِیکده شادان و غزلخوان بروم»
منم همینطور حافظ، منم همینطور.
تا درِ مِیکده شادان و غزلخوان بروم»
منم همینطور حافظ، منم همینطور.
Forwarded from بایگانی (typist...)
شاپرک برنز رنگ من؛ برای داشتن توجه ات آن چنان به حماقت و خواری افتاده ام، که گاهی به مُردن می اندیشم!....زمانی که تن بی روحِ من را در آغوش داری با چشمان اشکی توجه ات را روانه ام خواهی کرد؟!
Forwarded from 🎬 مووی کاتیج
ﮔﻠﻮﻟﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ،
ﺗﻔﻨﮓ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ،
ﺷﮑﺎﺭﭼﯽ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ،
ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻮﺟﻪﻫﺎﯾﺶ ﻏﺬﺍ میبرد.
ﺧﺪﺍ ﮐﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ؛ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ؟!
- حسین پناهی
ﺗﻔﻨﮓ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ،
ﺷﮑﺎﺭﭼﯽ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ،
ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻮﺟﻪﻫﺎﯾﺶ ﻏﺬﺍ میبرد.
ﺧﺪﺍ ﮐﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ؛ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ؟!
- حسین پناهی
لمس سر انگشتان او
پارت بعدی 🤲🏻
این خیلی قدیمیه ولی خب چون سمه باید اینجا باشه😂خلاصه که اگر خواستین ادم احمق پیدا کنین توییتر بهترین جاست
همیشه خواستار به اتش کشیده شدن قلبم بودم. آتشدان داشتم، اتش نداشتم
میلم به اتش چنان شد، که بدون وجودش خاکستر شدم. خاکسترم را نسیم سرنوشت برد و به مشامش رسانید!
بعد از ان روزها بود که بو و صدای خوشایندش اطرافم پرسه میزد. سرانجام، آمد. مشتاقانه خاکستر هایم را جمع کردم و به دست او سپردم تا دوباره به اتش کشیده شوم. تو میگویی خاکستر که اتشین نمیشود. حال مرا تماشا کن !
پرشور تر و زیباتر از همیشه در حال سوختنم
- در انتظار معشوق
#خردهنوشته
میلم به اتش چنان شد، که بدون وجودش خاکستر شدم. خاکسترم را نسیم سرنوشت برد و به مشامش رسانید!
بعد از ان روزها بود که بو و صدای خوشایندش اطرافم پرسه میزد. سرانجام، آمد. مشتاقانه خاکستر هایم را جمع کردم و به دست او سپردم تا دوباره به اتش کشیده شوم. تو میگویی خاکستر که اتشین نمیشود. حال مرا تماشا کن !
پرشور تر و زیباتر از همیشه در حال سوختنم
- در انتظار معشوق
#خردهنوشته
مامانم داشت اهنگ میخوند و همون موقع صدای اواز پرنده ها در اومد. داداشم با یه شگفتی و هیجان خاصی میگه وای پرنده ها دارن با مامان حرف میزنن:)))
Forwarded from دیاستومی
Forwarded from "𝙏𝙝𝙚 𝙒𝙖𝙩𝙚𝙧𝙇𝙞𝙡𝙮"🖤 (𝑺𝒂𝒌𝒖𝒓𝒂.)
Giant Train - chapter 1
با صدای هم همه مردم و سوتی بلند بیدار شدم. شاید هم سوت نبود! بیشتر مانند صدای جیغ خانمی بود که در گوش هایم و اعماق ذهنم بارها تکرار شد.
کمی طول کشید تا چشم هایم به نور سفید مصنوعی و زننده محیط عادت کند.
از روی نیمکت های سفت و سخت کوچک پلاستیکی، به سختی خودم را بلند کردم و با حیرت به اطراف نگاه کردم.
باورم نمیشد روی نیمکت های انتظار قطار خوابم برده باشد!
ایستگاه قطار شلوغی بود،. چطور انقدر خسته بودم که در همچین جایی خوابم برد؟
مردان و زنان زیادی با عجله به سمت قطاری که تا ثانیه های دیگر آماده حرکت میشد، میرفتند و به نوبت از میان در های فلزی طلایی رنگ آن عبور میکردند و بخاری عجیب از میان آن ها در حال حرکت بود. چه قطار غول آسایی!! قطار ها کوچک تر از این نبودند؟! این چیز به راحتی میتواند یک هتل سیار باشد!
هنوز از خواب کاملا گیج هستم و همه چیز برایم محو است... چطور انقدر سنگین خوابم برده؟!
کمی خجالت کشیدم که تا الان در چنین جای شلوغی، ممکن است چند نفر من را در حالی که مثل یک خمار روی صندلی خوابم دیده باشند و با لبخند عکس سوژه جالبی که پیدا کرده اند را به دوستان خود بفرستند... و در کنارش بنویسند (پسر خسته!)
خود را دلداری دادم.
مهم نیست، یک روز از یاد ها میرود. قرار نیست قد پیرمردی که با لیوان در دست لبخند میزند معروف شوم.
و با سوالات مهم تری ذهنم را مشغول کردم.
چند ساعت خوابیدم؟!
اصلا من اینجا چیکار میکنم ؟؟
چرا به خاطر نمیاورم... من... کی هستم؟..
چندان طولی نکشید که دانه استرس در وجودم رشد کند و من را در پیچک های خود ببلعد.
من... الان نباید خانه باشم؟ خانه... خانه من کجاست..؟ حالا باید کجا برم؟؟
میتوانم تماس بگیرم، آره خودشه!! ولی... با کی؟..
سکوت سنگین و تک بعدی محیط من را از افکار خود بیرون کشید.
قطار شلوغی که درست لحظاتی قبل حجم زیادی از وسع دیدم را تصاحب کرده بود،. بی سر صدا و مخفیانه از دنیا محو شد و تمام جمعیت و هیاهو شلوغ محیط را با خود شست و برد. در ثانیه هایی کوتاه هیچ نشانه ای از جمعیت و قطار باقی نمانده بود.
انگار که زمین تمام آنها را بلعیده باشد!
دیگر خبری از هیچ چیز نبود... نه انسانی، نه صدایی و نه هیچ چیز...
به غیر از...
من
و یک ایستگاه متروکه
_نوشته شده توسط ابر*
با صدای هم همه مردم و سوتی بلند بیدار شدم. شاید هم سوت نبود! بیشتر مانند صدای جیغ خانمی بود که در گوش هایم و اعماق ذهنم بارها تکرار شد.
کمی طول کشید تا چشم هایم به نور سفید مصنوعی و زننده محیط عادت کند.
از روی نیمکت های سفت و سخت کوچک پلاستیکی، به سختی خودم را بلند کردم و با حیرت به اطراف نگاه کردم.
باورم نمیشد روی نیمکت های انتظار قطار خوابم برده باشد!
ایستگاه قطار شلوغی بود،. چطور انقدر خسته بودم که در همچین جایی خوابم برد؟
مردان و زنان زیادی با عجله به سمت قطاری که تا ثانیه های دیگر آماده حرکت میشد، میرفتند و به نوبت از میان در های فلزی طلایی رنگ آن عبور میکردند و بخاری عجیب از میان آن ها در حال حرکت بود. چه قطار غول آسایی!! قطار ها کوچک تر از این نبودند؟! این چیز به راحتی میتواند یک هتل سیار باشد!
هنوز از خواب کاملا گیج هستم و همه چیز برایم محو است... چطور انقدر سنگین خوابم برده؟!
کمی خجالت کشیدم که تا الان در چنین جای شلوغی، ممکن است چند نفر من را در حالی که مثل یک خمار روی صندلی خوابم دیده باشند و با لبخند عکس سوژه جالبی که پیدا کرده اند را به دوستان خود بفرستند... و در کنارش بنویسند (پسر خسته!)
خود را دلداری دادم.
مهم نیست، یک روز از یاد ها میرود. قرار نیست قد پیرمردی که با لیوان در دست لبخند میزند معروف شوم.
و با سوالات مهم تری ذهنم را مشغول کردم.
چند ساعت خوابیدم؟!
اصلا من اینجا چیکار میکنم ؟؟
چرا به خاطر نمیاورم... من... کی هستم؟..
چندان طولی نکشید که دانه استرس در وجودم رشد کند و من را در پیچک های خود ببلعد.
من... الان نباید خانه باشم؟ خانه... خانه من کجاست..؟ حالا باید کجا برم؟؟
میتوانم تماس بگیرم، آره خودشه!! ولی... با کی؟..
سکوت سنگین و تک بعدی محیط من را از افکار خود بیرون کشید.
قطار شلوغی که درست لحظاتی قبل حجم زیادی از وسع دیدم را تصاحب کرده بود،. بی سر صدا و مخفیانه از دنیا محو شد و تمام جمعیت و هیاهو شلوغ محیط را با خود شست و برد. در ثانیه هایی کوتاه هیچ نشانه ای از جمعیت و قطار باقی نمانده بود.
انگار که زمین تمام آنها را بلعیده باشد!
دیگر خبری از هیچ چیز نبود... نه انسانی، نه صدایی و نه هیچ چیز...
به غیر از...
من
و یک ایستگاه متروکه
_نوشته شده توسط ابر*
Telegram
attach 📎
داستان نوشته شده توسط دوستم بنی
و نقاشی توسط اون دوست دیگم :))
حتما بخونین خیلی قشنگه
و نقاشی توسط اون دوست دیگم :))
حتما بخونین خیلی قشنگه
من خودم را جا گذاشتهام ...
در اخرین شبی که روی پل چوبی همدیگر را ملاقات کردیم.
در اخرین شبی که روی پل چوبی همدیگر را ملاقات کردیم.