لمس سر انگشتان او – Telegram
-با چون منی، به غیر محبت روا نبود-
سخت است همزیستی دائم با کسانی که دغدغه‌هایت را نمی‌فهمند اما عزیزان تواند
Forwarded from [خلوت گزین]
من خالقِ قصه‌های بدون پایانم. روایت‌های نیمه‌کاره من رو شیفته‌ی خودش می‌کنه. همه‌چیز درهم و ناقص اما واقعی.
قسمت‌های زیادی از زندگیم رو بی‌نقطه گذاشتن رها کردم. دست و پا نزدم تا پایانی در خور برای این لایه از زندگی‌م خلق کنم.
رهایی نقطه‌ی مقابلِ استمرار ورزیدنه. من از ادامه دادنِ مداومِ یک مسیر، فراری‌ام. من با استمرار داشتن سرِ سازش ندارم. همه‌ی من جا می‌‌شه توی چمدونِ کوچیکم. من خونه و تعلقی ندارم.
من آدمِ نصفه و نیمه رها کردنم و این خوب نیست. پایان‌‌های من جوابی منطقی و در خورِ سوال‌های چرا و اما و اگر نداره. این عادتِ ادامه دادن رو ازت می‌دزده.
ادامه دادن محبتِ "دستاورد" داشتن رو بهت می‌بخشه‌. آدمی که انتخاب می‌کنه رها بودن، در بند نبودن و میونِ مرزِ بودن و نبودن، آغشته به سرمستی، با باد، تانگو رقصیدن، باید چشم‌ روی خیلی چیزها ببنده‌. من عادت کردم با چشم‌های بسته رقصیدن رو‌. با چشم‌های بسته چای دم کردن و کتاب خوندن رو. تو اما چشم نبند عزیزم.
لمس سر انگشتان او
من تو دنیای موازی، جایی که خیلی متفاوت با اینجاست، قطعا یه دلقکم که مردمو میخندونه و عجیب‌غریبه
من تو دنیای موازی :
یه پسر جوونم که عاشق زیباترین دختر شهر شده ولی اون فقط باعث رنج و عذابشه.
پس چاره ای نداره جز اینکه به شعر رو بیاره.
تا نیمه شب تو اتاق زیرشیرونی با نور کم سو شمع شعر بخونه و سیگار پشت سیگار روشن کنه
‏یکی از عجیب‌ترین پدیده‌هایی که تو زندگی تجربه می‌کنم، دلشوره و اضطرابِ بدون هیچ پیش زمینه‌ایه!
اینجوری که دراز کشیدم بخوابم، ولی دلشوره دارم!
حالا بابت چی؟ هیچی!
تو دیگه برآورده نشدی منم دیگه آرزویی نکردم.
افسوس که بی‌فایده فرسوده شدیم...
خدانکنه من تصمیم بگیرم یه کاریو انجام بدم بدون اینکه کسی بفهمه
مامانم ۷ صب زنگ زده گوشی مامان بزرگم! به گوشی خودمم نه مامان بزرگم !!!!
گفته اره من الان دیدم ملینا امروز امتحان دیف داره بیدارش کنین بگم بهش !!!!
بعد میگم میخام حذف کنم نخوندم سه ساعت توضیح از من میخاد که چرا میخای حذف کنی
هیچی دیگه یه شب اومدم خونه مامان بزرگم آبروم رفت
‏خیلی فشار رومه، لعنت بر باعث و بانیش.(خودم)
" ای فلک پیرم درآمد تا که فهماندی به من
خرج بیش اندازه‌ی مهر و محبت ابلهی‌ست. "
حسین نور محمدی
تا آخر عمر
درگیر من خواهی بود
و تظاهر میکنی که نیستی...
من میدانم به کجای قلبت شلیک کرده‌ ام
تو دیگر خوب نخواهی شد .
Forwarded from کارو
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچهٔ بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم
- ممنون که در دلم ریشه دواندی.
+ خاکت خوب بود؛ من گیاهی نیمه‌جان بودم، خسته از زیستن و از ماندن؛ هوای تو سبزم کرد.
«در قطار صندلی‌ها را عوض کردیم،
تو می‌خواستی پنجره را ببینی
و من می‌خواستم تو را ببینم.»
چیزایی که بقیه دوستام به راحتی انجامش میدن و دربارش حرف میزنن برای من آرزوعه.