یه مسیر کوتاهتر هست که از پشت شهر میگذره. دور تا دور جاده زمین خالیه برای همین میشه آسمون رو خیلی خوب دید. امروز ابرهای سفید تیکهتیکهاش خیلی پفپفی و خوشگل بودن.
رابطهی منو این بیمارستان نزدیکمون خیلی عجیبه. دو سال پیش انقدر میرفتم که اتاقش با تخت شمارهی ۶ دیگه حس خونه میداد. سال قبل فقط دو سه بار رفتم تو این اتاق. امسال هم فروردین تموم نشده دوباره سرم به دست رفتم به اون اتاق و تخت.
گیاهمون داشت پژمرده میشد. از وقتی گذاشتیمش جلو کولر جون گرفته.
اینجا حتی گیاههامونم فصل مورد علاقهاشون زمستونه.
اینجا حتی گیاههامونم فصل مورد علاقهاشون زمستونه.
در حال حاضر برای حفظ سلامت روانم بیشتر از همیشه به آیس لاته نیاز دارم اما نمیتونم بخورم.
دیشب بعد از درس خوندن و دوش گرفتن حالم بدتر شد. جوری که صبح خواهرم اصرار داشت کلاسهام رو بیخیال شم. یکم کدر بودم. همون اول صبح هم پلن جدید رو واسم فرستادن و فهمیدم کارم دو برابر شده. کلاسهام طولانی و پشت سر هم بودن و حالا هم باید برم سراغ کار و احتمالا تا شب طول میکشه. اما خوشحالم چون امروز هر دو تشخیصم توی کیس ریپورت و رول پلی درست بودن و استاد مورد علاقهام ازم تعریف کرد. :))
*•° غباری معلق در کیهان °•*
دیشب بعد از درس خوندن و دوش گرفتن حالم بدتر شد. جوری که صبح خواهرم اصرار داشت کلاسهام رو بیخیال شم. یکم کدر بودم. همون اول صبح هم پلن جدید رو واسم فرستادن و فهمیدم کارم دو برابر شده. کلاسهام طولانی و پشت سر هم بودن و حالا هم باید برم سراغ کار و احتمالا تا…
امروز هنوز تموم نشده اما یکی از روزهای رنگی منه. روزهای رنگی برای من، روزهایی هستن که بیش از یک احساس رو تجربه میکنم. یادمه روزهای طولانیای که بی هیچ حسی و یا با حسهای تیره سپری میشدن، آرزو میکردم بتونم روز رنگی رو تجربه کنم. روزی که برای خیلیها عادی و معمولی بود. حالا مدتی میشه که روزهای رنگی راه خودشون رو به دفترم باز کردن. هنوز زیاد نیستن اما از اینکه میتونم تجربهاشون کنم، خوشحالم.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
بوی قهوه میاد. کاش یه فرشته واسم قهوه میگرفت میاورد.
فرشته نیومد ولی الان دارم از بوی کاپوچینویی که آماده کردم لذت میبرم.
ولی امروز استاد یه جوری با کیسهای اخلاقی ما رو به چالش کشید که هنوز سوپرایگوم درد میکنه.
خوابیدم و سه بیدار شدم. یکی از پروژهها رو کامل کردم که از کیفیتش خیلی راضیم و یکی هنوز مونده. احتمالا کلاس اولم رو از دست بدم اما مهم نیست چون معارفه. امیدوارم امروز برسم درس هم بخونم و پروژههای جدید رو هم انجام بدم.
Forwarded from Mah The RÊVEUSE
خیلی بده وقتی وقت سر خاروندن نداری مریض بشی، قشنگ به چشم میبینی که هزاران کار ددلاین دار جلو روته، اما نمیتونی انجامشون بدی و از دره ددلاین پرت میشن پایین.
امشب کدرم. وضع جسمیام خوب نیست و بخاطرش مدام دارم به مشکل میخورم و کلافهام.
این روزها زیاد احساس درک نشدن میکنم. هر جایی که میرم حس تعلق نداشتن بیشتر از همیشه آزارم میده.
خیلی احساس خستگی میکنم.
این روزها زیاد احساس درک نشدن میکنم. هر جایی که میرم حس تعلق نداشتن بیشتر از همیشه آزارم میده.
خیلی احساس خستگی میکنم.
داشتم خرما و ارده میخوردم که یاد بابابزرگم افتادم. بابابزرگم عاشق باغ و نخلستونش بود. و از اونها بیشتر، عاشق تک نخل و درخت نارنج وسط حیاط خونش بود. واسش مهم نبود اگه بریم تو باغ و میوهها رو نارس بچینیم. اما هیچکس حق نداشت بدون اجازهاش از درخت نارنج چیزی بچینه. یادمه بابابزرگم "دوستت دارم"ها و "دلم واست تنگ شده"هاش رو با نارنجهاش نشون میداد. اینجوری که وقتی از دیدنت خیلی خوشحال بود خودش میرفت و چندتا نارنج واست میچید. یا اگه دلتنگ بود چندتا نارنج واست میفرستاد. نارنجهاش بوی بهشت میدادن. درختش هم همینطور.
عجیبه با اینکه چند سال گذشته اما هنوزم نمیتونم باورم کنم که دیگه نیست. شاید چون زیادی تو خاطراتم زندهاس. کافیه یکم تلاش کنم تا برم تو بغلش، اون روز که منو برد تا نخل منو بهم نشون بده. یا برم اون ۱۳ بدری که یه تاب بزرگ بین دوتا نخل بستیم. یا صبح زودی که کنارش توی حیاط نشسته بودم و با نون گرم صبحونه میخوردیم. کافیه یکم تلاش کنم تا دوباره صداش رو، وقتی که تو بچگی بهم میگفت "میشه من رو بذاری تو کیفت با خودت ببری مدرسه؟" بشنوم...
عجیبه با اینکه چند سال گذشته اما هنوزم نمیتونم باورم کنم که دیگه نیست. شاید چون زیادی تو خاطراتم زندهاس. کافیه یکم تلاش کنم تا برم تو بغلش، اون روز که منو برد تا نخل منو بهم نشون بده. یا برم اون ۱۳ بدری که یه تاب بزرگ بین دوتا نخل بستیم. یا صبح زودی که کنارش توی حیاط نشسته بودم و با نون گرم صبحونه میخوردیم. کافیه یکم تلاش کنم تا دوباره صداش رو، وقتی که تو بچگی بهم میگفت "میشه من رو بذاری تو کیفت با خودت ببری مدرسه؟" بشنوم...
این هفته یه جوری امتحان و ارائه و کلاس و کار و درس با هم قاطیه که مایلم از شدت استیصال گریه کنم. البته همهی اینها قابل تحمل میبود اگه ویروس لعنتی دست از سرم برمیداشت...