شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشه اي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزل ها بميرد
گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقي كرد ؛ آنجا بميرد
شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آغوش دريا برآمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو دريا ي من بودي آغوش واكن
كه ميخواهد اين قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشه اي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزل ها بميرد
گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقي كرد ؛ آنجا بميرد
شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آغوش دريا برآمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو دريا ي من بودي آغوش واكن
كه ميخواهد اين قوي زيبا بميرد
پیش از آنی که بخواهی از کنارت میروم
تا بدانی عذر ما را خواستن، کار تو نیست ...
تا بدانی عذر ما را خواستن، کار تو نیست ...
Forwarded from R E Y H A N🌿☁️
آدمهایی که میتونی باهاشون راجب مزخرفترین و مسخرهترین چیزا شوخی کنی ولی دو دقیقه بعدش میشه راجب عمیق و جدی بودن زندگی باهاشون حرف بزنی، واقعیترین و نزدیکترین آدمهای زندگیتن.
بیش از حد دقیق و ریزبین بودن از نظر روانی بسیار خستهکنندهست. چون تو جزئیاتی رو میبینی و میفهمی که دیگران حتی متوجهش نمیشن و این حساسیت بالا مدام در تو اضطراب و اندوه ایجاد میکنه