*•° غباری معلق در کیهان °•*
امروز صبح با این جمله از خواب بیدار شدم. "زندگی چیه؟" یادم اومد دبیرستان که بودم توی حیاط مدرسه کتاب به دست با دوستم نشسته بودیم و کلافه از فشار شدید مدرسه بهش می گفتم"یعنی واقعا زندگی همش همینه؟" اون روزها ما توی عدد و رقمهای آزمونهای کشوری سمپاد خلاصه…
بحثهای دیشب من رو به یاد این انداخت.
Forwarded from "Opal"
امیدوارم زنده باشم و روزی رو ببینم که ایرانی جماعت خودش رو حلل المسائل ندونه و دهنش رو توی چیزهایی که نمیدونه ببنده.
ساعت ۴ صبح گفتم میخوابم تا ظهر که کلاس عصر رو اوکی باشم بعد الان از ساعت ۸ بیدارم. :)))
کلاس رو زنده موندم اما امشب دیگه از درس خبری نیست. چون احساس میکنم باید برگردم به مورنینگ پرسن بودن.
رد شدنها این روزها از زمین و زمان واسم میباره و با هر گزش به خودم میگم عیبی نداره. این هم میگذره و نمیدونم چندتا گذشتن دیگه واسم مونده.
چی داشتم میگفتم؟ آها، انسان صبح بودن. انسان صبح بودن فرصت انسان بیرون بودن رو فراهم میکنه و باید سعی کنم بیشتر انسان بیرون بودن باشم.
سکوت و تنهایی شب لذتی وسوسه کننده داره اما زمینی سست. زیاد زیر پام محکم نمیمونه و میدونم که زود سر در زمینم میکنه.
دوباره رشتهی کلام رو توی کلاف فکریام گم کردم اما مهم نیست. چون زودتر باید انسان صبح بشم و درس بخونم.
رد شدنها این روزها از زمین و زمان واسم میباره و با هر گزش به خودم میگم عیبی نداره. این هم میگذره و نمیدونم چندتا گذشتن دیگه واسم مونده.
چی داشتم میگفتم؟ آها، انسان صبح بودن. انسان صبح بودن فرصت انسان بیرون بودن رو فراهم میکنه و باید سعی کنم بیشتر انسان بیرون بودن باشم.
سکوت و تنهایی شب لذتی وسوسه کننده داره اما زمینی سست. زیاد زیر پام محکم نمیمونه و میدونم که زود سر در زمینم میکنه.
دوباره رشتهی کلام رو توی کلاف فکریام گم کردم اما مهم نیست. چون زودتر باید انسان صبح بشم و درس بخونم.
صبحِ سردِ کوهستان
Video
علاقهام به ایشون باعث شد یادگیری فرانسوی رو شروع کنم. :))
صبحِ سردِ کوهستان
Video
بالاخره فصل دوش رو تموم کردم و باز هم اشکم در اومد. :))
در اولین تلاش انسان صبح بودن شکست خوردم اما عیبی نداره. چون اجازه ندادم یکبار دیگه همزمان شدن اتفاقات بد با دیدن سریال موردعلاقهام، باعث دراپ کردنش بشن. شاید بالاخره دارم یاد میگیرم که در میان رنجها زندگی کنم و به قول نامجون dance in the rain کنم. تازه، تونستم بعدش بستنی خوشمزه بخورم و بخاطرش خرسندم. حالا هم میخوام آیس لاتهای که آماده کردم رو بخورم و درس بخونم و به اینکه چطور دوباره کلاس طولانی بعدازظهر رو دووم بیارم فکر نکنم.
کاش الان یه عالمه کوکی خوشمزه داشتم اما به جاش خروار خروار غم دارم...