بیشتر وقتها آدمها ارزششون پیش من بیشتره تا ارزش من پیش اونها. گاهی هم آدمهایی که برای من با ارزشن، من هیچ ارزشی برای اونها ندارم...
ذهنم شلوغه. چیزهای زیادی هستن که باید عمیقا بهشون فکر کنم. نیاز دارم یک وقتی رو برای ناراحت بودن بذارم. همچنان ناراحتی نکردن موقعی که باید ناراحتی کنم آزارم میده.
آفتاب دوباره خیلی تیز شده. صدای کولر و بوی تابستون میاد و از همین الان خلقم تلخ شده.
به شدت از لحاظ روانی خستهام و هیچ ایدهای برای ریکاوری ندارم...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- one million yen girl
برادرزادههام کمتر از یک ساعت تو اتاق بودن. بهم حملهی عروسکی کردن، تخت و زمین پر عروسک شد، بر اثر شلیک اسلحههای خیالی سوراخ سوراخ شدم، کف پام آدامس چسبوندن، جیغم رو برای بهم نریختن میزم در اوردن(خیلی خوششون میاد وقتی جیغ جیغ میکنم و کلی میخندن) رفتن و من الان نشستم آدامس از کف پام پاک میکنم و دلم واسشون تنگ شده!
از اول تعطیلات که بابام ازم پرسید "اصلا میدونی تعطیلات یعنی چی؟" هنوز دارم به این سوال فکر میکنم و جوابی پیدا نکردم. ای بابا.
Forwarded from 🪵 (𝗯𝗹𝘂)
نمیتونم بین خوندن و نوشتن تعادل برقرار کنم همش از یه طرف میافتم.
برای کلاس توانبخشی گروه ما روی ADHD کار میکنه. البته تمرکزمون کودکانه اما دوست دارم بزرگسالش رو اینجا بگم. کاش وقت کنم. :(
داشتن بهم آداب قهوهخوری رو یاد میدادن و یادگرفتم چطوری با قهوهام فحش بدم. 😔
ولی همیشه شب قدر منو یاد چند سال پیش میاندازه که با بچههای بوک استریپرز شب قدر کل شب رو تو گپ با ربات مافیا بازی میکردیم. :)))
نه میرسم چنلا رو درست چک کنم نه کتاب بخونم نه آهنگای جدید رو گوش بدم و امروز آخرین روز تعطیلاته و من همچنان دارم با حجم کارها پاره میشم.