*•° غباری معلق در کیهان °•* – Telegram
*•° غباری معلق در کیهان °•*
52 subscribers
274 photos
18 videos
106 links
غباری که نمی‌دونه کجاست یا به کجا میره اما با وجود سرگردان بودن هم دوست داره که یاد بگیره.


http://t.me/HidenChat_Bot?start=109009767
Download Telegram
می‌دونم که دارم دوره‌ی سختی رو می‌گذرونم‌ و با هر قدمی که برمی‌دارم درد تمام وجودم رو می‌گیره اما مدام به خودم می‌گم
suck it up and do what you can do.
می‌رسه روزی که مجبور نباشم همچین قلب سنگینی رو با خودم حمل کنم؟
می‌رسه روزی که تلاش‌هام در برابر شرایطم یه جوک بزرگ بنظر نرسن؟
این روزها از لحاظ روانی زیادی دلسردکننده بودن. صبح تا شب مجبورم با کلی چیز سر و کله بزنم، همه‌ی تلاشم رو بکنم و باز انگار کاری جز آب توی هاون کوبیدن نمی‌کنم. تنها چیزی که باعث می‌شه ادامه بدم این فکره که متوقف شدن هم چیز خوبی برای من به همراه نداره و تنها شرایطم رو از سخت به سخت‌تر می‌بره.
هر بار که ازش فرار می‌کنم توی خواب منو گیر می‌اندازه و بعدش مجبورم تمام روز سایه‌اش رو روی خودم تحمل کنم...
بیشتر وقت‌ها آدم‌ها ارزششون پیش من بیشتره تا ارزش من پیش اون‌ها. گاهی هم آدم‌هایی که برای من با ارزشن، من هیچ ارزشی برای اون‌ها ندارم...
ذهنم شلوغه. چیزهای زیادی هستن که باید عمیقا بهشون فکر کنم. نیاز دارم یک وقتی رو برای ناراحت بودن بذارم. همچنان ناراحتی نکردن موقعی که باید ناراحتی کنم آزارم میده‌.
آفتاب دوباره خیلی تیز شده. صدای کولر و بوی تابستون میاد و از همین الان خلقم تلخ شده.
به شدت از لحاظ روانی خسته‌ام و هیچ ایده‌ای برای ریکاوری ندارم...
برادرزاده‌هام کمتر از یک ساعت تو اتاق بودن. بهم حمله‌ی عروسکی کردن‌، تخت و زمین پر عروسک شد، بر اثر شلیک‌ اسلحه‌های خیالی سوراخ سوراخ شدم، کف پام آدامس چسبوندن، جیغم رو برای بهم نریختن میزم در اوردن(خیلی خوششون میاد وقتی جیغ جیغ می‌کنم و کلی می‌خندن) رفتن و من الان نشستم آدامس از کف پام پاک می‌کنم و دلم واسشون تنگ شده!
بخش دوم امروز مثل جون کندن بود ولی من زنده موندم.
از اول تعطیلات که بابام ازم پرسید "اصلا می‌دونی تعطیلات یعنی چی؟" هنوز دارم به این سوال فکر می‌کنم و جوابی پیدا نکردم. ای بابا.
Forwarded from 🪵 (𝗯𝗹𝘂)
نمی‌تونم بین خوندن و نوشتن تعادل برقرار کنم همش از یه طرف می‌افتم.
برای کلاس توانبخشی گروه ما روی ADHD کار می‌کنه. البته تمرکزمون کودکانه اما دوست دارم بزرگسالش رو اینجا بگم. کاش وقت کنم. :(
امروز به طرز عجیبی کسل و بی‌حوصله‌ام.
باز تو خودم رفتم و بیرون اومدن شد عذاب.
داشتن بهم آداب قهوه‌خوری رو یاد می‌دادن و یادگرفتم چطوری با قهوه‌ام فحش بدم. 😔
اما من عاشق کوفته‌برنجی‌های زندایی‌امم. توشون پر کشمشه‌. *-*