Forwarded from قبیلهخورشیدِنیمهشب.
—
برخلاف مبالغهها و هیاهوی کلمات، شیشهی دلمان ناگهانی نشکست.
اول ترک برداشت، سپس آهسته خرده شیشههایی روی زمین افتادند و بعد هم هزار و یک تکه شدیم.
از تو چه پنهان پیش از آنکه بتوانم کاری کنم، شیشهها شکستند و ماهیقرمزی که من باشم، جان داد.
به من نگو روزها میگذرد، خوب خواهی شد و بر دلتنگیهایت چیره میشوی.
ماهیقرمـز خیلیوقت پیش مرده است.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
سخت است همزیستی دائم با کسانی که دغدغههایت را نمیفهمند اما عزیزان تواند
Forwarded from [خلوت گزین]
من خالقِ قصههای بدون پایانم. روایتهای نیمهکاره من رو شیفتهی خودش میکنه. همهچیز درهم و ناقص اما واقعی.
قسمتهای زیادی از زندگیم رو بینقطه گذاشتن رها کردم. دست و پا نزدم تا پایانی در خور برای این لایه از زندگیم خلق کنم.
رهایی نقطهی مقابلِ استمرار ورزیدنه. من از ادامه دادنِ مداومِ یک مسیر، فراریام. من با استمرار داشتن سرِ سازش ندارم. همهی من جا میشه توی چمدونِ کوچیکم. من خونه و تعلقی ندارم.
من آدمِ نصفه و نیمه رها کردنم و این خوب نیست. پایانهای من جوابی منطقی و در خورِ سوالهای چرا و اما و اگر نداره. این عادتِ ادامه دادن رو ازت میدزده.
ادامه دادن محبتِ "دستاورد" داشتن رو بهت میبخشه. آدمی که انتخاب میکنه رها بودن، در بند نبودن و میونِ مرزِ بودن و نبودن، آغشته به سرمستی، با باد، تانگو رقصیدن، باید چشم روی خیلی چیزها ببنده. من عادت کردم با چشمهای بسته رقصیدن رو. با چشمهای بسته چای دم کردن و کتاب خوندن رو. تو اما چشم نبند عزیزم.
قسمتهای زیادی از زندگیم رو بینقطه گذاشتن رها کردم. دست و پا نزدم تا پایانی در خور برای این لایه از زندگیم خلق کنم.
رهایی نقطهی مقابلِ استمرار ورزیدنه. من از ادامه دادنِ مداومِ یک مسیر، فراریام. من با استمرار داشتن سرِ سازش ندارم. همهی من جا میشه توی چمدونِ کوچیکم. من خونه و تعلقی ندارم.
من آدمِ نصفه و نیمه رها کردنم و این خوب نیست. پایانهای من جوابی منطقی و در خورِ سوالهای چرا و اما و اگر نداره. این عادتِ ادامه دادن رو ازت میدزده.
ادامه دادن محبتِ "دستاورد" داشتن رو بهت میبخشه. آدمی که انتخاب میکنه رها بودن، در بند نبودن و میونِ مرزِ بودن و نبودن، آغشته به سرمستی، با باد، تانگو رقصیدن، باید چشم روی خیلی چیزها ببنده. من عادت کردم با چشمهای بسته رقصیدن رو. با چشمهای بسته چای دم کردن و کتاب خوندن رو. تو اما چشم نبند عزیزم.
لمس سر انگشتان او
من تو دنیای موازی، جایی که خیلی متفاوت با اینجاست، قطعا یه دلقکم که مردمو میخندونه و عجیبغریبه
من تو دنیای موازی :
یه پسر جوونم که عاشق زیباترین دختر شهر شده ولی اون فقط باعث رنج و عذابشه.
پس چاره ای نداره جز اینکه به شعر رو بیاره.
تا نیمه شب تو اتاق زیرشیرونی با نور کم سو شمع شعر بخونه و سیگار پشت سیگار روشن کنه
پس چاره ای نداره جز اینکه به شعر رو بیاره.
تا نیمه شب تو اتاق زیرشیرونی با نور کم سو شمع شعر بخونه و سیگار پشت سیگار روشن کنه
یکی از عجیبترین پدیدههایی که تو زندگی تجربه میکنم، دلشوره و اضطرابِ بدون هیچ پیش زمینهایه!
اینجوری که دراز کشیدم بخوابم، ولی دلشوره دارم!
حالا بابت چی؟ هیچی!
اینجوری که دراز کشیدم بخوابم، ولی دلشوره دارم!
حالا بابت چی؟ هیچی!
Forwarded from Dialogues teach the greatest lessons
تو دیگه برآورده نشدی منم دیگه آرزویی نکردم.
خدانکنه من تصمیم بگیرم یه کاریو انجام بدم بدون اینکه کسی بفهمه
مامانم ۷ صب زنگ زده گوشی مامان بزرگم! به گوشی خودمم نه مامان بزرگم !!!!
گفته اره من الان دیدم ملینا امروز امتحان دیف داره بیدارش کنین بگم بهش !!!!
بعد میگم میخام حذف کنم نخوندم سه ساعت توضیح از من میخاد که چرا میخای حذف کنی
هیچی دیگه یه شب اومدم خونه مامان بزرگم آبروم رفت✨
مامانم ۷ صب زنگ زده گوشی مامان بزرگم! به گوشی خودمم نه مامان بزرگم !!!!
گفته اره من الان دیدم ملینا امروز امتحان دیف داره بیدارش کنین بگم بهش !!!!
بعد میگم میخام حذف کنم نخوندم سه ساعت توضیح از من میخاد که چرا میخای حذف کنی
هیچی دیگه یه شب اومدم خونه مامان بزرگم آبروم رفت✨
" ای فلک پیرم درآمد تا که فهماندی به من
خرج بیش اندازهی مهر و محبت ابلهیست. "
خرج بیش اندازهی مهر و محبت ابلهیست. "
حسین نور محمدی