لمس سر انگشتان او – Telegram
اون قدیم‌ها بود چوب سادگی رو می‌خوردی.
الان ساده باشی چوب می‌ره تو کونت از دهنت می‌زنه بیرون
بنده‌ی اون لحظه‌م که بعد از کار‌هام گوشی رو چک می‌کنم، آدم‌های مورد‌علاقه‌م آهنگ، پیام و عکسی فرستادن. توجه‌های کوچولو همیشه برام قشنگ، دلچسب و باارزشه
Forwarded from ᴹⁱⁿᵉ (byuntata)
‏من قبولش کردم و باهاش کنار اومدم، ولی قلبم نه
به من حق بدهید اگر دلگیرم،آدم‌ها چنان کردند با من که آرزو کردم کاش انسان نبودم.
No ex ,No next
For me money is the best
رفتی و مرا داده غمت بر بادم
هجر تو برآورده ز جان فریادم
زان خاطره ها کز تو به خاطر دارم
تا لحظۀ مرگم نروی از یادم
و من در نبود چشم هایت تصویر خود را دیگر ندیدم
ننویسندگی این اَیام را با کسی جز شما در میان نمی‌گذارم.
مثل سابق همان مهجـور ماه‌نشینی شده‌ام که از تمام آدم‌ها گریز داشت و هیاهـوی کلماتِ ذهنش او را می‌رنجاند.
من همیشه شاخه‌های آن درختی به گلویم چنگ می‌زد و خفه‌ام می‌کرد که خودم بذرش را در قلبم کاشتم، خوب که مرا در برمی‌گرفت و به اسیری می‌برد، آن‌وقت به ریسمانی برای نجات چنگ می‌زدم.
چه حرف‌هایی که درون سینه‌ام می‌ماند، می‌گندد و تمام خانه را بوی آن برمی‌دارد، خوش به حال شما که نویسنده‌ هستید و حتی ترک‌های ریز قلبـتان را بر روی کاغذ می‌آورید.
"‏هر چيزى را نمى‌نويسم. مى‌ترسم، ‏چون اگر بنويسم ‏خودم خيلى ويران خواهم شد."
حالا که بی‌نور شده‌ام، دیگر در نامه‌ها نمی‌خواهم چراغی به دست بگیرید و به سمتم بیایید. آن گلِ رزِ قـرمزی که وقتی خورشید به او می‌تابید خوش‌رنگ‌تر می‌شد و وقتی شما نگاهش می‌کردید دوباره جان می‌گرفت، خشکید!

🎠یادداشتـی‌برای‌ساکـن‌اتاق‌سیصدوسی‌وسـه.
#آبان‌دخت.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM

آن‌قدر پیوسته به تو فکر می‌کنم که می‌پندارَم خودِ منی، در تنی دیگـر. اگر آدم و حـوا بودیم، به طبَعِ تو سیب‌ سرخ گناه را می‌چیدم؛ بارها و بارها.
◞ ִֶָ #آبان‌دخت.◜
من آمدم که تو را با سپاه و تیر بگیرم
مرا به تیر نگاهی، تو بی سپاه گرفتی
نمیدونم چرا تو فرهنگ ما اینجوری جا افتاده که آدما هرچی سنشون بیشتر باشه، عاقل‌ترن!
تو را با دیگری می‌بینم و با گریه می پرسم
از این دیگرنوازی‌ها خدایا چیست مقصودش؟
Forwarded from ଘood~
وقتایی که میخوام از عقل راحت باشم و مغز لس
میشینم فیلم هندی می‌بینم،
دشت های وسیعی از گلهای زردی که اسمشونو نمیدونم، کوهستان، ساری های رنگارنگ درخشان، موهای بلند و رها، النگوها، پاهای برهنه، گلدوزی لباسها، رقص و راحتی، محبت بی تَه بی انتها
سادگی و مرام، از خودگذشتگی
باد و خجالت...
باعث میشه سرِ پُرِ احساساتم خالی بشه