Forwarded from "𝙏𝙝𝙚 𝙒𝙖𝙩𝙚𝙧𝙇𝙞𝙡𝙮"🖤 (𝑺𝒂𝒌𝒖𝒓𝒂.)
Giant Train - chapter 2
تا ابد نمیتوانم گیج و بهت زده یکجا بنشینم...
باید زودتر به خاطر بیاورم... که الان باید کجا باشم؟ و من کی هستم...
در همان لحظه که از جای خود برخاستم متوجه سطحی نا هموار و نرم زیر کفش هایم شدم! چمن؟!
کی برای یک ایستگاه ساده انقدر اهمیت قائل میشود؟؟
کمی از آن را از زمین جدا کرده و در دست خود فشردم و سعی کردم با لمس، جنس حقیقی آن را متوجه شوم... واقعا گیاهان تازه هستند که در خاکی نمناک و تمیز کاشته شده اند!
با حیرت به اطراف خود نگاه کردم... تمام راهرو های غربی و شرقی قطار با چمن تازه پوشیده شده بود ! انگار که کف پوش سبز رنگی بر آن پهن کرده باشند.
چه صحنه زیبایی...
ولی موضوع های مهم تری از پرداختن به چمن هم وجود دارد! مانند جواب سوال هایم.
نیمه غربی ایستگاه را بارها و بارها طی کردم.
هیچ راه خروجی در کار نبود. نه راه پله ای، نه درب خروجی یا آسانسور... به جز یک دستگاه قدیمی نوشابه در انتهای راهرو، محیط آنجا چیزی جز دیوار و صندلی برای ارائه به مشتریان نداشت!
و نیمه شرقی... به دلیل ریل پهن و عریض قطار غول آسا، به سختی میتونستم جزئیات نیمه مجاور را مشاهده کنم! چرا یه قطار ساده باید مانند یک برج چرخ دار باشد تا همچین ریل پهناوری داشته باشد؟!
شاید با قطار قبلی آمده ام... تنها گزینه همین است!
پس چرا اینجا پیاده شدم؟
بعد از کمی پرسه زدن بی فایده در راهرو و گشتن دنبال مسیر خروجی ، لبه پرتگاه ریل ایستادم.
به اندازه همان برج چرخ دار مرتفع بود و جرعت فرار از طریق راه ریل را به خود ندادم!
شاید اگر آنجا هم چمن کاری شده بود میتوانستم ریسک پریدن را بپذیرم... اما ارتفاع حقیقی آن محیط مانند دره ای میان دو کوه، غرق در دل تاریکی و نا معلوم است... حتی نور پروژکتور های پر قدرت ایستگاه از نفوذ در دل آن سیاهی عاجز بود.
با خود فکر کردم، شرکت های حمل و نقل روز به روز بی مسئولیت تر از قبل میشوند. هیچ انسانی با سقوط از این فاصله شانسی برای زنده ماندن ندارد حتی اگه با خواست خود بپرد!
سمت صندلی ها برگشتم تا از لبه دور بمانم.
دیوار های ایستگاه با رنگ آبی تیره زیبایی پوشیده شده بودند و از قطرات رنگ سفید به عنوان ستاره های ریز و درشت استفاده شده بود تا حس آسمانی پهناور در پشت سر مشتری را به زیبایی القا کند ، با ترکیب رنگ بنفش روشن صندلی هایی که به نظم و ترتیب کنار هم چیده شده بودند، حس قشنگی به محیط بی جان ایستگاه میدادند . تمام این رنگ های پویا و براق با چمن نرم و تازه ای که زیر پاهایم احساس میشد، حس انرژی بخش تازه ای به وجود پر از دلهره و ناآرامم هدیه میکرد.
مانند مهد کودکی برای آدم بزرگ هایی که مشغول کار های بزرگسالانه اند ! مطمئنم حتی اگر به خاطر نیاورم بارها از این ایستگاه ریلی زیبا دیدن کرده ام.
در دل خود سلیقه به کار رفته در محیط را تحسین میکنم ... اگر راه خروجی هم وجود داشت دیگر حرفی برای گفتن نمیماند!
ده ها دقیقه گذشت.
قدم زدن بیشتر، راه تازه ای برای فرار من باز نکرد...
دلتنگ بودم... نمیدانم دلتنگ چه کسی یا چه چیزی، اما این تنهایی و قفس بخشی از زندگی من نیست...
روی یکی از صندلی های بنفش کودکانه نشستم و به راهرو شرقی که مجاور من بود خیره شدم.
حس گیجی و دلهره در وجودم جای خود را به خشم عجیبی داد.
یعنی اگر آن سمت بودم راهی برای خروج پیدا میکردم؟ شاید نکته این ایستگاه همین است که مردم باید از سمت شرقی آن پیاده شوند...
امکان ندارد! من آدم هایی را دیدم که از کنارم عبور کردند و وارد قطار شدند!
شاید باید دل به دریا بزنم و پریدن از لبه میانه را امتحان کنم؟
ولی این راهش نیست!
شاید باید منتظر بمانم... ولی من چندین ساعته اینجام؟! شاید... شاید...
از ته دل فریادی بلند زدم.
_ لعنت بهت!!!
+آم... سلام.. ؟
_نوشته شده توسط ابر:)*
تا ابد نمیتوانم گیج و بهت زده یکجا بنشینم...
باید زودتر به خاطر بیاورم... که الان باید کجا باشم؟ و من کی هستم...
در همان لحظه که از جای خود برخاستم متوجه سطحی نا هموار و نرم زیر کفش هایم شدم! چمن؟!
کی برای یک ایستگاه ساده انقدر اهمیت قائل میشود؟؟
کمی از آن را از زمین جدا کرده و در دست خود فشردم و سعی کردم با لمس، جنس حقیقی آن را متوجه شوم... واقعا گیاهان تازه هستند که در خاکی نمناک و تمیز کاشته شده اند!
با حیرت به اطراف خود نگاه کردم... تمام راهرو های غربی و شرقی قطار با چمن تازه پوشیده شده بود ! انگار که کف پوش سبز رنگی بر آن پهن کرده باشند.
چه صحنه زیبایی...
ولی موضوع های مهم تری از پرداختن به چمن هم وجود دارد! مانند جواب سوال هایم.
نیمه غربی ایستگاه را بارها و بارها طی کردم.
هیچ راه خروجی در کار نبود. نه راه پله ای، نه درب خروجی یا آسانسور... به جز یک دستگاه قدیمی نوشابه در انتهای راهرو، محیط آنجا چیزی جز دیوار و صندلی برای ارائه به مشتریان نداشت!
و نیمه شرقی... به دلیل ریل پهن و عریض قطار غول آسا، به سختی میتونستم جزئیات نیمه مجاور را مشاهده کنم! چرا یه قطار ساده باید مانند یک برج چرخ دار باشد تا همچین ریل پهناوری داشته باشد؟!
شاید با قطار قبلی آمده ام... تنها گزینه همین است!
پس چرا اینجا پیاده شدم؟
بعد از کمی پرسه زدن بی فایده در راهرو و گشتن دنبال مسیر خروجی ، لبه پرتگاه ریل ایستادم.
به اندازه همان برج چرخ دار مرتفع بود و جرعت فرار از طریق راه ریل را به خود ندادم!
شاید اگر آنجا هم چمن کاری شده بود میتوانستم ریسک پریدن را بپذیرم... اما ارتفاع حقیقی آن محیط مانند دره ای میان دو کوه، غرق در دل تاریکی و نا معلوم است... حتی نور پروژکتور های پر قدرت ایستگاه از نفوذ در دل آن سیاهی عاجز بود.
با خود فکر کردم، شرکت های حمل و نقل روز به روز بی مسئولیت تر از قبل میشوند. هیچ انسانی با سقوط از این فاصله شانسی برای زنده ماندن ندارد حتی اگه با خواست خود بپرد!
سمت صندلی ها برگشتم تا از لبه دور بمانم.
دیوار های ایستگاه با رنگ آبی تیره زیبایی پوشیده شده بودند و از قطرات رنگ سفید به عنوان ستاره های ریز و درشت استفاده شده بود تا حس آسمانی پهناور در پشت سر مشتری را به زیبایی القا کند ، با ترکیب رنگ بنفش روشن صندلی هایی که به نظم و ترتیب کنار هم چیده شده بودند، حس قشنگی به محیط بی جان ایستگاه میدادند . تمام این رنگ های پویا و براق با چمن نرم و تازه ای که زیر پاهایم احساس میشد، حس انرژی بخش تازه ای به وجود پر از دلهره و ناآرامم هدیه میکرد.
مانند مهد کودکی برای آدم بزرگ هایی که مشغول کار های بزرگسالانه اند ! مطمئنم حتی اگر به خاطر نیاورم بارها از این ایستگاه ریلی زیبا دیدن کرده ام.
در دل خود سلیقه به کار رفته در محیط را تحسین میکنم ... اگر راه خروجی هم وجود داشت دیگر حرفی برای گفتن نمیماند!
ده ها دقیقه گذشت.
قدم زدن بیشتر، راه تازه ای برای فرار من باز نکرد...
دلتنگ بودم... نمیدانم دلتنگ چه کسی یا چه چیزی، اما این تنهایی و قفس بخشی از زندگی من نیست...
روی یکی از صندلی های بنفش کودکانه نشستم و به راهرو شرقی که مجاور من بود خیره شدم.
حس گیجی و دلهره در وجودم جای خود را به خشم عجیبی داد.
یعنی اگر آن سمت بودم راهی برای خروج پیدا میکردم؟ شاید نکته این ایستگاه همین است که مردم باید از سمت شرقی آن پیاده شوند...
امکان ندارد! من آدم هایی را دیدم که از کنارم عبور کردند و وارد قطار شدند!
شاید باید دل به دریا بزنم و پریدن از لبه میانه را امتحان کنم؟
ولی این راهش نیست!
شاید باید منتظر بمانم... ولی من چندین ساعته اینجام؟! شاید... شاید...
از ته دل فریادی بلند زدم.
_ لعنت بهت!!!
+آم... سلام.. ؟
_نوشته شده توسط ابر:)*
Telegram
attach 📎
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
غش و ضعف شبانگاهی
خب انگار وارد مرحله جدیدی از زندگی شدم. مرحله ای که همه ایدی اینستاتو میپرسن، بهت تو تلگرام پیام میدن و ...
و این خیلی ترسناکه☠
و این خیلی ترسناکه☠
لمس سر انگشتان او
این خیلی قدیمیه ولی خب چون سمه باید اینجا باشه😂خلاصه که اگر خواستین ادم احمق پیدا کنین توییتر بهترین جاست
1162تا لایک؟ خب این زندگی دیگه بدرد نمیخوره باید هرچه زودتر دنبال راه خودکشی باشم.
تو که خودت هیچ عنی نیستی با چه رویی این حرفو میزنی گلاره جان؟
تو که خودت هیچ عنی نیستی با چه رویی این حرفو میزنی گلاره جان؟
Forwarded from والله نمیدانم.
:«دایرهٔ دوستام به موازات افزایش سن داره کوچیکتر میشه و بر تعداد آشناهام افزوده»
من: دیدن ویدیو گربه تو تیکتاک و ضعف کردن
همچنان من : سیو کردن همه ویدیوها🌚
همچنان من : سیو کردن همه ویدیوها🌚
Forwarded from والله نمیدانم.
از گوشهها خوشم میآد. گوشهٔ کافه، گوشهٔ خونه، گوشهٔ هرجایی.
فعلا در بی محتوایی مطلق به سر میبرم و حتی دوس دارم خودمم از اینجا لفت بدم. ولی خب یهویی چیزای خوب به ذهنم میرسه و فعلا منتظر اون زمانم
Forwarded from ' R̶a̶i̶n̶y̶S̶o̶u̶l̶s̶
به قول اروس، فاقد محتوام فعلا خودمو دوست داشته باشید تا محتوا سازی کنم
Forwarded from "𝙏𝙝𝙚 𝙒𝙖𝙩𝙚𝙧𝙇𝙞𝙡𝙮"🖤 (𝑺𝒂𝒌𝒖𝒓𝒂.)
قشنگترین سوالی که امشب شنیدم این بود:
اگه حافظمو از دست بدم برام چیو تعریف میکنی تا تورو یادم بیاد؟
اگه حافظمو از دست بدم برام چیو تعریف میکنی تا تورو یادم بیاد؟
از وقتی که مجبور میشی برای کارای روزانت از خونه بزنی بیرون پاییز به تابستون ترجیح میدی.
مود این روزام اینجوریه که:
از خواب خسته ام به چيزی بيشتر از خواب نياز دارم چيزی شبيه بيهوشی برای زمان طولانی شايد هم از بيداری خسته ام از اين كه بخوابم تهش بيداری باشد،كاش ميشد سه سال يا شش سال يا نه سال خوابيد بعد بيدار شد.
از خواب خسته ام به چيزی بيشتر از خواب نياز دارم چيزی شبيه بيهوشی برای زمان طولانی شايد هم از بيداری خسته ام از اين كه بخوابم تهش بيداری باشد،كاش ميشد سه سال يا شش سال يا نه سال خوابيد بعد بيدار شد.
لمس سر انگشتان او
<unknown> – Mohsen Chavoshi - Mariz Hali (320)
رجوع کن به دستانت!
چه روز های بسیاری، که ظلمها روا کردی، به دست های بسیاری.
چه روز های بسیاری، که ظلمها روا کردی، به دست های بسیاری.