امروز توی اوج استرس یهو به این فکر کردم که اگه امروز آخرین روز زندگیم بود چیکار میکردم؟ سعی کردم به لیست کارهایی که احتمالا انجام میدادم فکر کنم. ولی برخلاف انتظارم فقط یه چیز توی ذهنم تکرار میشد.
"فقط مینوشتم و تا لحظهی آخر به نوشتن ادامه میدادم."
"فقط مینوشتم و تا لحظهی آخر به نوشتن ادامه میدادم."
مدتی هست که مدام خوابش رو میبینم. واسم عجیب بود که چرا؟ امروز اما یه چیزی یادم اومد که پاک فراموش کرده بودم و بعد یهویی درست مثل یک جرقه چیز جدیدی فهمیدم. تمام اتفاقات و خاطرات این چند سال، درست مثل تکههای پازل سر جای خودشون نشستن. عجیب بود. فهمیدنش چیزی رو تغییر نمیده اما فکر کنم به سوال بیپاسخی که سالها پشت ذهنم حمل میکردم جواب داد.
روز طولانیای در پیش دارم اما همین الان هم دلم میخواد از شدت خستگی گریه کنم...
*•° غباری معلق در کیهان °•*
-Water Lily Pond and Weeping Willow Claude Monet
Perhaps in my past life, I was the weeping willow.
اتاق نیمهتاریکه، خونه ساکته و من روی تخت دراز کشیدم. به صدای پنکهی ایستاده گوش میدم و با چشمهام چرخشش رو دنبال میکنم. سنگینی غم رو روی وجودم حس میکنم؛ اما آرومم. خیلی آروم.
انقدر این چند روز از دست کارفرمام استرس کشیدم که دلم میخواد همین الان جمع کنم برم تو غارم.
Forwarded from C A R R Y O N
وای جدی هندلکردن زندگی و کار و درس خیلی سخته 😭😭😭
رابطهی من با اینستاگرام در این حد خرابه که کتاب سفارش دادم گفتن کد رهگیری رو تو پیج میذارن و منم رفتم با گوشی امید پیجشون رو فالو کردم بهش گفتم پیج رو چک کن کد رو واسم بفرست...
نمیدونم با چه انگیزهای روزمه میفرستم وقتی همین حالا هم دارم پاره میشم.