کاش الان یه عالمه کوکی خوشمزه داشتم اما به جاش خروار خروار غم دارم...
با عامل بیماریام (امید) اومدم دکتر و داره نهایت استفاده رو از اینکه بخاطر گلودرد نمیتونم بهش فحش بدم رو میبره. :)))
من: لعنت بهت عوضی نفرتانگیز
مامانم: کی؟ چی؟ چیشده؟
من: *نشون دادن شربت سرماخوردگی*
مامانم:
مامانم: کی؟ چی؟ چیشده؟
من: *نشون دادن شربت سرماخوردگی*
مامانم:
Forwarded from [شبح محافظ کتابها]
فردای روزی که جستجو تموم شد من بسیار من بودم...
پروست جایی در جستجو مینویسه: [اغلب ما انسانها تا ابد، فقط تکهای تقلیل یافته از تمامیت خود را زندگی خواهیم کرد چرا که بخش اعظم خویشتنمان، ناشناخته، درک نشده و مدفون در ناخودآگاهمان باقی خواهد ماند.]
ناشناخته بودن اون من درونی ارتباط عمیقی با درک نشدن آدمی داره و من کنار اون احساس درک شدن و خودم بودن رو تجربه میکنم.
دیروز کتابی رو شروع کردم که نویسنده در مقدمه به ارتباط دو مفهوم دیگری و تکثر در اندیشه لویناس و آرنت پرداخته بود. در حاشیهی کتابم نوشتم [برای فهم خودت باید در مواجهی دیگری باشی] و من این نسبتمندی رو امروز عمیقا احساس کردم.
پروست با شما چیکار میکنه؟ مارسل به شما افق میده، درکی متفاوت از پیش دربارهی لحظهها دارید و اونها رو به شکل جدیدی زندگی میکنید. بودن و حضور داشتن و حرکت دائمی جهان به مرور در تاروپود ذهن خواننده جا میگیره و در نهایت به شکل غریبی نیز باهاتون وداع میکنه...
پروست جایی در جستجو مینویسه: [اغلب ما انسانها تا ابد، فقط تکهای تقلیل یافته از تمامیت خود را زندگی خواهیم کرد چرا که بخش اعظم خویشتنمان، ناشناخته، درک نشده و مدفون در ناخودآگاهمان باقی خواهد ماند.]
ناشناخته بودن اون من درونی ارتباط عمیقی با درک نشدن آدمی داره و من کنار اون احساس درک شدن و خودم بودن رو تجربه میکنم.
دیروز کتابی رو شروع کردم که نویسنده در مقدمه به ارتباط دو مفهوم دیگری و تکثر در اندیشه لویناس و آرنت پرداخته بود. در حاشیهی کتابم نوشتم [برای فهم خودت باید در مواجهی دیگری باشی] و من این نسبتمندی رو امروز عمیقا احساس کردم.
پروست با شما چیکار میکنه؟ مارسل به شما افق میده، درکی متفاوت از پیش دربارهی لحظهها دارید و اونها رو به شکل جدیدی زندگی میکنید. بودن و حضور داشتن و حرکت دائمی جهان به مرور در تاروپود ذهن خواننده جا میگیره و در نهایت به شکل غریبی نیز باهاتون وداع میکنه...
[شبح محافظ کتابها]
فردای روزی که جستجو تموم شد من بسیار من بودم... پروست جایی در جستجو مینویسه: [اغلب ما انسانها تا ابد، فقط تکهای تقلیل یافته از تمامیت خود را زندگی خواهیم کرد چرا که بخش اعظم خویشتنمان، ناشناخته، درک نشده و مدفون در ناخودآگاهمان باقی خواهد ماند.] ناشناخته…
چند روزی هست که به شدت دلتنگ در جستجوی زمان از دست رفته و پروست هستم و به طرز جالبی مدام جاهای مختلف اشارههایی بهشون رو میبینم و دلم میخواد دوباره از اول بخونمش و لذت ببرم.
شاید توی یه دنیای دیگه، دنیایی که توی اون اسم موردعلاقهات رو داری، من هم به تو تعلق پیدا کنم.
دارم مبحث دلبستگی رو دوباره میخونم و هی یاد شون میافتم و حتی بیشتر و بیشتر از قبل درکش میکنم. واقعا امیدوارم بتونه آیندهی شادتری رو تجربه کنه. :(
احساس میکنم این چند روز بیشتر از تمام عمرم نوشیدنی گرم خوردم. بابا تو این دما من میخوام تو یخ غلت بزنم نوشیدنی گرم چیه دیگه😭
🪵
سلیقهی فاطمه بهترینه!! ( قلبم برای بوبن به تپش افتاده )
بوبن بخونین و لذت ببرین.