لمس سر انگشتان او – Telegram
یاد حرف دبیر شیمی افتادم
گفت یکی از دانش آموزام تو مدرسه دیگه ، خیابون شلوغ بوده مردم اعتراض میکردن گوشیش در اورده فیلم بگیره
یهو کلی یگان ویژه دورش حلقه زدن محاصره‌ش کردن
تصور کنین چه صحنه پر استرسی بوده برای اون دختر ...هر لحظه حلقه محاصره رو تنگ تر میکردن وبا حرفاشون فشار روانی وارد میکردن . یکی از یگان ویژه ها از دور دوییده اومده گفته برین کنار این از فامیلای ماعه من میشناسمش ،
دختر بیچاره رو گرفته پشت خودش گفته برین کارش نداشته باشین
وقتی بقیه رو دور کرده به دختره گفته همینجا گوشیتو در بیار فیلمو پاک کن بعدشم سریع فرار کن برو از اینجا
اون مرد نه این دختر میشناخته نه فامیلشون بوده . اون مرد نمونه یک انسان باشرفه
یک انسان کامل
" تو هر قشر و شغلی ادم بد و خوب داریم "
این دومین باره همچین چیزی میشنوم و از ته قلبم خوشحال میشم
Forwarded from . humint
به نام خدای رنگین کمان؛
‏بچه‌ها نخندین.. درود به ملت شریف ایران، من هم فرزند کسی هستم. سکوت شما یعنی حمایت از ظلم و ظالم. مگه ما چی هستیم که برای ما تانک میارن؟ ما اگه پول داشتیم اسلحه بخریم خب می‌رفتیم نون می‌خریدیم. خیلی از انسان‌های وطن‌دوست توی این مملکت هستن که به خاطر ایران، به خاطر این مردم حاضرن جونشون رو بدن و من یکی از اون آدم‌هام. ما تو این شهر غریبیم. اینا برای طناب دارشون دنبال گردن می‌گردن. مردم یک کشور چه انتظاری می‌تونن از کشور خودشون داشته باشن؟ رفاه رفاه رفاه. من فقط دارم خرید می‌کنم ببین. چهار تومن حقوق می‌گیرم،
‏پنج و پونصد اجاره میدم، چی بخوریم؟ سکوت ما خیانت است. ندا نترس، ندا بمون. بچه ها تیر خوردم؟ نمیرم فقط. آقا این خطو می‌شناسی؟ تیر خورده. نفس نمی‌کشه. بچه‌ام مریضه نبریدش. مامان توروخدا، به‌خاطر من. دایه کجایی دایه؟ بچه‌ها کمک ناموساً کمک. شما خودتونم می‌دونید با آبان نابود شدید و این آبان ادامه داره..
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می‌شود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پنهان می‌شود
خوابم میایه
استرسم میایه
گریم میایه
Forwarded from حرفتو ناشناس بزن۲
قلب انسان دفن شده زیر خاک جوانه زد
"درختی با میوه های آبدارِ غم"
رابطه پیروز و علیرضا >>>
مث یک پیشی گربه کوچولو اروم خوابیده
Forwarded from - Finally Beautiful Stranger (ɻʁиK)
احتمالا این رو هزاربار از این و اون شنیدین حالا یه بار هم از من بشنوین. داریم روزهای سختی رو می‌گذرونیم. چه کسانی که مستقیما در اعتراضات هستن چه کسانی که توی خونه هستن. هیچکس تمرکز درست حسابی نداره. همه خسته‌ایم از شنیدن اخبار. کیه که حالش خوب باشه؟ حتی اگر فکر می‌کنین روتون تأثیری نداره در ناخودآگاه‌تون تأثیر خیلی مستقیمی می‌ذاره. پس خودتون رو بابت بی انرژی بودن سرزنش نکنین و اگر کاری باعث میشه حالتون یکم بهتر بشه از خودتون دریغش نکنین. کارهای کوچیک و ساده. حرف زدن با یه دوست خوب، یه فنجون چای، دوش آب گرم، یه فیلم یا کتاب خوب. روحیه‌تون رو حفظ کنین. انقلاب بخشی از زندگیه نه جدای ازش. پس حواستون به زندگی‌تون باشه. خودتون و حال و روزتون رو نادیده نگیرین.💙
چون وا نمی کنی گرهی، خود گره مشو
لمس سر انگشتان او
دارم فکر میکنم چقدر ادبیات میتونه فارغ از نقش و دستور شیرین باشه ارایه قابل تحمل تره ! ولی داستان پشت هر شعر ، احساسات و اتفاقات خیلی جذاب و زیباست انگار تو دنیایی از خیال قدم میذاری
حالا دارم قدر دبیر ادبیات سال پیشمو میدونم
ما سرکلاس فقط درس نمی خوندیم
به دانش و اطلاعاتمون اضافه میشد
از عشق برامون میگفت . از حقایق جنگ‌ها ، از احساس انسان ها
دلم میخاد برگردم دوباره به کلاس ادبیاتمون
معلم حرف بزنه من فقط گوش بدم و اینقدر فکر کنم که نابود بشم
لمس سر انگشتان او
چون وا نمی کنی گرهی، خود گره مشو
اخ که چقد دوس دارم بدونم کجاها فور میکنین پیاما رو😭😂
نمیدونم چرا اشکم خشک نمیشه
کتابِ زندگیِ من سیاه مشقِ غم است
- فاضل نظری
Forwarded from ' R̶a̶i̶n̶y̶S̶o̶u̶l̶s̶
Scenario
(این سناریو فقط ی کلیشه برعکسه)
حرکت تند لبانش، رمق از جانم می‌گیرد. آن نور نئونی زرد که بر نیم‌رخ شهزاده وار یگانه‌اش به رقص افتاده هوش و حواسم را ربوده، آن حرکات نه چندان تصادفی پاهای برهنه کوچک زیر میز، سر انگشتانی که حین گرفتن لیوان شراب با لمسی به تتو‌های دستم معنا میبخشد، بوی نرم و شیرین پوست نم‌ناک تنش و آن شیطنت خفه در پاکی نگاهش، مغزم را عجیب مست و خمار خود کرده. فک خواهر ناتنی‌ام یک بند می‌جنبد، چنگال لعنتی اش را بینمان حرکت می‌دهد و گوش فلک را در وصف دوست‌دختر ورزشکار جدیدش کر کرده. مادرم با اشتیاق سر تکان می‌دهد، کلماتی نجوا می‌کند و خطاب قرارم می‌دهد، مادر دیگرمان درباره قرار ملاقاتی که ترتیب داده بود می‌پرسد. از پسرک تعریف ها می‌کند، به‌به و چه‌چه اش به راه است و خبر ندارد چگونه او را پیچاندم تا دقایقی چند، تو را در کتابخانه دید بزنم. تو و تاپ کبریتی کوتاهی که سفیدی پهلوی کک و مکی‌ات را آتش جانم کرد. چگونه بگویم پسر ارشد خانواده به مردان میلی ندارد؟ فرشته‌کوچک، من تورا می‌خواهم. تو و آن ظرافت‌های کم‌ سن و سال دخترانه‌ات، تو و آن عشوه های ناپخته‌ات؛ درد تنت را دارم. اگر سر از کارم درآورند مرا از تو جدا میکنند، مرا از خودم بودن جدا میکنند، تو سهم منی، تو درد و احتیاج منی. در همین فکر و احوالم که صدای خنده ریز شیرین‌ات لرز می‌اندازد به اندامم و با حرفت یخ میکنم. به تصویب قانون قرنطينه "دگر‌جنس‌باز‌ها" با تاییدی زمخت، میخندی. صدایت در سرم تکرار میشود؛ دگر‌جنس‌باز‌! نفسم می‌گیرد، خون در رگهایم برعکس پمپاژ می‌شوند به قلبم و جوری به رومیزی چنگ میزنم گویی الان است جان دهد.