ولی امروز استاد یه جوری با کیسهای اخلاقی ما رو به چالش کشید که هنوز سوپرایگوم درد میکنه.
خوابیدم و سه بیدار شدم. یکی از پروژهها رو کامل کردم که از کیفیتش خیلی راضیم و یکی هنوز مونده. احتمالا کلاس اولم رو از دست بدم اما مهم نیست چون معارفه. امیدوارم امروز برسم درس هم بخونم و پروژههای جدید رو هم انجام بدم.
Forwarded from Mah The RÊVEUSE
خیلی بده وقتی وقت سر خاروندن نداری مریض بشی، قشنگ به چشم میبینی که هزاران کار ددلاین دار جلو روته، اما نمیتونی انجامشون بدی و از دره ددلاین پرت میشن پایین.
امشب کدرم. وضع جسمیام خوب نیست و بخاطرش مدام دارم به مشکل میخورم و کلافهام.
این روزها زیاد احساس درک نشدن میکنم. هر جایی که میرم حس تعلق نداشتن بیشتر از همیشه آزارم میده.
خیلی احساس خستگی میکنم.
این روزها زیاد احساس درک نشدن میکنم. هر جایی که میرم حس تعلق نداشتن بیشتر از همیشه آزارم میده.
خیلی احساس خستگی میکنم.
داشتم خرما و ارده میخوردم که یاد بابابزرگم افتادم. بابابزرگم عاشق باغ و نخلستونش بود. و از اونها بیشتر، عاشق تک نخل و درخت نارنج وسط حیاط خونش بود. واسش مهم نبود اگه بریم تو باغ و میوهها رو نارس بچینیم. اما هیچکس حق نداشت بدون اجازهاش از درخت نارنج چیزی بچینه. یادمه بابابزرگم "دوستت دارم"ها و "دلم واست تنگ شده"هاش رو با نارنجهاش نشون میداد. اینجوری که وقتی از دیدنت خیلی خوشحال بود خودش میرفت و چندتا نارنج واست میچید. یا اگه دلتنگ بود چندتا نارنج واست میفرستاد. نارنجهاش بوی بهشت میدادن. درختش هم همینطور.
عجیبه با اینکه چند سال گذشته اما هنوزم نمیتونم باورم کنم که دیگه نیست. شاید چون زیادی تو خاطراتم زندهاس. کافیه یکم تلاش کنم تا برم تو بغلش، اون روز که منو برد تا نخل منو بهم نشون بده. یا برم اون ۱۳ بدری که یه تاب بزرگ بین دوتا نخل بستیم. یا صبح زودی که کنارش توی حیاط نشسته بودم و با نون گرم صبحونه میخوردیم. کافیه یکم تلاش کنم تا دوباره صداش رو، وقتی که تو بچگی بهم میگفت "میشه من رو بذاری تو کیفت با خودت ببری مدرسه؟" بشنوم...
عجیبه با اینکه چند سال گذشته اما هنوزم نمیتونم باورم کنم که دیگه نیست. شاید چون زیادی تو خاطراتم زندهاس. کافیه یکم تلاش کنم تا برم تو بغلش، اون روز که منو برد تا نخل منو بهم نشون بده. یا برم اون ۱۳ بدری که یه تاب بزرگ بین دوتا نخل بستیم. یا صبح زودی که کنارش توی حیاط نشسته بودم و با نون گرم صبحونه میخوردیم. کافیه یکم تلاش کنم تا دوباره صداش رو، وقتی که تو بچگی بهم میگفت "میشه من رو بذاری تو کیفت با خودت ببری مدرسه؟" بشنوم...
این هفته یه جوری امتحان و ارائه و کلاس و کار و درس با هم قاطیه که مایلم از شدت استیصال گریه کنم. البته همهی اینها قابل تحمل میبود اگه ویروس لعنتی دست از سرم برمیداشت...
این مدت عادت با صدای بلند آه کشیدنم از خستگی برگشته بود. بعد داشتم کار میکردم و آه میکشیدم. برادرزادهام پرسید چیشده و منم گفتم خستم و این تموم نمیشه. گفت "عمه منم هر موقع میخوام مشق بنویسم خیلی واسم سخته. ولی هی به خودم میگم من میتونم من میتونم و زود تمومش میکنم. تو هم به خودت اینو بگو. هزار بار بگو من میتونم تا تمومش کنی."
حالا هر دفعه که میخوام غر بزنم یاد شیرینزبونی این بچه میافتم و حالم بهتر میشه. :))
حالا هر دفعه که میخوام غر بزنم یاد شیرینزبونی این بچه میافتم و حالم بهتر میشه. :))
Forwarded from Beneath the Oak tree
نیچه میگه: اگر هنر نبود واقعیت ما را میکشت. و پروست هم میگه زندگی و خودت رو نمیتوانی بشناسی اگر هنر نبود.
و واقعا بدون هنر چیکار باید میکردیم؟
و واقعا بدون هنر چیکار باید میکردیم؟
این روزها هر وقت برای چند دقیقه دراز میکشم تا کمی استراحت کنم، چشمهام ناخودآگاه پر میشن.
Forwarded from 𝖵𝖾𝗎𝗉𝗁𝗈𝗋𝗂𝖺 .
بهترین پارتِ دانشگاه رفتن، برگشتن به خونست.
Forwarded from 𝖵𝖾𝗎𝗉𝗁𝗈𝗋𝗂𝖺 .
بهترین پارتِ ارائه داشتن، کنسل شدنشه.