الان اونجام که فریدون مشیری میگه:
رک بگویم از همه رنجیده ام .
از غریب و آشنا ترسیده ام .
بی خیالِسردی آغوش ها .
من به آغوش خودم چسبیده ام .
رک بگویم از همه رنجیده ام .
از غریب و آشنا ترسیده ام .
بی خیالِسردی آغوش ها .
من به آغوش خودم چسبیده ام .
Forwarded from 𝖡𝗅𝗎𝖾 𝗂𝗇 𝖦𝗋𝖾𝖾𝗇 🕊
اما دقت کردی؟! اگر دوستی موسیقیای رو برات بفرسته، تا آخر عمر امتیاز انحصاری اون آهنگ در ذهن تو متعلق به اونه.
یا انقد کمم که فراموش میشم یا انقد زیادم که دل زده میشم، یا انقد دور از دسترسم که غریبه میشم، یا انقد نزدیکم که سطحی و بی اهمیت میشم.
اون قدیمها بود چوب سادگی رو میخوردی.
الان ساده باشی چوب میره تو کونت از دهنت میزنه بیرون✨
الان ساده باشی چوب میره تو کونت از دهنت میزنه بیرون✨
بندهی اون لحظهم که بعد از کارهام گوشی رو چک میکنم، آدمهای موردعلاقهم آهنگ، پیام و عکسی فرستادن. توجههای کوچولو همیشه برام قشنگ، دلچسب و باارزشه
به من حق بدهید اگر دلگیرم،آدمها چنان کردند با من که آرزو کردم کاش انسان نبودم.
رفتی و مرا داده غمت بر بادم
هجر تو برآورده ز جان فریادم
زان خاطره ها کز تو به خاطر دارم
تا لحظۀ مرگم نروی از یادم
هجر تو برآورده ز جان فریادم
زان خاطره ها کز تو به خاطر دارم
تا لحظۀ مرگم نروی از یادم
Forwarded from قبیلهخورشیدِنیمهشب.
ننویسندگی این اَیام را با کسی جز شما در میان نمیگذارم.
مثل سابق همان مهجـور ماهنشینی شدهام که از تمام آدمها گریز داشت و هیاهـوی کلماتِ ذهنش او را میرنجاند.
من همیشه شاخههای آن درختی به گلویم چنگ میزد و خفهام میکرد که خودم بذرش را در قلبم کاشتم، خوب که مرا در برمیگرفت و به اسیری میبرد، آنوقت به ریسمانی برای نجات چنگ میزدم.
چه حرفهایی که درون سینهام میماند، میگندد و تمام خانه را بوی آن برمیدارد، خوش به حال شما که نویسنده هستید و حتی ترکهای ریز قلبـتان را بر روی کاغذ میآورید.
"هر چيزى را نمىنويسم. مىترسم، چون اگر بنويسم خودم خيلى ويران خواهم شد."
حالا که بینور شدهام، دیگر در نامهها نمیخواهم چراغی به دست بگیرید و به سمتم بیایید. آن گلِ رزِ قـرمزی که وقتی خورشید به او میتابید خوشرنگتر میشد و وقتی شما نگاهش میکردید دوباره جان میگرفت، خشکید!
🎠 — یادداشتـیبرایساکـناتاقسیصدوسیوسـه.
— #آباندخت.
مثل سابق همان مهجـور ماهنشینی شدهام که از تمام آدمها گریز داشت و هیاهـوی کلماتِ ذهنش او را میرنجاند.
من همیشه شاخههای آن درختی به گلویم چنگ میزد و خفهام میکرد که خودم بذرش را در قلبم کاشتم، خوب که مرا در برمیگرفت و به اسیری میبرد، آنوقت به ریسمانی برای نجات چنگ میزدم.
چه حرفهایی که درون سینهام میماند، میگندد و تمام خانه را بوی آن برمیدارد، خوش به حال شما که نویسنده هستید و حتی ترکهای ریز قلبـتان را بر روی کاغذ میآورید.
"هر چيزى را نمىنويسم. مىترسم، چون اگر بنويسم خودم خيلى ويران خواهم شد."
حالا که بینور شدهام، دیگر در نامهها نمیخواهم چراغی به دست بگیرید و به سمتم بیایید. آن گلِ رزِ قـرمزی که وقتی خورشید به او میتابید خوشرنگتر میشد و وقتی شما نگاهش میکردید دوباره جان میگرفت، خشکید!
— #آباندخت.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM