عزیزکم، امروز خوابت رو دیدم. وقتی شروع کردیم به حرف زدن، انگار چیزی تغییر نکرده بود. تا اینکه اون اومد و تو مضطرب شدی. همه میپرسیدند که چرا مثل قبل نیستیم و من فقط به تو نگاه میکردم و فکر میکردم به عقب برگشتن فقط یک خیاله. عزیزکم، دیگه حتی توی رویاهام هم این رو میدونم.
قرار بود امشب بیدار بمونم کارام رو تموم کنم ولی حالا حس هر چیزی هست جز انجام کارها.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
قرار بود امشب بیدار بمونم کارام رو تموم کنم ولی حالا حس هر چیزی هست جز انجام کارها.
همراهی فاطمه کوچک کمکم کرد تا الان مشغول باشم. :))
Forwarded from ⋆ ᴷᵃᵗᵃʷᵃʳᵉ ᴰᵒᵏⁱ ⁱⁿ ᵗʰᵉ ᴹᵉᵃᵈᵒʷ ⋆
برای *•° غباری معلق در کیهان °•*✨
P.s. Be kind to yourself.
P.s. Be kind to yourself.
به طرز عجیبی امروز هم از طرف کار هم دانشگاه و هم کنکور تصمیم گرفتن بهم استرس بدن و من دارم این وسط تیکهتیکه میشم.
امروز توی اوج استرس یهو به این فکر کردم که اگه امروز آخرین روز زندگیم بود چیکار میکردم؟ سعی کردم به لیست کارهایی که احتمالا انجام میدادم فکر کنم. ولی برخلاف انتظارم فقط یه چیز توی ذهنم تکرار میشد.
"فقط مینوشتم و تا لحظهی آخر به نوشتن ادامه میدادم."
"فقط مینوشتم و تا لحظهی آخر به نوشتن ادامه میدادم."
مدتی هست که مدام خوابش رو میبینم. واسم عجیب بود که چرا؟ امروز اما یه چیزی یادم اومد که پاک فراموش کرده بودم و بعد یهویی درست مثل یک جرقه چیز جدیدی فهمیدم. تمام اتفاقات و خاطرات این چند سال، درست مثل تکههای پازل سر جای خودشون نشستن. عجیب بود. فهمیدنش چیزی رو تغییر نمیده اما فکر کنم به سوال بیپاسخی که سالها پشت ذهنم حمل میکردم جواب داد.